پای آشی من

کوریست و هزار درد سر! مثلا امروز بعد از کلی فیس پوک گردی گفتم برای خودم گامی در کوچه بنهم و کیفی بکنم و از حال خودم حالی بپرسم و به حال خودم حالی بدهم. گام نهادن من در کوچه همان و غرق شدن در فکر و خیال هم همان. در افکاری نزدیک به آینده ای نزدیک قوته ور بودم و از کاه کوه میساختم. در فکر یک عدد کاغذ سرنوشت ساز بودم, یک هزار تومانی که از من باشد و بتواند با خلاقیت و ابتکار و دانش و مقداری هم شانس جهشی ژنتیکی پیدا کند و به مانند سلول های سرطانی از این به بعد خصلت تکثیر شدن را با خود یدک بکشد. وقتی یک هزار تومانی از روی خودش کپی بگیرد و کپی هایش نیز به کپی شدن مایل و توانا باشند, باید نان روغن مالی شده بخوری و خدا را شکر کنی که به طریقی داری میمیری از خوشی. البته اگر تکثیر کاغذ های باکتری نژاد در نقطه ای متوقف نشوند, در کمتر از چند ساعت دیگر بر روی کره زمین جایی برای زندگی جنبندگان نمیماند, تصور صحنه دیوار ها و بنا های محکم که از فرط فشار هزاری های در حال گسترش به خود میلرزند و فرو میریزند فکر انسان را به رعشه می اندازد. همین حالا هم مو های مغز ذهنم سیخ شده اند. می ترسم از هزاری های کپی شونده و رونده ای که غیر قابل کنترل باشند. نه. من یک ریموت کنترل میخواهم که بتواند کپی شدن یا نشدن هزاری هایم را به افسار بکشد. این پول ها بدون نقطه توقف بی معنی و مخربند. ذهنم درگیر داستانی شد که زمان طفولیت خوانده بودم, پادشاهی آرزویی داشت که گویا جادوگری او را به آرزوش رساند که به هرچه دست بزند طلا بشود. پادشاه به در و دیوار ها و اسباب اساسیه قصرش دست میزد و طلا میشدند و شادمان بود و در پوست خود نمیگنجید ولی بیخبر از مضرات طمع خویش بود تا اینکه هنگام صرف غذا تا به خوراکش دست زد آن نیز از جنس طلا شد و این بود که در کمتر از آنی از آرزوی نابخردانه خود پشیمان شد چرا که دانه های برنج که حال دیگر از جنس فلز طلا بودند را جلوی خود به چشم میدید ولی این برنج های طلایی در عین گران قیمت بودنشان نمیتوانستن برای شکم شاه چاره ای بکنند و اینجاست که انسان می اندیشد ارزش واقعی هر پدیده باید در جای خود سنجیده شود. حال این هزاری های کپی شونده من هم از همان قانون طمع بد است پیروی میکنند. پس نه. اگر ریموت کنترلی به همراه آن هزاری نباشد, نمیخواهمش و چنان که از قدیم گفته اند: من از طلاق پشیمان گشتم. اصلا به چیز دیگری فکر می کنم به اینکه … اینکه … شلپ و شولوپ و ناگهان این صدا های شلپ و شولوپ و بر هم خوردن نسبی تعادلم انبساط افکارم را به هم میریزد, رشته افکارم را پاره میکند و من را به خودم میآورد. اگر نجنبیده بودم دقیقا به مانند یک کوکو پهن شده بودم کفِ کوچه. زیر پای من گل که نه ماده ای عجیب تر بود, آش. بله. امروز در مسجد حجتیه ما آش پخته بودند و گویا یکی از قمقمه ها دلش درد گرفته و محتوای خودش را همان وسط کوچه خالی کرده. قمقمه ای بی شعور که به هیچ چیز فکر نکرده. نه به پولی که برای تهیه این آش داده شده اندیشیده و نه به پاهای یک نابینا که ممکن بود در اثر لیز خوردن بر روی آش از جا در بیاید فکر کرده! حالا منم و یک مشت فکری که از بس پاهایم با آش یکی شده دیگر ارزشی ندارند. تا پاهایم را تمیز نکنم همه افکار و آینده به درک. برمیگردم به سمت خانه و به خودم و به کوریم فحش است که میدهم. هرچه فحش از بچگی بلد بودم را از لا به لای کاغذ کهنه های هاردم بیرون میکشم و به طرف کوری پرت میکنم ولی کوری ککش هم نمیگزد. حتی فحش های جدید میسازم و باز بی فایده است. در نهایت, شیر حمام مثل شیر, پای آشیم را از دست خرابکاریهای آن قمقمه بی شعور یا حاملش نجات میدهد. تا من باشم و حواسم را بیشتر جمع کنم.

و این بود ماجرای پای آشی من!

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز, کودکان و نونهالان ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

30 Responses to پای آشی من

  1. 1
  2. 2
    نخودي says:

    سلام جداً من به قلم شما حسوديم مي شه با اينكه تنها صفت بدي كه ندارم “حسوديِ”
    چون الآن تورم زيادِ من پيشنهاد مي دم شما كه داريد زحمت مي كشيد لطفاً بجاي هزاري تراول پنجاه هزاري تكثير كنيد يا اقلاً ده هزاري و پنج هزاري!
    اون قمقمه آش هم فكر كنم از بس تو فكر ريموت بوديد سر و كله اش پيدا شد!

  3. 3
    cheshmak says:

    خاک بر سر این کوری. نکبت بد سگ مسبیس

  4. 4
    پریسا says:

    سلام.
    ای وای! وااای!!!روم نمیشه تعریف کنم چه بلاهایی از این دست سرم میآد. ولی این. این. کلمه به کلمهش خندیدم. اینقدر خندیدم که نفسم گرفت. آخرش یکی اومد داخل اتاق و گفت چرا گریه می کنی؟ چیزی شده؟ و من تازه فهمیدم که بلند قهقهه می زنم و از چشم هام مشت مشت اشکه که داره میآد پایین. هرچی هم پاکشون می کردم تمومی نداشتن. آخرش خندهرو بیخیال شدم و اکش هارو هم ولشون کردم تا با خاطر جمع و بدون مزاحمت رو قیافهم قدمرو کنن.
    سخت نگیر دوست من. پیش میآد. من از وقتی دیگه اصلا نمی بینم خیلی می افتم و اولین کسی که می خنده خودمم. تا جا دارم می خندم و بقیه فرصت نمی کنن دلشون بسوزه و از خندهم خندهشون می گیره و فرصت پیدا می کنن به بهانه واگیر داشتن خنده های من به صحنه ای که دیدن حسابی بخندن. کوری با فحش های ما چیزیش نمیشه. پس بخندیم و باز بزنیم به کوچه. من که می زنم. هرچند آخرین و تمیزترین اتفاقی که برام پیش اومد این بود که رفتم توی بساط یک دستفروش که سبزی و از این چیزها داشت. من که خودمرو تکوندم و تموم شد ولی اون بیچاره تمام دشت اون روزش تبدیل شد به یک مشت آشغال. اگر انصاف بدم این بلای اون بنده خدا بود نه بلای من. من اول با استفاده از شلوغی اوضاع و بهت طرف و و و. پا شدم در رفتم بعد توی خونه سر فرصت فحش دادم. خدا به صاحب مال خیر بده که دستش بهم نرسید. ولی خودمونیم. من به این قشنگی نمی تونم تعریف کنم. شما خیلی قشنگ گفتیدش. نمی تونم جلوی خندهمرو بگیرم ببخشید. هرچند من چون خودم میزبان این مهمان عزیز یعنی کوری هستم خودمرو محق می دونم که به اتفاق های اینطوری بخندم و دیگرانرو هم در مورد خودم محق می دونم که تا جا دارن بخندن. ولی همه اینطوری نیستن و اگر شما شبیه من فکر نمی کنید معذرت میخوام چون نمی تونم نخندم. شما هم بخندید. اینطوری بهتره. راستی نذر آش اون مسجد هم قبول باشه.
    به امید فردایی بدون آش و بدون بساط دستفروش و بدون خاطره های اینطوری.
    ایام به کام.

    • 4.1

      سلام.
      من موقع زمین خوردنم توی آش ها که داشتم به کوریم فحش میدادم از خنده چشمام سیاهی میرفت و از اون ستاره ها که تا آجر میخوره تو سرت میبینی دور کلهم پیدا شده بود.
      موقع نوشتنش هم تا جا داشت قاه قاه خندیدم.
      بحث “کارم از گریه گذشتهست بدان میخندم” شده.

  5. 5
    Saman says:

    سلام مجتبا جون اگر بگم اندازه ی موهای سرم از این اطفاقات برام پیش اومده دوروق نگفتم بدترینش این بود ی روز از صبه دنبال ی کفتر بودم خیلی کلافم کرده بود چند ساعت بود دنبالش بودم که دوستم گفت الآن لبه ی پشتبومتون نشسته منم دویدم به طرفش که اون فرار کرد و منم پام سر خورد و از ارتفاع دو سه متری افتادم پایین اینقدر بدنم درد میکرد نمیتونستم بخندم

    • 5.1

      هرکه تاووس خواهد جور هندوستان کشد.
      نابینای کفتر باز یکی دیگه غیر از تو دیدم که مثل خودت خیلی بچه پاکاری بود.
      من خودم کوچیک که بودم بیشتر مرغ باز و اردک باز بودم و از قاز هم خیلی میترسیدم ولی با اینکه نوک میزد بدم نمیومد میرفتم طرفش و قازه چندتا ماچ آبدار اون هم مفتی ازم بر میداشت.

  6. 6
    نخودي says:

    منم با خنده موافقم، خود من از بس خاطره هاي سوتي هام رو براي اين و اون تعريف كردم با هم به من خنديديم كه ديگه يادم نمي ياد كدوم رو براي كي گفتم كدوم را نگفتم!
    ولي من كه بيشتر از اون قسمت تكثير و سرطان و اين حرفا خوشم اومد!
    به قول پريسا بذاريد تا بالاي منبرم از موقعيت استفاده كنم!
    من شب ها اصلاً نمي بينم اينم مقدمه بحث! عيدي رفته بوديم نمي دونم كجا مهموني و شب برگشتيم تو راه داشتم با گوشيم كار مي كردم و اصلاً حواسم نبود، اصولاً شب ها من ميذارم بابا ماشين رو ببره داخل حيات بعد پياده ميشم، اين طوري هم امنيتش بيشترِ هم استقلالش، بگذريم وقتي رسيديم من فكر كردم داخل حيات خونه ايم و بلند گفتم: مامان چقدر اينجا تاريكِ اون لامپ رو روشن كن! اما خوب سوتي حاصل شده بود و ماشين تو كوچه بود و من نخودي ضايع شدم فقط شانس آوردم عيد بود و كوچه خلوت.
    خداييش اين دفعه به خودم نخنديدم خيلي حرص خوردم اما اگه خواستيد بخنديد اشكال نداره اينها براي شما جكِ براي ما خاطره!

  7. 7
    نخودي says:

    خودم هم كلي خنديدم البته به صورت لبخند كه بقيه نگند زده به سرش!
    ولي سوتي تو سوتيي شد ها!!!

  8. 8
    سایه says:

    سلام . چه قدرت تخیل خوبی .
    مشکل نابیناها فقط ندیدن نیست , بلکه نادیده گرفته شدن رو هم باید بهش اضافه کرد .
    من فکر میکنم دومی از اولی , آزاردهنده تر هست .

  9. 9
    Saman says:

    ای صبر کنید منم از این سوتیها خندیدم که داداشم دیدو تعجب کرد و خیال کرد چیزی زدمو مامانمم بهم گیر داده خلاصه این سوتی نخدی هم برامون دردسری شدها!!!

  10. 10
    mohsen says:

    سلام در کل تف به زات کوری
    ولی کلا قشنگ نوشتی خوب خیال بافی هستی آفرین از قدیم گفتن شتر در خواب بیند پنبه دانه
    راستی کور کفتر باز دیگه نوبره
    چاکر داش مجتبی

  11. 11
    کیوان says:

    سلام دوست عزیزم… به قلم پر قدرت شما تبریک میگم. واقعا لذت بردم. زحمات شما را ارج مینهیم. دست مریزاد.

  12. 12
    مسعود says:

    moaj tab aa jaan yeh kamm kho da paor asst baash.

  13. 13
    محمد says:

    سلام,مجتبا خیلی باحال مینویسی,خیلی نوشتنتو دوست دارم,من که انقدر از این بلا ها سرم اومده دیگه واسم آدی شده,آخریشو براتون تعریف میکنم,اوایله عید بود داشتم با مامانم میرفتم پست خونه که از شانسه بدم همون موقع مبایلم زنگ زد,داشتم با گوشیم حرف میزدم که مامانم گفت محمد جوب,منم حول شدم,به جای این که پامو بزارم اونوره جوب گذاشتم وسط جوب,همه ی مغازه دارا از مغازشون درومدن,منم واسه این که ذایه نشه بلند گفتم بی خیال بابا و شروع کردم به بلند بلند خندیدن,هیچ چی دیگه,مامانم رفت تو پست خونه و منم همون بیرون با شلواره لجنی واییستادم و صحبتمو با گوشی ادامه دادم,اما خودمونیم خیلی حالم گرفته شد,بی خیال بابا کوری ی و هزارتا درد سر,تا باشه از این اتفاقا باشه,مراقبه خودتون باشین فعلا بای

  14. 14
    نخودي says:

    salam manam ba nazareh masood movafegham

  15. 15
    همکوچه says:

    منم با نظر دوستان موافقم:)

  16. 16
    مسعود says:

    heh heh heh heh heh heh heh ha ha ha ha ha ha ha ha hoo hoo!

  17. 17
    بانو says:

    سلامی مجدد…. با این که قبلتر خونده بودم باز خوندش جالب ناک بود برام…. کاش دوباره از این مدل خاطرات و دست نوشته ها و دل نوشته ها می نوشتید …..
    منم یه ریموت می خوام و یه پنج هزاری ….. یه مانتوی جادویی هم داشتم بد نبود …..

  18. 18
    بانو says:

    دم پایی با بوی پیاز داغ خخخخ … دلم آش رشته می خواااد ….. خانم کاظمیاااان من آش رفته می خواام…..

دیدگاهتان را بنویسید