شازده کوچولو قسمت آخر

نگاه متینش به دوردست‌هاى دور راه کشیده بود.

گفت بره‌ات را دارم. جعبه‌هه را هم واسه بره‌هه دارم. پوزه‌بنده را هم دارم.

و با دلِ گرفته لبخندى زد.

مدت درازى صبر کردم. حس کردم کم‌کمَک تنش دوباره دارد گرم مى‌شود.

عزیز کوچولوى من، وحشت کردى…

امشب وحشت خیلى بیش‌ترى چشم به‌راهم است.

دوباره از احساسِ واقعه‌اى جبران ناپذیر یخ زدم. این فکر که دیگر هیچ وقت غش‌غش خنده‌ى او را نخواهم شنید برایم سخت تحمل‌ناپذیر بود. خنده‌ى او براى من به چشمه‌اى

در دلِ کویر مى‌مانست.

– کوچولوئَکِ من، دلم مى‌خواهد باز هم غش‌غشِ خنده‌ات را بشنوم.

اما به‌ام گفت: -امشب درست مى‌شود یک سال و اخترَکَم درست بالاى همان نقطه‌اى مى‌رسد که پارسال به زمین آمدم.

کوچولوئک، این قضیه‌ى مار و میعاد و ستاره یک خواب آشفته بیش‌تر نیست. مگر نه؟

به سوال من جوابى نداد اما گفت: -چیزى که مهم است با چشمِ سَر دیده نمى‌شود.

– مسلم است.

در مورد گل هم همین‌طور است: اگر گلى را دوست داشته باشى که تو یک ستاره‌ى دیگر است، شب تماشاى آسمان چه لطفى پیدا مى‌کند: همه‌ى ستاره‌ها غرق گل مى‌شوند!

– مسلم است…

در مورد آب هم همین‌طور است. آبى که تو به من دادى به خاطر قرقره و ریسمان درست به یک موسیقى مى‌مانست… یادت که هست… چه خوب بود.

– مسلم است…

شب‌به‌شب ستاره‌ها را نگاه مى‌کنى. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جایش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم براى تو مى‌شود یکى از ستاره‌ها؛ و آن وقت

تو دوست دارى همه‌ى ستاره‌ها را تماشا کنى… همه‌شان مى‌شوند دوست‌هاى تو… راستى مى‌خواهم هدیه‌اى بت بدهم…

و غش غش خندید.

آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خنده‌ام!

هدیه‌ى من هم درست همین است… درست مثل مورد آب.

چى مى‌خواهى بگویى؟

همه‌ى مردم ستاره دارند اما همه‌ى ستاره‌ها یک‌جور نیست: واسه آن‌هایى که به سفر مى‌روند حکم راهنما را دارند واسه بعضى دیگر فقط یک مشت روشنایىِ سوسوزن‌اند.

براى بعضى که اهل دانشند هر ستاره یک معما است واسه آن باباى تاجر طلا بود. اما این ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط تو یکى ستاره‌هایى خواهى

داشت که تنابنده‌اى مِثلش را ندارد.

چى مى‌خواهى بگویى؟

نه این که من تو یکى از ستاره‌هام؟ نه این که من تو یکى از آن‌ها مى‌خندم؟… خب، پس هر شب که به آسمان نگاه مى‌کنى برایت مثل این خواهد بود که همه‌ى ستاره‌ها

مى‌خندند. پس تو ستاره‌هایى خواهى داشت که بلدند بخندند!

و باز خندید.

و خاطرت که تسلا پیدا کرد (خب بالاخره آدمى‌زاد یک جورى تسلا پیدا مى‌کند دیگر) از آشنایى با من خوش‌حال مى‌شوى. دوست همیشگى من باقى مى‌مانى و دلت مى‌خواهد

با من بخندى و پاره‌اى وقت‌هام واسه تفریح پنجره‌ى اتاقت را وا مى‌کنى… دوستانت از این‌که مى‌بینند تو به آسمان نگاه مى‌کنى و مى‌خندى حسابى تعجب مى‌کنند

آن وقت تو به‌شان مى‌گویى: “آره، ستاره‌ها همیشه مرا خنده مى‌اندازند!” و آن‌وقت آن‌ها یقین‌شان مى‌شود که تو پاک عقلت را از دست داده‌اى. جان! مى‌بینى چه کَلَکى

به‌ات زده‌ام…

و باز زد زیر خنده.

به آن مى‌ماند که عوضِ ستاره یک مشت زنگوله بت داده باشم که بلدند بخندند…

دوباره خندید و بعد حالتى جدى به خودش گرفت:

نه، من تنهات نمى‌گذارم.

ظاهر آدمى را پیدا مى‌کنم که دارد درد مى‌کشد… یک خرده هم مثل آدمى مى‌شوم که دارد جان مى‌کند. رو هم رفته این جورى ها است. نیا که این را نبینى. چه زحمتى

است بى‌خود؟

تنهات نمى‌گذارم.

اندوه‌زده بود.

این را بیش‌تر از بابت ماره مى‌گویم که، نکند یک‌هو تو را هم بگزد. مارها خیلى خبیثند. حتا واسه خنده هم ممکن است آدم را نیش بزنند.

– تنهات نمى‌گذارم.

منتها یک چیز باعث خاطر جمعیش شد:

گر چه، بار دوم که بخواهند بگزند دیگر زهر ندارند.

شب متوجه راه افتادنش نشدم. بى سر و صدا گریخت.

وقتى خودم را به‌اش رساندم با قیافه‌ى مصمم و قدم‌هاى محکم پیش مى‌رفت. همین قدر گفت: -اِ! این‌جایى؟

و دستم را گرفت.

اما باز بى‌قرار شد وگفت: -اشتباه کردى آمدى. رنج مى‌برى. گرچه حقیقت این نیست، اما ظاهرِ یک مرده را پیدا مى‌کنم.

من ساکت ماندم.

خودت درک مى‌کنى. راه خیلى دور است. نمى‌توانم این جسم را با خودم ببرم. خیلى سنگین است.

من ساکت ماندم.

گیرم عینِ پوستِ کهنه‌اى مى‌شود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟

من ساکت ماندم.

کمى دل‌سرد شد اما باز هم سعى کرد:

خیلى با مزه مى‌شود، نه؟ من هم به ستاره‌ها نگاه مى‌کنم. هم‌شان به صورت چاه‌هایى در مى‌آیند با قرقره‌هاى زنگ زده. همه‌ى ستاره‌ها بم آب مى‌دهند بخورم…

من ساکت ماندم.

خیلى با مزه مى‌شود. نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله مى‌شوى من صاحب هزار کرور فواره…

او هم ساکت شد، چرا که داشت گریه مى‌کرد…

خب، همین جاست. بگذار چند قدم خودم تنهایى بروم.

و گرفت نشست، چرا که مى‌ترسید.

مى‌دانى؟… گلم را مى‌گویم… آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطیف است و چه قدر هم ساده و بى‌شیله‌پیله. براى آن که جلو همه‌ى عالم از خودش دفاع کند همه‌اش

چى دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!

من هم گرفتم نشستم. دیگر نمى‌توانستم سر پا بند بشوم.

گفت: -همین… همه‌اش همین و بس…

باز هم کمى دودلى نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمى به جلو رفت. من قادر به حرکت نبودم.

کنار قوزکِ پایش جرقه‌ى زردى جست و… فقط همین! یک دم بى‌حرکت ماند. فریادى نزد. مثل درختى که بیفتد آرام آرام به زمین افتاد که به وجود شن از آن هم صدایى

بلند نشد.

شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضیه جایى لب‌ترنکرده‌ام. دوستانم از این که مرا دوباره زنده مى‌دیدند سخت شاد شدند. من غم‌زده بودم اما به آن‌ها مى‌گفتم

اثر خستگى است.

حالا کمى تسلاى خاطر پیدا کرده‌ام. یعنى نه کاملا… اما این را خوب مى‌دانم که او به اخترکش برگشته. چون آفتاب که زد پیکرش را پیدا نکردم. پیکرى هم نبود که

چندان وزنى داشته باشد… و شب‌ها دوست دارم به ستاره‌ها گوش بدهم. عین هزار زنگوله‌اند.

اما موضوع خیلى مهمى که هست، من پاک یادم رفت به پوزه‌بندى که براى شهریار کوچولو کشیدم تسمه‌ى چرمى اضافه کنم و او ممکن نیست بتواند آن را به پوزه‌ى بَرّه

ببندد. این است که از خودم مى‌پرسم: “یعنى تو اخترکش چه اتفاقى افتاده؟ نکند بره‌هه گل را چریده باشد؟…”

گاه به خودم مى‌گویم: “حتما نه، شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر حباب شیشه‌اى مى‌گذارد و هواى بره‌اش را هم دارد…” آن وقت است که خیالم راحت مى‌شود و ستاره‌ها

همه به شیرینى مى‌خندند.

گاه به خودم مى‌گویم: “همین کافى است که آدم یک بار حواسش نباشد… آمدیم و یک شب حباب یادش رفت یا بَرّه شب نصف‌شبى بى‌سروصدا از جعبه زد بیرون…” آن وقت

است که زنگوله‌ها همه تبدیل به اشک مى‌شوند!…

یک راز خیلى خیلى بزرگ این جا هست: براى شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم مهم‌تر از دانستن این نیست که تو فلان نقطه‌اى که نمى‌دانیم، فلان

بره‌اى که نمى‌شماسیم گل سرخى را چریده یا نچریده…

خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید: “بَرّه گل را چریده یا نچریده؟” و آن وقت با چشم‌هاى خودتان تفاوتش را ببینید…

و محال است آدم بزرگ‌ها روح‌شان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهم است!

در نظر من این زیباترین و حزن‌انگیزترین منظره‌ى عالم است. این همان منظره‌ى دو صفحه پیش است گیرم آن را دوباره کشیده‌ام که به‌تر نشان‌تان بدهم: “ظهور شهریار

کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همین جا هم بود که ناپدید شد”.

آن قدر به دقت این منظره را نگاه کنید که مطمئن بشوید اگر روزى تو آفریقا گذرتان به کویر صحرا افتاد حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا

افتاد به التماس ازتان مى‌خواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظه‌اى توقف کنید. آن وقت اگر بچه‌اى به طرف‌تان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایى

بود، اگر وقتى ازش سوالى کردید جوابى نداد، لابد حدس مى‌زنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور افسرده خاطر بمانم:

بى درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته.

پایان

خوب بچه ها این داستانم تموم شد

امیدوارم که خوشتون اومده باشه.

این دیگه قسمت آخره پس خواهشا اوناییم که نظر نذاشتین یه نظر کوچولو بدین   خوب وقتی میبینین یکی با یه نظر کوچولو انقدر خوشحال میشه چرا این خوشحالیرو ازش دریغ کنین؟

خوب به درخواست دوستای عزیزم که گفته بودید لینک متنی و صوتیشم بذارم این کارم کردم

امیدوارم که ازشون خوشتون بیاد

اول فایل متنیرو از اینجا دانلود کنین

فایل صوتی به گویندگی خود آقای احمد شاملو  هستش که میتونید قسمت اولشرو از اینجا و قسمت دومش رو از اینجا دانلود کنین

با آرزوی بهترینها برای هممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممه گوش کنیا

تا بعد خدانگهدار

 

مینا

درباره مینا

سلام. من مینا مَلِکی هستم، 23 سالمه، در رشته ی علوم تربیتی شاخه ی تکنولوژی آموزشی دانشگاه علامه طباطبایی درس می خونم. به علت ازدواج فامیلی، از بَدو تولد نابینا بودم، دلیل نابیناییم هم عدم رشد صحیح شبکیه هست. کتاب، مخصوصاً رمان رو خیلی دوست دارم، عاشق پیانو هستم و تا حدیم می تونم بزنم. به کامپیوتر هم تا حد قابل قبولی مسلطم، البته نه در حد برنامه نویسی و کارای خیلی خیلی حرفه ای. خیلی دوست داشتم برنامه نویسی یاد بگیرم ولی چون قسمت مهمی از برنامه نویسی ریاضیه کلا بیخیالش شدم. عاشق وسایل تکنولوژیکی جدیدم. از درس ریاضی و هر چیزی که توش ریاضی داشته باشه متنفرم. احساساتیم ولی اعضای خانوادم میگن بی احساسم. خخخ، البته دوستای نزدیکم میگن که تو از بس سعی کردی احساساتتو نشون ندی همه این طوری فکر میکنن. کلاً با دوستام خیلی صمیمیترم تا خانواده. یه کمی زود اعتماد میکنم که خیلی وقتا باعث شده ضرر کنم، خیلی دارم سعی می کنم این عیبم رو رفع کنم، اصولاً آدم آرومی هستم، رُکَم طوری که خیلی وقتا این رک بودن باعث آزار بقیه میشه. کمی تا حدی لج بازم، خیلی سرسختم و اگه چیزیرو بخوام ولو کل دنیا نخواد انجامش میدم و بالعکس. دوستی برام بی نهایت ارزشمنده ولی معمولاً خودم خیلی کم پیش قدم میشم و بیشتر به خاطر خجالت. متاسفانه خیلی خجالتیم شاید خیلیا بگن که رک بودن با خجالتی بودن تضاد داره. اما من از لحاظ ارتباط بر قرار کردن خجالتیم و مثلا اگه کسی نظرمو درباره شخصیتش بپرسه ممکنه تا کوچکترین عیبشم بگم خخخ. از نظر مذهبی معتدلم و سعی میکنم با همه جور عقاید ولو 180 درجه با خودم متفاوت باشه بپذیرمش. عقیده دارم طرز زندگی هر فرد از پوشش گرفته تا دین تا انتخاب همسر و غیره و غیره جز خود اون شخص به هیچکس هیچکس و هیچکس مربوط نمیشه و اگه ببینم کسی داره تو این مسایل دخالت می کنه به شدت باهاش برخورد می کنم. درون گرا هستم، راز دار بودن خیلی برام مهمه و اگه تصادفاً خودم باعث بشم راز کسی فاش بشه بی نهایت حتی بیشتر از خودش ناراحت میشم و اگه کسی رازیرو از زندگیم فاش کنه برای همیشه از دایره ی ارتباطیم خارجش میکنم. آزادی خط قرمز منه. اگه ببینم کسی یا چیزی داره محدودش می کنه یا رفتاریرو می کنه که مجبورم برای امن بودن، آزادیم رو کنترل کنم به بدترین وجه باهاش برخورد می کنم و به هر قیمتی آزاد بودنمو حفظ می کنم. البته منظورم از آزادی هرج و مرج نیست، منظورم اینه که من حق دارم برای زندگیم هر تصمیمی که دلم میخواد بگیرم ولو اشتباه باشه. راهنمایی رو با جون و دل می پذیرم اما دخالت رو هرگز. بهم میگن طرز فکرت اروپاییه و تو ایران نمیشه این طوری زندگی کرد. خخخ. مثلاً من عقیده دارم که فرزند بعد از 18 سال کاملا مختاره که با والدین زندگی کنه یا به تنهایی. به هر حال تا حالاش که تونستم همینطوری زندگی کنم و مشکل به خصوصیم برام پیش نیومده. راستی حس کردم شناس نامم خیلی خشن شد باور کنین خودم به این خشنی که اینجا نوشتم نیستم! فعلاً همین قدر یادم میاد. امیدوارم عضو مفیدی برای محله باشم. با آرزوی بهترین ها برای همگی شما
این نوشته در داستان و حکایت, کتاب, کتاب صوتی, کودکان و نونهالان ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

13 Responses to شازده کوچولو قسمت آخر

  1. 1
    آدمك says:

    خیلی خوب بود خاله مینا ممنون من تا حالا نخونده بودمش

  2. 2
    sajedehsajedeh says:

    salam mina khanomi belakhareh tamam shod kheili dastaneh ghashangiyeh khasteh nabashi azizam ,rasti digeh chera nemiai skype rastesho bekhai khodamam az vaghti miam gooshkon digeh ziad skype nemiram vali har vaghtam keh miram u nisti .

  3. 3

    مینا خانم سه تا لینک این پستت را جایگزین کردم اگر هم از توی دراپ باکست پاکش کردی طوری نیست چون آدرس لینکها دیگه از منابع محله گرفته میشه. همیشه از دراپ باکس میذاری خیلی خوبه چون بعد من مثل الان میتونم بذارمش توی محله.
    آخر داستان غمگین و زیبا بود. ممنون.

  4. 4
    پریسا says:

    سلام دوست من.
    بلاخره تموم شد!
    بلاخره رفت!
    خدایا!
    چقدر دلم امشب تنگ شده برای تمام کوچولو اک هایی که یک شب لعنتی رفتن تا ستاره هاشونرو پیدا کنن.
    کاش زورم می رسید منصرفشون می کردم.
    کاش می شد ازم باور کنن که توی آسمون هیچ خبری نیست.
    کاش می شد بهشون بگم اونی که دیدن ستاره نیست. آتیشه.
    نتونستم.
    من گفتم و اونها باور نکردن.
    به نظرت حالا کجان؟
    ای کاش ستارهشونرو پیدا کرده باشن.
    من که گمش کردم.
    کاش قصه ستاره ها برای اون کوچولو اک ها حقیقت باشه!
    منو ببخشید. گفتم که اردیبهشت ها من هوایی میشم.
    ایام به کام.

  5. 5
    نخودي says:

    سلام واي تموم شد مثل همه قصه ها كه يه روز تموم ميشه و مثل قصه خود ما!
    “رفتن” نا گزير است و “ماندن” محال پس خوشا خوش رفتن و البته اين شازده قصه ما هم خوش رفت…. پس غمگين نبايد بود….
    راستي ممنون مينا خانم جون كه آدرس سايت پريسا خانم رو برام گذاشتي و خدا قوت پريسا خانم كه سايت باحالي داشتي و اگه فايرفاكس داشتم هزارتا نظر برات ميزاشتم كه كلي صاحب نظرم! البته از اون تنبل خانهاش كه فايرفاكس ندارند!

    شاد باشيد تا هميشه.

  6. 6
    مسعود says:

    سلام
    چقدر دوس داشتم این بار اینجوری نشه.
    خسته نباشی و ممنون.
    خیلی زحمت کشیدی

  7. 7
    ghanbar says:

    درود
    واقعا احسنت و بارک الله بر همت والای شما مینا خانم
    دست مریزاد راستش من اصلا فکر نمی کردم که این قصه به پایان برسد و قبل از خواندن این پست قصد داشتم متن ورد را از شما درخواست کنم که شما پیشقدم تر از همه بودید وفایل صوتی اش را ه م قرار دادید عالی بود وخسته نباشید منتظر پست های بعد بدرود

  8. 8
    مینا says:

    آقا مسعود و قنبر آقا خیلی ازتون ممنونم

دیدگاهتان را بنویسید