بدشانسي از نوع نابيناييش واسه يه دانشجو

بدبختي بدتر از اين هم ميشه كه بدشانسي مث بختك بيفته روي خودت و شايدم روي زندگيت و بلند هم نشه. خوب خيلي بده ديگه. من هميشه به استقلال, فكر ميكنم. البته پولشو بازيكناش ميگيرند و براي من نه آب داره نه نون پس به اون استقلال, فكر ميكنم. اون كه آب و نون كه چه عرض كنم پول و مول هم واسه ما توش هست. امروز داشتم به استقلال, فكر ميكردم كه ديدم اتوبوس داره باهام بد قلقي ميكنه و چشتون روز بد نبينه ديدم بر خلاف انتظار مني كه دارم زير بدشانسي له ميشم منو يه جايي پياده كرد كه نه آب بود و نه آباداني و نه گلبانگ مسلماني. آخه من واسه يه چلو مرغي كه آبش يك طرف ميره و دونش يك طرف, مگه چه قدر بايد بدبختي بكشم؟ اينقدر كشيدمش كه داره از وسط, پاره ميشه. مرغ كه نيست, استخوان بارونه لامسب. حالا من از شرِ ياد گرفتن و به حافظه سپردن نقشه و مسير جديد سلف سرويس از ايستگاه راحت شده بودم كه اين تغيير سياستهاي ايستگاهي كلا ايست داد به هرچي استقلال بود كه ما داشتيم. سرِ ي ميدوني پياده ميشي كه اولش بايد به حضرت شلغم, متوسل بشي, دومش بايد يك چيزي نذر شلغم كني و همين طور كه ميخواهي كورمال كورمال با راه, رفيق بشي قلم يكي از پاهات را در اين راه از دست بدهي به عنوان قرباني تقديم حضرت شلغم كني, بعد اگر عنايتي به شما شد و قربانيت پذيرفته شد و ميزان كافي خون از قلم مبارك پات ريخته شده بود يكي پيدا بشود تو را تا دم سلف ببرد. سومش هم بايد توي صف, پشت سر زائران سلف, در مخلوطي از آلودگي صوتي, تصويري و بويي اذن دخول بخوني و اگر موفق شدي در تقاطع نميدنم چندمي دستت به جا كارتي براي خالي شدن جيبت به صورت الكترونيكي برسه و به زيارت جناب مرغ نائل بشي. من نميدونم آخه اين بهشت به اين سرزنش مي ارزه؟ نه. واقعا مي ارزه؟!

هر چي به استقلال, بيشتر فكر ميكنم اين استقلال, كمتر به من فكر ميكنه. استقلال يعني بگيرمت ولت نميكنم كه نبودت پدر منو درآورد. يعني يك روزي عاشق يكي شده بودم و حقيقتا اينقدر كه دوري تو اذيتم كرده, دوري معشوقم اذيتم نكرده بود.

تازه وقتي به فشار هايي كه بدشانسي داره روم اعمال ميكنه زل ميزنم اون وقته كه ميفهمم چه قدر بايد منم فشار بيارم تا از زير هيكل بختكيش كمر راست كنم! مثلا همين ديروز ميخواستم ريحانه بچه داداشم كه هفت ماهشه و گريه ميكرد را از روي زمين بلندش كنم و بذارمش توي روروكش. نميدونيد چه قدر حضرت شلغم منو تيغ زد تا اتفاقي براي ريحانه نيفته. هرچي من بيشتر نذر ميكردم جناب شلغم بيشتر طمع و طلب ميكرد. حالا كه كارم بهت گير نيست, پس تف تو روحت آي شلغم. ميگند شلغم را اول ميشي بعد ميخوري. اولش من هم معني اين جمله را نبفهميدم ولي بعد كه خوب تجزيه تحليلش كردم ديدم درسته. اول شَل ميشي بعد غم ميخوري. پس شلغم را اول مثلا پات لنگ ميشه بعد غمش را ميخوري. حالا ي كمي بزنيم جاده آسفالت: وقتي ميخواستم ريحانه كوچولو را بذارمش توي روروك, مشكلم اين بود كه اين وسيله كه يك صندلي چرخ دار هست در واقع طوري طراحي شده كه دو تا سوراخ داره و بايد هر يك از پاهاي بچه را با نظم و ترتيب در سوراخها جاسازي كني كه پليسها نفهمند. خوب منم با ي دستم سوراخهاي روروك را موقعيت يابي ميكردم و با ي دست ديگه ريحانه را بغل كرده بودم, حالا مونده بودم چشم كه ندارم با مثلا چي مثلا با دندون هام بايد موقعيت پاها را با سوراخهاي روروك تنظيم كنم يا چي؟ نميشد با همون دستي كه بغلش كرده بودم پاهاش را هم لمس كنم و تنظيم كنم كه آخه! اينم شده بود معضلي تا بعد از اينكه موفق شدم در طي انجام اين پروسه, بچه را خفه نكنم, يك ابتكار به ذهن خستهم خطور كرد كه اول بشونمش روي صندلي و پست اون دستيم كه مسئول بغل كردن بود را به مقام تعيين و تنظيم جايگاه پاهاي بچه, تغيير بدم. جواب داد. خدا رو شكر جواب داد و اين سوال من بي جواب نماند و در پايان به امكان شكست بدشانسي هام اميدوار تر شدم.

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز ارسال و , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

23 Responses to بدشانسي از نوع نابيناييش واسه يه دانشجو

  1. 1
    نخودي says:

    ما هم يه ريحانه داريم اما يه خورده بزرگ شده رفته دانشگاه ميشه ريحانتون رو با ريحانه ما عوض كنيد؟

  2. 2
    نخودي says:

    واي خدا مرگم ميشه اون كامنت رو بپاكيد! پيروزي اورده بودمش محله! در هر حال اگر بار گران بوديم و رفتيم حلال كنيد!

    • 2.1

      سلام نخودي.
      اول بگو بينم كدوم كامنت را پاك كنيم؟ اون يعني كدوم؟
      دوم منظورت از پيروز پريروز يعني دو روز پيشه؟ اگه آره كه من نوشته را امروز منتشر كردم منظورت چيه؟
      سوم منظورت از بار گران بوديم و رفتيم اينه كه ميخوايي ديگه چي؟ نيايي. بيايي. الان چي. ما سر كاريم. بي كاريم. كارگريم. دقيقا چي؟
      من مغزم روغن سوزي داره ي جور بنويس بفهمم.
      خعلي نخودي هستي خصوصا اسمت!
      اي كاش منم بودم!

      • 2.1.1
        نخودي says:

        يعني دو روز پيش سايت اين محله رو بهش نشون دادم، خب اگه بزنه به سرش بياد اين طرفها و افازات بنده رو مطالعه كنه ديگه تيكه بزرگم گوشمِ!
        البته اگه اين مقاصد شوم رو هم نداشت با اين واضح سازي كه من نوشتم حتماً يه بلايي سرم مياره!
        بعدش هم اگه خواستيد من به نفع شما از منسب “نخودي” خودم كناره گيري مي كنم! ميرم كنار واي ميسم!/

  3. 3
    cheshmak says:

    عاشق نوشته هایت هستم. خدایش اگر قرار باشد کسی اینجا طنز بنویسد باید خودت بنویسی. هرچند طنزت از واقعیت بر می خیزد. تازه این که چیزی نیست. دانشگاه نجف آباد بر پله بنا شده است هر لحظه که گامی بر می داری باید انتظار سوقوت از پله ای را داشته باشی که گاهی ده ثانت یا پنجاه یا هر قدر دیگر است گاهی دوتا گاهی پنجتا یا هر کوفتی که این پارس آوا مثل آدم نمی خواند. تازه سلف هزار کیلومتر از دانشکده روانشناسی دور است ای بمیری کوری که همه دردها از دست توست. نه شوخی کردم

  4. 4
    مینا says:

    اینارو که میگین من هم نگران میشم و هم مصمم
    نگران واسه این که من استقلالم خیلی پایینه کلا جهتیابیم بیرون از خونه در حد صفر معمولی که نه صفر کلوینه
    ولی از طرفی هم مصمم تر میشم واسه این که تلاشمو بیشتر کنم شاید واستون مسخره باشه ولی سعی میکنم راههای مدرسرو خودم نهایی بدون کمک دوستامبرم
    کاشکی میشد کلاسای دانشگاه آنلاین بود توی خونه بودیم و درسارو میگرفتیم اینطوری دیگه خبری از این مشکلاتم نبود

    • 4.1

      استقلال خواهي كه مسخره كردن نداره مينا خانم.
      من وقتي به فكر مسخره كردن شما افتادم كه بخش پاياني نوشته شما رو خوندم.
      اون بخش كه صورت مسئله را كلا پاك كرده بودي و گفتي كاش درس ها توي خونه بود.
      ميدوني يه آدمي كه پاهاش قطع شده يا فلجه چه قدر آرزو داره نابينا باشه ولي بتونه سي ثانيه راه بره.
      اون وقت شما يه طوري برخورد ميكني انگار كه جسمي حركتي و دو معلوليتي تشريف داري.
      از گوشو دستو پات همين حالا واسه جهتيابي به شدت استفاده كن كه وقتي بزرگتر شدي خيلي ديره.
      اگه توي تهران كلاس جهتيابي گذاشتند حتما برو و خجالت نكش.
      اي كاش باشه و من خودم اولين مشتريشم.
      بدترين چيز توي زندگيت اينه كه از لحاظ عاطفي و مهارتي و حركتي وابسته بار بيايي و وقتي به خودت ميايي ببيني اينقدر تنبل شدي كه هيچ كاري ازت نمياد.
      اون وقت چه انتظاري واسه كسب شغل و تشكيل خانواده از جامعه ميتوني داشته باشي.
      چااااكريم دربست.

  5. 5
    نخودي says:

    مينا خانم عزيز اين حرف رو نزن كه نخودت مي كنم، كاش كي ميشد استقلال تو اون قدر ميشد كه دانشگاه كه هيچ خودت تنها بري خارج از كشور مسافرت براي منم سغاتي بياري، تلاش كن تلاش كن مطمئن مطمئن باش با تلاش همه چي ميشي ولي عجله نكن بازم تلاش كن.
    با عصات دوست شو بعدش بزن به كوچه البته گاماس گاماس

  6. 6
    میثم امینی says:

    درود
    نوشته‌هات هميشه عالين! آه! استقلال! اگه ديديش بهش بگو خيلي نامردي كه نمياي سراغ من! من هم واقعا توي جهت‌يابي افتضاح هستم. تا حالا 500 متر هم بيرون از خونه تنها راه نرفتم.
    البته اگه اينور و اونور رفتنم توي مدرسه‌ي ابابصير رو نديد بگيريم.
    من تقريبا همه‌ي آموخته‌هام در مورد جهت‌يابي رو فراموش كردم. چون توي ابتدايي ياد گرفتم و از اون وقت تا اول امسال عصا دست نگرفتم.
    امسال هم كه دست گرفتم فقط چند وقت اول دانشگاه بود و الآن فقط مثل يه تيكه چوب بي‌خاصيت دنبال خودم مي‌برمش ولي حتي بازش هم نمي‌كنم!
    خوبه نزدي بچه رو شهيد كني! من كه كلا جرئت ندارم زياد بچه بقل كنم. يه بلايي سرش مياد!
    فقط وقتي پسر عموم مياد كه 1 و خورده‌اي سالشه و كابل مودمم رو مي‌گيره و همينطوري كه مي‌ره به ناكجا آباد مي‌بردش و اعصاب منو خورد مي‌كنه باهاش سر و كار دارم كه كابل رو مسالمت آميز ازش بگيرم!!!

    • 6.1
      نخودي says:

      فكر كنم البته اگه اشتباه نكنم شما همون ميثمي هستيد كه هي شيطوني مي كرد آقاي خطاط دعواش مي كرد! اگه همونيد كه آخه چرا اين طور شديد؟ هيچي نميشه جرأت داشته باشيد خودتون تنهايي بريد قدم بزنيد، خداييش خيلي كيف مي ده، خيلي عاليه.

    • 6.2

      من به ذات, بچه دوستم.
      دست خودم نيست خيلي بچه ها رو دوست دارم واسه همينم با بچه يك روزه ميتونم و ارتباط خوبي ميگيرم تا بچه 14 15 ساله.
      توي آموزشگاه نابينايان هم كه تدريس ميكردم بي استثنا همه بچه ها دوستم داشتند.
      راست ميگي شانس آوردم بچه داداشما شهيدش نكردم. البته خيلي هم احتياط كردم كه خر بازي در نيارم.
      تو هم خوب با اينكه حرصت در مياد اعصابت رو كنترل ميكني ها.
      اين كه ميگي نوشته هام عالي هستند ممنون. نظر لطفته.
      ولي حيف تو هست كه توي خونه بموني.
      من التماست ميكنم تابستون بذار ي روز بيام دنبالت باهم بريم بيرون.
      اين قد حال ميده كه از بعدش ديگه هر روز ميايي بيرون.
      حيف تو. حيف.

    • 6.3
      میثم امینی says:

      درود
      شما‌ها چقدر حافظتون خوبه! من خودم اون‌وقت‌ها رو به زور يادم مياد! آقاي خطاط! تكيه كلامش اين بود: بي انضباط!
      خوب من توي پيش‌دبستاني و بيشتر سال اول يه مقدار بينايي داشتم. اون وصيله‌اي كه اگه يادتون باشه بچه‌ها بهش مي‌گفتن كوه قاتل اون دره بينايي من بود!
      اونوقت‌ها شور بچگي داشتم. ولي الآن به لطف كامپيوتر و افسردگي مثل زامبي شدم!
      يادش به خير.

  7. 7
    Mohammad says:

    سلام,مجتبا این حرفارو از کجا در میاری‏?خیلی مشت نوشتی,همین الآن از خواب بیدار شدم,این پستو که خوندم,کلا خواب از سرم پرید,انقدر که خندیدم,بچه ها من تو بیشتره کارام مستقلم,اما تو یه چیز هر کار میکنم نمیشه که مستقل بشم,تنها بیرون رفتن,بزرگ ترین مشکله من تنها بیرون رفتنه,باور کنین انقدر که از بیرون رفتن میترسم,از اممم نمیترسم,لطفا بگین چیجوری میتونم این ترس رو از خودم دور کنم,گوربونتون,بای

  8. 8
    سامان says:

    سلام مجتبا از بچه نگو که ی روز بچه ی داهیم رو بغل
    کردم و با سرعت به طرف در رفتم که درو ندیدم و میخواستم بخورم تو در که کله ی بچه خورد تو در و من نخوردم در مورد استقلال هم تا شیراز بودم همه ی محله رو میزاشتم زیر پام ولی جرعت نداشتم از محله تنهایی بیرون برم ولی از وقتی اومدم تهران بیشتر از جاها رو تنهایی میرم و مامانم سال اول اجازه خروج بهم نمیداد ولی با اسرار گرفتمش و الان تو شیراز هم بیشتره جاها رو تنهایی میرم

  9. 9
    مسعود says:

    sal aam baor o bachh cheh ha yeh ma hal leh yeh kho deh moonn.
    Man khey lee vva seh ess teghh laal aor zesh gha ehh lamm.
    Kho da ro shoakr ta ha la hamm yeh joo raaee beh hesh reh see damm.
    Khey lee khoash mazz zasst.
    Al batt teh vva seh bar seh loan aa hamm khey lee aor zesh gha ehh lamm.
    Damm ehh hamm attoonn gaorm badd joorr.

    • 9.1

      سلام مسعود جان. طبق تجربه من هر نابينايي كه ولش بكني توي يه مركز شبانه روزي كه زياد كمكش نكنند مجبور ميشه كه به استقلال برسه و اين دقيقا همون حكمي را براي بچه هاي نابينا داره كه سربازي واسه بيناها داره. البته مراكز خوابگاهي ضربات روحي جسمي مالي و غيره را هم به آدم ميزنه كه اگه تخس نباشي كلاه سرت ميره.

  10. 10
    sajedeh says:

    salam manam taghriban misheh goft k mostaghel hastam albateh 4 sali k daneshju budam kheili beh esteghlalam komak kard ,ama shans hichvaght nadashtam v nadaram talghin nemikonam vali kheili tablo badshansi vasam etefagh miofteh juri k hich tabiri beh joz badshansi nemitunam azash dashte basham ,

دیدگاهتان را بنویسید