رنگهای زندگی

میدانم که آسمان آبیست. ابر سفید است. کوه قهوه ای است. بالهای پروانه ها رنگارنگ است. ولی از وقتی که به دنیا آمده ام رنگی جز سیاهی ندیده ام.
مادرم را هر روز صبح میبینم، دستهایم را روی صورت او میکشم. حالا دیگر تمام برجستگیها و فرو رفتگیهای صورتش را از حفظ میدانم. هنوز هم وقتی با او حرف میزنم، دوست دارم دستش را در دست بگیرم. میپرسد چرا دستهایم را میگیری؟. میگویم چون از گرمی دستهایت جان میگیرم.
مادرم میگوید دستهای من از دستهای او ماهرتر است، چون من عادت کرده ام که شکل هر چیز را با لمس کردن به ذهنم بسپارم. ولی من دستهای مهربان او را بیشتر از دستهای خودم دوست دارم.
بینی مادر در وسط صورتش بزرگتر از بینی من است ولی مادر میگوید بینی من کارآمدتر است، چون من بوها را بهتر از او احساس میکنم. از همان بچگی وقتی مهمانی به خانه ی ما میأمد مادر از دم در به او میگفت که حرف نزند و بعد به من میگفت اگر گفتی چه کسی به خانه ی ما آمده؟. من بو میکشیدم و بیشتر وقتها اسم مهمان را درست میگفتم. آنوقت مادر میخندید و نوک بینی مرا میبوسید.
افسوس که از پدرم چیز زیادی نمیدانم. از وقتی که به دنیا آمده ام، او بیشتر در سفر بوده است. او هر چند وقت یک بار به ما سر میزند. مقداری پول در دست مادر میگذارد، دستی روی سر من میکشد و میگوید چه قدر بزرگ شده ای!.
میدانم که او مرا دوست دارد. چون تا وقتی که پیش ماست سعی میکند به من کمک کند. اوایل نمیخواست باور کند که فرزندی نابینا دارد و تا دو سال پیش تواناییهای فرزند نابینایش را باور نداشت.
یادم میآید یک بار او تابلویی از سفر آورده بود. ساعت دیواری را برداشت، تابلو را جای ساعت به دیوار زد و ساعت را به دیوار دیگری وصل کرد. به او گفتم “بابا ساعت را کج زده اید”.
به حرفم اهمیتی نداد دوباره به او گفتم “بابا ساعت کج است”.
با بیحوصلگی گفت “تو از کجا میدانی”؟. گفتم “از صدای تیک تاک ساعت میفهمم”. عصبانی شد و گفت “من که چشمهایم میبیند کجی آن را نمیبینم آنوقت تو …” و بقیه ی حرفش را نگفت. بغض گلویم را فشرد. مادر مثل همیشه به کمکم آمد و گفت “راست میگوید. خوددت بیا از دور نگاه کن! ببین کج است”.
پدر ساعت را صاف کرد. اشکهایم مثل باران روی صورتم میلغزید. مادر سرم را روی سینه اش گذاشت و در حالی که گوشهایم را میبوسید گفت “من به این گوشها افتخار میکنم”.
با همین گوشها، آن شب شنیدم که پدر به مادر میگفت “اینقدر او را لوس نکن. او که تا ابد نمیتواند به تو تکیه کند”.
پدر راست میگفت، اکنون دو سال از آن شب میگذرد. در این دو سال من از مادر خواستم که مرا با عصای سفیدم رها کند. بگذارد که خودم به کمک عصایم محیط اطراف را بشناسم. دلم میخواست خودم به تنهایی وارد اجتماع شوم و زندگی را تجربه کنم و حالا این دو سال تجربه به من نشان داده، در دنیا کسانی هستند که به تواناییهای خودشان ایمان ندارند و حتا با داشتن چشم زیباییهای زندگی را نمیبینند.
من امروز فهمیده ام، کورتر از من هم در دنیا هست.
سپیده خلیلی، به نقل از مجله ی سروش نوجوان به مناسبت 23 مهر روز جهانی عصای سفید.

ايمان

درباره ايمان

به نام خداوند جان و خرد. درود بر همه ی اهالی گوش کن. ایمان عمومی خوزانی هستم. متولد هفدهم بهمن 1373. از ماههای اول تولد، مشخص شد که نابینا هستم. اما انگار دست نیرومند سرنوشت آش کشک دیگری هم برایم پخته بود و از دوران نوجوانی نشانم داد که کمشنوا هم هستم. به چیزهای متنوعی علاقه دارم. اما بیش از همه، به تاریخ و کَند و کاو در گذشته ی بشر و کشف رازهای پنهانش. فعلا هم تا مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی درس خوانده ام. اگر کوچکترین خدمتی برای دوستان گرامی از من بر بیاید، با کمال میل انجام خواهم داد. شماره تماسم: 09358035510. عزیزان! فرصت زندگی بیش از یک بار برای ما نیست. بیاییم در این مهلت کوتاه، شاد باشیم و دیگران را هم شاد کنیم.
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 Responses to رنگهای زندگی

  1. 1
    masood says:

    sal aam.
    Cheh vaa zhheh ee beh neh vee samm keh hess see keh een neh vesh teh beh man mee dahadd ra toasseef koan add.
    Bess yaar aa lee bood.

  2. 2
    مینا says:

    سلام خیلی عالیه
    از خوندنش حس خیلی خوبی بهم دست داد
    ممنون

  3. 3
    Poo yaa says:

    سلام
    ‏ آلی بود آدم با خوندن این مطلبخودشو تو او حالت احساس میکنه

  4. 4
    قاصدک says:

    سلام این مطلب برای خودم هم خیلی زیبا و دلنشین بود. و خیلی خوشحالم که شما هم خوشتان آمد.

  5. 5
    نخودي says:

    سلام زيبا و دلنشين و البته تأثر بر انگيز بود.
    كاش ميشد رنگي ديد يا كمي رنگ به دنياي سياهي بخشيد، كاش ميشد حتي مشكي ننوشت يا كه …
    “ببخشيد بقيه اش يادم نمي ياد”

  6. 6
    Saman says:

    سلام من هم با نظر نخدی موافق هستم ولی ی چیزی گوش کن دیگه به روز نمیشه بخدا هوصلمون سر رفته

  7. 7
    نخودي says:

    سلام منم با نظر خودم موافقم، من يه هفته اي نبودم ميشه يكي بگه چرا به روز نميشه؟

  8. 8
    Saman says:

    چقدر عالی هستش که تو هم با نظر خودت موافق هستی درزمن کسی دلیل به روز نشدن محله رو منیدونست تا همین امروز که

دیدگاهتان را بنویسید