درد غربت

تب،تشنج،دو همراه که انگار با هم همنوا شده بودند تا سرنوشتم را زیر و رو کنند.
تجربه دیدن فقط برای چهل روز،آنقدر ماندنی نیست که تصوری از جهان و زشت و زیبایش داشته باشم.
نمیدانم اگر در روزهای کودکیم میدانستم زمانی را پیش رو دارم که در میان آدمها احساس غربت بیتابم مینماید و عشق، احساس،اراده و تواناییم را تنها به بهانه بی فروغ بودن چشمانم نادیده می انگارند و بیرحمانه سعی میکنند مرا آنگونه بسازند که میپندارند نه آنگونه که هستم باز هم آرزو میکردم زودتر به دنیای بزرگترها قدم بگذارم؟
عده ای مقدسم میدارند و هر زمان با من رو به رو میشوند مرا تا عرش بالا میبرند،حرفهایشان دلم را میلرزاند وقتی میخواهند دعایشان کنم و معتقدند من مقرب درگاه خداوند و بنده خاص او هستم.
وقتی دبیرستانی بودم قرار شد به جمکران برویم،مادر یکی از همکلاسی هایم برای بدرقه ما آمده بود نمیدانید چگونه بر سر و صورتم دست میکشید و بعد دستانش را میبوسید انگار برای زیارت آمده باشد.
اما عده ای هم هستند که افرادی چون ما را ناتوان و ضعیف به حساب میآورند،یعنی از عرش به فرش میکشانندمان.
بسیار اندکند کسانی که ما را آنگونه که هستیم بپذیرند،نه افسانه ای و نه بیچاره و ضعیف.
من نیز یک انسانم،نه از آسمان آمده ام که قدیسم بدانند نه در آن حد ناتوانم که منتظر دستان مهربانی بمانم تا دلسوزانه کشان کشان از جا تکانم دهند.
نمیدانم چرا این موشک لعنتی به شهر ما اصابت کرد و تأثیرش فقط ربودن حس دیدن از چشمان پاک و بیگناه من بود؟
اینها را نوشتم چون از این آدمکهای سنگی دلم گرفته بود و احساس غربت میکردم و تنها زمانی به آرامش خواهم رسید که بدانم کسانی میخوانندش که همدرد من هستند.

لحظه هاتان آرام

این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

12 Responses to درد غربت

  1. 1
    hadi1355 says:

    سلام بنفشه خانم از قضا درد من و شما تقریبا مثل هم است اگر شما از کودکی نابینا شده اید من بیچاره تا 18 19 سالگی توان دیدن داشتم بعد قشنگی های دنیا از جلوی چشمانم محو شدند و به خوبی این را هم می دانم ندیدن آغاز دوره دلسوزی های ترحم آمیز است پس فکر می کنم برای کسی که چند صباحی از نعمت بینایی برخوردار بوده است نابینایی بسیار سخت و طاقت فرسا است.

  2. 2
    hadi1355 says:

    سلام بنفشه خانم از قضا درد من و شما تقریبا مثل هم است اگر شما از کودکی نابینا شده اید من بیچاره تا 18 19 سالگی توان دیدن داشتم بعد زیبایی های دنیا از جلوی چشمانم محو شدند و به خوبی این را هم می دانم ندیدن آغاز دوره دلسوزی های ترحم آمیز است پس فکر می کنم برای کسی که چند صباحی از نعمت بینایی برخوردار بوده است نابینایی بسیار سخت و طاقت فرسا است.

  3. 3
    رهگذر says:

    سلام خواهرم بنفشه. اون وقت که هنوز در دنیای کودکی سر و پا شور و هیجان بودم و ادای بزرگتر ها را درمی آوردم و سعی می کردم مثل آنها باشم. ناگهان تمام دنیایم بنفش شد و در عرض 24 ساعت پرده تاریکی جلوی دیدنم را گرفت.
    اواخر شهریور 67 بود.
    گفتی بعضی مارا معصوم می پندارند به زعم خودشان گناه فقط به چشم است و می گویند شما راحتید! ولی وقتی این حرف را به من می زنند می گویم که هنوز تحقیر نشدید! که بفهمید ما چه می کشیم از دست مردم! هنوز به خاطر عیبی که درخلقت من است مرا مؤاخذه می کنند! به خاطر ندیدنم دیده نمی شوم! وجودم دیده نمی شود به حساب نمی آیم و خیلی دلایل دیگر که باعثش همین نابینایی است.
    شرمنده دوستان ناراحت تان کردم… ولی درد تحقیر و ندیدن را همه حس کرده ایم با تمام سلولهایمان. ولی باز باید تحمل کرد که خدا با صابران است.

  4. 4
    جعفر says:

    سلام. خیلی جالب بود. درکتون میکنم.
    یه جورایی همدرد هستیم. من خودم از کودکی نیمه بینا شدم یا بهتر بگم بیماری آرپی گرفتم و هنوز پزشکان دلیلشا نمی دانند. فقط میدونم در چندروزگی بعد از تولد تب شدیدی گرفتم. شاید همونطور که دلیل نابینایی شما تب و تشنج بود شاید دلیل نیمه بینایی من هم همین بوده.
    حالا که شما زحمت کشیدید و شرح حالی از نابیناها در اجتماع گفتید منم شرح حال مختصری از نیمه بیناها براتون میگم.
    از نظر من یه جورایی برای نیمه بیناها این غربت که فرمودید سختتره . حس کنید وقتی که نه میبینی و نه نمیبینی. در ظاهر چشمهایی بینا و غلط انداز داری و در باطن چشمهایی با تصویر نه چندان واسح و چه فشار روحی به انسان در اجتماع وارد میشه. نه نابینایی که همه بدانند تو نابینایی نه بینایی که بازهم همه بدانند تو بینایی. بین زمین و هوا. به همه باید توضیح داد…همه علامت سوال هستند که چرا این اینطور بود یا هست؟مگر دیوانه است یا. هیچکس نمی داند مشکلی داریم جز خودمان. از همه باید عذرخواهی کرد بخاطر نقصی که خودمان مصوبش نبودیم. که مثلا چرا صورتشان را تشیخص ندادیم و یا … و یا…. هزار استرس و فشار روحی دیگر.
    وقتی که مشکلت را بفهمند همان حالت قدیس را داری و هزار سخن دلسوزانه که هرکدام زخمی است بر دل رنجورمان.
    و وقتی که مشکلت را ندانند فردی هستی مغرور و بی ادب و دارای هزار صفت دیگر که از تصورات خودشان در مورد تو برداشت کرده اند.
    ولی چاره ای نیست باید صبر کرد که خدا با صابرین است.
    ب اینم شرح مختصری از وضعیت نیمه بینایان عزیز بود.
    بهرحال هم شما و هم نابینایان عزیز و هم همه نیمه بینایان عزیر را درکتون میکنم.
    موفق، پیروز و سربلند باشید.

    • 4.1
      رهگذر says:

      جعفر آقا راست می گویی وقتی که اشتباهی از ما سر می زند با اینکه به عمد نبوده ولی ماییم که باید معذرت خواهی کنیم چون نمی دانیم طرف مقابلمان چقدر می فهمد بعضی که می دانند که مقصر نیستیم می پذیرند و با مهربانی می گذرند ولی بعضیها که کمی … تازه طلب کارهم می شوند که چرا این طور یا آنطور است.!

  5. 5
    بنفشه says:

    دوستان عزیز خیلی جالب نوشتید از صداقتتون لذت بردم.
    آقا هادی: دوستانی داشتم که شرایط شما واسهشون به وجود آمده بود البته نه فقط نابینا بعضیشون دچار معلولیت های دیگه شدند. میدونم سخته ولی اگه با این مسأله کنار اومده باشید حتما پیشرفتهای زیادی در زندگی خواهید داشت.
    آقا جعفر: حرفتون کاملا درسته به قول یه دوست شما نیمه بیناها توی یه برزخ به سر میبرید ولی هیچوقت از کسی به خاطر تشخیص ندادن چهرش عذرخواهی نکنید دست خودتون که نبوده.
    اما رهگذر: از تحقیر گفتی ولی نگفتی نابینایان بیشتر از افراد بینا همنوعانشون رو تحقیر میکنند. یک بار برای کار به سازمانی رفتم و جناب رییس بیرونم کرد چون معتقد بود من که نمیبینم پس کاری هم اونجا ندارم. خوب اون دنیاش با دنیای من تفاوت داره ولی فرد نابینایی که از قماش منه چرا باید تحقیرم کنه؟ اینقدر که از همنوع خودم ضربه خوردم از بیناها نه.
    به هر حال خوشحالم که در محله ای هستم که همه مثل خودم فکر میکنند و هیچکس خودش را برتر از دیگری نمیداند

    • 5.1
      رهگذر says:

      بله من از بیگانگان هرگز ننالم که هرچه بامن کرد آشنا کرد! درست می گید. بعضی دوستان نابینای عزیز که به هر دلیلی بیشتر در دایره توجه قرار گرفته اند.. اما نه آنطور که خودشان باشند آنها را نشان می دهند طوری با نابیناهای دیگر صحبت می کنند که انگار خودشان نابینا نیستند و از بالا نگاه می کنند. وقتی درباره مسأله ای با آنها صحبت می کنی طوری وانمود می کنند که انگار مسأله مربوط به آنها نمی باشد.یا خود را از گروه های نابینایی جدا می کنند و با یک غرور خاص می گویند ما دوستانمان همه بینا هستند و از این طور حرفها!. ولی باید بگوئیم که ما هرآنچه باشیم آخر نابیناییم و یک مشکل داریم و درد را درد آشنا می فهمد. نه کسی که خودش در آن شرایط نیست! نابینایی وجه مشترک بین همه ماست و نباید فراموش کنیم که بیناها همیشه در یک جهتی مارا ضعیف می پندارند و روزی به ما می گویند و آنروز است که این نوع نابیناها که خود را از دسته جدا کرده اند به خود می آیند. من نابینا باید به هم نوع ام طوری نظر داشته باشم که همیشه دوست دارم با من آن طور رفتار کنند ما انتظار داریم مارا ضعیف نبینند ولی بعضی هامان همدیگر را ضعیف می بینیم.

  6. 6
    hadi1355 says:

    با سلام به نظر من نابینایی با تمام مشکلاتی که به دنبال می آورد برای من یکی حداقل حسنش این بوده که دوستانی پیدا کرده ام که می دانم صحبت هایشان رنگ تظاهر و دورویی ندارد امیدوارم همیشه یک جایی باشد که نابیناها بتوانند به راحتی حرف دلشان را بر زبان بیاورند.

  7. 7
    بنفشه says:

    من که در حال حاضر بهتر از اینجا جایی رو سراغ ندارم چون توی این محله فخرفروشی وجود نداره همه ما ضعف های خودمون رو قبول داریم و هرکس توی هر موضوعی از بقیه بالاتره سعی میکنه علمش رو در اختیار دیگران قرار بده، برخلاف جمع های دیگه که چهارتا نابینا نمیتوانند با آرامش کنار هم باشند.

  8. 8

    بنفشه خانم با شما موافقم و باید بگم از نظر من با این پیشرفت کنونی به این پر شتابی هر کس توی این زمونه ادعا کنه از همه برتر هستش, خیلی خره. خیلی.
    این که من و شما جفتمون از نقطه قوت هامون استفاده میکنیم و ضعف هامون را هم قبول داریم خیلی خوبه. خیلی.
    از اون جمع هایی که گفتی آی بدم میاد. اه اه اه.

  9. 9
    سامان says:

    سلام بچه ها این قدر به من گفتن تو کوری نمیتونی چرا نمیخوای قبول کنی که خودم هم داره باورم میشه ناتوانم بزارین ی خاطره تلخ واستون تعریف کنم ی روز داشتیم با بچه ها تو پیاده رو راه میرفتیم که ی پیره زن تو پیاده رو بساط پهن کرده بود پام رفت رو بساطش داد زد مگه کوری وقتی دید به غول خودش کوریم گفت خرها وقتی کورید چرا تو خیابون راه میرید مگر نابیناها حق ندارن تو خیابون راه برن و کارهای خودشون رو انجام بدن حالا غریبه ها هیچی آشنایان آدم بدتر به آدم خنجر میزنن من وقتی با داداشم دعوام میشه برای این که حرسمو در بیاره بهم میگه کور پارسال باهاش دعوام شده بود که بهم گفت کور منم چن میدونستم زورم بهش نمیرسه با مشت زدم تو شیشه که حرسم خالی بشه که تاندن دستم پاره شد یا ی بار به ی دختر خانم علاقمند شده بودم وقتی حسمو بهش گفتم برگشت بهم با خنده گفته مگه کورها هم میتونن عاشق بشن دوستان دوستون دارم فکر میکنم شما تنها آدمهایی باشید که حرفای منو درک میکنید

    • 9.1
      sahar says:

      سلام من تازه به این گروه ملحق شدم
      من نابینا نیستم ولی واقعا متاسف هستم که بعضی آدم ها که اگه بشه اسمشونو آدم !گذاشت یه همچین رفتاری انجام میدن واقعن با این کار فقط خودشونو زیر سوال میبرن واقعا شرم داره!
      کاش آدما میتونستن خودشونو کنترل کنن نه ترحم کنن نه تمسخر

دیدگاهتان را بنویسید