حال چشمک اساسی گرفته شد

آره دیگه بعضی وقتها آدم بد جور زایع می شود بد جور. کلی برنامه ریزی می کند که مثلا فلان کار را بکند بعدش می بیند هیچی به هیچی. آره بعضی وقتها آدم می خواهد بترکد اما یک جوری از افکارش رهایی پیدا کند. حالا که دارم این خطوط را برایتان می نویسم مثل زود پزی هستم که دارد منفجر می شود ولی کسی نیست به دادش برسد.
در آخرین کامنتی که در پست قبلی گذاشتم گفتم یک کنفرانس دارم خیلی باحاله. چنتا بچه ها از جمله ثنا و مسعود گفتند که اگر بشود ضبطش بکنید خوب می شود. من هم تصمیمی گرفتم که ضبطش کنم. رویش خیلی کار کرده بودم ساعت 8 صبح کنفرانس برگذار می شد نظریه ای تحت عنوان گشتالت درمانی با مطالبی بسیار زیبا. آنقدر زیبا که خودم حال کرده بودم که من قرار است این نظریه را بگویم. رکوردرم را برداشتم و با خودم روی سن بردم و گذاشتم روی تیریبون. تا آمدم آغاز کنم بچه ها شروع به اعتراض کردند که استاد این بخش را حذف کن آن بخش را حذف نکن البته به کار من و بخش من ربطی نداشت ولی هی حرفها بالا گرفت و بالا گرفت. یکی این بگو یکی آن بگو دیدم بیخودی دارم رکورد می کنم استوپ کردم تا وقتی خواستم کار را آغاز کنم رکورد را شروع کنم. اما استپ کردن همانا و یادم رفتن برای ادامه کار همانا.
بحث بسیار زیبا و به درد بخوری بود که به درد همیتان می خورد اینکه چگونه از گذشته دل ببریم و به آینده هم فکر نکنیم و در حال حاضر باشیم و از آن لظت ببریم از آنچه هستیم و آنچه داریم. چگونه نقابها را برداریم. چگونه با تمام وجود هر ثانیه را بفهمیم. چرا ما حاضر به عشق و حال در اکنون نیستیم؟ چرا آدمها امروزه دروغ گو شدند. من توضیح می دادم و استادم تکمیل می کرد. استادمان یکی از متخصصین روان شناسی است که بسیار به کارش مسلط است. اما هیف که نشد هیف به خدا هیف
از این که بگذریم امروز هم یک اتفاق افتاد. یادتان است که هفته قبل گفتم پلیس بهمان گیر داد و کاملا شرحش دادم. امروز هم دوباره یکی بهمان گیر داد. نمی دانم چرا؟ آیا من مشکلی دارم آیا چیزی شده که هی سرنوشت سر راه من اینطوری قرار می دهد. قضیه از این قرار بود که من مجوزورود به دانشگاه دارم یعنی می توانم یک ماشین ببریم توی دانشگاه. خوب ما هم ماشین یکی از بچه ها را می بریم تو خیلی باکلاسه همه تو کفند ما چجوری ماشین می آوریم تو. اما خیلی هم به درد می خورد یکی این که دیگه نباید پول پارکینگ بدهیم. دیگه اینکه وقتی می خواهم برویم سلف یا کتاب خانه مرکزی بدبختی نداریم. خوب ما ساعت آخر می بایست برویم بیمارستان روانی. سوار ماشین که شدیم یکی از خانمها دست گرفت که صبر کنید بعدش گفت من هم اگر بشود با شما می آیم. گفتیم باشه دم در می ایستیم کارت را بکن بیا. رفتیم دم در یک چند دقیقه ای که ایستادیم یکی از حراست آمد که چرا اینجا ایستادی؟ گفتیم هیچی منتظر هستیم. گفت هان منتظر خانمی بیاد برید. گفتیم نه بابا کلاس داریم بیمارستان. گفت من از توی دور بین دیدم که با دختره قرار گذاشتی ما که کلی هول کرده بودیم افتادیم به اته پته. گفت اسمت چیست؟ ترسیدم بگویم گفت خانم باید بیاید ببینیم زنگ بزنیم خانه شان ببینیم چرا با شما بیرون می آید. حالا هرچی ما به این خر می گفتیم که نه اینطوری نیست می خواهیم بریم بیمارستان نمی فهمید. یک دفعه کارت منو دید بیسیم زد که فلان کارت را باطل کنید. من آتیشی شدم آخه به ما چه ربطی دارد. در همین حال دختره آمد. این را بگویم که کلی حجاب می گیرد بیچاره.
بهش گیر دادند که چرا با اینها می خواهی بری بیرونو در همین حال بود که یکی از هم کلاسیا که حدود پنجاه سالی دارد رسید و با مأمور درگیر شد دختره که دم گریه بود و ترسیده بود فرار کرد. حالا وضع بدتر شد. همکلاسیمان را گرفتند بما هم گفتند برید. اما من که داشتم از درد کارتم می سوختم پریدم پایین داد و غال که بمن چه کارتم را چرا باطل می کنی از خود بی خود شده بودم آخه من وقتی ععصبانی بشم دیگه قاطی می کنم حالا چند نفر سرگرم آروم کردن من شدند. خلاصه که خیلی طول کشید
ولش کنید که خیلی طولانی است ماجرا فقط بگم که وقتی رسیدم به بیمارستان اگر استادم سر کلاس نبود دختره را له می کردم. حتا سر کلاس بر خلاف دیگران و با این که می دانستم استاد خیلی حساس است رو پوش را نپوشیدم. چون داشتم از گرما ناشی از حس عصبانیت می مردم. مراجعه کننده هم یک معتاد بود که می خواست ترک کند یک قسمتی از مصاحبه را هم من کردم که ببد نشد. اما بعد از کلاس حساب دختره را گذاشتم کف دستش جلوی دوستانش.
آره این بود دوتا خاطره از چشمک بیچاره که داشت می پکید. اما این دو روز فارق از این دوتا خاطره خیلی خوب بود کلی خندیدیم
می بوسمتان
نه نه قلط کردم الان می آیند می گیرمم
دوستتان دارم همین حتا ترفتان هم نمی آیم فقط مجتبی سامان علی مسعود و مردهای محله را می بوسم

درباره cheshmak

من محمد جواد خادمی متولد سال 67 هستم. از دو سالگی بر اثر تومور مغزی که دیر تشخیص داده شد نابینا شدم. پس از تحصیل در ابابصیر اصفهان در دبیرستان عادی و سپس دانشگاه فولاد شهر تحصیل کردم. هم اکنون دانشجوی کارشناسی ارشد بالینی دانشگاه نجف آباد می باشم. آدمی رک هستم که دوست دارم دیگران من را به خاطر خودم دوستم داشته باشم. راستی مجردم
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

38 Responses to حال چشمک اساسی گرفته شد

  1. 1
    cheshmmak says:

    خودم یک کامنت بگذارم که اول بشم که دیگه فکر نکنم با این بچه های زبل بتوانم جایی اول شم

  2. 2
    • 2.1
      cheshmmak says:

      من که اصلا کارت را به یارو ندادم اون فقط بیسیم زد گفت کارت آقای رسول خادم را باتل کنید. اینقدر آنجا خندیدم گفتم بیچاره رسول خادم که کارتش باطل شد. ولی خوب وقتی اسمم را می زدند یعنی همان خادم می فهمیدند. کلی پیگیری کردم تا نهایتا دوباره بیسیم زد گفت اشتباه شده کارت را باطل نکنید

  3. 3
    sanna says:

    سلام آخی غصه ام گرفت که نشد ولی خدا بزرگه لابد نخواسته بشه صلاحدیدش این بوده امیدوارم موقعیت دیگه ای پیش بیاد و همه ی اینا جبران شه آره ما چه میدونیم.چه اتفاق عجیبی شانس شما هم اینطوری بوده دیگه متاسفم برا آدمای کوته بین و کسایی که اون قد سریع میرند تا بالاخره میخوان از یک طرف بوم بیفتند این پلیسا هم گیرای بیخودی میدنا بعضی وقتا آدم حق داره آتیشی بشه از دست بضی آدما وای

  4. 4
    مینا says:

    یعنی خوشم میاد وقتی ادم میخواد بد بیاره پشت سر هم میاره
    حالا کارتتون چی شد

  5. 5
    شنل قرمزي says:

    سلام چشمك خوان. من در چنم،، شرمنده ي جواني از اين زندگانيم. ميدونيد كه از استاد شهريارِ . ين مواردي فقط ميگم: از زندگانيم گله دارد جواني

  6. 6
    شنل قرمزي says:

    سلام. ببخشيد. كامنتم نميدونم چرا در هم و بر هم شده بود. حالا دوباره مينويسم. نوشته بودم به قول استاد شهريار: از زندگانيم گله دارد جوانيم.، شرمنده جواني از اين زندگانيم… آخه چرا كامنتم خراب شد؟ نميخام ديگه فايده نداره. بي مزه شد ديگه. بيات شد. اه اه.

  7. 7
    sanna says:

    نه بابا خوب شد حالا کارت چه طور شد

  8. 8

    درود بچه ها به سلامتی من هم جز خانومای محله حساب میشم چون چشمک اسممو تو قسمت پایانی نگفت برو اصلا باهات قهرم خوب کاری کردن که کارتتو باطل کردن

  9. 9
    مسعود says:

    درود استاد.
    حد اقل این کارترو میگفتی تهش چی شد بعد قطع میکردی.
    ولی این نامردیه.
    باید میذاشتی من اول بشم.
    پیروز باشی.

  10. 10
    پویا says:

    درود
    به خدا من الآن آتیشی شدم خیلی اعصابم خورد شد دوست دارم هرچی دلم میخواد به دنیا فوش بدم
    اما چرا بگم وقتی بهش بر نمیخوره? حالا کارت چی شد? بگو دیگه

  11. 11
    ساجده says:

    سلااااااام دلم واستون خیلییییییییییییییییی تنک شده بود همسایه های گلم چند روز بود که نتم قت بود و منم بیمااار بودم ولی خوشحالم که وسل شد من نمیدونم که چرا همش به چشمک گیر میدن چشمک حالا خودموونیم ریگی به کفشت نیست ؟؟؟ شوخی کردم ولی خدارو شکر که اتفاق بدتری نیفتاد

    • 11.1
      cheshmmak says:

      رفتم پایین کفشم را دیدم نه چیزی نبود نه ریگی نه گلی
      می گم خوب شد نمردی سجاده بازم خوب شد بیماریت خوب شد اگر مرده بودی چقدر باحال بود
      این را بهت بگویم این یک ترفند بسیار زیبا در روان شناسی است که مخصوصا برای والدین کودکان استفاده می شود. مثلا پدری که کودکش را به سختی کتک زده و حالا دوچار عضاب روانی شده بهش می گویی خوب شد حالا سرش را نبریدی.
      البته دوستان بدانند این یک ترفند است که اول اینجوری است و خیلی ریزه کاری دارد لطفا به کارش نبرید اگر روان شناس نیستید ساجده خودش روان شناس است می داند چی می گم

  12. 12
    سامان says:

    سلام بابا من که به گیرهای الکی اینها عادت کردم ی بار الکی الکی ی شب مهمان دوستان بودیم ولش کن بزرگ میشی یادت میره بوس رو بچسپ چه حالی بکنیم ما که ی استاد مارو میبوسه!‏

  13. 13
    فروغ says:

    خيلي، خيلي جالب بود!!!. شايد بتونم بگم كه از عمق وجود شما رو درك ميكنم. نميدونم جرا اين حراستيها انقدر از اذيت كردن ما لذت ميبرن؟ از روزي كه وارد دانشگاه اصفهان شدم روزي نيست كه اين حراست بهم گير نده. يك بار از اندازه ي لباسم، يك بار از رنگش، يك بار از فرم لباسم ايراد ميگيرن. جالب اينجاست كه بعضي وقتا ايرادي ميگيرن كه اون عيب به هيچ وجه در من نيست!. اوايل برام خيلي مهم بود و سعي ميكردم حرفشون رو گوش كنم ولي دست آخر به اين نتيجه رسيدم كه حراستيها فقط به وظيفه خود عمل ميكنن و وظيفه اونا همانا گير دادن است، با دليل يا بي دليل!…

  14. 14
    نخودي says:

    سلام چه با حال ما كه فقط گرفته شده ها رو ديديم هيچ وقت گرفته نشديم ولي فكر كنم خوش بگذره يه شب تو بازداشت گاه البته با يكي دو تا از دوستان با ظرفيت و نترسو!
    ولي خوشم اومد اون دختر خانم فرار كرد خوب حالتون رو گرفت ….
    ولي فرار كردن خودش مي تونه اماره جرم باشه كه بگذريم فكر كنم چشمك آقا يه جاي كارتون مي لنگه هي مي ريد در معرض گرفته شدن قرار مي گيريد ها!….

  15. 15
    نخودي says:

    بابا دوستان چشمك گفت كه كارتش چي شد پس چرا درست كامنتها رو نميخونيد!؟!
    سلام فروغ جون از اين طرفا چرا موقع امتحانا پيدات شده خيلي اين حراستيها اذيتت كردند كه ديگه دست به كامنت شديها!
    سامان خان اگه ميشه خاطره اون يه شبتون رو مفصل بنويسيد كه مشتاق زياد داره خودم اندازه صدتا مشتاقم…..

    • 15.1
      cheshmmak says:

      راستی نخودی من تیپم را می گویم ببین از لحاظ حقوقی مشکلی دارد
      من شلوار لی که خطوطی طرح دار رویش است می پوشم کفشهایم مارک دار است و عموما یک تک پوش که نصف آستین است موهایم را کوتاه می کنم و به سمت راست متمایل می کنم. ریشها و سبیل در حد همن ته ریش است بعضی مواقع سه تیغ می کنم خیلی کم

  16. 16
    sanna says:

    آره به قول نخودی و البته به نظر من فقط چن ساعتی بازداشت شدنم عالمی داره با چنتا دوست خوب و باحال دور هم کلی میگیم میخندیم خوش میگذره

  17. 17
    سامان says:

    سلام باشه چشم سعی میکنم بعد از امتحانها حتمان براتون بنویسم!‏

  18. 18
    cheshmmak says:

    آره توی بازداشگاه خیلی حال می دهد اگر یک بار پلیس بهتان گیر بدهد آن وقت معلوم می شود کی چند مرده حلاجه

  19. 19
    شنل قرمزي says:

    آقا ، خانم، من با اينا نيستم. من اينا رو نميشناسم. بوس هم اصلا نميدونم چي هست. من دارم ميرم خونه مامان بزرگم. به من ربطي نداره. من از بازداشتگاه هم خوشم نمياد. منو نگيريد با اينا.

  20. 20
    ساجده says:

    سلام چشمک اره میدونم چی میگی .سامان جان منم خیلی مشتاقم بدونم جریان اون روزت رو . نخودی جونم حق گفتی افرین به دختر که قالتون گزاشت من اگه جای دختر بودم تا چشمک از کلاس میومد تو قاه قاه بهش میخندیدم که چشمک خودشو تخلیه ی هیجانی کنه اخه علم روانشناسی میگه ادم نباید خشمشو پنهان کنه چون ممکنه سکته کنه 🙂 ولی چشمک من هنوز میگم که ریگی به کفشت هست خوب نگاه کن هتما متوجه میشی ولی از شوخی گزشته چشمک خودمونیما پسر خوش تیپی هستیا سلام چشمک اره میدونم چی میگی .سامان جان منم خیلی مشتاقم بدونم جریان اون روزت رو . نخودی جونم حق گفتی افرین به دختر که قالتون گزاشت من اگه جای دختر بودم تا چشمک از کلاس میومد تو قاه قاه بهش میخندیدم که چشمک خودشو تخلیه ی هیجانی کنه اخه علم روانشناسی میگه ادم نباید خشمشو پنهان کنه چون ممکنه سکته کنه 🙂 ولی چشمک من هنوز میگم که ریگی به کفشت هست خوب نگاه کن هتما متوجه میشی ولی از شوخی گزشته چشمک خودمونیما پسر خوش تیپی هستیا سلام چشمک اره میدونم چی میگی .سامان جان منم خیلی مشتاقم بدونم جریان اون روزت رو . نخودی جونم حق گفتی افرین به دختر که قالتون گزاشت من اگه جای دختر بودم تا چشمک از کلاس میومد تو قاه قاه بهش میخندیدم که چشمک خودشو تخلیه ی هیجانی کنه اخه علم روانشناسی میگه ادم نباید خشمشو پنهان کنه چون ممکنه سکته کنه 🙂 ولی چشمک من هنوز میگم که ریگی به کفشت هست خوب نگاه کن هتما متوجه میشی ولی از شوخی گزشته چشمک خودمونیما پسر خوش تیپی هستیا

  21. 21
    ساجده says:

    واااااای این چرا این جوری شده 3تایی شده :)))

  22. 22
    مسعود says:

    منم اگه به ضرب المثل ‏‏”‏‏”کار از محکمکاری عیب نمیکنه‏”‏‏” بیش از حد معتقد بودم و نظرمو شصت هفتاد بار ‏paste میکردم سه تا یکی میشد.

  23. 23
    سامان! says:

    سلام!‏ بچه ها البته من راستشرو بگم اون روز مارو بیتقصیر نگرفتن که سعی میکنم براتون بعد از امتحانهام تعریف بکنم یعنی هم ما خلاف داشتیم هم اونها زیادی سخت گرفتن!‏

  24. 24
    cheshmmak says:

    سامان عزیز دیگه خیلی امنیتی شد بابا کار بدی نکرده باشی ما را هم بیایند شریک جرم کنند

دیدگاهتان را بنویسید