پشت بام خانه ما برای بار چندمش به کاهگل کشی تن داد

تا پدرم جوان بود و پول فراوان داشت و خانواده ما خادمی ها جزو پولدار ها محسوب میشد, همه با پدرم خوب بودند. نیمی از پول های پدرم به دست فامیل هایش پر پر شد و نیم دیگر هم به دست بی تدبیری خود پدرم به باد رفت. ناراحتم از وضعیتی که این بی پولی ما در این عصر بیرحم دیجیتال برای من رقم زده. به هر حال من زنده ام پس هستم ولی بگذارید از وضعیت امروز خانهمان کمی برایتان بنویسم:

خانه ما قدیمیست. خیلی خیلی هم قدیمیست. تمام مصالح به کار برده شده برای ساخت خانه ما شامل مقداری کاه و گل و خشت های گلی و تیر های چوبی می شود و دیگر هیچ. خانه ای که در صورت وقوع هر گونه پیش لرزه ای پیش از وقوع زلزله فرو خواهد ریخت. دو سال پیش پدرم با زحمت فراوان پس اندازی فراهم نمود و مقداری از سطح بام خانه را ایزو گام کرد که شامل سقف اتاق من و اتاق خواهرم و دو تا از اتاق های واقع در ایوان میشد. حالا که دیگر پولی برای ادامه عملیات ایزو گام در بساط نمانده, به رسم عادت مرسوم, همه در تکاپو بلکه بشود با کمک یک بنا باقی سطح بام را با کاهگل پوشاند تا زمستان کم تر به ما و خانهمان چشم غره برود!

پدرم اخلاق تندی دارد. خصوصا موقع کار که بشود حول میکند. کنترلش از دست خودش و همه خارج میشود. باتری کنترلش هم که تمام بشود دیگر کنترلش کار حضرت فیل است. حالا کف حیاط گل ریخته و من از هرجا که بخواهم عبور کنم و مسیرم را از هر بخشی از حیاط که انتخاب کنم این پدرم است که در حضور حضار گرام مرتب فریاد میکشد که از این طرف نرو و از آن طرف برو. این که من از کجا باید بفهمم آن طرف یعنی چپ یا راست یا متمایل به چه جهتی, خدا عالم است. بله دوستان. روزگار سختیست. نه به خاطر تندی اخلاق پدرم, نه به خاطر گل های کف حیاط, به خاطر این بلاتکلیفی که در آن گیر کرده ام. به خاطر وضعیت کنونی تحصیلی و بی شغلیم. به خاطر اینکه سخت است انتظار برای تحمل راهی که نمیدانم چه قدر از آن را پیموده ام تا به سرمنزل شغل و استقلال مالی و احتمالا تشکیل یک خانواده برسم.

واقعا نابینا هایی را میبینم که به چه جا هایی رسیده اند و چه لذتی از زندگی میبرند. وقتی اینجور آدم ها را میبینم لذت میبرم و به آنها آفرین می گویم. حتما یا پول و پارتی و پررویی داشته اند که به اینجا رسیده اند, یا زرنگ بوده اند و یا هر دو. در مقابل: خیلی و منظورم از خیلی یعنی اکثریت بچه های نابینا را هم میبینم که به بیکاری عادت کرده اند, از واقعیت تلخی که با آن روبرو هستند, از عدم استقلال مالی رنج نمیبرند, خوش به حال این ها! خابشان برده. دیگر اگر بروند و از یک انجمن یا جامعه ای که به ادعای خودش کار خیر میکند مواد خوراکی و مایحتاج زندگی بگیرند باکیشان نیست. این طور که از شواهد پیداست دولتمردان ما هم از این وضعیت بدشان نمیآید. هر روز و هر روز و هر روز اینقدر رییس جمهور محترم دولت نهم و دهم و حتی هشتم و هفتم که با چه اشتیاقی بهشان رای داده میشود نابینا ها را به جیره خوری عادت داده اند که دیگر هیچ حرفی نمانده که بزنم.

مثلا بگویم چه؟ بگویم که دوباره باید برای انتخابات سال آینده به یکی از همین هایی رای داد که می گویند دولت بیش از وظیفه اش عمل کرده؟ همین هایی که با مراسم ها و همایش ها و آمار و ارقام سوری سر مردم را یک شیره مرغوب میمالند از جنس فرد اعلا؟ همین هایی که یک فرد نا آگاه را میگذارند بشود مدیر بهزیستی. یک نفری که دقیقا مثل خودشان فکر میکند. معلولین چیز هایی هستند که سربار جامعه اند. فکر کنم زود تر از مسائل سه سال پیش باید واژه خس و خاشاک را در مورد ما ها به کار میبردند و خوب اگر هم به کار نبرده اند اشکالی ندارد حتما فراموششان شده یا شاید هم دارند دنبال یک واژه قشنگ تر میگردند که سربار بودن ما را توصیف کنند.

من که در حیرتم در کشوری با این همه پتانسیل چطور باید سهام عدالت معلولین را از سال 84 به بعد توی بوق و کرنا بکنند و در افتضاحی بی نظیر طرح آتیه معلولین را ملغی بکنند و بعد بیایند و با وجود گذشت هفت سال از طرح سهام عدالت, فقط سود دو سال آن را آن هم 40 یا 80 هزار تومان به ازای هر سال بپردازند و آن هم نه به همه بلکه به عده ای خاص.

در عجبم از این مدیریت و از این همه بازی هایی که ما ها به همراه اسامیمان در آن مثل مهره هایی بازی کرده میشویم. یک نمونه از این مدیریت های ناب, پروسه صدور کارت معلولیت من است که چند سال است منقضی شده و تازه بهزیستی به فکر صدور یک کارت دیگر افتاده که کارت معلولیت جدید به احتمال قریب به یقین چند سالی در راه خواهد ماند. بماند که من تا به حال هیچ فایده ای در داشتن یا نداشتن کارت معلولیت ندیده ام و فکر نکنم با کارت معلولیت حتی یک سطل ماست یا یک آدامس خرسی یا از این شیک بیخودی ها هم بدهند! چه برسد به یک منشی برای خواندن سوالات کنکور!

من نمیدانم تعداد کارت های ملی که باید صادر شود بیشتر است یا کارت های معلولیت؟ تعداد کارت های معافی که باید صادر شود بیشتر است یا کارت های معلولیت؟ تعداد کارت های عابر بانک که باید صادر شود بیشتر است یا کارت های معلولیت؟ اگر جواب شما کارت های گروه اول است پس لطفا به این سوال هم جواب بدهید که چرا اگر تعداد کارت های معلولیت که باید صادر بشود از کارت های مذکور کم تر است, کارت های گروه اول مثل کارت عابر بانک 10 روزه صادر میشود ولی پروسه صدور کارت معلولیت 10 ماه و شاید هم 10 سال طول میکشد؟

در اتاقم نشسته ام و در تنهایی مطلق به همه این ها فکر میکنم در حالی که از بچگی در انتظار فرود غیر منتظره یک تکه از سقف کاهگلی بر روی سرم بوده ام. حالا دیگر کاهگل کشی پشت بام هم تمام شده و اگرچه که کشیدن لایه های کاهگل از نفوذ باران و برف به داخل ساختمان جلوگیری میکند ولی شاید همین انباشته شدن لایه های کاهگل روی سقف, به تیر های چوبی سقف ها فشار بیاورند و یک باره ساختمان را ویرانه کنند. ای کاش اگر هم چنین اتفاقی می افتد طوری بیفتد که درجا از بین بروم و مثلا در حد فلجی ضربه مغزی نشوم که خیلی سخت است. سخت است که همه چیز و همه کس را حس بکنی و ببینی که تمیزت میکنند و زیرت تشت میگذارند و ته دل فحشت میدهند. وقتی به معلولین جسمی حرکتی یا قطع نخاعی ها فکر میکنم از ته دل برایشان آرزوی مرگ یا بهروزی میکنم و غمی که در مورد نابینایی خودم دارم کم تر روحم را میخورد. واقعا فکرش را بکنید کسی که نتواند حرکت بکند از ضعف و آسیب پذیری بیشتری برخوردار است یا کسی که نتواند ببیند؟ من که توی ذهنم مورد اول بیشتر خودنمایی میکند. جدیدا یک تکنولوژی آمده که امکان سیگنال فرستی به عضلات دست و پار را فراهم می کند و به افراد معلول جسمی کمک میکند بتوانند روی پا بایستند و حتی آرام آرام راه بروند. گویا یک ویدیو هم در همین زمینه در اینترنت منتشر شد که به دنبال آن نگشتم ولی میدانم شخصی که برای اولین بار توانسته بود راه برود به شدت اشک شوق میریخت و این که رگ های اعصاب مغزش پاره نشده برای من یکی خیلی جای تعجب دارد که اگر من روزی ببینم بینا شدم شاید از خوشحالی چنان ضربه ای به خودم بزنم که دوباره کور بشوم. باز هم با این همه اوصاف باید امیدوار بود و من هم سعی میکنم به چیز های خوب تری فکر بکنم. باید این افکار غم انگیز را هر چه قدر هم که واقعیت داشته باشد بریزمشان دور,باید نوشته بی سر و با تهم را همین جا بی مقدمه تمام بکنم و بگویم همه چی آرومه من چه قدر خوشبختم.

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

16 Responses to پشت بام خانه ما برای بار چندمش به کاهگل کشی تن داد

  1. 1

    سلام مهدی جان.
    واقعا ناراحت شدم. هم واسه خودت. هم واسه سرت. هم واسه پات.
    مرسی از نظرت.
    یه روز هم من خوردم به یک موتور که توی پیاده رو بود و موتور واژگون شد توی جوب و تازه موتوری از من طلب کار بود که چرا موتورشا انداختم و چراغ هاش خرد شده و نمیگفت که چه ضربه بدی نسیب من و بدنم شده.

  2. 2
    پیش‌فرض سایت جواد نوعی says:

    میترسم همین حالا بمیرم!!!!!
    اینارو ننوشتم بخونی دلت خون بشه یکی هم رو دردات اضافه بشه.
    تعجب نکنید خیلیها را دیدم وقتی به تعدادی از آرزوهاشون میرسند دنیا خودشو براش زیاد میبینه و پرتش میکنه به جهان مرگ.
    مجتبي جان من هم همین زندگی را دارم که تو ازش نوشتی.
    پدر و خانه و اخلاقیات پدر و وضعیت ساخت خانه و دیدگاههای خانواده نسبت به ماها و نیز محدودیتهایی که قبل از همه خانواده ای که مارو و استعدادهای و تواناییهای مارا میبینند، به ما قائلند،
    تا اینجا برابر هستیم.
    ولی انشا الله تو و من و دوستان ما روزی از این فلاکت روزگار رها میشویم.
    اگه این دنیا صاحبی دارد که ما به او دلمان را خوش کرده ایم مطمئن باش روزی دستمان را میفشارد.
    شاید از کوری بگم خیلیها جور دیگه فکر کنند ولی با اینکه در این زمانه ندیدن روی این افراد گرگ صفت بهتر است و من همیشه به خاطر کوری که اسمشو نابینایی گذاشتند، به پیشگاه خداوند مقتدر شکر گزار هستم ولی بعضی وقتها خیلی سختم میشه.
    بله داداش اگه پول داشتیم پارت هم داشتیم و شغل هم داشتیم.
    با اینکه در شهرمان بیشتر از سایر نابینایان در میان مسئولین و سایر مردم شناخته شده هستم ولی اینا همش تمجیدهای دروغی هست که با آن دل خود را خوش کرده ام وقتی درخواست شغل میکنم کوری را بهانه میگیرند.
    اگه نیم بینا بودم شاید میتونستم کاری کنم ولی با این همه حرمت و گیرایی که حتي پیش استاندار و فرماندار و اکثر رؤسای ادارات دارم همش به خاطر کارهای هنری هست که با آن مراسمات خود را تإمین میکنند و از روی نیاز سرم را به سر شیر تشبیه میکنند ولی در اصل پیش خیلیهاشون کمتر از خاک گلآلود هم نیستم وقتی کارشان تمام میشود و ادعای نیاز به شغل میکنم سرم از شیری تبدیل به سر موش هم نمیشه یعنی پایینتر از موش هم حسابم نمیکنند.
    نه فقط من اکثر نابینایان در این ایران همین وضعیت را دارند.
    17 سال بود آرزو داشتم کیبردی که خودم دوست دارم بگیرم بعد 17 سال امسال تونسته ام اون هم با چه قیمتی
    اگه پول داشتم کیبردی را که مثلاً 10 سال پیش میتونستم 500 هزارتومان بخرم الان 7میلیون تومان میخرم.
    اونایی که ادعای پوچ داشتند اون زمانها با کیبرد 3 میلیونی که نمیتونستند خوب هم بنوازند به من افه میومدند و من با همان کیبرد 300 هزارتومانی به لطف خدا برنامه هام طوری بود که همه طرفدارم بودند ولی همیشه در حسرت بودم که ای کاش من هم کیبردی با امکانات بالا داشتم!
    و چون درآمدم از این راه است باید بروز شوم و مجبورم از سیستمهای امروزی که قیمتشان بالاتر از میلیونها تومان هست استفاده کنم و از گلوی خود و خانواده بریده به کیبرد 7 میلیونی که همین امروز ده میلیون شده، با هزاران قرض که به کور با صدها طعنه و گیردادنها میدهند بدهم.
    میترسم همین حالا بمیرم و با کیبردم لا اقل ده دقیقه از ته دل کار نکنم!!!!
    ای کاش حتي این کیبرد را هم نداشتم ولی تو را که همیشه از من دوری میداشتم.
    ای کاش فقط برای یه لحظه، برای یک روز، دستت را در دستم میگرفتم، تو را به قلبم میفشردم و با تو قاتی میشدم ای همیشه از من دور!
    ای آرزوی همیشگی من!
    ای کاش حتي این کیبرد را هم نداشتم!!!
    ولی تورا که حتي توی خوابهای منی داشتمت.
    تو را که به خاطر وضعیت پایین منو نمیپسندی!
    شغل
    شغلی که خرج روزم را تإمین کند ولی حلال باشد هر کس و ناکس نتواند با برداشت غلط یا درست خود نظر دهد.
    ای کاش فکری آزاد و جسمی آرام و بدون دغدغه داشتم.
    شغلی که هیچوقت نگران نباشم که خدایا آیا تو چایی که به من میدهند قرص X ریخته اند؟
    آیا راننده ای که مست لا یعقل هست به خانه ام سالم خواهد رساند؟
    آیا دید مردم نسبت به من چگونه خواهد بود؟
    آیا کسب من حرام است یا حلال؟
    آخه نمیدونم این لا مذهبها یکیشون میگه حرامه یکیشون میگه حلال.
    حرف کیو باور کنم؟
    چه گناهی داشتم که به چنین سرنوشت و روزگاری گرفتار شدم؟
    آیا چه کرده بودم آدمهایی که بد ترین اخلاق و بد ترین شخصیت را دارند به من زبان درازی کنند؟
    و.و.و.و
    مجتبي جان
    عزیزم خودتو ناراحت نکن، هرچی هست اینه دیگه منم همین افکار باغ=عث شد حتي درس خواندن را ترک کنم.
    خجالتی هستم حتي نمیتونستم تو مدارس عادی به دوستام بگم این کتاب را برام بخوان اون کتاب را برام بخون و.و.
    خودم هم پولشو نداشتم هر ماه 700 هزار تومان به مؤسسات خیریه کتابخوانی بدهم تا برام نوار کاست درست کنند.
    آخرش یه باره ترک کردم به کسب خود پرداختم.
    الان در اثر شنیدن صداهای تیوتردار و بیسدار یواش یواش گوشهام هم داره کور میشه نه کر میشه.
    میشم جواد چند معلولیتی.
    اینجاش خوبه!!! میدونید چرا؟
    آخه خیلیها خیال میکنند چون ما معلول هستیم دولت هرچی پول داره میریزه تو جیب ماها!!!
    هِهِهِ]ِهاهاهاهاها
    پس نتیجه میگیریم چون من میشم دو معلولیتی از شما بیشتر پول خواهم گرفت.
    دعا کنید زود کر هم بشم.
    آخه درآمدش خوبه!!!!!
    نگران نباشید با اهل محله هم تقسیم میکنم.
    یه روز رفته بودم نانوایی بهم میگفتند بابا تو چه غمی داری!
    دولت پولتو میده لباستو میده کتابتو میده و.ئو.و.و.
    وقتی ایران سپید روزنامه هاشو جمع میکنه مال یه ماهو یه روزه میاره همه خیال میکنند آره دیگه دولت برای جواد طلا و جواهر آورد تو دم درشون تحویل داد و رفت. فقط یه دختر خشکل و مو طلایی و چشمآبی میخواد که بیاد تو این همه ناز و نعمت با من سرگرم زندگی عاشقانه شود.

    البته زنم اینارو نمیشنوه اگه بشنوه هم گیر نمیده چون میدونه کی بمن میاد!!!
    ببین چه قدر بد بخت هستیم و تو چه جامعه ای زندگی میکنیم دیگه!
    سال گذشته تو مراسم روز معلولین یه آقایی بود جسمی حرکتی
    که دکتر بودیه مقاله ای نوشته بود
    مقالشو خواند من هم پشت کیبرد به خاطر سرنوشت اولیه او گریه میکردم
    او پیش مسؤولین که حتي نمایندگان مجلس هم بودند میگفت:
    اینا برای ما کسب و کار درست نمیکنند فقط خودمان باید بر سر خود چاره ای بیاندیشیم.
    فقط خودمان هستیم که باید برای آینده ی خود حرکتی بکنیم.
    الان مسؤولین خودشان هم این ادعا را میکنند:
    ما دیگه نمیتونیم با این وضعیت برای افراد بینا اشتغال زایی کنیم چه برسد فرد معلول.
    امروز بیشتر نوشتم فکر کنم برای یه ماه خوب است و پست هم نزنم سهم یک ماهمو نوشتم.
    تیک تیک چوبهای خانه
    بوی چراغ نفتی
    چیک چیک ذره های آب که از سوراخهای سقف بر سرم می افتادند
    صدای رادیوی سفیدم که همیشه در حسرت یه ضبط صوت بودم
    توپ بازی تنهاییم در حیات گلی خونمون
    کتک کاریهای مادر
    عصبانیت پدر
    نداشتن برادر
    در حسرت مدرسه رفتن و نوشتن با قلم و پاک کن در هفت سالگیم
    نداشتن دوست پسر برای بازی به جز چند دختر کوچولو
    و در نهایت کور کور گفتن بچه ها در کوچه
    چه عالمی داشت، نه دردی داشتم و نه فکر شغل میکردم.
    نه قصدی داشتم و نه فکر طلبکار میکردم.
    وای چرا ناشکر بودم و آرزو میکردم ای کاش صورت من هم مثل مردها مو داشت!!!
    برادر، ما را فقط خدا زیر نظظر دارد و تإمین میکند.
    چون، هیچ یک از افراد بینا در وضعیت ما، ارزه ی زندگی و تحمل ندارند اکثریتشان یا به راه خلاف میروند یا خود کشی میکنند یا ….
    البته همه ی تقدیرها دست خداوند است من مغرور نیستم و خودم را زیرک تر از اونا نمیدونم.
    منظورم اینه که ماییم که میتحملیم.

  3. 3
    مهدی اشتری says:

    سلام ألان که دارم این نظر را می نویسم دارم از درد پا و ضربه ای که به سرم خورد دارم به خودم می پیچم تقریبا 2 ساعت پیش داشتم می رفتم یه چند تا cd خام بخرم یکدفعه پام خورد به یه موتوری که تو پیاده رو پارک کرده بود تازه فقط این نبود که بعد از چند دقیقه راه رفتن برای رسیدن به مقصد سرم خورد به یک داربس که برای ساختن یک خونه بسته بودند که چی بگم پیشونیم بد جوری باد کرده چی بگم از این آشفتگی شهر تهران از این سازمان خود زیستی که ما سر از کار این خود زیستی در نیاوردیم در ضمن مجتبی جان من مطمئنم آینده بسیار درخشانی با این معلوماتی که داری خواهی داشت که اگر غیر از این باشد باید به حال این سرزمین و مردمش افسوس خورد که آدمهای نا لایق در آن براحتی به هر آن چیزی که می خواهند می رسند اما آدمهای لایق باید بسیار بسیار زحمت بکشند و در آخر هم بگویم اندکی صبر سحر نزدیک است

  4. 4
    پیش‌فرض سایت جواد نوعی says:

    میترسم همین حالا بدون اینکه به آرزوهام برسم بمیرم!!!
    سلام دارم خدمت دوستان
    واقعاً از اینکه ایندو ماجرا را خوندم دلآذرده شدم.
    یه بار واقعه ی تلخ زندگیمو نوشتم ارسال نشد.
    دوباره نمینویسم شاید حکمتی داره.
    فقط همین بس است:
    اخلاقیات پدر، وضع خانه، روزگار تلخ، نداشتن شغل، محدودیتی که خانواده با اینکه مارا از نزدیک با این تواناییها میبیند و هنوز باور نکرده است قائل هست، تیک تیک چوبهای سقف، چیک چیک ذره های آب در روزهای بارانی از سقف، بوی بخار جالب خانه گلی، و….
    من هم دارم ولی اگه به خدایی امیدواریم ترس از فردا نداریم.
    این مسؤولان هرچی باشه بهزیستی، استانداری، فرمانداری، رئیس جمهور و… برای ما نان و پنیر نمیشه خودمان باید برای خود چاره ای بیندیشیم.
    در هر صورت خودتونو ناراحت نکنید سهم ما هم اینه چه با خوشی چه بی خوشی.

  5. 5
    محمد جواد says:

    یک بار به یکی از اساتیدمان که احترام بسیار برایش میگزارم گفتم که استاد اگر من فوق بگیرم میتوانم کار بکنم اصلا با این رشته با وجودی که من نابینا هستم کار هست؟. استادم گفت ببین در این مملکت حتما با گرفتن مدرک بالا به شغل دست نمی یابی حالا تو هم که نابیناییت مشکلی دوچندان ایجاد میکند. اما به تو توصیه میکنم ادامه تحصیل بده ولی در کنارش باید پدر سوختیگی داشته باشی که اگر نداشته باشی دکترا هم بگیری هیچی نمی شوی ولی اگر داشته باشی میتوانی رءیس بهزیستی شوی.
    نمی دانم من هم آینده ام نا معلوم است چه می شود آیا میشود من هم شاغل شوم دختری زیبا را در آغوش بکشم به هدفهایم برسم نمیدانم اما اگر قرار باشد با پدر سوختیگی به اینها برسم فکر نمیکنم برسم چون ندارم یعنی از بچگی کسی را نداشته ام که بهم یاد بدهد الان هم سخت است ایجادش کنم

  6. 6
  7. 7
    مجتبی says:

    جانا سخن از دل ما میگویی ولی…

    از خدا توانايي خواستم…

    او سختي ها را سر راهم قرار داد تا مرا نيرومند سازد

    از او درايت خواستم…

    او مشكلات را به من داد تا آنها را حل كنم

    از او سعادت خواستم…

    او قدرت فكرو عمل را به من داد تا كار كنم

    از او شجاعت خواستم…

    او خطر ها را پيش روي من قرار داد تا بر آنها چيره شوم

    از او عشق خواستم ….

    او گرفتاران را به من نشان داد تا به آنها كمك كنم

    از او ياري خواستم…

    او فرصت ها را در اختيار من قرار داد

    هر آنچه را كه خواسته بودم به دست نياوردم

    اما هر آنچه نياز داشتم به دست آوردم

    پس دانستم خداوند هميشه دعاها را اجابت نمي كند

    گاهي در پاسخ مي گويد: نه من راهي بهتر براي تو دارم.

    ممکنه بگید اینا شعاره ولی دلمون را به این خوش نکنیم چکار کنیم؟

  8. 8
    میثم امینی says:

    سلام
    محمد جواد جان می‌شه این پدر سوختگی رو بیشتر بازش کنی! دقیقا یعنی چی!
    جایی نمی‌فروشن! من یه تن می‌خوام!
    ولی گذشته از شوخی ناراحت نباشید. امید داشته باشید.
    من که خودم هنوز ورق‌هام رو نزاشته وسط مبلغی که سرش شرط‌بندی شده رو آماده کردم. منظورم اینه که خودم رو از همین الآن باخته می‌بینم.
    بدبختی که یکی دوتا نیست. همین امید رو هم که از دست بدیم باید سیانور بخوریم. با هم دسته جمعی بریم جهنم!
    بچه‌ها راستی روایتی چیزی نیست که بگه آیا جهنم برای نابینا‌ها مناسب‌سازی شده یا نه!
    خوش باشید. بدرود.

  9. 9
    پیش‌فرض سایت جواد نوعی says:

    استاد جان اینا شعار نیست من دیدمش و بارها تجربه هم کرده ام.
    گرچه بعضی وقتها مشکلاتم آنقدر سخت میشه میگم اینا شعار هست ولی نه همیشه یادتون باشه که خداوند:
    گر ببندد ز حکمت به رویت دری، میگشاید ز رحمت در دیگری.
    شاید یه کمی اشتباه نوشتم ولی مفهومش اینه آخه تو امتحان به ما میگفتند حد اقل مفهوم پاسخ را برسانید تا نمره بگیرید.
    حدیثی از من هیچوقت یادتون نره:
    قالَ جواد نوعی فی المحله
    نابینایانی که در دنیا روزگار سخت دارند در بالاترین نقطه جهنم جا دارند و اگر بتوانند در دنیا شاغل شوند در دنیای آخرت معادل همان شغل براش شغلی ایجاد خواهد شد یعنی اگر اپراتور بود در آن دنیا بین اهل جهنم و بهشت رابط خواهد بود و اگر نوازنده خوش به حالش در جهنم با هایده و گوگوش و ویگن گروهی تشکیل داده و از چوبه های آتشین جهنم سازی برای نواختن بر سر سایر گناهکاران اختراع کرده و ایفای کنسرت خواهد داد به تعبیری دیگر مالک جهنم خواهد بود و اگر هیچیک از اینارو نداشته باشد مثل عبد الباسد ما بین جهنم و بهشت آواره میماند تا مگر اینکه بتواند در خواب یکی از نابینایان اهل دنیا بیاید به آنها توصیه کند که برو حد الامکان در یکی از بیمارستانها اپراتور بشو تا شاید به خاطر تو من هم به بهشت روانه شوم.
    این حدیث هیچ گونه تفسیری ندارد که کسی بیاید از خودش براش چیزهایی بنویسد.
    !!!!!!!!!
    بابا شوخی کردم حدیث کدومه اینا واقعیتی است که باید باور کنیم.
    اینا حرف دل یه نابینا هست که اصطلاحاً از سوی فرهیختگان ایرانی بهش کور هم گفته میشود و دلیل اینکه نمیتواند در مؤسسات شاغل شود از سوی مدیران کوری او مشکل تلقی میشود.
    یعنی تو شهر خودمان از لحاظ کامپیوتر نابینایان من و چند تن از دوستام بگی نگی چیزیهایی میدونیم اونم در بیشتر موارد از افراد بینا هم بهتر ولی به دلیل کوری هنوز نتوانسته ایم جایی برسیم.
    البته نا گفته نماند من از اعتراف خوشم میاد:
    اینکه من از لحاظ کامپیوتری اینجا رسیدم استارتشو یکی از خانمهای نابینا در انجمن نابینایان زدند و یه چیزهای ابتدایی به من آموختند و بعدها cd های آموزشی خانه موج نور اصفهان دستم رسید و با مطالعه آنها توانستم با حتي محیط اینترنت آشنا شوم و در ابتدا با سایت http://www.jawstalks.ir و اعضای محترم آن و دوستان زیادی در skype و محیطهای چت صوتی دیگر و نیز آخرش با همین استاد خادمی رفیق شدیم.
    مدیون هستم.
    امیدوارم لا اقل به حرمت رفاقت با خیرینی چون مجتبي خادمی ما را هم به بهشت ببرند.
    یادت نره اگه یه وقت رفتی بهشت اهل محله را از یاد نبری چون بیشتر اینا زیر پرچم محله ساکن هستند تا از ذره های آتش بیتکلیفی تا میتوانند در امان بمانند و شاید این حرکت مثبت تو حد اقل یه نفر را به جایی برساند و این برای دنیا و آخرتت کافی است.
    دیدی آخرتت هم تضمین شد دیگه چی میخای داداش.

  10. 10
    علی says:

    منم سلام
    نميخوام حرفهاي شما رو تكرار كنم همشو هم قبول دارم و هم با تك تك سلول هام درك ميكنم چون شرايط من هم از شما بدتر نباشه بهتر نيست
    ولي يه سوال دارم
    من يه دوست دارم كه اون هم نابيناست دقيقا 5 سال پيش به طرز بسيار فجيهي نااميد بود فقط آرزوي مرگ داشت من خودم هر روز نسيحتش ميكردم
    تا يك روز ديدم كه متحول شده دقيقا 2 سال پيش بهم گفت ديگه ناله كافي ميخوام با همين شرايط دنيا رو مقلوب كنم
    باورم نشد گفتم موقتي
    ولي به خدا در عرض همين دو سال گذشته به همه آرزوهاش رسيده كسي كه هيچي نداشت نه پول نه پارتي
    حالا چي داره
    در سن 23 سالگي داره ترم آخر كارشناسي ارشد حقوق ميخونه دوتا شغل رسمي داره هم كارمند و هم بعد از ظهر ها دفتر وكالت داره از خورده كاريهاش ميگذرم
    چند وقت پيش بهم گفت ميخواد كار سوم رو هم شروع كنه يعني بره تو كار بازار و تجارت
    به خدا اصلا دروغ نميگم زندگيش متحول شد
    تو چنان آرامشي داره زندگي ميكنه كه حتي بيناها به اون حسرت ميخورن
    وقتي از اون پرسيدم رمز موفقيت تو چي بود گفت
    تفكرات منفي حتي واقعيت ها رو خط زدم
    تا ميتونستم آرزو كردم آرزوهاي بزرگ و با آرزوهام زندگي كردم
    من ميفهمم چي ميگه فقط مثبت انديشي اون رو به اينجا رسوند بچه ها بيايد ما هم از اين دوستمون نتيجه گيري كنيم و تفكرات منفي حتي واقعيت ها رو كنار بذاريم
    نظر شما چيه

  11. 11

    من خودم جزو نابینایان پنجاه و پنج درصد نا امید هستم ولی با این حال همه چیزا آسون میگیرم چون به این نتیجه رسیدم که هر چیزی را که سخت بگیری سختتر از اونی میشه که فکرشو میکردی اما اگه آسون بگیری آسونتر از اون چیزی میشه که فکرشو میکردی من خیلی هیچی اصلا درس نمیخونم دارم برا رشتم که روانشناسیه میخونم چون عمومیه تصمیمم پس جایی هم قطعا باش قبول نمیشم پس میرم مدرک اپراتوری میگیرم برا روز مبادا شاید تلفنچی شدیم تابستون امسال هم تصمیم دارم رسما سه ماه وقتمو بذارم براکارای صدا و سیما ببینم به کجا میرسم امیدوارم یعنی من میتونم اگه بخوام پس چرا ناراحت باشیم من خودم برخی اوقات از نابینایی بسیار رنج میبرم و هزار فحش میدم به این عرث خونوادگی که جز این بدبختی چیزی برام نداشت ولی با این حال به خودم افتخار میکنم چون دارم هنر را که خیلی دوست دارم یکی یکی یاد میگیرم و میخوام برم دنبالش اصلا یه سوال آدمیزاد به چه دردی میخوره اینا به من بگید سی سال درس بخونی اون وقت یه ماشین بیاد بهت بزنه تتما این سی سال بره زیر خاک آخه یعنی چی

  12. 12
    مجتبي says:

    سلام. علي جان حرف هاي شما به صورت شعار گونه خيلي خوشگل هستند. ولي بگذاريد رك بهتون بگم كه با وجود اينكه با اميد به زندگي و مثبت انديشي كه گفتي موافقم ولي قبول ندارم كه شما بيايي و موفقيت يك فرد را مثل كتاب هاي تكنولوژي فكر و مثل قانون جذب و مستند راز تنها در فكر مثبت خلاصه كني.
    اين جوري برعكس بچه ها اول اميدوار ميشند بعد كه ميبينند خبري نيست بدتر افسرده ميشند.
    بله. اين كه شما اميدوار باشي قطعا به شما انگيزه ميده. ولي آيا به من ميگي اون دوست شما كه هيچي هيچي نداشت خرج درس و دانشگاه و خورد و خوراك و اياب و ذهاب و منابع مطالعاتيش را از كجا آورد؟ به من ميگي كه دوستت چندتا مشوق داشت؟ به من ميگي كه چطور دقيقا از كي شروع كرد كه توي سن كم فوق گرفت؟ چه كسي باهاش واسه كنكور كار ميكرد؟ اتفاقا خودم هم ديدم كه بسياري از افراد موفق از بدبختي به يه جاهايي رسيدند و خوب شايد همين بدبختي انگيزه پيشرفت شده واسشون و از عقده و براي انتقام گرفتن از زندگي تصميم به پيشرفت گرفته اند ولي ايني كه بگي شما بخواه خودش درست ميشه را نميفهمم. دقيقا چطوري؟ حتي اگر نياز هست يكي دو صفحه هم بنويسي بنويس ولي واضح توضيح بده. هيشكي هم نخونه من خودم مشتاقانه منتظر نظرت هستم.

  13. 13
    علی says:

    باشه آقا مجتبي ميگم و مينويسم
    ولي نه اينجا توي يك پست مخصوص راجع به همين مطلب مينويسم

  14. 14
    javad says:

    ممنون از نظرات دوستان
    از علی آقا تقاضا مندم از دوستشان یه راه و روشی هم برای بازماندگان آوارگان اهل محله هم جویا بشوند حد اقل روش یکی از شغلشو به اهل محله یاد بدهند تا شاید این اهالی گرفتار را از سیه بختی نجات بدهند.
    یا اون دیگه برای ماها افتخار نمیده؟

  15. 15
    علی says:

    آقا جواد گل كليد رهايي از مشكلات تفكر مثبت هست
    من با افراد موفق زياد رابطه داشتم و چيزي كه تو همه اونها مشترك بوده تفكر مثبت
    اگه درسام اجازه بده نظراتمو تو يه پست كامل با توضيحات زياد مينويسم

  16. 16

    من هم باهاتون موافقم همه ی اینهایی که گفتید یک طرف اینکه خیلی راحت عزت نفس بچه ها رو دارن از بین میبرن و خود ما نابینایان هم نه تنها مقابله نمیکنیم بلکه استقبال هم میکنیم از همه زجر آورتر هست شاید اگه یه روزی یه جایی من نابینا به جای پذیرش کمک های به ظاهر خیرانه بیان میکردم که من گدای اینجور کمکها نیستم, شاید اگر بهزیستی و کارکنانش درک میکردن فرد معلول به ماهی نیاز نداره بلکه چیزی رو که بهش نیاز داره ماهی گیری هست الآن وضع من و شمایی که مثلاً قشر تحصیل کرده ی این جامعه هستیم این نبود. میدونم خیلی ها عزت نفس رو حفظ کردن اما به قول آقای خادمی خیلی ها هم به این بیکاری و پذیرش ترحم عادت کردن. تقصیری هم ندارن از اول قرار به این بوده تو مدارس ویژه نابینایان این رو به بچه ها یاد بدن. در مورد شغل هم باید بگم مسئولین ما فقط شعار میدن که شما میتونید و مستعد هستید و….. حرفایی که خودتون بهتر از هر کس دیگه ای گوشتون پر هست ازشون, پای عمل که بی افته سلامت کامل جسمانی میشه قانون استخدامی تو کشور

دیدگاهتان را بنویسید