يادداشتي چند صفحه اي كه جرات خواندنش نيست:

پنجشنبه 18 آبان 91:

اون روز قرار بود برم خانه رياضيات و هم يك نفر را از چنگ مشكلات كامپيوتريش آزاد كنم و هم در جلسه انتخابات انجمن به اصطلاح علمي فرهنگي موج كور. ببخشيد موج نور شركت كنم! بعد از اين كه خودمو توي حمام مثل كريستال صاف كردم، رفتيم با ماشين يكي از رفيقام كلي حال و حول. از هياهوي شهر فرار كرديم و به باغ و بوستان پناهنده شديم. كار هاي زشتي مثل دود و دم و رقص و ورق را كه كرديم، از انجمن به اصطلاح علمي فرهنگي موج ك نور بهم زنگوليده شد كه بيا بيا كه دلم بي تو يه برگ زرده. بيا بيا. خلاصه از وجنات خانه رياضيات پيدا بود كه انگار امروز خبراييه. بوي عطر و دود سيگار و آدامس و غذا و جوراب، فضاي الهام بخشي رو ميساخت كه تاثيرش لحظه به لحظه بيشتر و بيشتر ميشد. اينقدر تاثير اين فضا زياد شد كه نتيجه الهام بخش بودنش بر من اين شد كه بهم الهام شد بمونم و در جلسه به اصطلاح انتخابات انجمن موج نور شركت كنم كه شايد به قول مادر گلم هميشه از اين ستون تا اون ستون فرجي باشه يا بشه.

حاج مرتضي يكي از مردم اهل دل و كار درست براي بچه ها برياني خريد كه خورديم و گفتيم و خنديديم و از هر كجا كه بگي بحث پيش اومد و چه خوش آمد كه از آمدنش خوش آمد مرا. پسر گل حاج مرتضي هم با باباش اومده بود. اسمش امير علي بود. امير علي ابراهيمي. پسري با ادب. يازده ساله. كلاس پنجم. آشنا با علم روبوتيك كه تا به حال چند ربات تعقيب خط هم ساخته. امير علي ماند و پدرش رفت. حاج مرتضي قبل از اين كه بره، اميرعلي را دست من سپرد و به خودش هم گفت كه كاري داشتي با آقاي خادمي مطرح كن. براي اين كه از سر رفتن حوصله اش جلوگيري كنم، روي يكي از كامپيوتر هاي انجمن به اصطلاح علمي فرهنگي موج نور، بازي زامبي ها را راه اندازي نمودم كه صد البته ما را به هدف خودمون يعني سر نرفتن حوصله امير علي رسوند. چنان نسبت به شخصيت هاي بازي زامبي ها اظهار نظر كردم كه يكي از دوستام بهم گفت تو كه نميبيني چطور داري مثل بينا ها نظر ميدي؟ انگار كه داري روي صفحه را ميبيني! گفتم خوب ديگه. ولي جوابش خوب ديگه نبود. در واقع من سعي ميكنم دفترچه راهنماي هر بازي كامپيوتري اي كه از اينترنت دانلود ميكنم را بخونم كه وقتي يك نفر در باره بازي ازم ميپرسه يه چيزايي بلد باشم. آره داداش. ما اينيم. نه يه كمي كم تر نه يه كمي بيشتر. به شما نابينا هايي هم كه قراره در آينده پدر بشيد پيشنهاد ميكنم از اينجور كارا توي برنامهتون داشته باشيد وگرنه بچهتون هيچي حسابتون نميكنه و باهاتون رفيق نميشه و بعدشم نتيجهش اين ميشه كه مصيبتي به بار مياد كه بايد من رو دعوت كنيد واستون ذكر مصيبت بخونم و من هم مجالس مداحي و ذكر مصيبتم خيلي گرونه و قيمت هاي من با توجه به افزايش قيمت دلار، به شدت هر چه تمام تر نجومي شده.

بالاخره اسماعيل رفاهي كه اسمن نميدونم توي انجمن چه مقامي داره ولي رسماً آچار فرانسه و همه كاره انجمن به حساب مياد، براي اين كه بريم پايين توي جلسه انتخابات شركت كنيم، همه ما را مثل مرغ و جوجه هاي مزاحمي كه جيك جيك و قد قدشون خستهش كرده باشه، از اتاق كامپيوتر ريخت بيرون. من يكي كه قدقد كنان با ناراحتي تمام رفتم پايين و مشاهده فرمودم كه صداي مرغ و جوجه هايي كه توي مراسم بودند از صداي مجري برنامه خيلي خيلي بهتر، قويتر، واضح تر و كارآمد تر به گوش ميرسيد. انگار آقاي مجري داشت با خودش حرف ميزد و ما با همه.

از اون جايي كه آقا مرتضي خودش پسرشا دست من سپرده بود، در مقابل امير علي و اين كه بهش بد نگذره، احساس مسئوليت ميكردم. اين بود كه هم زمان با شروع سخنراني دكتر صديقي، من هم بازي زامبي ها را روي لپتاپ آتيش كردم. آتيش بازي ما همان و افتضاح و گند وسط بازي هم همان. چطور؟ اين طور كه وقتي آقاي دكتر بين صحبت هاشون مكث ميفرمودند، صداي خنده هاي زامبي هاي اسكلتي اي كه ميخواستند مغزت را بخورند، فضاي رديف هاي جلو كه ما نشسته بوديم را با زهر خنده هاشون نكبت مال ميكردند. در روايت اومده كه هر كس وسط سخنراني يك شخص مهم آلودگي صوتي ايجاد كند فردي به دور از ادب و كمالات به حساب ميآيد. منم كه ديدم روايت كه محكم هست و سندش هم معتبر، عروسكم رو از امير علي گرفتم يه مشت پنبه كردم توي دهنش تا لالموني بگيره، ميوت بشه و وقتي كه از خفگي موقتيش مطمئن شدم دوباره دادمش دست امير علي. دوست داشتم ميشد اين جا به جاي امير علي بنويسم امير. ولي خود امير علي گفته كه دوست داره همه امير علي را كامل ادا كنند و صداش بزنند امير علي و من هم به نظر ايشون احترام ميگذارم و اسمشا كامل مينويسم. اين شد كه شد.

من كه تنها حرف هاي آقاي دكتر را مفيد دونستم. تحملم تمام شد و زديم بيرون. بادوم هندي، شكلات شونيز و آدامس خرسي اقلامي بودند كه ما از پس قيمتشون برومديم و ضربه فنيشون كرديم. خاك شدن روي زمين. 10 بر 0 به نفع ما. وسطاي كار برگشتيم تو و راي مون را داديم. آخراي كار هم گروه موزيك به خوانندگي جواد ايزدي، با سنتور مهدي الساق و تنبك ابراهيم احمديان همه را به فيض اكمل رسوندن. خودمونيش اين طور ميشه كه يه حالي به همه دادن. به قول بچه آجيم كه ميگه سازشون توي اون مراسم اوستاگي ميكرد. اوساگي. اه پارسآواي كوفتي هيچ كدومشو درست نميخونه!

در هر حال ظاهراً همه چي به خير و خوشي تموم شد و برگشتيم به سمت خونه.

 

جمعه 19 آبان 91:

ديشب با خستگي تمام رسيده بودم خونه و بعد از صرف الوويه خوابيده بودم. صبح جمعه كه بيدار شدم چشمتون روز بد نبينه. بدترين اتفاق اين چند وقته را تجربه كردم. يادتون هست توي يادداشت هاي قبلي بهتون گفته بودم كامپيوتر بنده هم دلش سوخت و هم محافظش؟ يادتون هست گفتم تحمل دوري من را نداشته كه اين جور شده؟ حالا در ادامه بايد خدمتتون بگم كه غير از دلش و محافظش، اين دفعه كارت گرافيكش و رايترش هم سوخته بود. با خودم گفتم فكر كنم اگه بهش نرسم تمام زندگيم را به آتيش ميكشه!

برش داشتم بردمش بيمارستان كه آقاي دكتر اومد بالاي سرش و گفت: “اول پول.”

گفتم: “آقاي دكتر. تو رو به خدا. مگه تو زن و بچه نداري؟ به اين طفل معصوم رحم كن.”

دكتر گفت: “نه. نه كه ندارم. تو اين گروني ديگه مگه ميشه زن گرفت! چه برسه بخواي بچه هم بياري. شما هم چه حرف ها ميزنيد!”

گفتم: “خدا از بزرگي كمت نكنه. شما اين دفعه را يه كاريش بكن. خودم قول ميدم آخر هفته نشده پول دوا درمونشا جور كنم!”

آقاي دكتر با قيافه اي حق به جانب، نگاهي از روي دلسوزي به من و بچهم انداخت و قرار شد جراحيش كنه. بعد از ظهر رفتم و تن سالمش را كه از بيجاني داشت تلو تلو ميخورد آوردم خونه. حال عموميش بد نيست. فقط مونده دعاي شما. آخه 170 هزار تومان خرجش شد كه من يك قرونش را هم ندارم بدم.

توي اين اوضاع و احوال پنج تا اناري كه هفته پيش از پارك خريده بودم و توي يادداشت قبليم در همين حد يك اشاركي بهشون كرده بودم را دادم زن داداش گلم واسم آب گرفت و جاتون هزار مرتبه خالي كه اين آب انار طبيعي را من و خواهرم با چه لذتي و به سلامتي همه اعضاي محله گوشكن رفتيم بالا. نوش جون. بره جايي كه غم نباشه.

راستي يادتون هست گفتم مخابرات 23 مهر روز جهاني نابينايان زنگ زد و بهم تبريك گفت و قول داد نوسان سرعتم را درست كنه؟ حالا بايد به حضورتون عارض بشم كه مخابرات استان اصفهان به قولش عمل كرده و سرعت اينترنتم روي هواست. نه از بدي. بلكه از خوبي. خدا كنه ديگه سكش نگذارند. دسش نذار. آقا جون بسه. تكونش نده. همين جا كه ميزونش كردي خوبه. دست مريزاد.

حالا اگه گفتيد چي ميچسبه. اين ميچسبه كه با اينترنتي كه سرعتش روي هواست بري سايت دانشگاهتون و غذا رزرو كني! خودت كه طبق معمول سابق دستو پات بسته، از داداشت كمك ميخواي. در نگاه اول به صفحه رزرو تغذيه سايت دانشگاه برق سه فاز از چشماش زده بيرون. جرقه هاي اين شوك توي اتاق نور پخش ميكنه. بابات بي خبر از همه جا مياد پشت پنجره و ازت ميخواد كه لامپا رو خاموش كني. داداشت را آروم ميكني تا لامپا خاموش بشن. وز وز مغز داداشت كه ميخوابه، نورا تموم ميشن و حالا زندگي شيرين ميشود. داداشت بعد از شكنجه اينترنتي و تصويري اي كه توي اين چند ثانيه شده حالا ديگه به سايت عادت كرده و غير از ناهار يكشنبه، غذا هاي تا آخر هفته را واست رزرو ميكنه. اين جاست كه باز هم با خودت ميگي: “چي ميشد من بينا بودم؟” بعدش با خودت ميگي: “حالا بينا هم نه. چي ميشد سايت دانشگاه با صفحه خوان هاي ما هم كار ميكرد؟”

 

يكشنبه 21 آبان 91:

خوب امروز كه هر كاري كردم زود از خواب بيدار بشم نشد و طبق معمول سر كلاسي كه خيلي دوستش دارم هم خودشو و هم استادشو دير رسيدم. چي ميشد من نميرفتم خونه؟ چي ميشد اگه از سندرم خيل خيلي بد گ ش د رنج نميبردم؟ خدايا من كي خوب ميشم؟ يعني اصلا خوب ميشم؟

آقاي احمدي، استاد درس سنجش، واقعاً انسان محترميه كه به خاطر اين همه تاخير، جفت گوش هام رو هم كر نكرده تا حالا. استاد احمدي، احتمال يك در يك ميليون هم نيست كه اينو بخونيد ولي خعلي دوستون دارم!

خوب. كلاس ساعت ده تا دوازده تموم شده. ناهار هم كه نداريم. سپهر جان دستت درد نكنه كه نيومدي رستوران. چون من غذاتو خوردم. دمت گرم. تازه اين سلف رفتن من باعث شد فرشاد دوستم كه مشهد بوده و برگشته رو هم امروز ببينم. حسن و محمد جان مرسي بابت همكاري و اطلاع رساني دقيقتون. خودتون ميدونيد چيو ميگم.

ميرسيم به كلاس شيرين تر از عسل نقد ادبي با استاد تهماسبي. اين قدر راجع به ساختار گرا ها و نميدنم چيچي گرا ها بحث شده كه خودم رو يك گرا ميبينم. من يك گرا هستم. شادي گرا، كودك گرا، بينايي گرا، پول گرا، ترجمه گرا، محبت گرا. يكي منو از اين گرا نجات بده و گره هام رو باز كنه. مردم. استاد تهماسبي عزيز: شما رو هم خيلي دوس دارم البته كه ايميلم به سطل زباله صندوق پستيتان منتقل شده ولي باز شما استادي و من شاگرد. هر چي شما بگي همونه. ما بايد رو به اون قبله اي قش كنيم كه نمازشو شما ميخوني.

مشكل بعد از كلاس من چيه؟ آهان. درست حدس زديد. سالاد ماكاروني. شام. اين شايد بتونه بزرگترين كلاهي بوده باشه كه توي عمرم سرم رفته. چي فكر ميكردم چي شد! من كه نتونستم هيچي از اون سالاد ماكاروني را بخورم. يك مقدار نون خوردم  با ماست موسير. بعدش هم حدود هاي ساعت 9 بود كه هوس خرمالو كردم و به عشق خرمالو رفتم زيرگذر. اون جا ميوه فروشي هاش الماس ميفروشن. يك كيلو خريدم آوردم شستم خشك كردم گذاشتم يخچال خوردم و به بقيه هم تعارف كردم و نوش جانمان شد و لذتش را هم برديم. جاي شما خالي. ميگند خرمالو هم واسه فشار خون خوبه و هم واسه درمان سندرم گ ش د. دروغ و راستش گردن همون هايي كه ميگند.

داشتم ميخوابيدم كه يادم افتاد واسه فردا كه امروز بشه، بايد برم كلاس روانشناسي نابينايان با جناب دكتر فرامرزي. دعوت شده بودم اون جا كه بحث هايي در مورد نابينايي، جهت يابي، باور ها، رفتار و سازو كار نابينا بودن و سه نقطه بحث كنيم.

 

دوشنبه 22 آبان 91:

شيشو نيم بيدار شدم و خوابيدم. هفت ربع كم كه بيدار شدم ديگه نخوابيدم. لباس پوشيده و نپوشيده. با سليمان خان رفتيم املت پرسپليسي رو زديم تو رگ. تورگيم كه كامل شد، با يك ليوان چايي تمام آهن هاش رو خالي كردم. از نا كجا آباد، وسايل نوشتن به خط نابينايي يا بريل رو گير آورديم و رفتيم سر كلاس كه چشمتون روز بد نبينه. ديدم دارم ضايع ميشم و خواستم برگردم كه به اصرار سليمان موندم. آخه خيلي شرايط بدي بود. خودتون هم جاي من بودين ميخواستين كه كلاسو ترك كنين. يك جور هايي حس ميكردم اون جا زياديم. آخه. آخه. چجوري بگم. بد بود. نه كه بگم طرف آدم بدي بود يا من خوشم نميومد ها! اتفاقا يكي از رفيق هاي خوبم هم هست ولي وقتي اسماعيل محمدي رو به عنوان يك نابينا دعوت كرده بودند چه لزومي داشت من رو هم دعوت كنند؟! خلاصهش كه رفتيم و نشستيم و اون قدر منفي بافته بودم كه منفي در منفي مثبت شد.

بعدش رفتم دفتر مشاوره نابينايان يك مودم را تنظيم كردم و بعدش هم كه ديري دا ديلام دام. جناب دكتر توكلي كه نابينا هم هستند به همراه معاون گرانقدرشون جناب عباسي و با شركت افتخاري يك جعبه شيريني به دفتر نابينايان قدم رنجه فرمودند. دكتر توكلي، مدير گروه زبان انگليسي دانشگاه اصفهان هستند. بعد بگيد نابينايي ناتواني مياره. كو؟ ما كه نديديم. پس دكتر توكلي چطور با نابينايي، همه از دانشش انگشت به دهن گرفتند و چطور مدير گروه زبان دانشگاه اصفهان شده!؟ تازه باهاشون صحبت كردم و قرار شد براي مورد كمبود اينترنتي كه بين بچه هاي نابينا احساس ميشه اقدام كنند. از همين جا بگم كه: واقعاً دستتون درد نكنه آقاي دكتر.

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

7 Responses to يادداشتي چند صفحه اي كه جرات خواندنش نيست:

  1. 1
    پیش‌فرض سایت جواد نوعی says:

    از مطلب باحالت فقط یه چیز را متوجه شدم اون هم اینکه این نابینایان فکر کنم در تمام دنیا همین هستند یعنی من اردبیلی و تو اصفهانی و اون آمریکایی اصلاً فرقی نداریم
    هم از لحاظ شوخ تبعی و هم از لحاظ فرهنگی و در کل ساختار هممون یکی هست و درست بشو نیستیم!!!
    شوخی کردم مگه ما چمونه؟
    فقط کلی خندیدم

  2. 2

    سلام جناب خادمی .. مطلبتون رو خوندم چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که شما غلط های املایی خیلی کمی داشتید ، در واقع فقط یک نکته بود ” غش ” رو با قاف نوشته بودید . در متن به این بلندی از طرف یک روشندل یک غلط املایی خیلی عالیه ..
    من به این غلط های املایی حساسم .. یه جایی دکمه کیبور اشتباه میخوره اون مشخصه ولی وقتی کیومرث رو با صاد بنویسی خیلی زشته ..
    چندسال پیش یکی از کارشناسان کوردل استثنایی که الان مدیر یکی از مجتمع های نابینایان هست به من گفت نیازی نیست یک روشندل حتما بدونه کیومرث رو با ث مینویسند حالا با صاد یا سین بنویسن مگر چی اتفاقی میفته !! این اظهار نظر احمقانه باعث شد دیکته نابینایان برایم مهم بشه .. بهمین جهت هم متن تون رو که میخوندم مثل خانم معلم ها تصحیح کردم . اسمایلی لبخند .
    در نوشتن موفق باشید خیلی پشتکار دارید متن های به این بلندی مینویسید ..
    اگر برای جذب مخاطب مینویسید بهتره که کوتاه نویسی و مفید نویسی رو لحاظ کنید . کسی حوصله ش نمیگیره متن بلند بالای دیگران رو بخونه مگر اینکه کاملا طرف رو بشناسه و برایش مهم باشه .
    لازمه بگم متنتون خواننده رو خسته نمیکرد ولی خوندنش وقت گیر بود .. سلامت و برقرار باشید .

    • 2.1
      مجتبي says:

      سلام مادر سپيد!
      چه قدر خوشحال ميشم هر وقت بهم سر ميزنيد!
      🙂
      يك غلطش هم واسه خودم بده. باعث آبرو ريزيه ولي از وقتي كار هام چندين ساله از بريل فاصله گرفته اينطور شدم.
      حق با شماست كه طرف نظر احمقانه اي راجع به عدم اهميت املاي بچه هاي نابينا داده و اين هم پر واضحه كه معمولا احمق ها نظرات احمقانه ميدن.
      به اين كه شما معلمم باشيد، حتي حد اقل معلم املا كلي افتخار هم ميكنم!
      راستياتش واسه خودم مينويسم و جذب مخاطب واسم اصلا مهم نيست.
      خودم يكي از طرفداراي پر و پا قرص مطالب خودمم. روزي چند بار ميخونمشون. اعتماد به نفسي كاذب و جالب!
      در هر حال اين توصيه شما رو جدي ميگيرم كه اگر خواستم روزي كسي را به نوشته اي جذب كنم، كوتاه بنويسم و مفيد.
      سلام منو به حسن برسونيد. حسين و هادي رو هم اگه خودشون اجازه دادن، جاي من ببوسيد.

  3. 3
    مجتبي says:

    خوش خنده باشي. خودت چرا از خاطراتت نمينويسي تا ما هم يكم بخنديم.

  4. 4
    فاطمه جوادیان says:

    آفرین! خیلی جالب بود. چند روزی بود که از محله دور مانده بودم. این یادداشتها به خصوص مطلب پنج شنبه بسیار ساده روان و جذاب نوشته شده بودند.
    اینها را مینویسم برای این که بدانید من هم از خواندن این نوشته ها لذت برده امولی هرگز نمیتوانم مقدار آن را بیان کنم.
    موفق باشید

  5. 5
  6. 6
    Adasi says:

    درود! بنده با اولین ورودم به این محله این پست را خواندم ،‏ اما امروز بطور اتفاقی گذرم اینجا افتاد و دوباره خوندمش و با توجه به اینکه گوشیم بعضی از اتفاقات را کامل نخوند،‏ ولی برایم جالب است،‏ از این پست خیلی خوشم اومد،‏ مجتبی بازم از این گونه خاطرات بنویس و بگذار تومحله!‏

دیدگاهتان را بنویسید