ازدواج نابینایان

یکی از دوستانم در مهد کودک کار می کرد. او تعریف میکرد: وقتی به مهد رفتم کلاسی را به من دادند که مملو از بچه های پر شور و نشاط بود. مسئول مهد, کودکی را به من نشان داد و گفت وقتی میخواهی برای والدین بچه ها یادداشتی بنویسی به خاطر داشته باش که به جای یادداشت به خانواده این کودک از دفتر مهد تلفن بزنی و موارد مورد نیاز را به ایشان اطلاع دهی.
در ابتدا به ذهنم نرسید که علتش را بپرسم شاید هم رسید ولی ضرورتی برای پرسیدن آن ندیدم. این بود که تشکر کردم و به کارم پرداختم. در طول کار بنا به اقتضای شرایط به هر یک از آنها نزدیک میشدم و آنها را در آغوش میگرفتم… رفتار مأدبانه, موهای تمیز و براق و بدن معطر این کودک توجه مرا به خود جلب کرد.
زمانی که میخواستم خوراکیهایشان را به آنها بدهم, ملاحظه کردم که لقمه های مرتب, آب میوه خانگی و میوه های پوست و هسته گرفته با سلیقه ای خاص در ظرفهای مناسب او قرار داده شده اند. در حالی که بیشتر همکلاسیها به آوردن بسته های کیک و ساندیس و شیرکاکائو و… بسنده کرده بودند.
پیش از آنکه به مادر این بچه تلفن بزنم از خانم مدیر پرسیدم: راستی! ببخشید سؤال میکنم. چرا باید به جای یادداشت با خانواده این کودک تماس تلفنی بگیرم؟ ایشان در پاسخ گفتند برای این که پدر و مادر او به علت نابینایی قادر به خواندن نوشته های شما نیستند.

منظور من از ارائه چنین مطلبی این بود که در بیشتر مواقع ترس از ناشناخته هاست که قدمهای مارا از حرکت باز میدارد.
در حالی که اگر نابینایان یک دیگر را باور کنند اجتماع نیز آنها را باور خواهد کرد.
و البته این امر فضایی را میطلبد که در آن افراد نابینا به ارائه و شناخت توانمندیهای خود و دیگری بپردازند.

فاطمه جوادیان

درباره فاطمه جوادیان

چند سالیست که در یکی از خیابان های پردرخت این محله، خانه ای ساخته ام. در خانه ما ساز هست؛ آواز هست؛ انواع بازیهای فکری برای کودکان و بزرگ سالها هست؛ ماشین و عروسک برای کودکان هست؛ چای و قهوه و چای سبز و شکلات داغ و ترشی و شربت هم به همراه بیسکویتهای خوشمزه هست. در محله مهمانی میدهم؛ به مهمانی میروم؛ و خلاصه روزهای خوبی درین محله دارم. باران که میبارد، کنار پنجره، گوش می سپارم به آمد و شدهای مردم؛ اتومبیلهایی که گویی همچون قایق بر روی امواج خیابان ها شنا کنان به سرعت در حرکت اند؛ به صدای باز شدن چترهایی که درست بعد از بسته شدن درهای آهنی خانه ها به گوش می رسد. چند سالی آموزگار کودکان استثنایی بودم. نمینویسم نابینا؛ چون، بیشتر آنها علاوه بر نابینایی، دارای آسیبهای چندگانه همچون کم شنوایی، اتیستیک، کم توانی ذهنی و نیز نارساییهای جسمی هستند. و حالا به عنوان کارشناس کودکان با آسیب بینایی در اداره آموزش و پرورش استثنایی استان حضور دارم و در سطحی وسیعتر سکاندار این کشتی خوش آتیه هستم. درس هم میخوانم تا به مدد علم نوین همچنان دلم را به خواسته هایم که همانا رشد و تعالی خود و فرزندانم هست، گره زده باشم. به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل. اگر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم.
این نوشته در آموزش, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

3 پاسخ به ازدواج نابینایان

  1. 1

    من به نوبه خودم بسیار زیاد از این داستان شما تشکر میکنم از همین داستانها میشه اول خودمون و دوم جامعه را درست کرد مرسی واقعا خسته نباشید

  2. 2
    فاطمه says:

    من یکی که بارها نظم و ترتیب نابیناها بهم ثابت شده و دقت و تمرکز و حافظه شون

  3. 3
    تبسم چلوی says:

    سلام. بسیار عالی و لایک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ 78 = eighty eight