چشمکی دیگر از چشمک

دورود بر شما دورود که دلم که این مدته خیلی شکسته بود برایتان خیلی تنگ شده بود خلاصه بود. بود.. بود.. بود
بود بود و این شد که من تو محله در جواب دوستان نوشتم که امتحاناتم تمام شده و خیلی دارم حال می کنم و حنوض این حرف از دهانم بیرون نیامده بود که بد بختی افتاد روی سرم حال میگویید چگونه اگر حال دارید شرح حال مرا بخوانید که خیلی درد آور است
شنبه هفت بهمن از خواب بیدار شدم برای هفته کلی برنامه داشتم چون یک هفته ای بیکار هستم و میتوانم کلی کارهای عقب مانده ام را انجام دهم مثلا موسیقی تمرین کنم برم دوستانم را ببینم و برم آن کلیپ را که قول دادم ضبط کنم اما گفتم امروز باید برم سیب سرخ کنم ببینم میتوانم انجامش دهم مثل بچگی یا نه با کلی هیجان سیب را برداشتم که ای کاش میمردم و این کار که چه ارز کنم این خرگی را انجام نمی دادم من احمق که حواسم نبود توی خانه بابایم سرما خورده و فکر کردم دیگر ویروس توی خانه نیستم آخه چند روزی بود از سرما خوردگی بابام گذشته بود ولی نگو که ویروس پدر سوخته حنوض توی خانه هست
خلاصه سیب را برداشتم با کلی زوق شوق سرخش کردم که کلی تجربه هم پیدا کردم که نوشتمش و برای مجتبی فرستادم البته دادم به خواهرم با ایمیلش فرستاد آخه jaws خراب شده بود من هم هرچی ترفند بلد بودم زدم ولی بهبود نیافت. من هم که خیلی از کامپیوتر سر در نمی آورم دیگر عقلم به جایی نرسید و این کار را کردم شاید بعدن تجربه هایم را همین جا گذاشتم
آره داشتم میگفتم خلاصه سیب را سرخ کردم با کلی شوق خوردمشان یک ساعت نگذشته بود که دیدم خیلی خوابم می آید خیلی ذعف کردم گفتم حتما خوابم می آید ولی چشمتان روز بد نبیند کمی که خوابیدم نزدیکای ساعت یک شب از خواب بیدار شدم دیدم زانو کمر مثل سگ درد می کند. تب دارم ولی دارم می لرزم از جایم هم نمی توانستم بلند شوم بروم گلاب به روتون تا صبح به خودم پیچیدم ولی با خودم میگفتم مثل بقیه سرما خوردگی ها یک شب است خوب می شوم فردا رفتم دکتر گفت دارو ندارد بیماری ویروسی است باید فقط استراحت کنی وقتی برگشتم خانه دیگر نمی توانستم غذا بخورم با هزار درد چنتا لقمه کوفتم کردم آمدم بخوابم که چنان دردی بر من حاکم شد که داشتم گریه می کردم بیچاره مامانم نمی دانست چه بکند چنتا موسکن خوردم تا خوابم برد
دوستان چشم چشمک کور گوش شیطان کر تا روز پنج شنبه به همین منوال بود شبها از درد تب خوابم نمی رفت و روزها که نگو. به خودم می گفتم آخه مرض داری سیب سرخ می کنی.. تمام علایم افسردگی را داشتم باورتان نمی شود چنتا اختلال روانی را در خودم تشخیص می دادم. یک نکته وقتی بیماری به روان شناس مراجعه می کند باید روان شناس ببیند که آیا علایم از مصرف مواد یا بیماری جسمانی نباشد این حالتی بود که من داشتم پس اختلال نبود روز چهار شنبه رفتم دکتر دوباره دکتر گفت تا چند روز آینده خوب نمی شوی انگار پتکی بر سرم زدند دلم می خواست گریه کنم اما باورتان نمی شود چی شد
صبح پنج شنبه از خواب بیدار که شدم بیدار که نه از فرط بدبختی از جایم پریدم رفتم توی حیات به خدا التماس کردم نذر کردم اگر خوبم کند صتا صلوات می می فرستم نزدیکای ظهر بود که احساس کردم بهتر شدم کم کم خوب شدم شب توانستم یک بار دیگر با خیال راحت بخوابم باورتان نمی شود تازه فهمیدم خواب چه نعمت بزرگی است چه نعمتی. ولی تا حالا که یک هفته از آن زمان گذشته حنوض صلواتها را نفرستادم ما دیگر عجب آدمهایی هستیم از پل که گذشتیم دیگر بی خیال می شویم
به هر حال حالا دیگر اگر خودم را چشم نکنم خوبم شما چطور هستید؟
کیلیپی که مینا خانم هم گذاشته بود را گوش دادم اولش بی مزه بود ولی یکم که جلو رفت باحال شد. پسره فکر کنم اسمش حسین بود خوب معلم را سر کار گذشته بود معلم میگفت موش چی می خوره. جواب می داد کمد ماشین. فکر کنید شما این را از یکی می پرسید او چنین جوابی بدهد چقدر حالتان گرفته می شود
موش همگیتان را بخورد که این قدر باحالید. راستی در مورد علوم شناختی که هم توضیحی از جانب معلم داده شد جالب بود تا حدی درست می گفت اما باید بگویم که این هوش و هوشهای گاردنر در ایران درست فهم نشده است و مدارسی هم که بر این اساس است فقط اسمش را یدک می کشد این مدارس باید امکانات زیادی داشته باشد باید زیر سازی شود باید معلمان با علوم به صورت آکادمیک آشنا شوند نه با چنتا کلاس یک دو روزه اما اگر چنین شود بچه هایی پر بارتر پرورش داده می شوند که می توانند بهتر از امروز زیندگی کنند اما فکر نکنم حالا حالا ها چنین شود
اگر دوست داشتید می توانم بعدن در مورد علوم شناختی بیشتر توضیح دهیم
اما یک چیز دیگر. آقای رسول رضایی در کتاب خانه ولی عصر به من پیشنهاد کرد که کلاسهای روان شناسی را در این محل برگذار کنم اگر قرار شد این کار را انجام دهیم حتما اطلاعیه اش را این جا می گذارم تا بچه های اصفهانی اگر دوست داشتن بیایند
دیگه طولانی شد فعلا ما رفتیم

درباره cheshmak

من محمد جواد خادمی متولد سال 67 هستم. از دو سالگی بر اثر تومور مغزی که دیر تشخیص داده شد نابینا شدم. پس از تحصیل در ابابصیر اصفهان در دبیرستان عادی و سپس دانشگاه فولاد شهر تحصیل کردم. هم اکنون دانشجوی کارشناسی ارشد بالینی دانشگاه نجف آباد می باشم. آدمی رک هستم که دوست دارم دیگران من را به خاطر خودم دوستم داشته باشم. راستی مجردم
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 Responses to چشمکی دیگر از چشمک

  1. 1
    cheshmak says:

    دورود بر تو چشمک بزار تا کسی به کسی نیست خودم برایت یک کامنت بزارم دمت گرم چه باحال می نویسی خیلی باحالی فعلا خوش باش تا بعدن ببینم چی می شه
    حالا همه فکر می کنند تو یا بهتر بگویم خودم چقدر عقده ای هستی طوری نیست بزار بگند خودم از این به بعد برای خودم پپسی باز می کنم قربونت برم عزیزم

  2. 2
    نخودي says:

    سلام باز شانس آورديد بعد از امتحانات ويروسي شديد فكر كنم براي اين هم صد تا صلوات ديگه بفرستيد بد نباشه بعنوان پس گيري بعد از درمان!
    با كامنت تون هم كاملاً موافقم!

  3. 3
    علی says:

    سلام بر این چشمک باهال امیدوارم همیشه سلامت باشی من عاشق انسانهای پر انرژی هستم چشمک خوان همیشه اینجوری پر انرژی باش دوست دارم فراوان بای

  4. 4
    ghanbar says:

    سلام
    همان ویروسی بود ایمیلت که محله را ویروسی کرده بود و هیچ متنی بروز نیم شد ؟
    چشمت زدهند چشمک جان
    کلاس روانشناسی مگه مدرکت چیه ؟حیف که من اصفهان نیستم علاقه مند این کلاس ها هستم
    جالب تر از این نمی شه که بیائی داخل حیات و نذر کنی نذر که خوب بشی این هم از توانائی های درونی است هم قفل دستت است هم کلید اول قفل را بدون کلید قفل می کنی بعد دنبال کلید می گردی و یک هفته خودت و مادر و دیگران را اذیت می کنی بعد از حیاط کلید را پیدا می کنی و زودی خوب می شود حال مبارک ولی بعد هم کلید را دور می اندازی
    این هستیم ما انسان های زنده در این دنیا نیازمند و قدر ناشناس !
    باز هم خوب شد که بعد از یک هفته سلامت یافتی مهم نیست چطوری و با کدام روش مهم این است که خوب شدی ها مگه نه جانم .
    کامنتت خیلی بی مزه و در عین حال جالب بود برای اینکه رامن باشد برای کامنت های دوستان فکر کردی که دوستان ممکنه کامنت نگذارند و برایت نظر دیگران قطعا مهم است باید اینطور باشد ولی نباید بر اصول شما خدشه وارد نماید .
    همیشه سلامت و پایدار باشید
    بدرود

  5. 5
    hadi1355 says:

    سلام کاملا درکت می کنم.یک پیشنهاد واست دارم اگر بپذیری هم کلاست برگزار می شود و هم شهرستانی ها مانند خودم از کلاست استفاده می کنند.شما که می خواهی کلاس را برگزار کنی بیا و این سایت را کلاس درس کن اینجوری بیشتر از تو و کلاست استقبال می شود.اگر این کار را انجام دهی خودم قول می دهم اولین شاگردت باشم.تا چشمکی دیگر bi.

  6. 6
    cheshmak says:

    دورد بر دوستان
    مدرک من کارشناسی ارشد روان شناسی بالینی است.. حادی جان می شود این جا کلاس گذاشت ولی بحث این است که نوشتن مطلب به صورت نوشتاری خیلی سخت است رساندن مطلب انطوری خیلی سخته همچنین کلاسهای رودرو خیلی باحاله اما با این حال امیدوارم بتوانم این جا متنهای باحال و آموزنده بزارم
    علی جان خیلی ممنونم مررررررررسی
    اما نخودی تو هم راست می گویی خداییش اگر در امتحانات بود پدر پدر جدم در می آمد قنبر دمت گرم

  7. 7
    مینا says:

    سلام مرسی خوب بود کاش کی لا اقل می شد کلاساتونو تو ااسکایپ برگزار کنید

  8. 8
    hadi1355 says:

    با سلام آقا یا خانم چشمک.اگر نمی توانی کلاست را اینجا برگزار کنی بیا و مطالب ضبط شده را در این سایت برای دانلود قرار بده.این جوریما می توانیم آنها را دانلود کنیم و تو کلاست شرکت کنیم.خدا نگهدار.

دیدگاهتان را بنویسید