موضوع انشا: اول آبان چه خبر؟

امروز دیر از خواب بیدار شدم. حدود ساعت ششو نیم. ولی دیر بیدار شدن دلیل نمیشه که من جا بزنم یا بخوام دور دانشگاه رفتن رو حتی واسه یه روز خط بکشم. بله. درسته. قبول دارم. اینکه یکی با شرایط من از شنبه تا چهارشنبه هر روز چهار ساعت تو راه رفت و برگشت ورنامخواست اصفهان باشه خیلی خسته کنندست ولی من انسانم. بشر دوپا. تنها موجودی که میتونه فکر کنه و تصمیم بگیره. این یعنی من میتونم ظرفیتم رو به اختیار خودم بالا ببرم و می برم.

وقت صبحانه خوردن که گذشته بود. مثل برق لباسامو پوشیدم و مثل باد از خونه زدم به خیابون. چشمتون روز بد نبینه. اولش تو هپروت بودم ولی بعد کل وجودم آلارمش به صدا درومد که بابا سرده. بی انصاف سرده. این سرده سرده رو همه اعضای بدنم با هم داد می زدن. یه کم به خودم اومدم دیدم انگار دروغ هم نمیگن. من یه نیم آستین بیشتر نپوشیده بودم و هوا هم که میدونید دزده. مادرم میگه. میگه هوا دزده یعنی گرما رو زودی می دزده میبره. یواشکی ما یجوری که نفهمیم چه کلاهی سرمون رفته.

باید بر می گشتم و یه چیز در خور می پوشیدم. قدم اول رو که به سمت خونه برگشتم, یه تاکسی رسید و منو میگی طمع کردم. طمع کردن همان و لباس گرم رو نپوشیدن هم همان. جونم براتون بگه از تاکسی که پیاده شدم, به خودم کلی بد و بیراه گفتم که آخه چرا برنگشتی یه چیز بپوشی؟! ولی از یه طرف هم می دیدم که طمعم واسه نپوشیدن لباس و پریدن توی تاکسی, بی دلیل نبود  چون دیر بیدار شده بودم و خوب دیرم هم شده بود. خلاصش اینکه لرزون لرزون, حیرون ویرون, رفتم دانشگاهمون. دوتا خاطونو دیدم. یکیش به من آب داد. نه. کات. بعد از دانشگاه اینجوری میشه که رفتم توی تالار دانشکده معارف و پای درس اندیشه اسلامی دو. در اون محیط یخچالی به ویبراتور ده موتوره ای شبیه بودم که به برق سه فاز وصلش کرده باشی. بعد از اندیشه و ویبره, این کلاس ادبیات انگلیسی یک بود که من رو صدا می زد ولی آخه با شکم گشنه مگه میشه کلاس رفت؟! رفتم تریای دانشکدمون و ذرت خوشگله رو طلب کردم که گفتندم رفته گل بچینه. ذرت که نبود دیدم اگر زود نجنبم آب جوش تریا داره تمام میشه. سه سوته یه لیوان آب جوش و یه کافی میکس سفارش دادم. اولش نتونستم اون بخشی که پاکت کافی میکس باز میشه رو پیدا کنم. یه چارتا هم نگاه های چپ چپ ناکی بهم تقدیم کردند که من با گوشام حسشون کردم. پس از ده پانزده ثانیه ور رفتن به پاکت کافی, بله رو ازش گرفتم و باز شد. حالا خدا خدا می کردم این کافی پودر نژاد رو اشتباهی به جای داخل لیوان روی میز نریزم. دفه اولم نبود ولی اینقدر شلوغ بود و فشارت میدادند که حال خودتو نمیفهمیدی! با احتیاطی نسبی ریختمش توی لیوان آب جوش همش زدم و به همراه یه کیک میوه ای نوش جان کردمشون. حالا دیگه میشد از ادبیات حرف زد. توی سایت دانشگاه زده بود d23 ولی در عمل کلاس توی d24 تشکیل میشد. از اول تا آخر کلاس که همینطور مثل مجسمه باید می نشستم و به صدای تق تق نوشتن روی تابلو گوش می سپردم. خدا خیرش بده یکی از هم کلاسی های بسیار عزیز, حالمو درک کرد و تا آخر کلاس به صورت متنی با هم چتیدیم.

این بود انشای امروز من.

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در اخبار, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

3 Responses to موضوع انشا: اول آبان چه خبر؟

  1. 1
    لیلی says:

    چه همکلاسی خوبی بوده!
    ×××
    چطور مگه؟!

  2. 2
  3. 3
    بانو says:

    خب چیزه اولش سلام
    بعدشم اندیشه اسلامی رو که می شد دو در کرد یعنی خخخخ کلاسی رو هم که از اول تا آخرش به صورت متنی چت کنید رو هم می شه نرفت یعنی در کل ارزش نداره به خاطر این هر دو صبحانه نخورد و از سرما یخ زد ……
    جدی این خونه شما هم خییییلی دور هستا ….. با اون فلسفه اختیار و اینا هم موافقم لایک …..

دیدگاهتان را بنویسید