دختری بینا که حاضر به ازدواج با من شد

سلام
من دو سه تا دوست صمیمی بیشتر ندارم یکی از این دوستانم که دوستیمان به حدود 14 سال پیش میرسد امروز صبح به من زنگ زد و در مورد ازدواجی ازدواج که نه موردی که بهش پیشنهاد شده بود باهام صحبت کرد یک دختر بینا پیدا شده بود که حاضر شده بود با او ازدواج کند ولی قضایای دیگری هم همراهش بود که بهتر است در متنی که از زبان خودش میآورم بخوانید ببینید چه به ذهنتان میرسد
دوستم فردیست از خانواده تغریبن پولدار البته نه از آن دسته پولدارهایی که نه درس خوانده باشد و نه بلد باشد تا در خانه اش را تنهایی برود کارهایی بلد است که شاید کمتر نابینایی بلد باشد انجام دهد مثلا در کارهای باغداری که نیاز بسیاری به دیدن دارد یا کندن چاه یا کارهای ساختمان نه البته نقاشی ولی خیلی کارهای که ما بلد نیستیم. شغلش هم آزاد است و بدون کمک بینا به فروشندگی مشغول است به هر حال چیزی عجیب است مثلا یک بار که با هم رفته بودیم بیرون به گودال برخوردیم حالا مانده بودیم که عمق این گودال چقدر است میشود رفت تویش ازش رد شد یا مشکل دارد دوستم گفت صبر کن نزدیک گودال شد سنگی کوچک را برداشت تویش انداخت گفت نمیشود حدودا 4 متری است باورم نشد من حتا از صدای سنگ نفهمیدم گودال دقیقا کجاست از یک بینا که در همان حوالی بود پرسیدیم گفت نزدیکش نشوید سه چهار متری است یا یک روز که به رفته بودیم به توی یک اردوگاه تفریحی ایستاد چندبار با زبانش تق تق کرد گفت اینجا حدودا دو جیرب است
خوب به حاشیه نرویم داستان را از زبان خودش میگویم
تازه از مشهد برگشته بودم خوابم میآمد ولی دلم برای دوقلو های برادرم تنگ شده بود رفتم خانه برادرم باهاشون بازی کردم ظهر ناهار را خوردم خوابیدم تا نزدیکهای هفت که شد مامانم آمد داد غال که چرا خانه نمیآیی گفتم مگر چه خبر شده گفت راه
بیافت تا بهت بگویم. یک دختر بینا پیدا کردم گزینه خوبی است برای ازدواج توی ذهنم آمد وای دوباره یک بینای دیگر حتما یا طلاق گرفته یا فقیر است یا … آمدم بگویم من نیستم دیدم بابا آمد بیچاره بیمار است دو سه ماهی افتاده بود گفتم اگر سر و صدا راه بیندازم قاتی میکند دوباره حالش بد میشود گفتم میروم هم فال است هم تماشا
دختره از دهاتمان نیست داییش مال اینجاست و واسته شده بود تا ما بهم برسیم. رفتیم نشستیم بعد از چند دقیقه چایی آورد دیدم صدایش خیلی بزرگونه نیست پس طلاق منتفیست توی صحبتها معلوم شد متولد هفتاد چهار است با خودم گفتم این که بچه ام میشود نه همسرم. اخه من بیست پنج سال دارم. بزرگترها گفتند برید اتاق کناری با هم حرف بزنید رفتیم بهش گفتم پرسشی داری؟ گفت نه تعجب کردم گفتم مگر میشود چیزی نگفت. گفتم میدانی همسر آینده ات کیست چقدر با من آشنایی داری گفت دایی برایم چیزهایی گفته است گفتم برای زندگی با یک نابینا آماده هستی میدانی چه مشکلاتی دارد گفت فکر کنم مشکلی خاصی نیست. گفتم اگر رفتیم توی خیابان بهمان اشاره کردند گفتند این را ببین همسرش نابیناست چی؟ گفت نگو تو رو به خدا نگو. گفتم در مورد آینده چه فکر میکنی؟ گفت نمیدانم استرس گرفتم. حرفها تمام شد گفتم پس من فعلا میروم گفت میتوانی تا اتاق کناری بروی؟ گفتم بله بلند که شدم آرام به بچه داییش که حدودا سه سالش بود و آنجا بود داشت خیار میخورد گفت محمد دستش را بگیر دم در که رسیدم با صدایی واضحتر گفت محمد دستش را بگیر از اتاق که بیرون رفتم صدایش بلندتر شد محمد تو رو خدا دستش را بگیر
به اتاق برگشتیم صحبت از آن بود که یک ماشین بخرند تا خانم مرا بهتر جابجا کند و مشکلی برایمان پیش نیاید صدای خواهر دختر را میشنیدم که بهش میگفت ببین آجی من بدبخت شدم با سه تا بچه برگشتم خانه بابا چون شوهرم معتاد بود پول نداشت من مجبور بودم قالی ببافم اما این پپسره پولدار است طوری نیست نابینا است که باشد بهتر از آن خواستگار دیگرت است که معتاد است. دختره گفت نه طوری نیست زفتش میکنم
نکته اصفهانیها به جای جمع و جور کردن یا رسیدگی کردن به کسی کلمه زفت کردن را به کار میبرند
بابام میگفت اگر بشود خیلی خوب است کلی شانسمان گفته است راستی پسری که خواهرش با عنوان معتاد از همسر دومش نام میبرد را میشناسم معتاد که چه ارز کنم یک لات به تمام معناست همه هرجا میبینندش لعن و نفرین میکنند. من بچه که بودم فکر میکردم حمسر آینده ای خواهم داشت که عاشقان بسیار دارد و من مجبورم سر رسیدن به او هفت خان رستم را پشت سر بگذارم حالا ببین کی رقیبم شده است واقعن باید به خودم افتخار کنم

وقتی داشتیم برمیگشتیم با خودم فکرمیکردم مگر من چه گناهی کردم که باید این طوری درموردم فکر کنند مگر نابینایی جرم است یک دختر پیدا شده که آشق پول من است در حالی که حتا از تصور کردن اینکه یک نفر بگوید شوهرت نابیناست وحشت دارد او هیچی از یک نابینا نمیداند حتا فکر میکند نابینا نمیتواند راه برود بتر از آن مامان بابام رفته اند چه چیزی پیدا کردند انگار میخواهم عروسک بازی کنم اینها که یک عمر است مرا میبینند به تمام توانایی من اعتماد دارند پس چرا اینها هم اینچنین فکر میکنند؟
به نظر شما چرا واقعا جامعه در مورد ما چنین افکاری دارد ما باید چه بکنیم تا وضعیت بهتر شود اگر به حق بنگریم خانواده ما هم چنین افکاری دارند
محمد جواد خادمی

درباره cheshmak

من محمد جواد خادمی متولد سال 67 هستم. از دو سالگی بر اثر تومور مغزی که دیر تشخیص داده شد نابینا شدم. پس از تحصیل در ابابصیر اصفهان در دبیرستان عادی و سپس دانشگاه فولاد شهر تحصیل کردم. هم اکنون دانشجوی کارشناسی ارشد بالینی دانشگاه نجف آباد می باشم. آدمی رک هستم که دوست دارم دیگران من را به خاطر خودم دوستم داشته باشم. راستی مجردم
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

9 Responses to دختری بینا که حاضر به ازدواج با من شد

  1. 1

    سلام محمد جواد عزیز نمیدونم به خدا باید چی کار کنیم این دوست عزیزمون که جلوی خانوادش باغ را میگردونه برای کار نیازی به بینا نداره و هزاران چیز دیگر را انجام میده باز هم خانوادش میگن پیدا کردم برات نمیدونم البته میدونم اما انجام دادنش مشکله چون به دست خودمون نیست بیست و پنج درصدش به دست خودمونه که این دوست عزیز انجام داده حالا ببین این خانوم عزیز چه جوری دلش برا ایشون میسوزه که داد میزنه دستشو بگیر این اتفاقا برا من زیاد پیش اومده تو مدرسه سالیانی پیش وقتی میخواستم از پله ها برم بالا باید کل مدرسه بسیج میشد که نذارن خدایی نکرده من برم بالا بیافتم تا من را بغل نمیکردن و نمیبردن بالا دست از کله ی پر موم بر نمیداشتن خوب دهنم آسفالت شد تا این موضوع را براشون جا انداختم با این وجود که جا نمیافته و احتمالا نخواهد افتاد به هر حال از این دوستمون که با یه خانوم بینا ازدواج کردن خواهش میکنیم جماعت محله که بیاد اینجا و روز به روزش را توضیح بده شاید برای افراد عادی اتفاقی نباشه ولی میتونه حتی کلمه ایش برای ما جالب باشه همون طوری که در برنامه نیمساعت با مجتبی برنامه دوم خوب اگه برید گوش کنید میگید این آدم الافه و ما را هم گذاشته سر کار در صورتی که اصلا اینجوری نبود و اگر عقل آدم درست کار بکنه از همین مستند یا بهتره بگم گزارش صوتی میشه هزاران کتاب را نوشت

    • 1.1
      محمد جواد خادمی says:

      خیلی باحال جواب دادی. باز هم شما را در مدرسه بالا میبردند من را در دانشگاه هم رها نمیکردند
      اگر دوستان دوست داشتند ادامه این قضیه را که فردای روزی که مطلب را نوشتم اتفاق افتاد مینویسم

  2. 2

    اگر خودش راضی هست بنویس. چرا که نه؟!

  3. 3

    خوب اگه مشکلی نیست خودشون بنویسن این طوری بهتره چون شاید چیزایی هم برا نوشتن داشته باشن به هر حال اگر مایل نبودن خودتون بنویسید

  4. 4
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! قابل توجه پسران بینا و نابینا-نودو پنج درصد دختران جامعه برای پول و استقلال ازدواج میکنند و کاری به واقعیت وجود مرد ندارند، حالا هرکی توانست خلاف این گفته ی مرا ثابت کند بیاید جلو، البته ثابت کردن حد اقل ده سال زندگی مشترک باشد!

  5. 5
    معصوم says:

    زفتش میکنم…خخخخخخخخخ……

  6. 6

    سلام
    رهگذر خوبی؟ اینجا چه میکنی؟

  7. 7
    بانو says:

    سلام
    چی بگم!!! متأسفانه این یک واقعیت در مقابل پسران نابینا هست و البته فرهنگ نا صحیح مردمان ما …..
    برای اون آقا پسر آرزوی خوشبختی دارم و امیدوارم به فردی ازدواج کنند که شایستگی و لیاقت داشته باشه و نه به خاطر پولشون که به خاطر خودشون باهاشون ازدواج و زندگی کنه…..

دیدگاهتان را بنویسید