چرا ما نابینا ها گاهی اوقات در جمع احساس تنهایی می کنیم؟!

سلام دوستاي گلم. چه اون هايي كه چند خطشو مي خونيد و چه اون هايي كه تا آخرش پا به پا باهام ميايد!

خيلي شاد و در عين حال خيلي هم خستم. از اصفهان از مهماني شامي كه داداشم ترتيب داده بود به خونه رسيدم. اكثر فاميل هاي درجه يك بودند.

مثل همه مهماني هاي ديگه بود. همه گفتند و شنيدند و خنديدند و خوردند و عكس گرفتند و تفريح كردند. ولي چيزي كه به نظرم اومد مهم باشه اين بود كه در چنين مواقعي يك نابينا چه قدر ميتونه تنها بشه!؟

سلام دوستاي گلم. چه اون هايي كه چند خطشو مي خونيد و چه اون هايي كه تا آخرش پا به پا باهام ميايد!

خيلي شاد و در عين حال خيلي هم خستم. از اصفهان از مهماني شامي كه داداشم ترتيب داده بود به خونه رسيدم. اكثر فاميل هاي درجه يك بودند.

مثل همه مهماني هاي ديگه بود. همه گفتند و شنيدند و خنديدند و خوردند و عكس گرفتند و تفريح كردند. ولي چيزي كه به نظرم اومد مهم باشه اين بود كه در چنين مواقعي يك نابينا چه قدر ميتونه تنها بشه!؟ مخصوصا اگه موضوعي كه همه در موردش صحبت مي كنند يا كاري كه انجام مي دهند اصلا با علاقه اون فرد نابينا جور نباشه يا نخواد و يا حتي نتونه اون كار رو انجام بده.

اينجور وقت هاست كه يكي مثل من ممكنه فقط با موبايلش ور بره يا هدفوناي ضبطش رو بگذاره توي گوشاش و تو فكر فرو بره كه واقعا چه قدر من از اين آدم هاي معمولي چشمدار جدام! چه قدر دنياي من و دنياي اونا، فكر من و فكر اونا، علايق من و علايق اونا و خيلي چيزاي ديگه از من و اونا با هم فاصله داره! چه قدر اين فاصله ميتونه من رو اذيت كنه. چرا هيشكي با من نيست؟!

ولي من تسليم شدن در اين موارد رو جايز نميدونم. ممكنه من نتونم با تماس چشمي با دختر يك ساله داداشم ارتباط بگيرم! ممكنه من توي بازي هاي فكري دسته جمعي مثل پوكر كمتر بتونم نقش ايفا كنم! ممكنه ندونم قيمت آجر و سيمان چه قدر رفته بالا يا ميلگرد چه قدر اومده پايين! ممكنه خيلي چيزاي ديگه. اما آيا واقعا ميتونم توانايي هايي كه خودم دارم رو انكار كنم؟! يعني نميشه به دختر داداشم لبخند بزنم و باهاش صحبت كنم و واسش صداي عروسك هاش رو در بيارم.

من قبلا رشته ام كامپيوتر بوده و اين رشته بار ها و بار ها به كمك من و وابستگانم اومده. مثلا امروز بعد از اينكه همه كلي عكس و فيلم گرفتند، كارت حافظه هشت گيگ دوربين رو كه پر هم بود، به كامپيوتر وصل كردند ولي هيچي نشون نميداد و اين يعني كارت حافظه بي دليل پاك شده بود.

خيلي بد بود مثل اينكه سطل آب سردي رو سر همه خالي شده باشه. اينجا بود كه من وارد عمل شدم و تونستم با استفاده از كامند پرامت ويندوز هفت، پوشه هاي كارت حافظه دوربين رو ليست كنم و به حافظه لپتاپ منتقل كنم. يه ويروس كل ساختار كامپيوتر و حافظه رو به هم ريخته بود و دسترسي به اكسپلورر رو غير ممكن كرده بود.

عكس ها و فيلم ها رو من برگردوندم. اين كار رو من انجام دادم و اين من بودم كه كاري به اين آسوني و در عين حال كاري به اين مهمي رو انجام دادم! آيا هنوز هم ميتونستم بگم اين من نبودم؟!

غير از اينكه كلي از من تعريف شد (كه اصلا مهم نبود)، همه روي من بيشتر و بيشتر از قبل حساب باز كردند و جايي ويژه در ذهن شان به من اختصاص دادند.

همين يك نمونه كافيه كه بدونم براي بودن با جمع، بايد خودت را با اونها وفق بدي و كاري كني كه اونها هم خودشون رو با تو وفق بدند. در عين حال بايد بتوني فرد مفيدي باشي. بايد قابليت هات رو ثابت كني. بايد خودتو نشون بدي.

اين حرف ها رو به حساب جو گير شدنم نگذاريد! اين ها پيش زمينه اي براي حرفاي بعديم بود. وگر نه همه ميدونيم از اين اتفاق ها خيلي واسه من و شما افتاده و ميفته.

ولي به هر حال، معلومه كه هر كس به درد نخوره كسي طرفش نميره و مردم سعي ميكنند با كسايي نشست و برخواست داشته باشند كه يه چيزي حاليشون باشه.

يكي از دوستانم در اين مورد به من گفت: “ببين مجتبي جان، بينا يا نابينا فرقي نميكنه، هركي شاد باشه، مفيد باشه و بتونه صحبت ها و كار هاي جمعي رو به سمت توانايي هاي خودش هدايت كنه، طرفدار هاي زيادي پيدا مي كنه.”

وقتي يك نابينا هي بگه ما نابينا ها ال و ما نابينا ها بل، معلومه كه يك ترس، يك حالت بازدارنده كه مخلوط با حس كنجكاوي هست در افراد چشمدار ايجاد ميشه.

زودرنجي، تيك هاي بي مورد، پرخاشگري، بي توجهي به صحبت طرف روبرو، حس طلب كارانه هنگام كمك گرفتن و هزار ناهنجاري رفتاري مشابه، همه و همه مواردي هستند كه ديوار بين نابينا و بينا را ضخيم تر مي كنند. اين يك گله و شكايت نيست، يك نوع تحقير نيست، بلكه اين واقعيتي دردناك است.

وقتي افراد براي عبور دادن من از يك ميدان از من اجازه ميگيرند و چندين بار از اينكه به من كمك مي كنند احساس شرمندگي مي كنند، يعني دفعه پيش كه قصد كمك به نابينايي چون من را داشته اند، با انواع توهين ها و حتي ناسزا ها از طرف فرد نابينا مواجه شده اند. يعني بعضي از ما بطور آشكار و پنهان به مردم مي گوييم در عبور از ميدان هاي خطرناك به نابينا ها كمك نكنيد!

از نظر من: اين كه كمك انسان دوستانه مردم را ترحم بدانيم يعني فاجعه!

مبتلايان به اين واقعيت دردناك بايد آگاهي پيدا كنند. بايد منع شوند از پوچ گرايي و هيچ انگاشتن زندگي خودشان و زندگي ديگران.

اين عدم شكوفايي توانايي ها و عدم باور به توانايي هاست كه افسردگي را در بسياري از بزرگتر هاي نابينا و حتي در كودكان نابينا ريشه دار كرده است.

اين شعار “من مي توانم پس انجام مي دهم” وقتي زيباست كه به حقيقت درآيد!

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایتم سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم.
این نوشته در صحبت های خودمونی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

23 پاسخ به چرا ما نابینا ها گاهی اوقات در جمع احساس تنهایی می کنیم؟!

  1. 1
    Farzad says:

    ایول حاجی…راستی…یه توضیح راجع ب بازگردانی فایل ها از طریق کامندپرامپت میدی؟

  2. 2
    ترانه says:

    سلام خیلی … خیلی زیاد عالی بود واقعا همه ما چه بینا چه نا بینا با پس زدن موقعیتامون شرایطمون و خیلی چیزای دیگه هرگز خلاص نمیشیم از چی ؟از گرفتاری تو دنیای ذهنمون ..شرایط بیرونی همیشه ساده تر ازون چیزیه که ذهن هر کدوم از ما نشونش میده فقط باید بپذیریمش و مدیریتش کنیم همین

  3. 3

    سلام
    اي ول ولي من به خاطر همين تنهايي هيچوقت به عروسي نميرم چون خيلي بهم سخت ميگذره

  4. 4
    معصوم says:

    اینجا یکی از قدیمیترین نقاط محله ست…در این مکان یک منبر میبینیم که اگر لمسش کنید متوجه کنده کاریهای روی اون خواهید شد…روی این منبر خادم شاه به موعظه مینشسته و پامنبریها را موعظه میکرده…
    همونطور که میبینید چن تا پاره استخون ریخته این زیر که متعلق به فرزاد پرسشگره…
    استخون بعدی که استخون جمجمه ی یک ترانه ست نشاندهنده اینه که در این پست و پای این منبر بین زنها و مردها پرده ای نبوده و در اون دوره از حکومت خادم شاه، زنها اجازه اظهار نظر داشتند…
    استخونهای بعدی، استخون نیس…پاچه خوار خادم شاهه….
    موعظه هاش رو باز باید بخونم یادم رف…خخخخخخخ…….

  5. 5
    ملیسا says:

    ملیسا این پست رو پسندید،آخی نازی دلم میسوزه واسه اونایی که تو جمع میرن و یه جا تک و تنها میشینن،اصنشم از خودشون اراده نشون نمیدن که حد اقل سر صحبت رو با یکی باز کنن که

  6. 6
    معصوم says:

    آره…این اصلاً خوب نیس که کسی بخاطر مشکلش جدا بشینه…هر چی آدم خودشا کنار بکشه مشکلش بیشتر دیده میشه…
    اینم حرف درستیه که باید تواناییهات رو بالا ببری…اونقدر که روی مشکلت رو بپوشونه…اونقدر که دیگه اصلاً دیده نشه نابیناییت…

  7. 7

    من چند وقت پیش اومده بودم اینجا
    اتفاقا نظرم را هم گفتم

    • 7.1
      معصوم says:

      بله دیدیم استخوناتونا…
      خانوم کاظمیان…سیتی…شماهام توی جمعای بیناها خودتونا کنار میکشید؟ احساس تنهایی میکنید؟

      • 7.1.1
        سیتا says:

        نههههههه بابا اصلا با گروه خونی من میخونه که تنها اونم بشینم خخخخ
        جدا از شوخی هر جا برم با جماعتی در دوستی باز میکنم میبینی بعد اندی یکی داره بهم ابراز محبت میکنه حالا من باید تو اون همه کلکسیون دنبال این باشم که اینو کجا باهاش دوست شدم هااان
        ولی تو جمع مجالس عروسی و حالا هر چی که خان باجیا تشریف دارن سنگینم، کم شیطنت میکنم. آخه بهم به دید ی تحصیل کرده نگاه میکنن، پام رو علنا میبندن
        ولی تو مراسمای دانشگاه، اردو و غیره سعی میکنم یک جماعتی دورم باشند. و خوشبختانه تا حدی موفق میشم.
        ولی تو جمع همنوعام خیییییلی کم بودم.

  8. 8

    آره من که خیلی احساس تنهایی میکنم
    اما با تو که باشم و بیناهای دیگه هم باهات باشند باهات احساس تنهایی نمیکنم,
    چون اطمینان دارم که تو حواست به من هست آره ولی وقتی تو جمع بیناها هستم خیلی یادم به نابینایی خودم میفته و حسابی دلم میگیره.

    • 8.1
      معصوم says:

      حرف از رنگ لباس زدن…حرف از قیافه کسی زدن…حرف از مظاهر بینایی زدن پیش یه نابینا، ناراحتش میکنه؟چه میدونم…مثلاًحرف از رانندگی زدن یا دیدن زدن…اینها به یه نابینا حس بد میده؟

      • 8.1.1
        پریسیما says:

        نه معصوم اینطوری نیست
        نابیناها همه اینطور نیستن

      • 8.1.2
        سیتا says:

        معصوم من با دوستان بینام به قدری راحت بودم که خیلییی هاشون میگفتن ما خیلی وقتا یادمون میره که ضعیف بینی داری،
        ولی چرا دروغ خیلی وقتا آرزو میکردم منم کاش مثه اونا بودم. چی میشد.
        اما تنهایی نه.
        راستی وقتی خوانواده ام با یک خانواده ای تازه فامیل میشن زیاد اولش با اونا راحت نیستم ی کمی زمان میبره که یخم آب شه.

        • معصوم says:

          سیتا….منم همینطورم…خیلی وقتا یادم میره که مثلاً آمنه نابیناس…یا مثلاً زهره…یا بعضی از پسرارو حتی…
          ولی بعضیام هستن که همش در تمام مدت تو فقط حواست به نابیناییشونه…این بخاطر اینه که خودشم داره به همین فک میکنه…چون خودش حواسش هس…منم حواسم هس…

  9. 9
    پریسیما says:

    من نه وقتی میرم مهمونی شلوغ کاری میکنم
    همیشه دور و برم شلوغ میشه خخخخ

    • 9.1
      معصوم says:

      کارت کاملاً صحیحه بنظرم…
      راستی مینا خیلی دوست داشت…باورش نمیشد نابینا باشی…تا به حال نابینا ندیده فک میکنه آدم فضایی ان یقین نابیناها…خخخخخخخخخ

  10. 10

    آره راست میگی,
    مثلا دوست های ما که از دیلم میاند یه دوست هم داریم که تو همین اصفهان هست بعد اینا میاند مثلا خونه ی ما که همدیگه را ببینند اونوقت من و اعظم عین غریبه ها و اصلا نمیتونیم باهاشون وارد صحبت بشیم چون همش راجع به قیافه یا لباس و اینچیز ها صحبت میشه
    حالا ما هم که میریم خونه هاشون بازم همینطوره
    به من بگو سیتا چطور با این افراد که دوست های مثلا صمیمی تو هم هستند وارد صحبت میشی؟
    من که به جرات میتونم بگم که نمیتونم.

  11. 11
    معصوم says:

    سیتا…تو که شیطونی…ولی من میبینم نابیناهایی رو که خیلی خودشونا کنار میکشند از جمع…
    بذار خلاصه ی یه خاطره از یه دوست نابینای خجالتی رو برات بگم…
    اول داستانو ول کن…این دختر با من همقدم شد و چون با من بود…یه جورایی شد که من اون روی شیطونیم بالا بود و رفتیم برای ناهار خراب شدیم سر یکی از اساتید…که هم استاد اون بود…هم استاد من…
    بشدت معذب بود موقع خوردن غذا…اولش تأکید کرد که روبه روی استاد نشینه…بعدش دوغ نخورد…نوشابه نخورد…ته دیگ نخورد…ماست نخورد…چار تا قاشق غذا خورد و کلیییی تشکر کرد با خجالت و شرمندگی….
    منم ناراحت شدم بعدش…چرا اینقدر زندگی را بخودش سخت میگیره یه نابینا؟ خب…هر چی جلوته بخور دیگه…راحت باش…چرا خجالت میکشی؟

  12. 12
    ملیسا says:

    معصوم،منم که کلا شر و شیطونم،تو مهمونیا اگه من یه لحظه ساکت میشم همه میگن ملیس چرا ساکت شده،اصن عادت ندارن منو ساکت ببینن،کلا موقع مسافرتا سر من دعواست بین داداشام که من تو ماشین کدومشون بشینم،آخه من هرجا هستم اونجا رو شلوغ میکنم خخخخخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ fifty four = fifty eight