چگونه یه خبر بد بدهیم؟!!!

راهروی بيمارستان– داخلي

زني جوان در راهروي بيمارستان ايستاده، نگران و مضطرب. در انتهاي کادر در بزرگي ديده مي شود با تابلوي “اتاق عمل”.
چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج مي شود. زن نفسش را در سينه حبس مي کند. دکتر به سمت او مي رود. زن با چهره اي آشفته به او نگاه مي کند…
دکتر:
واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کرديم تا همسرتون رو نجات بديم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون براي هميشه فلج شده. ما ناچار شديم هر دو پا رو قطع کنيم، چشم چپ رو هم تخليه کرديم… بايد تا آخر عمر ازش پرستاري کني، با لوله مخصوص بهش غذا بدي، روي تخت جابجاش کني، حمومش کني، زيرش رو تميز کني و باهاش صحبت
كني… اون حتي نمي تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسيب ديده…
با شنيدن صحبت هاي دکتر به تدريج بدن زن شل مي شود، به ديوار تکيه مي دهد. سرش گيج مي رود و چشمانش سياهي مي رود.
با ديدن اين عکس العمل، دکتر لبخندي مي زند و دستش را روي شانه زن مي گذارد و میگوید:
شوخي کردم… شوهرت همون اولش مُرد

درباره رسول رضایی

به نام ایزد یکتا. من متولد 61 هستم. کم کم در سن 14 سالگی با مشکل بینایی روبرو شدم و یک سال نیز جهت آموزش خط بریل در مدرسه ابابصیر تحصیل کردم. در سن 16 سالگی دیگر قادر به تحصیل با خط معمولی نبوده و به خط بریل رو آوردم و از علوم تجربی به علوم انسانی تغییر رشته دادم. در سال 85 نیز از دانشگاه آزاد اسلامی واحد نجف آباد اصفهان در رشته ی زبان و ادبیات فارسی مقطع کارشناسی فارغ التحصیل شدم. از سال 86 در کتابخانه عمومی نابینایان اصفهان مشغول به کار هستم و در خدمت تمامی علاقه مندان به کتاب و کتابخوانی. علاقه شخصی خودم به کتاب های تاریخ معاصر، علمی و به خصوص ادبیات داستانی اروپای غربی و آمریکایی هستش و باز خصوصا ادبیات داستانی گمانه زن یا همان فانتزی. تفریحاتم موسیقی، گردش با دوستان یا خانواده، مسافرت و مهمتر از همه کتاب.
این نوشته در داستان و حکایت, کودکان و نونهالان ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

3 Responses to چگونه یه خبر بد بدهیم؟!!!

  1. 1
    مینا says:

    من اگه جای اون زن بودم میزدم تو سر دکتر

  2. 2

    والا
    چه معنی داره خبر خوشو اینقدر دیر بدی؟!

  3. 3
    رسول رضایی says:

    این جریان اون ضرب المثلی هست که میگه:
    به مرگ بگیر که به تب راضی بشه.
    دکتر اول می خواسته بگه درسته که شوهرش مرده ولی خیلی بدتر از این ها هم ممکن بوده که اتفاق بیفته. پس انگار جای شکرش باقیه.

دیدگاهتان را بنویسید