ولم کن از جونم چی میخواهی؟

ولم كن از جونم چي ميخواهي؟.

هنگامي كه شب فرا ميرسه، وقتي آسمون چادر سياهش رو سرش ميكنه و ميخواد آروم آروم بره در خونه خورشيد خانم تا اون رو بيدار كنه، وقتي ستاره ها مانند پولكي روي چادر سياه آسمون ميدرخشه، وقتي همه آدمها ميخوابند تازه كار من شروع ميشه،

وقتي بعد از يك روز نا آرام بدنبال آرامش ميگردم، اون وقت كه در پلكامو ميبندم تازه كارم شروع ميشه، بايد فكرهای در هم و برهم داخل مغزم را مرتب كنم و هر كدوم رو سر جاش بذارم تا در اون آشفتكده نظمي برقرار بشه و براي كار در آينده فكري از قلم نيفته، تازه در آن لحظه است كه ياد تو به سراغم مي آيد  من را از انجام كارهايم باز ميدارد به هر جاي فكرم كه ميروم تو آنجايي و فكرم به هر كجا كه ميرود تو هستي، منظم به تو فكر ميكنم و تو خود دليلي بر بي نظمي فكرم هستي. آخه از جون من چي ميخواهي؟؟ اون از روزم كه هر طرف مينگرم هستي و در سكوتم صدايت مي پيچد اين هم از شبم كه نميگذاري سر و ساماني به فكرهام بدم و براي زندگيم برنامه بريزم.

آخه از جان من چي ميخواهي كه تمام جان مرا پر كرده اي؟ به جان خودت از اين وضعيت جانم به لبم آمد ، ديگه جاني نمونده كه تو ازش چيزي بخواهي حال كه مرا كشتي برو به سراغ ديگري.

اين را مينويسم تا تمام آدمها مواظب باشند و آمادگيشو دشته باشند كه با تو چگونه رفتار كنند.

آهاي با تو هستم با تو كه اينقدر بي خيال وجودم را پر كردي، با تو كه آرام آرام آمدي و آرامتر از آمدنت قصد رفتن  داري،

آره با خود خودتم اي عشق.

این نوشته در صحبت های خودمونی ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید