وبگردی 13 اردیبهشت 92 خورشیدی

سلام من وبگردی کردم هم طنز داره هم آموزنده حال کنید.

مشکل انسانها

واقعا مشکل خیلی از ما انسانها این است :

همانقدر که مسخره می کنیم احترام نمی گذاریم

همانقدر که اشتباه میکنیم تفکر نمیکنیم

همانقدر که عیب میبینیم برطرف نمی کنیم

همانقدر که از رونق می اندازیم رونق نمی بخشیم

همانقدر که کینه به دل می گیریم محبت نمی کنیم

همانقدر که حرف میزنیم عمل نمی کنیم

همانقدر که می گریانیم شاد نمیکنیم

همانقدر که ویران میکنیم آباد نمیکنیم

همانقدر که کهنه میکنیم تازگی نمی بخشیم

همانقدر که دور میشویم نزدیک نمی کنیم

همانقدر که آلوده میکنیم پاک نمیکنیم

همیشه دیگران مقصرند ما گناه نمیکنیم

 پرتقال یا پوست پرتقال؟

تو یه جمع ۲۰-۳۰ نفره بگید که از پرتقال بدتون میاد و واکنش‌ دوستاتون رو ببینید که همه با هم می‌گن: وا! مگه می‌شه کسی پرتقال دوست نداشته باشه؟ تنوع نژاد و مزه پرتقال انقدر زیاده که اگه عاشق هر پرتقالی هم نباشید، اقلا یه مدل از پرتقالا با ذائقه‌تون جور درمیاد.

حالا اگه بدونید پوست این میوه خوش‌طعم چه خواص عجیبی داره، حتما سورپرایز می‌شید.

پوست خشک پرتقال می‌تونه تو روزای سرد زمستون بهتر از نفت و بنزین کمک‌تون کنه که یه تل هیزم رو آتیش بزنید. پوست پرتقال به خاطر داشتن روغن قابل اشتعال “لیمو نه نه” می‌تونه اولین شعله آتیش برای یه شومینه هیزمی باشه.

این روغن برای حشرات اعصاب نمی‌ذاره. کافیه یه پوره با پوست پرتقال و آب درست کنید و تو لونه مورچه‌ها و جاهایی که مگس و پشه داره بریزید و ببینید چطوری همه این جَک و جونورها فرار می‌کنن. چند تیکه پوست پرتقال نزدیک رختخواب‌تون بذارید و بدون مسموم کردن هوا با حشره‌کش‌های شیمیایی از ویز ویز حشرات خلاص شید و راحت بخوابید.

به غیر از حشرات گربه‌ها هم از بوی این روغن فراری هستن. اگه می‌خواهید گربه‌ها تو باغچه‌تون رژه نرن، تو باغچه پوست پرتقال بریزید.

سطل آشغالی که توش پوست پرتقال ریخته، بوی گند همیشگی رو نمی‌ده. پوست خشک پرتقال هم همین خاصیت رو داره. می‌تونید اونا رو تو یه کیسه توری بریزید و داخل کمد، کابینت یا یخچال بذارید تا بوی و نا و موندگی نگیره.

اگه تو خونه وان دارید، قبل از حمام چند تیکه پوست‌ تازه پرتقال توی آب بندازید تا ویتامین C موجود پوست پرتقال جذب پوست‌تون بشه. اگه بعد از شما کسی حموم رفت و داد زد: وای اینجا بوی بهشت می‌ده تعجب نکنید!

پوست خشک پرتقال بوی خوبش رو حفظ می‌کنه و می‌تونید بعد از آسیاب کردنش ازش به عنوان ادویه توی سالادها، سس‌ها و غذاها استفاده کنید.

از نوارهای بلند پوست پرتقال می‌تونید شیرینی‌های کوچک یا حبه‌های نارنجی و خوشمزه‌ای برای تزئین دسر و شیرینی درست کنید.

انصافا اگه بخوان پوست پرتقال رو با این‌همه کاربردایی که داره، جدا بفروشن بیشتر از خود پرتقال نمی‌ارزه؟

 عاقبت خیانت

پادشاهی با وزیر و سر داران و نزدیکانش به شکار می رفت. همین که آن ها به میان دشت رسیدند پادشاه به یکی از همراهانش به نام جاهد گفت:جاهد حاضری با من مسابقه اسب سواری بدهی؟

جاهد پذیرفت و لحظه ای بعد اسب هایشان را چهار نعل به جلو تاختند تا از همراهانشان دور شدند. در این هنگام پادشاه به جاهد گفت: هدف من اسب سواری نبود ، می خواستم رازی را با تو در میان بگذارم، فقط یادت باشد که نباید این راز را با کسی در میان بگذاری .جاهد گفت:

به من اطمینان داشته باش ای پادشاه.

پادشاه گفت: من حس می کنم برادرم می خواهد مرا نابود کند و به جای من بنشیند.از تو می خواهم شبانه روز مواظب او باشی و کوچکترین حرکتش را به من خبر بدهی.

جاهد گفت: اطاعت می کنم سرور من.

دو سه ماه گذشت و سر انجام یک روز جاهد همه چیز را برای برادر پادشاه گفت و از او خواست مواظب خودش باشد.

برادر پادشاه از جاهد تشکر کرد و پس از مدتی پادشاه مرد و برادرش به جای او نشست.جاهد بسیار خوشحال شد و یقین کرد که پادشاه جدید مقام مهمی به او می دهد. اما پادشاه جدید در همان نخستین روز حکومت، جاهد را خواست و دستور کشتن او را داد.

جاهد وحشت زده گفت: ای پادشاه من که گناهی ندارم، من به تو خدمت بزرگی کردم و راز مهمی را برایت گفتم. پادشاه جدید گفت: تو گناه بزرگی کرده ای و آن فاش کردن راز برادرم است، من به کسی که یک راز را فاش کند . نمی توانم اطمینان کنم و یقین دارم تو روزی راز های مرا هم فاش می کنی .

(بر اساس حکایتی از کتاب قابوس نامه )

زندگی

امروز صبح که از خواب بیدار شدم از خودم پرسیدم :

زندگی چه می گوید؟ جواب را در اتاقم پیدا کردم.

کولر گفت : خونسرد باش.

سقف گفت : اهداف بلند داشته باش.

پنجره گفت : دنیا را خوب بنگر.

ساعت گفت : هر ثانیه با ارزش است.

آیینه گفت : قبل از هرکاری، به بازتاب آن بیندیش.

تقویم گفت : به روز باش.

در گفت : در راه هدفهایت، سختی ها را هُل بده و کنار بزن.

زمین گفت : با فروتنی نیایش کن.

دانه سیب

از طبیعت می توان درس های بسیاری گرفت.

تا به حال نگاهی به یک درخت ســـیب انداخته اید؟

شاید با یک حساب سر انگشتی از ظاهر درخت به این نتیجه برسید که پانصد سیب روی درخت قرار دارد که هر کدام حاوی دست کم ده دانه اند.

چند ثانیه تمرکز کنید و یک ضرب ساده انجام دهید، به این نتیجه می رسید که این در درون میوه های یک درخت سیب دانه های زیادی وجود دارد.

حال ممکن است این سوال در ذهن شما خطور کند که «چرا این همه دانه لازم است تا فقط چند درخت دیگر اضافه شود؟»

در این زمان طبیعت به ما نکته ای می آموزد :

«اکثر دانه ها هرگز رشد نمی کنند. پس اگر واقعاً می خواهید چیزی اتفاق بیفتد، بهتر است بیش از یکبار تلاش کنید.»

از این مطلب می توان این نتایج را بدست آورد:

– باید در بیست مصاحبه شرکت کنید تا یک شغل بدست آوری.

– باید با چهل نفر مصاحبه کنید تا یک فرد مناسب استخدام را برای کارتان استخدام کنید.

– باید با پنجاه نفر صحبت کنید تا یک ماشین، خانه، جاروبرقی، بیمه و یا حتی ایده ات را بفروش برسانی.

– باید با صد نفر آشنا شوید تا یک رفیق شفیق پیدا کنید.

وقتی که «قانون دانه» را درک کنیم دیگر ناامید نمی شویم و به راحتی احساس شکست نمی کنیم.

قوانین طبیعت را باید درک کرد و از آنها درس گرفت.

در کلام آخر : افراد موفق هر چه بیشتر شکست می خورند، دانه های بیشتری می کارند…

شـــَـــرف

تو آپارتمان بغلی ما یه خانم جوون با دختر شیش سالش تنها زندگی میکنه که نمیدونم چرا تنهاس و دوستم ندارم بدونم.ولی از زیبایی و نجابت و متانت این خانم هر چی بگم کم گفتم .همیشه لباسای ساده ولی تمیز و شکیل به تن داره دختر کوچولوش واقعا دوس داشتنی ونازه اسمشم سمیراس.دیروز رفته بودم خونه پسر عمه ام که چن تا سی دی برنامه بهش بدم همین رفتم تو پارکینگ آپارتمانشون دیدم سمیرا تک تنها با یه عروسک کهنه و پاره پوره داره تو پارکینگ پای پله ها بازی میکنه تعجب کردم بهم سلام کرد گفتم سلام عمو جون تو اینجا چیکار میکنی نکنه شمام فامیلتون اینجا زندگی میکنه؟ولی سمیرا به جای جواب دادن به عروسکش نگاه کردو چیزی نگفت.منم عجله داشتم دیگه چیزی نپرسیدم لپشو کشیدم وگفتم باشه عمو جون مواظب خودت باش بعد از پله ها با عجله رفتم بالا چون اسانسور نداره مجبور بودم از پله ها برم رو پاگرد طبقه دوم بودم که دیدم یه خانمه داره با دستمال داره پله هارو تمیز میکنه!اون پشتش به من بود منو ندید ولی من سریع شناختمش همون خانم جوون همسایه بود…

آروم پله هارو برگشتم به پسر عمم زنگ زدم گفتم بعدا میام و رفتم سمیرا هنوز داشت با عروسک کهنه اش تو پارکینگ بازی میکرد ….

آره با شرف و آبرو زندگی کردن واسه یه خانم جوون و تنها خیلی سخته ولی میشه.

به سلامتی همه اونایی که تن به سخت ترین کارها میدن ولی به علت فقر و نداری تن فروشی نمیکنن.

قهوه‌ مبادا

با یکی از دوستانم وارد قهوه خانه ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم.به سمت میزمان می رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند و سفارش دادند: پنج تا قهوه لطفا… دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا!

سفارش شان را حساب کردند و دوتا قهوه شان را برداشتند و رفتند. از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه های مبادا چی بود؟

دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی به زودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می فهمی.

آدم‌های دیگری وارد کافه شدند… دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند. سفارش بعدی هفت تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل، سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا. همان طور که به ماجرای قهوه های مبادا فکر می کردم و از هوای آفتابی و منظره ی زیبای میدان روبروی کافه لذت می بردم، مردی با لباس‌های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت. با مهربانی از قهوه‌چی پرسید: قهوه‌ مبادا دارید؟

گفتم خیلی ساده‌ است، مردم به جای کسانی که نمی‌ توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می خرند. سنت قهوه‌ی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کم‌کم به همه‌جای جهان سرایت کرد. بعضی‌ جاها شما نه تنها می‌توانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید، بلکه می‌توانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید.

راه حل مشكلات‎

یه شب سه نفر اشتباهي دستگير ميشن و در نهايت ناباوري به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم ميشن….

نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته خداشناسی خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم …. میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه …..

کلید برق رو میزنن … ولی هیچ اتفاقی نمیفته …..

به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن …

نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ….

به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ….

کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ….

به بی گناهی اون هم اعتقاد میارن و آزادش میکنن ….

نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه , رشته برق خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی

خوب بقيه داستان هم مشخصه، مسوولين زندان مشكل رو ميفهمن و موفق به اعدام فرد ميشن

….

نتيجه: لازم نيست همه جا راه حل مشكلات رو عنوان كنيد

سطح توقع خانوما‎

خانم های عزیز

یه پسر تو سن 22 سالگیش لیسانسش تموم میشه ،اگه فوق نخونه تا 24 سالگی خدمتِ

گیرم که 24 سالگی هم یه جا استخدام شه و برجی 2 میلیون ! حقوق بگیره (که نمیگیره ) از خونواده سرمایه دار هم نبوده .

اگه هیچی نخوره و لباس نخره و همه رو جمع کنه میشه سالی 24 میلیون

… سن 28 سالگی ازدواج میکنه ! 4 سال کار کرده و هیچی نخورده !

با بدبختی 96 میلیون جمع کرده

حداقل 10 تومن پول سرویس طلای عروس میشه

20 تومن هزینه عروسی

20 تومن لوازم خونه

40 تومن رهن خونه

6 تومنم براش میمونه که منتظر یکم جمع کنه باهاش یه پراید قسطی بخره !

بعدم که باید به این امید که بتونه روزی خونه دار بشه مث … کار کنه !

پس سطح توقعتون رو بیارید پایین و انتظار نداشته باشید شوهرتون

تو سن 30 سالگی هم یه خونه داشته باشه ، هم یه پرادو ، یه سانتافه هم برای شما بخره !

 سگ خودت باش

میگویند : روزی سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری از کنار چمن گذشت . چون این منظره را دید ایستاد .( آخر ندیده بود سگ علف بخورد )

ایستاد و با تعجب گفت : ” اوی ! تو کی هستی ؟ چرا علف میخوری ؟ “

سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت :

– : ” من ؟ من سگ قاسم خان هستم ! “

اون یکی سگ پوز خندی زد و گفت :

– ” سگ حسابی ! تو که علف می خوری ؛ دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ اگر پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی ؛ حالا که علف می خوری دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ سگ خودت باش !!

میدونی من کیم؟ بگم؟‎

یــه بـار هـم مـاشـیـن و بـرداشـتـیـم و بــا بـچـه هـا رفـتـیـم بـیـرون….

حـالا صـدای ضـبـط تـا آخـر زیـاد هـمـه هـم داشـتـیـم مـی رقـصـیـدیـم تـو مـاشـیـن,خـلاصـه یـهـو یــه افـسـرِ جـلـومـون رو گـرفـت گـفـت بـزن بـغـل…

مـنـم به بـچـه هـا گـفـتـم ادای ایـن بـچـه بـاحـالا و بـا مـعـرفـتـها رو در بـیـاریـن بـیـخیال شـه جـریـمـه نـکـنـه

خـلاصـه پـلـیـسـه گـفـت ایـن چـه وضـع رانـنـدگـیـه؟

مـاشـیـن بـایـد بـخـوابـه پـارکیـنـگ!!!

یــهـو مـنـم کـف و تـف قـاطـی کـردم گـفـتـم مـیـدونـی مـن کـیـم؟؟؟

اصـلا حـواسـت هـسـت بـا کـی داری حـرف مـیزنـی؟

بـگـم کـیـم ؟؟؟

بــــــگـــــم؟؟؟

رفیـقام هـم اومـدن جـلـو دهـنـمـو گـرفـتـن گـفـتـن بـیـخـیـال نـگـو بـهـش گـنـاه داره اخــراج مـیـشه….

افـسـره هـم رنـگشـو بــاخـت و آب دهـن قـورت داد گـفـت: نـه نـمـیـدونـم, بـبـخـشـیـد شـمـا کـی هــسـتـیـن؟؟؟

مـنـم بـا یـه صـدای خـسـتـه بـش گـفـتـم:

مــن یــه پــرنــدم ,آرزو دارم تـــو بــاغــم بــاشــی…مــن یــه خــونــه ی سـرد و تــاریــکــم…

(بـچـه هـا هـم دس مـیـزدن)

هـیـچـی دیـگ هـمـگـی دور هــم بـا افـسـره کـلـی خـنـدیـدیـم و گـفـت بـاهـاتـون کـلـی حـال کـردم بـچـه هـای بـاحـالـی هـسـتـیـن

آخـر سـر هـم 50 تـومـن جـریـمـه شـدیـم و مـاشـیـن هـم رفـت پـارکـیـنـگ و بــانـدهـاش هـم بـاز کـرد و خــودمـون هـم بـردن تست اعـتـیـاد دادیـم و هــمـه چــی بـه خـیـر و خـوشـی تـمـوم شـد!!!!

 ساعت ​ تله پاتی

پسره میره کافه و کنار یه دختر خوشگل میشینه

پسره مرتب به ساعتش نگاه میکنه تا اینکه دختره بهش میگه : شما منتظر کسی هستید؟

پسره میگه : نه! من فقط دارم به ساعتم نگاه میکنم ، آخه تازه خریدمش ، جدیدترین مدله!

دختر : جدی! ، مدرنه؟ ، امکاناتش چیه؟

پسر : آره خب مدرنه ، یکی از امکاناتش اینه که از طریق اشعه آلفا با من ارتباط برقرار میکنه ، یه جور

تله پاتی!

……دختر : واه! چه جالب ! الان داره ساعتتون چی میگه؟

پسر : داره میگه شما چرا لباس زیر ندارین؟

دختر: بله!! من که لباس زیر دارم!!

پسر : اوه ! ساعت لعنتی!! فکرکنم یک ساعت جلو رفته :/

مرد واقعی

من مرد نیستم که چشمانم را روی سینه ها و باسن زنان و دختران در خیابان بچرخانم…

مرد نیستم که برای خــَـر کرذن یک دختر و هم آغوشی با او نقش بازی کنم…

مرد نیستم که مدام در خیابان ها به اینو آن تکه بندازم…

موهایم را زنانه نمیزنم و ابروهایم را بر نمیدارم…

لباسهای تنگ نمیپوشم که بازوهایم را برایت به نمایش بگذارم..

روی بــَدنم تَتو نمیکنم تا مــَرا شیک و سکسی فرض کُنی…

من مــــَـــردم…

از آنها که همیشه ته ریش دارند…

از آنها که شلوارهای پاره پاره نمیپوشند…

از همانها که موهایشان را هزارقلم فُرم نمیدهند…

من مــــَـــردم…

از همانها که در خیابان سرشان را پایین می اندازند و راه میروند و به موزیکی که از هندزفریشان پخش میشود گوش میکنند….

از همانهایی که هنوز نان و نمک و خوبی سرشان میشود…

از همان ها که بی احترامی را استقلال نمیدانند..

من از همان هایی هستم که دیگران فکر میکنند نسلشان منقرض شده…

نه که فکر کنید مـــَــردها خیلی پاکند و پیامبر نه…

مــَردها هم نیاز های جنسی ،روحی و عاطفی دارند اما؛

بلد نیستند مثل نـــَــرها حُـرمت شکنی کنند…

مـــَـــردها محبت را گدایی نمیکنند…

سالهاست که مــَــردها حکومتشان را رها کرده اند و آرام در گوشه ی دنج خیالشان زندگی میکنند…

آنهایی که اینروزها شیفتیشان میشوید نـــَـــرند… نــــَـــر…

مــــــَـــردانگی روح است…

روحی که قدرت هایش بی انتهاست…

اگر در کنارتان یک مـــَـــرد واقعی دارید،از دستش ندهید که اینروزها سخت میتوان یک مــــَــرد واقعی پیدا کرد…

چرخش روزگار

پدرم مسافرکشی میکرد. صبح که خروس همسایه خواب بود ، از خونه بیرون میرفت، و شب آخرین نفری بود که پیِ جاپارک میگشت.. آرزوش این بود که من واسه خودم کسی بشم.

پیرمرد آزارش به هیچکی نمیرسید . اما همیشه بغض داشت، دریغ از اشکی…

یه روز با صورت لت و پار اومد خونه، که دونفر سر چندتا اسکناس توی دخل…

– بابا چی شده؟؟!!

– هیچی بابا…

– بابا کدوم پدرسگی زده؟

با همون چشمای همیشه بغض آلود زل زده بود به من، …

– چقدر زندگی سخت شده

جمله آخرش مثل یه غده ی چرکی تو سرم موند

پدرم مرد. منم کسی نشدم. هیچی… من موندم و کلی درد و یه تاکسیِ ارثی…

امروز ظهر وقتی دو نفر خواستن به زور از دخل ماشین پول بردارن، یاد اون روز و درد موروثی ام افتادم… ناخودآگاه قفل عصایی رو برداشتم و… یکیشون فرار کرد. منم با اون یکی درگیر شدم

تو کلانتری که بودیم زن و بچه اش اومدن

– چی کار کردی؟

یارو به صورت بچه اش نگاه نمیکرد. دستاش میلزید

– چقدر زنده موندن سخت شده

 علم بهتر است یا ثروت؟

علم بهتر است

زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.

علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ می‌کند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی.

علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار!

علم بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم می‌شود

ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده می‌شود.

علم بهتر است؛ زیرا مردم شخص ثروتمند را بخیل می‌دانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد می‌کنند.

علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد.

علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه می‌شود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.

علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش می‌ماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است.

علم بهتر است زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل می‌کند، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان می‌شود.

علم بهتر است؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی می‌کنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع‌اند.

قمار عشق

تو رابطه مون من مثل قمار بازا عمل کردم. غماربازی لذت برد و چشیده اگه صدبار ببازه بازم به امید برد ازغمار دست نمیکشه.

 بجایی میرسه که همه زندگیش و باخته.

منم طمع محبت و عشق تورو چشیدم هرچند کوتاه بود ولی باعث شد اینهمه سالی که ازم دریغش کردی واسه دیدن دوبارش غمار کنم و امروز برسم به حال و روز غمار بازی که دیگه هیچی نداره و زندگیش پراز خالی باشه . نه دلش واسه کسی بلرزه نه انگیزه ای واسه فردا داشته باشه .

و به روزهایی که سوزونده فکر کنه و به وفاداری که اسمش گذاشتن >سیریش< بودن .به صداقتی که اسمش شد > حماقت < و عشقی که > هوس < صداش کردن و جز خدا که شاهد بود هیچکس باورش نمیکنه . واین اغاز تلخ یک پایان برای زندگی منه . و با حرفای کلیشه ای قشنگ تغییر نمیکنه 😐

همایش زنانه

یه همایشی برای زنها به اسم چگونه با همسر خود عاشقانه زندگی کنید برگزار شده بود

توی این همایش از خانومها سوال شد : چه کسانی عاشق همسرانشون هستند ؟

همه ی زنها دستاشون رو بالا بردن

سوال بعدی این بود که : آخرین باری که به همسرتون گفتید عاشقش هستید کی بود؟

بعضی ها گفتن امروز … بعضی ها گفتن دیروز… بعضی ها هم گفتند یادشون نمییاد

بعد ازشون خواستند که به همسرانشون اس ام اس بفرستند و بگن: همسر عزیزم من عاشقت هستم

همه اینکار رو کردند

ازشون دوباره درخواست کردند گوشیشون رو بدن به کناریشون تا جواب اس ام اسهایی که براشون

اومد بود رو بلند بخونن

خوب یکسری از جواب اس ام اس ها رو براتون نوشتم:

شما؟ –

اوه مادر بچه های من ، مریض شدی؟ –

عزیزم منم عاشقتم –

حالا که چی ؟ بازم ماشین رو کجا کوبوندی؟ –

من منظورت رو متوجه نمی شم؟ –

باز دوباره چه دست گلی به آب دادی ؟ این سری دیگه نمی بخشمت –

؟؟!! –

خوب برو سر اصل مطلب ، چقدر پول لازم داری؟ –

من دارم خواب می بینم ؟ –

اگه نگی این اس ام اس رو واقعا برای کی فرستادی قول میدم یکی رو بکشم –

ازت خواستم دیگه تو مشروب خوردن زیاده روی نکنی –

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در داستان و حکایت, طنز ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 Responses to وبگردی 13 اردیبهشت 92 خورشیدی

  1. 1
    اصغر says:

    سلام. خاسته بودید دیدگاه بزارم, منم میزارم. هنوز این مطلبو تا آخر نخوندم ولی اون مطلب مربوط به “راه حل مشکلات” آنقدر زیبا بود که گفتم اول دیدگاه بزارم بعد بقیه رو بخونم. باید توجه داشت عدالت همیشه اجرا نمیشه اگر میشد دنیا گلستان بود. خیام میگه:”گر کار فلک به عدل سنجیده بدی, احوال فلک جمله پسندیده بدی. ور عدل بدی به کار ها در گردون, کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی؟” ” در مورد نفر سوم هم باید بگم “جز راست نباید گفت, هر راست نشاید گفت. بقیه اش رو هم با توجه به نتیجه ی اون مطلب و با توجه به بیت اخیر نمیگم. البته اشتباه کردم که گفتم نمیگم. چون ما باید اگه میخایم چیزی را به کسی گوشزد نکنیم مطلقاً سکوت کنیم نه اینکه اونو حساس کنیم که خودش بره دنبالش! خب برم بقیه اش رو بخونم. موفق باشید.

  2. 2
  3. 3
    اصغر says:

    ببخشید تکراری شدم! بحث علم و ثروت مثل اینه که بخایم اثبات کنیم اول مرغ بوده یا تخم مرغ! هرکدامش به جای خودش خوبه. و هرکسی از ظن خود پاسخی میده. شکسپیر میگه:داشتن علم بهتر از ثروت است ولی نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است. به یکی میگن اول مرغ به وجود اومد یا تخممرغ؟ میگه بابا فمینیستی هم حدی داره! اول خروس بوده! شما هم دیدگاه بزارید تا من برای بچه های محله تکراری نشم و بچه ها اصغرزده نشن.

  4. 4
    sara says:

    سلام و آرزوی موفقیت برای همه ی هم محله ها.تمام مطالب این پست جالب بود ولی اولی خیلی خیلی به دلم نشست.واقعاً امان از دست ما آدمها.
    اگه میشه مطالب روانشناسی و این جور مطالب های ادبی بیشتر باشه ممنون.
    “با آرزوی بهترین ها” یا حق.

  5. 5
    sajedeh says:

    salam mojtaba aziz khasteh nabashi vaghean hamashoon ghashang boodan man keh kamelan lezat bordam khoda ghovaat doosteh man

دیدگاهتان را بنویسید