تو که……

ای شیرینترین اتفاق که تلخترین حادثه زندگیم را آفریدی،

ای تو که قرار بود یارم باشی و بار شدی،

ای تو که قرار بود در تحمل سختیها پشت گرمیم باشی و با کوچکترین اتفاقی پشتم را خالی و دل سردم کردی،

قرار بود کمک کنی تا بتوانم بار زندگی را به دوش بکشم نه خود کوله باری از غم را بر دوشم بگذاری،

قول داده بودی همیشه کنارم باشی نه این که فقط خاطراتت کنارم باشدو نبودنت همیشگی باشد،

قول دادی برایم بمونی، با من بمونی،

قول دادی هیچوقت بهم دروغ نگي، ولی این بزرگترین دروغی بود که گفتی،

برو به سلامت هر جا هستی خوش باش اما هیچ قلبی را با دروغ معامله نکن،

هیچ عشقی را گدایی نکن،

اول معنی و ارزش دوست داشتن را بفهم بعد به کارش ببر،

بدان برای تصاحب قلب کسی دروغ لازم نیست محبت کافیست،

عشق تفاهم است نه تصاحب،

بايد سعي كني پرنده دل كسي را جلد كني نه پرهاي آن را قيچي،

یادت را به خاطره ها میسپارم،

تو را به خدا میسپارم اما ازت خواهش میکنم،

تو خدا را به خاطره هایت نسپار.

این نوشته در صحبت های خودمونی ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید