کتاب شازده کوچولو قسمت اول

سلام حالتون خوبه؟

این دفعه کتاب شازده کوچولورو براتون میذارم   اگه خوشتون اومد بگید که ادامشو هم بذارم

من از بچگیم این کتابو میخونم  از وقتی که 8 سالم بود و هر بار که میخونمش درک تازه ای ازش دارم  به نظرم کتاب قشنگیه  امیدوارم که  دوسش داشته باشید

شازده کوچولو اثر  اگزوپری

برگردان احمد شاملو

 

یک بار شش سالم که بود تو کتابى به اسم قصه‌هاى واقعى -که درباره‌ى جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر محشرى دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانى را مى‌بلعید. آن
تصویر یک چنین چیزى بود:

تو کتاب آمده بود که: “مارهاى بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت مى‌دهند. بى این که بجوندش. بعد دیگر نمى‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهى را که هضمش طول
مى‌کشد مى‌گیرند مى‌خوابند”.
این را که خواندم، راجع به چیزهایى که تو جنگل اتفاق مى‌افتد کلى فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگى اولین نقاشیم را از کار درآرم. یعنى نقاشى شماره‌ى
یکم را که این جورى بود:

شاهکارم را نشان بزرگتر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترس ‌تان بر مى‌دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟
نقاشى من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم مى‌کرد. آن وقت براى فهم بزرگترها برداشتم توى شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آن‌ها توضیحات
داد. نقاشى دومم این جورى بود:

بزرگترها بم گفتند کشیدن مار بوآى باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیش‌تر جمع جغرافى و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و این جورى شد که تو شش سالگى
دور کار ظریف نقاشى را قلم گرفتم. از این که نقاشى شماره‌ى یک و نقاشى شماره‌ى دو ام یخ شان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمى‌توانند
از چیزى سر درآرند. براى بچه‌ها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزى را به آن‌ها توضیح بدهند.
ناچار شدم براى خودم کار دیگرى پیدا کنم و این بود که رفتم خلبانى یاد گرفتم. بگویى نگویى تا حالا به همه جاى دنیا پرواز کرده ام و راستى راستى جغرافى خیلى
بم خدمت کرده. مى‌توانم به یک نظر چین و آریزونا را از هم تمیز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافى خیلى به دادش مى‌رسد.
از این راه است که من تو زندگیم با گروه گروه آدم‌هاى حسابى برخورد داشته‌ام. پیش خیلى از بزرگترها زندگى کرده‌ام و آن‌ها را از خیلى نزدیک دیده‌ام گیرم این
موضوع باعث نشده در باره‌ى آن‌ها عقیده‌ى بهترى پیدا کنم.
هر وقت یکى‌شان را گیر آورده‌ام که یک خرده روشن بین به نظرم آمده با نقاشى شماره‌ى یکم که هنوز هم دارمش محکش زده‌ام ببینم راستى راستى چیزى بارش هست یا نه.
اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: “این یک کلاه است”. آن وقت دیگر من هم نه از مارهاى بوآ باش اختلاط کرده‌ام نه از جنگل‌هاى بکر دست نخورده نه از ستاره‌ها.
خودم را تا حد او آورده‌ام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زده‌ام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولى آشنایى به هم رسانده سخت خوش‌وقت
شده.

این جورى بود که روزگارم تو تنهایى مى‌گذشت بى این که راستى راستى یکى را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تااین که زد و شش سال پیش در کویر صحرا حادثه‌یى
برایم اتفاق افتاد؛ یک چیز موتور هواپیمایم شکسته بود و چون نه تعمیرکارى همراهم بود نه مسافرى یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمیر مشکلى برآیم.
مساله‌ى مرگ و زندگى بود. آبى که داشتم زورکى هشت روز را کفاف مى‌داد.
شب اول را هزار میل دورتر از هر آبادى مسکونى رو ماسه‌ها به روز آوردم پرت افتاده‌تر از هر کشتى شکسته‌یى که وسط اقیانوس به تخته پاره‌یى چسبیده باشد. پس لابد
مى‌توانید حدس بزنید چه جور هاج و واج ماندم وقتى کله‌ى آفتاب به شنیدن صداى ظریف عجیبى که گفت: “بى زحمت یک برّه برام بکش!” از خواب پریدم.
– ها؟
– یک برّه برام بکش…
چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشم‌هام را مالیدم و نگاه کردم آدم کوچولوى بسیار عجیبى را دیدم که با وقار تمام تو نخ من بود. این بهترین شکلى
است که بعد ها توانستم از او در آرم، گیرم البته آنچه من کشیده‌ام کجا و خود او کجا! تقصیر من چیست؟ بزرگتر ها تو شش سالگى از نقاشى دل‌سردم کردند و جز بوآى
باز و بسته یاد نگرفتم چیزى بکشم.
با چشم‌هایى که از تعجب گرد شده بود به این حضور ناگهانى خیره شدم. یادتان نرود که من از نزدیکترین آبادى مسکونى هزار میل فاصله داشتم و این آدمى‌زاد کوچولوى
من هم اصلا به نظر نمى‌آمد که راه گم کرده باشد یا از خستگى دم مرگ باشد یا از گشنگى دم مرگ باشد یا از تشنگى دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ باشد. هیچ چیزش
به بچه‌یى نمى‌بُرد که هزار میل دور از هر آبادى مسکونى تو دل صحرا گم شده باشد.

وقتى بالاخره صدام در آمد، گفتم:
-آخه… تو این جا چه مى‌کنى؟
و آن وقت او خیلى آرام، مثل یک چیز خیلى جدى، دوباره در آمد که:
– بى زحمت واسه‌ى من یک برّه بکش.
آدم وقتى تحت تاثیر شدید رازى قرار گرفت جرات نافرمانى نمى‌کند. گرچه تو آن نقطه‌ى هزار میل دورتر از هر آبادى مسکونى و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ این نکته
در نظرم بى معنى جلوه کرد باز کاغذ و خودنویسى از جیبم در آوردم اما تازه یادم آمد که آنچه من یاد گرفته‌ام بیش‌تر جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور زبان است،
و با کج خلقى مختصرى به آن موجود کوچولو گفتم نقاشى بلد نیستم.
بم جواب داد: -عیب ندارد، یک بَرّه برام بکش.
از آن‌جایى که هیچ وقت تو عمرم بَرّه نکشیده بودم یکى از آن دو تا نقاشى‌اى را که بلد بودم برایش کشیدم. آن بوآى بسته را. ولى چه یکه‌اى خوردم وقتى آن موجود
کوچولو در آمد که: -نه! نه! فیلِ تو شکم یک بوآ نمى‌خواهم. بوآ خیلى خطرناک است، فیل جا تنگ کن. خانه‌ى من خیلى کوچولوست، من یک بره لازم دارم. برام یک بره
بکش.

-خوب کشیدم
با دقت نگاهش کرد و گفت:
-نه! این که همین حالاش هم حسابى مریض است. یکى دیگر بکش.
کشیدم
لبخند با نمکى زد و در نهایت گذشت گفت:
خودت که مى بینى این بره نیست، قوچ است. شاخ دارد نه…
باز نقاشى را عوض کردم.
آن را هم مثل قبلى ها رد کرد:
– این یکى خیلى پیر است… من یک بره مى‌خواهم که مدت ها عمر کند…
بارى چون عجله داشتم که موتورم را پیاده کنم، با بى حوصلگى جعبه‌اى کشیدم که دیواره‌اش سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پرید که:
– این یک جعبه است. بره‌اى که مى‌خواهى این تو است.
و چه قدر تعجب کردم از این که دیدم داور کوچولوى من قیافه‌اش از هم باز شد و گفت:
– آها… این درست همان چیزى است که مى‌خواستم! فکر مى‌کنى این بره خیلى علف بخواهد؟
– چطور مگر؟
آخر جاى من خیلى تنگ است…
هر چه باشد حتماً بسش است.بره‌  یى که بت داده‌ام خیلى کوچولوست.
آن قدرهاهم کوچولو نیست… اِه! گرفته خوابیده…
و این جورى بود که من با شهریار کوچولو آشنا شدم.

مینا

درباره مینا

سلام. من مینا مَلِکی هستم، 23 سالمه، در رشته ی علوم تربیتی شاخه ی تکنولوژی آموزشی دانشگاه علامه طباطبایی درس می خونم. به علت ازدواج فامیلی، از بَدو تولد نابینا بودم، دلیل نابیناییم هم عدم رشد صحیح شبکیه هست. کتاب، مخصوصاً رمان رو خیلی دوست دارم، عاشق پیانو هستم و تا حدیم می تونم بزنم. به کامپیوتر هم تا حد قابل قبولی مسلطم، البته نه در حد برنامه نویسی و کارای خیلی خیلی حرفه ای. خیلی دوست داشتم برنامه نویسی یاد بگیرم ولی چون قسمت مهمی از برنامه نویسی ریاضیه کلا بیخیالش شدم. عاشق وسایل تکنولوژیکی جدیدم. از درس ریاضی و هر چیزی که توش ریاضی داشته باشه متنفرم. احساساتیم ولی اعضای خانوادم میگن بی احساسم. خخخ، البته دوستای نزدیکم میگن که تو از بس سعی کردی احساساتتو نشون ندی همه این طوری فکر میکنن. کلاً با دوستام خیلی صمیمیترم تا خانواده. یه کمی زود اعتماد میکنم که خیلی وقتا باعث شده ضرر کنم، خیلی دارم سعی می کنم این عیبم رو رفع کنم، اصولاً آدم آرومی هستم، رُکَم طوری که خیلی وقتا این رک بودن باعث آزار بقیه میشه. کمی تا حدی لج بازم، خیلی سرسختم و اگه چیزیرو بخوام ولو کل دنیا نخواد انجامش میدم و بالعکس. دوستی برام بی نهایت ارزشمنده ولی معمولاً خودم خیلی کم پیش قدم میشم و بیشتر به خاطر خجالت. متاسفانه خیلی خجالتیم شاید خیلیا بگن که رک بودن با خجالتی بودن تضاد داره. اما من از لحاظ ارتباط بر قرار کردن خجالتیم و مثلا اگه کسی نظرمو درباره شخصیتش بپرسه ممکنه تا کوچکترین عیبشم بگم خخخ. از نظر مذهبی معتدلم و سعی میکنم با همه جور عقاید ولو 180 درجه با خودم متفاوت باشه بپذیرمش. عقیده دارم طرز زندگی هر فرد از پوشش گرفته تا دین تا انتخاب همسر و غیره و غیره جز خود اون شخص به هیچکس هیچکس و هیچکس مربوط نمیشه و اگه ببینم کسی داره تو این مسایل دخالت می کنه به شدت باهاش برخورد می کنم. درون گرا هستم، راز دار بودن خیلی برام مهمه و اگه تصادفاً خودم باعث بشم راز کسی فاش بشه بی نهایت حتی بیشتر از خودش ناراحت میشم و اگه کسی رازیرو از زندگیم فاش کنه برای همیشه از دایره ی ارتباطیم خارجش میکنم. آزادی خط قرمز منه. اگه ببینم کسی یا چیزی داره محدودش می کنه یا رفتاریرو می کنه که مجبورم برای امن بودن، آزادیم رو کنترل کنم به بدترین وجه باهاش برخورد می کنم و به هر قیمتی آزاد بودنمو حفظ می کنم. البته منظورم از آزادی هرج و مرج نیست، منظورم اینه که من حق دارم برای زندگیم هر تصمیمی که دلم میخواد بگیرم ولو اشتباه باشه. راهنمایی رو با جون و دل می پذیرم اما دخالت رو هرگز. بهم میگن طرز فکرت اروپاییه و تو ایران نمیشه این طوری زندگی کرد. خخخ. مثلاً من عقیده دارم که فرزند بعد از 18 سال کاملا مختاره که با والدین زندگی کنه یا به تنهایی. به هر حال تا حالاش که تونستم همینطوری زندگی کنم و مشکل به خصوصیم برام پیش نیومده. راستی حس کردم شناس نامم خیلی خشن شد باور کنین خودم به این خشنی که اینجا نوشتم نیستم! فعلاً همین قدر یادم میاد. امیدوارم عضو مفیدی برای محله باشم. با آرزوی بهترین ها برای همگی شما
این نوشته در داستان و حکایت, کتاب, کودکان و نونهالان ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

24 Responses to کتاب شازده کوچولو قسمت اول

  1. 1

    بذار.
    منظورم بقيهشه.
    مثلا فردا يا پسفردا بذار چون اينجوري خيلي خوبه كه داستانهاي متني توي محله باشه و دانلود احتياج نداشته باشه.
    خيلي خوبه. بچه هاي كوچيك تر هم راحتند.
    مِقسي سركار مينا خانم.
    اجازه ميدي تو رو هم به جمع كسايي كه ميپرست… هيچي. ببخشيد. حالا حكمم جدي جدي توسط مسعود و دژخيمانش صادر ميشه.
    منتظر ادامه داستان هستيم.

  2. 2
    مینا says:

    سلام خیلی خوشحال شدم که شما به عنوان مدیر محله از این مطلب خوشتون اومد
    چشم حتما قسمتهای بعدشم میذارم
    به نظر خودمم اینجوری بهتره

  3. 3
    نخودي says:

    سلام من كه عاشق شازده كوچولو هستم، مينا خانم اگه براتون مقدوره فاي صوتيش رو هم بذاريد من جوون بودم گوشيدمش خيلي خيلي قشنگِ، مخصوصاً اون قسمت روباه و اهلي كردن و اين حرفاش، آفرين به حسن انتخابت.

  4. 4
    مینا says:

    سلام نخودی چشم سعی میکنم صوتیش هم بذارم
    آره راست میگید اون قسمتش واقعا قشنگه من توی اون قسمت عاشق جاییم که روباه داره با شازده کوچولو خداحافظی میکنه خیلی زیباست.
    ممنون

  5. 5
    چه اهمیتی دارد! says:

    دووورود این یک شاهکار ادبی بزرگ هست ولی نوشتنش توی اینجا فکر کنم خیلی طول میکشه…کار بزرگی رو شروع کردی…یاد شاملو بخیر مرد بزرگی بود …هر چند منفور هر دو رژیم بود موفق باشی
    شاد زی مهر افزون
    بدرود

  6. 6
    مینا says:

    درود آره واقعا یه شاهکاره
    سعی میکنم هر روز یه قسمتشو بذارم تا کامل بشه

  7. 7
    mansoor says:

    سلام اگر تونستی فایل وردش هم بزار

  8. 8

    پيشنهاد ميكنم هر روزي كه ميذاري قسمت چندمش را هم بذاري راحت قابل دسترسيه. مثلا توي تيتر بنويسي شازده كوچولو قسمت دوم و به همين ترتيب.
    فكر كنم فايل وردش را هم اگر خواستي بذاري آخر كار كه تمام قسمت ها رو منتشر كردي بذاري بهتره كه جالب باشه.
    من بيكار كه ميشم ميام ببينم كي نظر داده نخود اين آشها بشم. ببشقيد.

  9. 9
    مینا says:

    چشم همین کارارو انجام میدم
    نه بابا این حرفا چیه

  10. 10
    پريسا says:

    سلام سلام. آخجون كتاب اين كتاب يكي از به ياد موندنيترين داستان هايي هست كه من خوندم. صوتيشرو دارم ولي متنرو ترجيح ميدم. با اينكه چندين بار خونده بودمش باز اينجا خوندم و مي خونم تا كامل بشه و وردشرو بردارم و به كتابهاي متني خودم اضافه كنم. چقدر سرحال اومدم وقتي ديدم اينجا كتاب هست. ممنون از ميناي عزيز. و ممنون از مجتباي عزيز. منتظر باقيش هستيم.
    ايام به كام.

    • 10.1
      مینا says:

      سلام پریسا جون شما یکی از کسایی هستین که واقعا به من و اگه اشتباه نکنم به بقیه بچه ها ی محله انرژی میدین
      چشم حتما ادامه میدم
      ممنون بابت نظرتون

  11. 11
    میثم امینی says:

    درود
    شازده كوچولو كتاب خيلي خيلي قشنگي هست. من يه نسخه‌ي صوتيشو گوش دادم كه نقش شازده كوچولو رو يه بچه بازي مي‌كنه. خيلي جالب بود.
    يعني داريد خودتون تايپ مي‌كنيد؟ اگه اينطوره خيلي طول مي‌كشه ولي اميدوارم بتونيد تمومش كنيد. موفق باشيد.

  12. 12
    ghanbar says:

    درود
    خیلی جالبه زحمت زیاد داره برای شما اما برای محله دارید تلاش می کنید بسیار عالی است موفق باشید این از اون پست هائی است که پر طرفداره ها بچه ها نظراتتان را یکجا در این پست خرج نکنید پست های بعدی مینا خانم هم نیاز به کامنت داره اونارو هم فراموش نکنید .مینا ادامه بده

  13. 13
    مینا says:

    درود ممنون دیگه تنها کاریه که از دستم برمیاد
    باعث افتخارمه اگه بتونم کاری برای محله انجام بدم
    چشم حتما ادامه میدم

  14. 14
    علی says:

    کتاب خوبیه اگر صوتیش را بگذارید ممنون میشم

  15. 15
    cheshmak says:

    من از سالها پیش می شنیدم که شازده کوچولو کتابی بسیار زیباستو همیشه هم توی فکرم بود که برم یک جایی گیرش بیارم بخونمش. ولی هیچ وقت نشد نمی دانم چرا. اما حالا فهمیدم چرا. چون قسمت بود این کتاب زیبا را اینجا در پست زیبای تو بخوانم.

  16. 16
    سایه says:

    سلام . منم تا حالا این کتابو کامل نخوندم
    خوشحالم که حالا این فرصت پیش اومده
    بابت زحمتی که میکشید ممنون .

  17. 17
    مینا says:

    سلام خواهش میکنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هشت + 18 =