تفاوت در طرز نگاه دختران و پسران

سلام, این داستانو واسه این اینجا گذاشتم چون حس کردم محتواش میتونه بموضوع نابینایی و طرز نگاههای مختلف به اون ارتباط پیدا کنه, لطفاً اگه حال داشتین و ایضاً اگه حال کردین نظرتونو دربارش بگین! ممنون.

مادرم یك چشم نداشت. در كودكی براثر حادثه یك چشمش را ازدست داده بود. من كلاس سوم دبستان بودم و برادرم كلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود كه
در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی می‌كردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه
می‌كردند و پدر و مادرها كه سعی می‌كردند سوال بچه خود را به نحوی كه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع می‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد
كه مامان یك چشم ندارد…
یك روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یك‌دفعه گریه كرد. مامان او را نوازش كرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن
دفتر بغضی كرد و سعی كرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا می‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت
می‌كند. برادرم اشك‌هایش را پاك كرد و دوید سمت كوچه تا با دوستانش بازی كند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه كردم
و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم.
موضوع نقاشی كشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی‌كه دست من و برادرم را دردست داشت، كشیده بود. او یك چشم مامان را نكشیده بود و آن را به صورت
یك گودال سیاه نقاشی كرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودكار قرمز یك دایره بزرگ كشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود كه پسرم دقت كن هر آدمی
دو چشم دارد. با دیدن نقاشی اشك‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را كه داشت پیاز سرخ می كرد، از پشت بغل كردم. او مرا نوازش كرد.
گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را كامل نقاشی می‌كنم. گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه كردم…
مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه كرد اشك‌هایم را پاك كرد و گفت عزیزم گریه نكن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یك پسر است. پسرها واقع بین‌تر از دخترها
هستند؛ آنها همه چیز را آنطور كه هست می‌بینند ولی دخترها آنطوركه دوست دارند باشد، می‌بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری كه دیگر نقاشی‌هایت
را درست بكشی…
فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد. مامان گفت:
آمدم تا معلم نقاشی كلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر پرسید: مشكلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم را می‌شناسم جز معلم نقاشی؛ آمدم كه
ایشان را هم ملاقات كنم.
خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی كه معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره كرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند. به معلم نقاشی
هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا كلاس اول الف هستند.
مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز كرد. معلم نقاشی كه هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای كرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و
خانم نقاشی به یكدیگر نگاه كردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه معلم‌هایی كه می‌شناخت هم احوال‌پرسی
كرد و از اینكه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی كرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان ازاتاق خارج شد و درحالیكه صدایش می لرزید
گفت: خانم من نمیدانستم…
مامان حرفش را قطع كرد و گفت: خواهش میكنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود. معلم نقاشی یك قدم نزدیكتر آمد و خواست چیزیبگوید كه مامان گفت: فكر می‌كنم نمره
10 برای واقع‌بینی یك كودك خیلی كم است. اینطور نیست؟ معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز كرد و این بار با دودست دست‌های مامان
را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی كرد.
آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌كه داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌كرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازكرد و نمره‌اشرانشان داد. معلم نقاشی روی نمره
قبلی خط كشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فكر كنم دیروز اشتباه كردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی
زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه!
و طوری كه داداش متوجه نشود به من چشمك زد و گفت: مگه نه؟
من هم گفتم: آره خیلی خوب كشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم. داداش گفت: چرا گریه می‌كنی؟
گفتم آخه من یه دخترم!!!!!

درباره مهدی نوروز زاده

سلام خدمت همه شما عزیزان من مهدی نوروز زاده متولد 21 آبان 1360 نابینای مطلق اهل مشهد مقدس, متأهل و دارای یک پسر و یک دختر هستم و تحصیلات از ابتدا تا دیپلم را در مجتمع آموزشی امید مشهد گذرانده ام دارای مدرک کارشناسی حقوق قضایی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد مشهد هستم. ولی مانند بسیاری از همنوعانم پس از گذشت ده سال از اخذ مدرک کارشناسی همچنان بیکار هستم ضمناً من کم شنوا هستم و تنها با گوش راست آن هم به کمک جراحی کاشت حلزون میشنوم البته این کم شنوایی برخلاف نابیناییم مادرزادی نیست بلکه به مرور کم شنوا شدم اول گوش راستم بتدریج شنواییش را از دست داد که شکر خدا با عمل جراحی کاشت حلزون تا حدود زیادی شنواییش را باز یافت اما گوش چپم بدلیل عفونتهای مکرر ناشی از استفاده از سمعک تقریباًً ناشنواست. راههای تماس با من, email: mehdi.no.1390@gmail.com mobile: 09159962016
این نوشته در آموزش, خاطره, داستان و حکایت, کودکان و نونهالان ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

7 Responses to تفاوت در طرز نگاه دختران و پسران

  1. 1
    مینا says:

    سلام خیلی زیبا بود.
    به نظرم نگرش یک دختر و یک ژسر رو دقیقا نشون میده.

  2. 2
    hghanbar says:

    سلام
    دوست خوبم انشاءالله که خوب باشی .ممنون از حضور سبزت من که واقعا لذت بردم از این داستان .داستان جالبی بود و شاید از نظر من نگرش دختر و پسر ها را نرساند بلکه این مطلب را برای ما روشن می کند که ما نابینایان و کم بینایان باید با موضوع درگیر شده کنار بیائیم و در واقع واقع بین باشیم همانطور که مادر اون فرزند واقع بین بود و برای شناخت معلم به مدرسه رفت .من که خیلی از مواقع هنوز هم با موضوع کنار نیامده ام و اگر فکر کنم به این دیوار بزرگ می رسم که فرزندانم با این مسئله چطور کنار خواهند آمد با گذشت ایام و بزرگ شدنشان .چند روز قبل اعداد را خریداری کرد فرزند کوچکترم و هنگامی که جمع اعداد یک رقمی را تازه یاد گرفته بود در روی تابلو خریداری نموده پیاده می کرد و من به نسبت بزرگ بودن آن تا هفتاد درصد می خواندم احساس بسیار خوبی داشت و ذوق می کرد که چیزی خریده که من بعنوان پدرش می توانم جمع های او را بخوانم و او هم ریاضی تمرین می کند .هر فردی دنیا را از دریچه چشمان وقلبش نگاه می کند و به اموری می نگرد که دیگری هرگز به آن نمی اندیشد .من این نوشته را برای خودم بر می دارم .امید که راضی باشی بای مهدی جان

  3. 3
    hghanbar says:

    سلام
    مثل اینکه پرید نوشته ام
    چه کنم که بال در آورد
    مطلب جالبی بود و استفاده کردم .موفق باشید

  4. 4
    بی نام says:

    سلام
    داستان دلنشینی بود.
    سپاس
    ولی به نظر من علوم انسانی علی الخصوص روانشناسی و باز هم علی الخصوص نگرش انسان ها اصل پذیر نمی باشد نه اینکه استثنا دارد جز این.
    استثنا ها آن قدر زیاد می شوند که مجرایی برای جریان اصول نمی ماند
    همچنین بزرگترین معضل این گونه موضوعات باطنی بودن آنهاست که متأسفانه اغلب زیر پرده های ریا و… مخفی هستند.
    باز هم سپاس موفق باشید.

  5. 5
    محمد جواد says:

    سلام من که چیزی نفهمیدم چه ربطی به وضع نابینایان داره این یک داستان بود که قشنگ بود ولی ربطی نداشت که نگرش ما چیست

    • 5.1

      شايد از اين نگرش بشود به داستان نگريست كه چنانچه فرزند ما نابينا شد يا والدين كسي نابينا شد يا بود يا در مواجهه با مشكلات و واقعيات به جاي فرار از آن بايد به مقابله با آن و مبارزه تا شكستش روي آورد.
      بسياري از افراد فرزند معلول خود را در زيرزميني جايي از ديگران قائم ميكرده اند و اين هنوز در برخي جا ها مرسوم است.
      خصوصا در روستا ها كه ترس از آبرو در طايفه در ميان است.
      روستاي خود ما نمونه بارز چنين مشكلات فرهنگي را هنوز هم كه شهر شده با بالغ بر 25 هزار نفر با خود يدك ميكشد.
      اين داستان پيام ضمني نداشت پيام عيني داشت.
      اگر پدرت پسرت دخترت مادرت نابيناست. نترس. بپذير و در عوض همان طور كه معلوليت فرد در نظر مردم برجسته شده، خوبي ها و برتري هايشان را نيز پيش چشم مردم برجسته كن.

  6. 6
    مهدی نوروز زاده says:

    سلام خدمت همه شما عزیزان دل که نظر دادین از همه شما عزیزان بسیار ممنونم مخصوصاً از مجتبی جان و قنبر جان که با نظرات زیباشون منو راهنمایی کردن و منو بیشتر متوجه پیامی که این داستان داشت کردن. خدمت قنبر عزیز هم باید عرض کنم که اصلاً من این مطلب رو واسه همین اینجا گذاشتم که دیگران اونو بخونن و واسه خودشون داشته باشن و برای هرکسی که میتونن هم بخونن. ببخشید اگه دیر پاسخ دادم چون دوره ADSL من تموم شده بود و تا دوباره راه بیفته یه کم طول کشید, باز هم از همتون سپاسگزارم.

دیدگاهتان را بنویسید