مایع دستشویی با بوی خیار

مایع دستشویی با بوی خیار

یوسف حاجی‌لویی با صدای زنگ موبایل بیدار می‌شه. شماره‌اش آشنا نیست. مهم هم نیست کی باشه، می‌خواد بخوابه. صدای کسی از اف‌اف می‌آد: «کفش کهنه ندارین؟»

نگاهی عصبانی به گوشی می‌اندازه و می‌گه: «نه، نداریم.»

همسایه‌ی بغلی با دریل داره روی دیوار یه کاری انجام می‌ده. یوسف با خودش می‌گه: «انگار داره قبر منو حفاری می‌کنه!» بعد میره توی اون یکی اتاق می‌خوابه. پنجره‌ی این اتاق رو به کوچه است. ماشین‌ها هم تا از دم خونه رد می‌شن، بوق می‌زنن. نمی‌شه خوابید. یوسف می‌ره توی آشپزخونه. صدای موتور یخچال و فریزر دیوونه‌اش کرده. هی هم قطع و وصل می‌شه. یوسف مطمئنه جایی آروم‌تر از حمام وجود نداره. برای خودش توی وان خالی دراز می‌کشه.

 خیلی سفته. از شدت کمر درد و گردن درد بیدار می‌شه. همه چی آرومه. همسایه حفاری دیوار رو تموم کرده، ماشین‌ها هم رد نمی‌شن که بوق بزنن . حالا می‌تونه راحت بخوابه. اما کمر دردش هنوز خوب نشده. دوباره از شدت درد بیدار می‌شه. بدنش کوفته است. احساس چتربازی رو داره که چترش باز نشده و روی صخره‌ها سقوط کرده. با خودش فکر می‌کنه اگه به دکتر بگه توی وان خالی خوابیده، حتماً به آسایشگاه می‌فرستنش. اما این مدت یوسف در رؤیا بود و خواب می‌دید. الآن نصف شبه. یوسف از خواب بیدار می‌شه. اگه همین الآن خودشو به دستشویی نرسونه، از فردا باید دنبال کلیه‌ی آماده‌ی پیوند بگرده .

وقتی می‌خواد از دستشویی بیرون بیاد یه‌دفعه متوجه می‌شه که دستگیره‌رو شکسته و در دیگه باز نمی‌شه. راهی نیست جز این‌که تا فردا صبح که پگاه بیدار می‌شه صبر کنه. یادش می‌آد که باید ساعت شش صبح برای شرکت در آزمون آیین نامه‌ی رانندگی به آموزشگاه بره. برای همین باید بخوابه تا ساعت پنج و نیم بیدار بشه و سرحال به جلسه‌ی آزمون بره، اما حالا در دستشویی گرفتار شده.

آهسته چند ضربه به در می‌زنه تا شاید پگاه بشنوه و به کمکش بیاد. فایده‌ای نداره. دلش نمی‌آد پگاه رو بیدار کنه. در همین لحظه برق می‌ره و همه جا تاریک می‌شه. یوسف از بچگی از تاریکی وحشت داشت و حالا مشکل دیگه‌ای هم داره. چنان از دیدن سوسک می‌ترسه که اگه کلاشینکف هم داشته باشه، نمی‌تونه به‌طرف اون شلیک کنه. با مشت به در می‌کوبه.

پگاه از خواب می‌پره و به‌طرف دستشویی می‌آد. خیلی ترسیده. به در تنه می‌زنه و در رو می‌شکنه. در محکم با صورت یوسف برخورد می‌کنه. یوسف خون دماغ می‌شه. پگاه با عجله به‌طرف اتاقش می‌ره تا لباس بپوشه و یوسف رو به بیمارستان برسونه.

توی پارکینگ، یوسف با لب و لوچه‌ی آویزون سوار ماشین می‌شه و صندلی رو عقب می‌ده تا سرش بالا باشه. پگاه استارت می‌‌زنه و حرکت می‌کنه. اون با سرعت زیاد رانندگی می‌کنه.

وقتی در بزرگراه هستن، یه پلیس گشت نامحسوس با چراغ زدن از پشت سرشون هشدار می‌ده که توقف کنن، اما پگاه توجه نمی‌کنه و به راهش ادامه می‌ده. اونا وضعیت رو به مرکز گزارش می‌دن.

قبل از این‌که نیروهای کمکی به موقعیت برسن، یه‌دفعه بنزین ماشین تموم می‌شه. پگاه می‌پیچه به یه خروجی و بعد از خاموش شدن موتور توقف می‌کنه.

دارم فکر می‌کنم داخل پیانوی خونه رو خالی کنم و قایق بسازم. بعد برم انتهای قایق وایسم و ببینم آیا ساحل پیداست؟

داستان تموم شد. چه اصراری دارید که حتماً سرانجام شخصیت‌ها براتون معلوم بشه؟

به دوست داشتن فکر کنید.

«عشق را از زمین بگیرید!

چه می‌ماند به جز یک گور بزرگ برای دفن کردن همه‌ی ما!»

پیام اخلاقی

‌شماره1.

قبل از این‌که خوندن داستانی رو شروع کنید، ببینید آخر داره یا نه.

شماره 2.

موقع خون دماغ شدن، چشم‌هاتو ببند، تا 10 بشمار، خونش بند میاد.

منبع: همشهری.

 

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در داستان و حکایت, طنز ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 Responses to مایع دستشویی با بوی خیار

  1. 1
    رهگذر says:

    دیدم کسی برات کامنت نذاشته دلم برا غربتت سوخت…
    اون وختا چه بی نمک بودی…بزرگ شدی بهتر شدی…

  2. 2

    سلام
    خوب برای دلش مینوشته رهگذر نگو بی نمک آخه دلم میسوزه
    ولی خداییش چه فکرهات قشنگ بود
    چرا من اونوقت ها نبودم که اینجا را پر از کامنت کنم
    اگر بودم نمیذاشتم بی کامنت بمونی

  3. 3

    ولی خداییش آخرش چی شد مایه ی خیار اینجا چه نقشی داشت؟
    اما خیلی خوب مینویسی.

  4. 4

    هندونه واسه چی؟ آخه گناه داره خوب تو ذوقش میخوره هاااا

  5. 5

    نه به خدا نوشته هاشون خیلی دوست دارم
    خیلی دلم میخواست که منم ابتکار داشتم خیلی
    رهگذر همیشه تو عالم بچگی دوست داشتم داستان بنویسم اما نتونستم نتونستم

    • 5.1
      رهگذر says:

      بنویسید خانوم کاظمیان…کاری نداره که…بردارید هی بنویسید…هی بنویسید…بعد از توش میشه چیزای خوبی در آورد… دیگه نوشته هاتون بدتر این نمیشه که…خخخخخخخ…بزنیم اعتماد بنفس بچه رو بپکونیم تو هم…دیگه فردا روش نشه بیاد تو محله…خخخخخخ…

  6. 6
    سیتا says:

    بابااا اینو مدیر ننوشته که. زیر نویسش رو بیبینین. مدیر فقط نقش کپی گر رو داشته بعد دیده خوب نیست اومده گفته کپی پیس اخ اخ اح اح بده بد. نقطه پایان.

  7. 7

    من فکر میکردم شعرش فقط مال هم شهری هست
    یعنی نوشته مال خودش نیست؟
    همین هم من ابتکار ندارم از جایی بیارم کپی کنم.

دیدگاهتان را بنویسید