یک تولد از جنس عشق

وقتی آمدی مرا غافل گیر کردی. همیشه اینطوری هستی این را بعد ها فهمیدم. آن روز که آمدی فکر کردم این دیگر از کجا پیدا شد خودمان کم چل و خول داشتیم این هم اضافه شد. اما بعدها از خودم شرمنده شدم. شرمنده شدم که چرا منی که ادعا میکردم روانشناس هستم و نباید زود قضاوت کنم این کار را کردم. اما امروز برایت مینویسم مینویسم تا دیر نشده. تا دیر نشده مینویسم که فردا غصه نخورم که چرا نگفتم. که چرا نگفتم چقدر دوستت دارم واقعا چقدر دوستت دارم؟ شاید خودم هم نمیدانم. نمیدانم چقدر دوستت دارم تا کجا دوستت دارم آیا من اصلا لیاغت دارم دوستت داشته باشم آیا من هم میتوانم در گوشه ذهنت جای داشته باشم؟ ولی به هر حال ما با هم دوست شدیم نه یک دوست دو برادر که نه دو برادر دو روح در یک تن که نه دو روح در یک تن. شدیم یکی. یکی شدیم و آن وقت بود که من معنای دوستی را در زندگی برای اولین بار چشیدم. چشیدم که چه طعمی دارد وقتی کسی را از ته دل دوست داری از ته دل آنجایی که غمها و شادیها در آنجا قرار دارد. آنجا که شاید خودم هم تا به حال به آن دست رسی نداشته ام نمی دانم چقدر تاریک یا چقدر روشن است آنجا تو رفتی. تو رفتی و خانه کردی خانه ای از جنس عشق با عشق خانه ات را ساختی آره از عشق. نمیدانم مصالحش را از کجا آوردی عجب پرسش احمقانه ای خوب معلوم است از وجود خودت از وجودی که سر ریز از عشق است وجودی که چون دیگران فقط به ظاهر نمی نگرد. وجودی که شاید چون من به دنبال کسی میگشت تا با آن در آمیزد. چه خوب شد که من تو را یافتم از سر نوشت ممنونم که آن چنان کرد که من تو را یافتم. ای سرنوشت هر چه با من بدی کردی طوری نیست چرا که مرا در سر راه او قرار دادی.
با همه غمهایم امروز را جشن میگیرم بله امروز را چرا که امروز سالگرد تولد توست تولدی که نه فقط تولد توست تولد من هم است. ای کاش میتوانستم برایت کادویی زیبا بخرم ای کاش میتوانستم تو را غافل گیر کنم ای کاش میتوانستم ….
ولی به جای همه اینها برایت مینویسم چرا که نوشتن هدیه ایست از طرف خدا تو هم هدیه ای هستی از طرف خدا و خدا بزرگ است بزرگ است چرا که دو هدیه به انسان میدهد و او هم چون تو مرا غافل گیر میکند
سخن را کوتاه کنم. تولدت مبارک محمد رضا حسن پور نژاد
از طرف محمد جواد خادمی

درباره cheshmak

من محمد جواد خادمی متولد سال 67 هستم. از دو سالگی بر اثر تومور مغزی که دیر تشخیص داده شد نابینا شدم. پس از تحصیل در ابابصیر اصفهان در دبیرستان عادی و سپس دانشگاه فولاد شهر تحصیل کردم. هم اکنون دانشجوی کارشناسی ارشد بالینی دانشگاه نجف آباد می باشم. آدمی رک هستم که دوست دارم دیگران من را به خاطر خودم دوستم داشته باشم. راستی مجردم
این نوشته در صحبت های خودمونی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید