شمارش معکوس مردن من از امروز آغاز شد!

من نمی دانم. هیچ چیز نمی دانم. اصلاً من دارم می میرم.

درست شش سال است که هر سال از اول مهر تا آخر خرداد به سراغم می آید. مرا به اوج نا امیدی می برد. به قعر نیستی, مرا در چاه بی انگیزگی می اندازد.

بی رحم است و لذتش در ذلت من است. این موجود مخوف و بی نام و نشان حساسیت است. کهیر به گرماست آن هم از نوع کولینرژیک. مرضی که تمام افکار و رفتار مرا تحت تاثیر خود قرار داده است.

دوباره تابستان شده بود و دست از سرم برداشته بود. حال بوی ماه مهر, بوی پاییز, بوی دانشگاه, بوی کار و تلاش, بوی مدرسه, بوی استخدامی احتمالی, بوی لذت من به مشامش خورده و آمده که ذلت را با لذت برای من جا به جا کند که به من بفهماند من با سایر آدم ها فرق می کنم.

آمده به من بگوید تو از افراد انگشت شماری هستی که در هر کشور پنجاه تای آن ها بیشتر زندگی نمی کنند و شما آفریده شده اید تا بچشید طعم تلخ حساسیت را اخراج از کار را انصراف از تحصیل را تعتیل کردن وبلاگ را مهمانی نرفتن را ترد شدن را بی کس ماندن را و هزار را ی دیگر را.

دوست دارم این قدر از این بیماری بنویسم که شما از این صفحه بروید که دیگر حال خواندنش را نداشته باشید که بگویید به درک. این قدر بنویسم که بلاگفا به خاطر پستی بیش از حد طولانی پر شود. پر از سی و دو و یا شاید هم بیشتر علایم و شکل های بی معنی نویسه ها.

این کهیر به گرماست که مرا از خود بی خود کرده. در این شش سال فقط سالی سه ماه به مرخصی می رود و در نه ماه دیگر مواظب من است.

چنان چه در هوای گرم باشم چه در آفتاب چه کنار بخاری چه در اتوبوس چه در یک کلاس گرم دانشگاه چه در تاکسی و چه در خوابگاه و چه در مهمانی. پوستم را به خارش در می آورد. آن قدر ماهرانه و شدید این کار را می کند که مجبور شوم به حکم زور تن بدهم.

مجبور شوم وبلاگ را تعتیل کنم, از تحصیل انصراف دهم, از مهمانی بیرون بروم, از کلاس خارج شوم و هیچ کاری نکنم.

بروم در یک باد خنک و ملایم یا پیش یک شیر آب تا پوستم خنک شود التیام یابد و از خنکای باد یا آب سرخیش به سفیدی برگردد.

آن وقت این بیماری به من بخندد و به خاطر تلاشی که برای خنک کردن پوستم کرده ام به من آفرین بگوید و بگوید که مواظب رفتارم باشم که اگر زمستان در جایی گرم بخوابم باید تا صبح بیدار بمانم و بچشم طعم تلخ و داغ سوزش و خارش را باید زمستان در جایی سرد بخوابم و سرما بخورم تا پوستم آرام گیرد. شش سال است که تمام متخصص های پوست اصفهان را دیوانه کرده ام. همه شان مرا می شناسند و در یکی دو جین از کمسیون های شان پوستم را معاینه کرده اند به بدنم دست کشیده اند و با هم پچ پچ کرده اند حرف مفت زده اند و چون هیچ چیز نفهمیده اند گفته اند برو و در جا های خنک بمان. لباس های پلاستیکی نپوش. دیر به دیر حمام کن. یک مشت مزخرفات که اصلاً به بیماری من ربط ندارند.

من به گرما حساسیت دارم نه غذا. به گرما نه لباس پلاستیکی. بیماری من تعریق بدنم را به صفر می رساند و این ها نمی فهمند. اگر کسی بود دارویی تجویز می کرد که تعریق من به حالت نرمال بر می گشت همه چیز حل بود.

غیر از این سی چهل متخصص به سی چهل عطاری و پزشک گیاهی هم سر زده ام. سبزی درمانی و علف درمانی و ینجه درمانی هم به جایی نرسیده است.

من ماندم و خودم. من ماندم و مطلبی که هیچ کس نمی خواند. من ماندم و حساسیت پوستی و سوزش و خارش و محرومیت از زندگی. من ماندم و نابینایی و این درد که مزید بر علت شده است.

چرا خودکشی بد باشد؟ اصلاً چرا باید کسی با این همه درد زندگی کند. کسی چون من نباید به وجود می آمد حالا هم که آمده باید از بین برود.

بودن من که از نبودنم بی معنی تر است به چه کار می آید؟ واقعاً به چه کار؟!

تمام بدبختی و رنجش به من میرسد و سودش به که؟ سودش به دکتر ها می رسد به سبزی درمان ها به ینجه درمان ها به مشاوران تغذیه و به هر کس جز خود من.

من باید بروم. اینجا ماندن جای من نیست. شب گذشته برای یک اسپری خنک کننده که در ایران موجود نیست و قیمتش هفت هزار تومن است, پنجاه هزار تومن پول دادم تا از انگلیس به آلمان و از آلمان به ایران فرستاده شود.

این چیست؟ این زندگیست یا مردگی یا بردگی؟ بردگی یک بیماری را کردن و به حرف یک مرض گوش دادن خیلی سخت است و تاقط فرسا و غیر قابل تحمل و غیر قابل درک و فقط خود من می فهمم که چه نوشته ام چون این من هستم که از شدت حساسیتم به گرما نمی توانم با قطار سفر کنم نمی توانم در جلسات حاضر باشم نمی توانم با جمع خانواده به گردش بروم و می دانم که نمی توانم ازدواج کنم و اگر خودتان را که از این ذلت به دور بوده اید جای من بگذارید, می بینید که خودکشی چیز کمیست که من میخواهم و می طلبم.

تنها دو مشکل سر راهم قرار گرفته: یکی اینکه نمیدانم آن طرف واقعاً چه خبر است یا اصلاً خبری هست و دیگر اینکه یک راه بی درد و مطمئن جهت راحت شدن از شر این دنیا نیافته ام و اگر راهی آسان پیدا کنم مطمئناً امتحان خواهم کرد و مگر نه این است که وابستگان چند روزی برای آبروی خودشان به سوگ نی مشینند و بعد سردی خاک همه چیز را منجمد می کند خاطره ها روابط عاطفی دلبستگی ها همه و همه را چنان که گویی هرگز در میان نبوده اند.

این است سر نوشت کسی که می خواهد امید وار باشد ولی طبیعت برایش خواب دیگری دیده است!

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در اخبار, صحبت های خودمونی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

One Response to شمارش معکوس مردن من از امروز آغاز شد!

  1. 1

    وای خدا اون روز را نیاره که تو بخوای خودکشی کنی
    پسر عمه ی منم کهیر داره درک میکنم که چی میگی باور کن که میفهمم چی میگی ولی مثل همیشه صبور باش حتما تا حالا یا خوب شدی یا بهش عادت کردی ولی دیگه این حرف ها را نزن همه ی ما تو را دوست داریم و واقعا نمیخوایم تو را از دست بدیم پس هر کاری از دستمون بر بیاد میکنیم که تو را شاد و خوشحال ببینیم به قول خودت لذت ببر از زندگی

دیدگاهتان را بنویسید