شعر احمدك

معلم چو آمد ، به ناگه کلاس
چو شهری فرو خفته ، خاموش شد

سخن‌های ناگفته‌ی کودکان
به لب نارسیده فراموش شد

معلم ز کار مداوم مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب
جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم‌آلوده را
صدای درشت معلم شکست

ز جا احمدک جست و بند دلش
بدین بی خبر بانگ ، ناگه گسست

بیا احمدک! ، درس دیروز را
بخوان ، تا ببینم که سعدی چه گفت؟

ولی احمدک درس ناخوانده بود
به جز آنچه دیروز آنجا شنفت

عرق ، ‌چون شتابان سرشک یتیم
خطوط خجالت به رویش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده‌اش
به روی تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت:
“بنی آدم اعضای یکدیگرند”

وجودش به یک‌باره فریاد کرد:
“که در آفرینش ز یک گوهرند”

در اقلیم ما رنجبر مردمان
زبان دلش گفت بی اختیار

“چو عضوی به درد آورد روزگار”                     “
دگر عضوها را نماند قرار”

تو کز ، کز ، تو کز ،
وای یادش نبود                جهان پیش چشمش سیه پوش شد

سرش را به سنگینی از روی شرم
به پایین بیفکند و خاموش شد

ز اعماق مغزش به جز درد و رنج
نمی‌کرد پیدا کلام دگر

در آن عمر کوتاه ، او خاطرش
نمی‌داد جز آن پیام دگر

ز چشم معلم شراری جهید
نماینده‌ی آتش خشم او

درونش پر از نفرت و کینه گشت
غضب می‌درخشید در چشم او

چرا احمد کودن بی‌شعور؟
معلم بگفتا به لحنی گران

نخواندی چنین درس آسان بگو؟
مگر چیست فرق تو با دیگران؟

عرق از جبین احمدک پاک کرد
خدایا! چه می‌گوید آموزگار؟

نمی‌بیند آیا که در این میان
بود فرق‌ ، مابین دار و ندار؟

چه گوید؟ بگوید حقایق بلند؟
به شرحی که از چشم خود بیم داشت؟

بگوید که فرق است مابین او
و آن کس که بی حد زر و سیم داشت؟

به آهستگی احمد بینوا
چنین زیر لب گفت با قلب چاک

که آنها به دامان مادر خوشند
و من بی وجودش نهم سر به خاک

به آنها جز از روی مهر و خوشی
نگفته کسی تا کنون یک سخن

ندارند کاری بجز خورد و خواب
به مال پدر تکیه دارند و من

من از روی اجبار و از ترس مرگ
کشیدم از آن درس بگذشته دست

کنم با پدر پینه دوزی و کار
ببین دست پر پینه‌ام شاهد است

سخن‌های او را معلم برید
هنوز او سخن‌های بسیار داشت

دلی از ستمکاری ظالمان
نژند و ستم‌دیده و زار داشت

معلم بکوبید پا بر زمین
که این پیک قلب پر از کینه است

به من چه که مادر ز کف داده‌ای
به من چه که دستت پر از پینه است

یکی پیش ناظم رود با شتاب
به همراه خود یک فلک آورد

نماید پر از پینه پاهای او
به چوبی که بهر کتک آورد

دل احمد آزرده و ریش گشت
چو او این سخن از معلم شنفت

ز چشمان او کور سویی جهید
به یاد آمدش شعر سعدی و گفت:

ببین ، یادم آمد دمی صبر کن
تأمل خدا را تأمل دمی

چو از محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

مینا

درباره مینا

سلام. من مینا مَلِکی هستم، 23 سالمه، در رشته ی علوم تربیتی شاخه ی تکنولوژی آموزشی دانشگاه علامه طباطبایی درس می خونم. به علت ازدواج فامیلی، از بَدو تولد نابینا بودم، دلیل نابیناییم هم عدم رشد صحیح شبکیه هست. کتاب، مخصوصاً رمان رو خیلی دوست دارم، عاشق پیانو هستم و تا حدیم می تونم بزنم. به کامپیوتر هم تا حد قابل قبولی مسلطم، البته نه در حد برنامه نویسی و کارای خیلی خیلی حرفه ای. خیلی دوست داشتم برنامه نویسی یاد بگیرم ولی چون قسمت مهمی از برنامه نویسی ریاضیه کلا بیخیالش شدم. عاشق وسایل تکنولوژیکی جدیدم. از درس ریاضی و هر چیزی که توش ریاضی داشته باشه متنفرم. احساساتیم ولی اعضای خانوادم میگن بی احساسم. خخخ، البته دوستای نزدیکم میگن که تو از بس سعی کردی احساساتتو نشون ندی همه این طوری فکر میکنن. کلاً با دوستام خیلی صمیمیترم تا خانواده. یه کمی زود اعتماد میکنم که خیلی وقتا باعث شده ضرر کنم، خیلی دارم سعی می کنم این عیبم رو رفع کنم، اصولاً آدم آرومی هستم، رُکَم طوری که خیلی وقتا این رک بودن باعث آزار بقیه میشه. کمی تا حدی لج بازم، خیلی سرسختم و اگه چیزیرو بخوام ولو کل دنیا نخواد انجامش میدم و بالعکس. دوستی برام بی نهایت ارزشمنده ولی معمولاً خودم خیلی کم پیش قدم میشم و بیشتر به خاطر خجالت. متاسفانه خیلی خجالتیم شاید خیلیا بگن که رک بودن با خجالتی بودن تضاد داره. اما من از لحاظ ارتباط بر قرار کردن خجالتیم و مثلا اگه کسی نظرمو درباره شخصیتش بپرسه ممکنه تا کوچکترین عیبشم بگم خخخ. از نظر مذهبی معتدلم و سعی میکنم با همه جور عقاید ولو 180 درجه با خودم متفاوت باشه بپذیرمش. عقیده دارم طرز زندگی هر فرد از پوشش گرفته تا دین تا انتخاب همسر و غیره و غیره جز خود اون شخص به هیچکس هیچکس و هیچکس مربوط نمیشه و اگه ببینم کسی داره تو این مسایل دخالت می کنه به شدت باهاش برخورد می کنم. درون گرا هستم، راز دار بودن خیلی برام مهمه و اگه تصادفاً خودم باعث بشم راز کسی فاش بشه بی نهایت حتی بیشتر از خودش ناراحت میشم و اگه کسی رازیرو از زندگیم فاش کنه برای همیشه از دایره ی ارتباطیم خارجش میکنم. آزادی خط قرمز منه. اگه ببینم کسی یا چیزی داره محدودش می کنه یا رفتاریرو می کنه که مجبورم برای امن بودن، آزادیم رو کنترل کنم به بدترین وجه باهاش برخورد می کنم و به هر قیمتی آزاد بودنمو حفظ می کنم. البته منظورم از آزادی هرج و مرج نیست، منظورم اینه که من حق دارم برای زندگیم هر تصمیمی که دلم میخواد بگیرم ولو اشتباه باشه. راهنمایی رو با جون و دل می پذیرم اما دخالت رو هرگز. بهم میگن طرز فکرت اروپاییه و تو ایران نمیشه این طوری زندگی کرد. خخخ. مثلاً من عقیده دارم که فرزند بعد از 18 سال کاملا مختاره که با والدین زندگی کنه یا به تنهایی. به هر حال تا حالاش که تونستم همینطوری زندگی کنم و مشکل به خصوصیم برام پیش نیومده. راستی حس کردم شناس نامم خیلی خشن شد باور کنین خودم به این خشنی که اینجا نوشتم نیستم! فعلاً همین قدر یادم میاد. امیدوارم عضو مفیدی برای محله باشم. با آرزوی بهترین ها برای همگی شما
این نوشته در داستان و حکایت, شعر, کودکان و نونهالان ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

19 Responses to شعر احمدك

  1. 1
    بنفشه says:

    مینای عزیزم شعر واقعا زیبا و پرمحتوایی بود. شعری که بیانگر احساسات و حرفهای خیلی از بچه هایی چون احمدک بود. دست نازنینت درد نکنه

  2. 2
  3. 3
    مینا says:

    سلام ممنون خوشحالم که دوست داشتین

  4. 4
    هومن says:

    سلام مینا هیچی نمیتونم بگم فقط آلی بود آلی خوش باشی

  5. 5
    نخودي says:

    سلام من از اين جور شعرهاي دلخراش دوست ندارم، مي دونم حتي الآن توي اين عصر ارتباطات و پيشرفت و امكانات هم هزاران احمدك تو هزاران گوشه جهان هستند ولي قلبم مي گه بگو اين شعرها مال اين دوره زمونه نيست مال عهد بوقه، احمدكها نترسيد ها من هستم معلم هاي امروزي هم خاله جون و عمو جون هستند نترسيد جونم!….

  6. 6
    سایه says:

    سلام شعر خوبی بود ,منتظر شعرهای بعدیت هستم

  7. 7
    cheshmak says:

    بابا خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیبا بود عاشق شعرتم. نمی دانی چقدر حال کردم بسیار زیبا هم بود

  8. 8
    مینا says:

    سلام خیلی خوشحالم که امروز این همه دیدگاه گذاشتین
    من امروز یه اتفاق ناراحت کننده برام پیش اومد اما وقتی این نظرات دلگرمکننده شمارو دیدم حالم بهتر شد
    از همتون ممنونم

  9. 9
    بی نام says:

    سلام
    خیلی قشنگ بود!
    خیلی قشنگ!
    خیلی!
    به خصوص اگه روزی که درس نخونده باشیم بنویسیم رو تابلو!
    مرسی

  10. 10
    Mohammad says:

    سلام دستت درد نکنه,واقعا قشنگ بود

  11. 11
    مینا says:

    سلام خیلی ممنونم
    آره اگر درس نخونده باشیم و روی تخته بنویسیم واقعا فکر کنم که کار کنه
    ما که خوشبختانه یا متاسفانه کلاسامون تموم شد وگرنه حتما امتحان میکردم

  12. 12
    پريسا says:

    سلام.
    چه زيبا و گويا درد احمدكهاي كوچك ما رو فرياد زدي. اي كاش گوشهاي شنوايي هنوز باز و بيدار باشن. من برخلاف نخودي عزيز از اين داستانها چه به نظم و چه به نثر خيلي دوست دارم. چون حس مي كنم در اين زمانه وحشتناك هنوز كسي هست كه ببينه، دستي هست كه بنويسه و زباني هست كه بگه. پس حتما گوشي هست كه بشنوه و حتما جايي دستي هست كه اشكهاي احمدكها رو پاك كنه. اين نوشته ها اتفاقا براي اين زمانه هستن. زمانه اي كه انسان خوابش برده و ديگه چيزي به نام دل داره فراموش ميشه. بيشتر بنويس و اينجا هم بنويس. خيلي خيلي دوست دارم كه بخونم. ممنون. راستي، كاش اثر اون اتفاق هرچي كه بود حالا از بين رفته باشه و اگر حل شدني نيست كاش تاثيرش كمتر شده باشه. نگران نباش. زمان همه چيزرو درست مي كنه. مثل غبار روي همه چيزرو مي پوشونه و كهنهشون مي كنه. حتي زخم هاي ابدي.
    موفق باشي.

  13. 13
    مینا says:

    ممنون پریسا جون بابت نظر قشنگت
    امیدوارم هنوز توی این دنیا انسانهایی باشن که لا اقل بیدار نه نیمه بیدار باشن
    هرچی که از سنم میگذره خواب انسانهارو بیشتر درک میکنم و بیدار موندن برای خودم سختتر میشه
    ناراحتی اون روز من هم بابت خواب موندن یکی از فامیلهامون بود وقتی درد و دلهای دخترشرو میشنیدم فقط خدا میدونه که چه حسی بهم دست داد
    بیخیال بیشتر از این ناراحتتون نمیکنم

  14. 14
    Saman says:

    مینا کارت عالیه خیلی قشنگ مینویسی

  15. 15
  16. 16
    رهگذر says:

    مینا خانم سلام تلنگر خوبی بود حرف جالبی نوشته بودی که دیگه برام سخت بیدار ماندن! راست می گید سخته احساس داشته باشی و بی تفاوت از کنار احمدکهای زمانه بگذری! ولی چه کنیم؟!! بعضی ها خودشان را به خواب می زنند.

  17. 17
    مینا says:

    ممنون از نظرتون
    درسته مشکل اینجاست که خیلی از آدمها خودشون رو به خواب زدن
    از قدیم گفتن کسی که خوابرو میشه بیدار کرد ولی کسی که خودشو به خواب زده هرگز

  18. 18

    حد اقل من یکی پیش وجدانم سر افرازم که هر احمدکی زیر دستم اومده دست پر برگشته!

  19. 19
    معصوم says:

    خیلی قشنگ بود…خیییییلی…
    یاد بچه گیای خودم افتادم…کتک زیاد خوردم از معلم و مدیر و ناظم…یه بار به مدیر سلام نکردم…شترق گذاش تو صورتم…
    راستی این بالا یه رهگذر هس…این که من نیستم…رهگذر…این شکل تو نیس…اگه شکل تو نباشه پس این کیه؟!!!

دیدگاهتان را بنویسید