چرا من نمیتونم ببینم دیدن من دست کیه؟

حالا که من درس خوندن رو فعلا بوسیدم گذاشتم کنار, بذارید حد اقل یه چیزکی بنویسم که بعدا اگه مشروط شدم دلم نسوزه پشیمون نشم و هرکی بهم گفت روزهای پیش از امتحان چه غلطی میکردی پس, بگم توی گوشکن مینوشتم و این جوری یه ذره از عذاب وجدانی که ندارمش کم بشه.

من از همون اول بچگیم نمیدیدم و اولش چیزی به اسم بینایی واسم معنی نداشت. خوب چمیدونستم که اصلا بینایی چی هست که بعدش بخوام بفهمم من بینا هستم یا نیستم. آخه بینایی یه جسم گنده یا مثلا یه تاولی, استخونی چیزی نبود که مثلا روی شونه داداشم باشه بعد روی شونه من نباشه که, خوب نمیفهمیدم. بعدا که یواش یواش بزرگتر شدم با پی بردن به کارهایی که بقیه میتونستند انجام بدند و من نه, کم کم فهمیدم انگاری من یه چیزایی کم دارم. مثلا یادمه یک بار که نزدیک به چهار یا پنج سالم بود و دیگه واسه خودم یه بچه خوشگل سرخ و سفید و تو دل برو شده بودم, مامانم بهم میگفت دستتو نکن توی دهنت, با دماغت بازی نکن و یا مثلا دستاتو از دم چشت بردار. بعد من چهارتا شاخ در میآوردم که مامانم آخه از کجا فهمید من دستم دم چشممه یا مثلا چطوری فهمید من با دماغم بازی میکنم؟ یه بار سعی کردم تمرکز کنم و به مامانم بفهمونم که منم غیب گویی رو مثل خودش و حتی دقیق تر از خودش بلدم. سفت و سخت عزممو جزم کردم و گفتم مامان, الان تو داری کلهت رو تکون میدی مگه نه؟ مامانم گفت نه. گفتم چرا نشد پس؟ مامانم گفت چی نشد؟ خوب با کلهم بازی نمیکنم, اینکه شد و نشد نداره. گفتم نه, آخه تو میفهمی من چیکارا میکنم ولی من نمیفهمم تو چیکارا میکنی. گفتم آقام هم همینطوره. مثلا بلده دمپاییهای من کجاست ولی من خودم نمیتونم اینو بفهمم. مامانم بغلم کرد, چندتا الماس خوشگل و شور از چشمهای قشنگش چکید روی گونه های من, سفت ماچم کرد و گفت عزیزم آخه تو نمیبینی و ما میبینیم. گفتم یعنی چی من نمیبینم؟ منم که میبینم. گفت چجوری میبینی؟ دیدم توی ذهن خودمم جوابی واقعا واسش نبود. واقعا من چجوری میدیدم؟ اصلا فکر کردم دیدم من نمیدیدم, آره. بعد که دیدم مامانم راست میگه, زدم زیر گریه. فکر کردم دیدن یا ندیدن یه چیزیه که مثلا پدر و مادر باید بدند به بچه و من چون بزرگ نشدم بهم نمیدند. گفتم منم میخوام. گفت چی؟ گفتم دیدن. من دیدن میخوام. منم میخوام ببینم! اینجا بود که با شدیدتر شدن گریه من, گریه مامانمم شدیدتر شد و جفتمون زار زار گریه میکردیم. گفتم یالا یالا من دیدن میخوام. به منم بده. گفت دست من نیست! گفتم خوب از آقام بگیر. بد اخلاقه. من ازش میترسم. بگو بچت بزرگ شده, دیدن میخواد. اصلا کجاست؟ بگو دیدن من کجاست خودم میرم برش میدارم. مامانم همینطور که هق هق گریه میکرد گفت دیدن تو دست کسی نیست. گفتم یعنی گمش کردید؟ گفت نه. اصلا اون طوریها که تو فکر میکنی نیست. دیدن هر کسی دست خداست. خدا باید بهت بده. امام رضا باید بهت بده. گفتم خوب کجاند تا برم ازشون بگیرم. گفت خدا همه جا هست و همین جوری که حرف بزنی صدات رو میشنوه. امام رضا هم مشهده. از اون روز به بعد به مدت ده سال به خدا التماس کردم و یازده بار هم رفتم مشهد پیش امام رضایی که مامانم آدرسشو داده بود, ولی هیچ کدومشون جوابمو ندادند. اینه که ده سالی میشه دیگه با جفتشون قهرم.

پ.ن. کلمه “آقا” در لهجه ما لنجونی ها به معنی بابا به کار میره.

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

81 Responses to چرا من نمیتونم ببینم دیدن من دست کیه؟

  1. 1
    فروغ says:

    از آدم مغروري مثل شما اين نوشته بعيد بود!. ولي خدايي از روزي كه با محله ي شما آشنا شدم اين قشنگترين مطلبي بود كه اينجا خوندم. بازم شما يك كمي در اين مورد از من جلوتر بوديد كه تو 7 سالگي به اين موضوع پي بردم اون هم در جواب سؤالي كه از معلمم پرسيدم: آقا چرا من نميتونم از اين مداد رنگيها و آبرنگها كه مامان برام خريده استفاده كنم؟ و چرا اجازه نميديد تو حياط مدرسه اسكيت بازي كنم؟ راستش مامان و بابا هيچ وقت به اين سؤال من كه چرا من نميتونم مثل پريسا و زهرا و… بدوم و همه جا برم جواب ندادن…

  2. 2
    مسعود says:

    مجتبا چقد دقیق یادت مونده ها‏!‏

  3. 3
    تنها says:

    منم خیلی دعا کردم ولی نشد ببینمممممم
    حالا بدی من اینه ک من هنوز امیدوارمممم
    هنوز فکر میکنم یه روزی بینا میشم ولی >؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  4. 4
    سامان! says:

    سلام! مجتبا خیلی قشنگ نوشتی ولی خودمونیمها این مامانهای ما بنده ی خداها چه اشکهایی که واس دیدن ما نریختن! حالا وقتی میریم زیارتی جایی مامانم میگه واس خودت دعا کن که چشات بینا بشه بهش میگم چشای من دیگه بینا نمیشه میگه همین دیگه کافر شدی خدا هم شفات نمیده! هههه

  5. 5
    فروغ says:

    اه! از دست اين آدماي بي جنبه!. اين مينا اين مطلب رو ديد و 1 ساعته داره گريه ميكنه. اگر ميدونستم محال بود بهش نشون بدم.

    • 5.1
      • 5.1.1
        مینا says:

        سلام فروغ جون خوبین؟
        نظرتونو که خوندم خیلی تعجب کردم باور نمیکردم که با من باشید چند بار دوباره خوندمش حتی حرف به حرف که مطمین بشم که با منید.
        خوشحالم که لا اقل اینجا افرادی هستن که از حال آدم جویا بشن بدون هیچ توقعی راستشو بخواین چند بار هی خواستم راجع به این پست نظر بذارم هی پشیمون شدم
        میدونید چرا چون اگه بخوام تموم حرفامو بنویسم یه کتاب گنده درست میشه فقط همینو میگم که من نابیناییمو به تدریج فهمیدم
        اصلا یادم نمیاد که سوالی پرسیده باشم از وقتی که رفتم پیشدبستانی توی مدرسه نرجس بیشتر بهش پی بردم و فهمیدم یه مشکلی دارم که بهش میگن نابینایی مفهوم دیدنو به خوبی درک نمیکردم وقتی که کلاس سوم بودم و رفتم مدرسه عادی و با سوالات بیشمار بچه های همسنم درباره این که چرا من نمیبینم زندگیم چه جوریه مفهوم رنگها و کلی سوالاتی که برای من پیچیده بود و نیاز به این داشت که بشینم و در مورد جوابها خوب فکر کنم تا جوابای مناسبی به دوستام بدم مواجه شدم دیگه با گوشت و خونم این حقیقتو درک میکردم که من متفاوتم با دوستام
        من مشکل شبکیه دارم و وقتی برای آخرین بار رفتم دکتر برای معاینه گفت که چشمای تو دیگه الآن قابل معالجست و الآن توی 5 تا کشور خارجی میتونی عمل کنی ولی من که پول ندارم که برم و عمل کنم باید منتظر بمونم تا توی ایران بیاد من که دیگه امیدمو از دست دادم
        خوب خیلی حرف زدم با آرزوی بهترینها

  6. 6
    ساجده says:

    فروق جان دل منم گرفت مجتبا به قول مسعود خيلي خوب و كامل يادت مونده بود ولي ما انسان ها هيچ وقت نبايد با خدا ي خودمون قهر كنيم چون خدا ي ما خيلي بهمون محبت ميكنه از ما ديدمون رو گرفته ولي 4 حس ديگمون رو اين قدر قوي كرده كه نداشتن حس بينايمون رو يادمون بره .نميدونم شياد اين حرف ها ديگه خيلي كليشه اي شده ولي من هميشه خداي خوبمو دوست دارم .راستي اباداني ها هم البته بعضي هاشون به بابا ميگن اقا به گوش من اين كلمه نا اشنا نبود .مجتبي همون طور كه همه ي ادمارو دوست داري و بهشون كمك ميكني با خدا هم اشتي كن .

  7. 7
  8. 8
    ghanbar says:

    درود
    مجتبی جان آنقدر دلم گرفت که حوصله خودم را هم نداشتم فقط سه نقطه چهار نقطه ای گذاشتم و متعجب از این همه واقعیت که به رشته تحریر در آمد واقعیت ها تلخه و تکرارشان تلخ تر از خودشان .من که در خواب هایم اصلا اثری از نابینائی و کم بینائی نیست برادر من همیشه فکر می کنم که حکمتی است و من خوب می شم .البته امیدوار هستم مثل شما و همه هم محله ای ها و مطمئنم که شما هم امیدوارید .ده سال فقط خواستی و یازده بار مشهد رفتی بله این امور واقعیت داره اما ما با تکرار و تقلید این کار را انجام میدهیم .شاید این چند سالی که قهر هستید بهتر از زمان آشتی شما اثر بخش بوده باشد یعنی با آگاهی در مبقابل خواستهات قهر کردهاید نه نا آگاهانه آشتی باشید .من نیز مانند شما مسلمان هستم .راهی که به ما گفته اند را فکر می کنیم درسته اما گفتهاند که گاها روش نیاکان باید تغییر کند و متعادل شود .دیدی که محله را اشتباه نیامدم اما دلم پر از درده و روشی جدای از دیگران مثل شما البته که شما دقیق تر و بهتر از من توجه دارید .به قول دوستی در … این چه آزمونی است که دل را در سمت چپ گذاشته اند و از آدم می خواهند به راه راست برود .این همه ضد ونقیض بعد هم یک چیز هائی از آدم می خواهند که خودشان نیز می دانند واقعیت هماناست که مجتبی با معصومیت بچه گانه اش فهمید .مجتبی من هم مثل تو الان در نوشتهام گم شده ام نمی دانم چطور نجات یابم به همین خاطر خداحافظ
    من هم چشام را می خوام چشام کو به من بدهید من می خوام آقا نه تنها چشام رو ندادی بلکه منو تنها به دور انداختی وای وای وای .بای بای

    • 8.1

      قنبر جان, حرف هات را میخریدم اگر پول داشتم.
      ناراحتی من از اینجاست که آن موقع ها که آشتی بودم, بچه بودم, دلم پاک بود, وقتی میشکست, درست و حسابی میشکست! خرد میشد. پودر میشد این دلم ولی کسی حتی تکه هاش را جمع هم نکرد که بریزدشان کف دستم.
      حالا دیگر بزرگ شده ام و راه را از چاه تشخیص میدهم و خودِ خودم شده ام نه نیاکانم!
      غیر از همان بای نمیشود چیزی نوشت. بای.

  9. 9
    نخودي says:

    سلام اولش بقيه كامنتها رو نخوندم كه تو نظري كه ميذارم تأثير نداشته باشه پس اگه تكراري شد پيش پيش ببخشيد.
    اولاً خيلي بچه با نمك و با هوشي بوديد از نوع گوگولي مگولي.
    بعدش هم واقعاً “ديدن” دست خداست همون طور كه بقيه چيزها دست خداست فقط مي مونه يه چيزهايي كه من و شما نمي فهميم درك نمي كنيم و اين البته سخت تر از اون “نداشته” اوليه هست البته به نظر من.
    بعدش با خدا و امام رضا آشتي كنيد شايد باز هم نبينيد ولي خيلي خيلي خيلي خيلي سبك ميشيد نمي دونم چجوري احساسم رو براتون تفصير كنم وقتي تو حرم امام رضا نشستم و وقتي دارم اونجا راه ميرم و وقتي صداي نقاره هاي حرم رو ميشنوم وقتي بوي عود و كندري كه خدام هاي دم در دود مي كننند تو تك تك سلولهاي تنم رخنه مي كنه و وقتي ولش كن خيلي حس خوبيه حس راحتي سبكي بي قيدي سخته تعريفش ولي از دستش نديد كه بعدها حصرتش رو مي خوريد من واقعاً از صميم قلب دوست داشتم مشهدي بودم خونم هم دم در حرم بود هر وقت مي رفتم سر كار ميومدم يه سلامي ميدادم بعد ميرفتم سر كار و بعدش دوباره و دوباره و دوباره ميومدم خيلي خوبه اگه پول دار شدم اولين كاري كه مي كنم يه خونه اونجا ميخرم هروقت خواستم دلم گرفت ميرم اونجا ….
    خيلي حرفيدم احساساتي شدم ببخشيد.
    شاد شاد باشيد تا هميشه فقط وسطش يه كم درس هم بخونيد مشروط نشيد بعدش بندازيد تقصير گوشكن و گوش كنيها!

    • 9.1

      سلام نخودی.
      حالا که نظرت را دادی دیگه از تاثیر چیزی نترس, میتونی نظرات دوستان رو بخونی.
      خوشحالم که از باور هات شاد میشی و باهاشون آرامش میگیری.
      من هم باورهایی پیدا کردم که خوب البته شاید همش رو اینجا نگم ولی باهاشون آرامش میگیرم.
      همون حسی که شما توی حرم داری من جاهای دیگه عینش رو تجربه میکنم.
      خدا رو شکر از لحاظ تخلیه شدن و سبک شدم جایگزینهای خوبی واسه خودم پیدا کردم.
      حسهای خوب در جاهای خوب با موجوداتی خوب!
      راستی مِقسی از این صفت گوگولی مگولی خیلی لذت بردم.

  10. 10
    ghanbar says:

    درود
    آه
    بچه بلند شو برو درسات را بخوان این که نشد کار آمدم 5 کامنت بود نوشتم شد 9 کامنت رفتمبیرون شد 12 کامنت دوباره برگشتمشد 15 کامنت این که نشد کار مشروط می شی بعد هم یک ترم زیادی بعد از آمدن ریاست جمهور جدید یک سال می گذره اونوقت راه را جناب رئیس مملکت پیدا می کنه دیگه کار برای نابینا یافت نمی شه بعدش مجتبی بیکار می مانه ها یاالله زود باش برو درسات رو بخوان این هنر را بعد از امتحان میشه دنبال کنی .ولی خودمانیم ها وقتی که حسش بیاد دیگه تکرار نمیشه .راحت باش و آرام .
    چون در کروم با ان وی دی ا می نویسم کمی بیشتر اشتباه دارم ببخشید .بای

  11. 11
    ghanbar says:

    درود
    آفرین
    من مطمئن شدم
    گوش کنی هستی
    این درسته

  12. 12
    نخودي says:

    خوندم مي خواستم بازم بنويسم خودم رو كنترل كردم كه دوباره با خوندن نظر شما كنترلم از دست رفت!
    يه بار رفته بوديم شمال مامانم ظهري نشسته بود لب دريا “قرآن” مي خوند مي گفت اينجا آدم خيلي به خدا نزديكه و حس خوبي داشت يعني با ديدن دريا قدرت خدا رو حس مي كرد و خودش رو به خدا نزديكتر ميديد اين رو گفتم كه بگم شايد اون “جاي گزينهاي” شما هم خود حقيقت باشند حالا به رنگ ديگه و در لباسي ديگه ولي اصل و مايه يه چيزه.
    البته مطمئن باشيد من هم و بقيه هم از اون روشهاي جايگزين استفاده مي كنيم اما بعضي چيزها منشأه مثل آبي هست كه از چشمه بخوري و آبي كه از جوي هاي اطراف اون بخوري.
    مثل همون اردوي راهيان نوري كه رفتيد حسي كه اونجا داشتيد و حد اقل يه هفته بعد از اون.
    ولي بايد حتماً يه بار همسفر بشيم بريم مشهد بعد شما حس پس از ساليانتون رو بگيد و من حس پس از ماهيانم رو.

  13. 13
    sanna says:

    سلام.امشب برا من چه شبی بود وه هست
    هم میخوام بنویسم هم نمیتونم
    دنیای نابینایی عجب پر از دردو غمه.لبریز از احساس تنهایی شکستن و دور از وفا و معرفت خالی از محبت ناب و بهره واقعی از زندگی گاه بیصفا و سرد سرد
    نه شایدم این طور نیست شاید همه اینها دری هست به سمت تمام خوبیها ولی چه درد مشترکی تو دنیای ماست
    من وقتی سنم کمتر بود نمیخواستم بینا بشم و از این قضیه میترسیدم اما حالا دیگه خسته شدم و تحملش برام سخته خوب که فکر میکنم میبینم هیچ کسی جز همین خدا و بندگان و حجتهای پاکش ندارم که با همه وجود دوستم داشته باشن برام همیشه بمونن دستمو بگیرن و هر وقت احساس میکنم درکم نمیکنند و باهاشون قهر میشم از سر درد و ناچاری و التماس میکنم طوری دلم میشکنه که میفهمم بله اینها راه نزدیک شدن به خودشون و از طرف خودشونه
    باز امیدی تازه پیدا میکنم که از خدا میخوام هیچکس از دستش نده.خدایا ما که بر اساس خیر و حکمتت از دیدم محرومیم لا اقل از ما دل خوش و یاد پر از مهر و وجود آرامش بخشت رو دریغ نکن

    • 13.1

      سلام ثنا نکات جالب توجهی توی دیدگاهت بود.
      از نظر من شعارهایی که بهش دل خوش کردیم فقط فانتزی و قشنگند و واسه دکور خوبند. البته این نظر منه.
      دقیقا از شعارهای قشنگ, یاد وقتهایی می افتم که بیناها به من میگن کاش ما هم کور بودیم و خیلی چیزها را نمیدیدیم ولی اگر بخواهی همون موقع با یه چیزی کورشون کنی نمیذارند و هر چی گفته بودند را له میکنند و به غلط کردن می افتند.
      دقیقا مثل وقتهایی که طرف بینا میگه نابینایی نعمتی از طرف خداوند هست و همه این نعمت را ندارند و ازش محرومند بعد که بهش میگی بیا جاهامون عوض, میگه نه, من نمیتونم شما عادت کردید ما بیناها نمیتونیم. آخه من بعد از بیستو پنج سال عادت نکردم چطوری تو و از کجا میگی که من عادت کردم به نابیناییم؟

  14. 14
    shaaparak says:

    سلام. تقریبا همه یه ما نابیناها تجربه یه مشابهی در مورد متوجه شدن خودمون از نابینایمون داریم. من نمیخوام بگم که اعتقادم رو به خدا و امام رضا از دست دادم. نه. ولی من هم دیگه اونجوری که بچه تر بودم دلم میشکست و واقعا هم جواب دل شکسته ام رو خدا میداد. ولی الآن… دیگه جواب خورد شدن دلم سهله، جواب ذره ذره آبشدن وجودمو کسی نیست بده. دیگه نابینا بودنم رو فراموش کردم. کجا رو میتونم پیدا کنم که آروم بشم. خدا خیرتون بده آقای خادمی که یاد کودکی و معصومیت بچگانمون انداختید. خیلی دلم گرفته. دیگه چیزی نمیتونم بگم. دوست نداشتم اینجور بنویسم، چون همیشه سعی کردم دیگران رو شاد کنم و خودمو همیشه شاد نشون میدهم. چه کنم که از دلم در اومد. آرزو میکنم لبخند هیچوقت از لبتون دور نشه. لبخند واقعی که از دلهای مهربونتون بجوشه. شاد باشید.

  15. 15
    محمد اوجی says:

    سلام. آنقدر جالب بود که گفتم اول خودم دیدگاه بزارم و بعد بقیه ی دیدگاه ها رو بخونم. مجتبا, هرکدام از ما به نوعی این واقعیت رو تجربه کردیم. خدا میدونه پدر و مادر های ما چی میکشیدند تا ما بخایم بفهمیم که نابینا هستیم واقعاً خدا باید صبر زیادی به آنها میداده. من یه مشکلی دارم که هروقت بچه ی خواهر یا بچه برادر جدید متولد میشه تا بخاد بزرگ بشه و نابینای منو بفهمه جونم بالا میاد باید کلی تو مهمونی و جمع فامیل ضایع بشم تا یکی متوجهش کنه. مصلاً خواهرزاده ی من یه بار تو عروسی جلوی جمع از باباش پرسید: بابا, چرا چشم های دایی محمد خرابه؟ آیا اهالی محله راهکار مناسبی برای پیشگیری سراغ دارند؟ مجتبا مطلبت خیلی تکان دهنده و تاثیرگزار بود چون همه ی ما اصل موضوع رو تجربه کردیم فقط کیفیت و چگونگی آن متفاوت بوده.

  16. 16
    محمد اوجی says:

    گفتند وصالش به دعا باز توان یافت, عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت. (حافظ)

  17. 17
    شنل قرمزي says:

    سلام آقا مجتبي. خيلي صادقانه مينويسيد. من واقعا لذت ميبرم. خوش به حال پدر و مادرها كه خدا رو بي چون و چرا پذيرفته اند. قلبا اعتقاد دارند و نيازي به هيچ استدلالي هم ندارند. چند روز پيش يه كتاب ميخوندم به اسم تمشكهاي ناظر تو رو خدا بخونيدش. خيلي قشنگ بود. توي بوك ريدر نويد هم هست. باورتون نميشه اگه بگم من خودمو عادت دادم كه فكر نكنم. همهچيز رو زود فراموش ميكنم. ميفرستم به حافظه ناخودآگاهم. راستي چشمك كجاست؟ نميخام به اين فكر كنم كه اگه يه دختر معمولي بودم چه نعمتها و فرصتهايي در اختيارم بود. نميخام فكر كنم كه اگه ميديدم دنيام چقدر عوض ميشد. فراموشي خاطرات بد نعمت بزرگيه.

  18. 18
    ghanbar says:

    درود
    بخاطر همین سادگی پذیرششان است که نتیجه این شد خدا خودش گفته هر کسی به اندازه خودش و فهمش باید رفتار کند نه کلیشه که نیاکانش گفته اند .نوشتن مجتبی دور از خدا پرستی و خدا شناسی نیست بستگی دارد که با چه اطلاعاتی و نگرشی به آن بنگریم .راستش نظریه وفرضیه ای است بر امور روانی که این دنیا و هر آنچه که در آن است در اثر یک بازی به وجود آمد و دشمنی آمد و آن را شکست و آنچه که به دست ما رسیده قسمتی از آن شکستگی است که ما داریم درستش می کنیم ،شیطان هم در این مسئله همان شخص بد کار است که بازی را خراب کرد و همه چیز را شکست ؟
    اینکه فکر نکنیم درست نیست به نظر من باید فکر کرد در امر خداشناسی باید به دلایل قابل اثبات رسید اینکه والدینمان همیشه می گویند از خدا بخواه کامل نیست راه و روش دارد محدودیت دارد ما همیشه به دنبال خارق العاده ها هستیم در حالیکه خود ما خارق العاده ایم یعنی به همین وضعیت به دنیا آمدیم و باید بهترین زندگی را برای خود مهیا کنیم اگر توانستیم خدمت کنیم مطمئن باشید که با خدا دوست هستیم اگر نماز هم نخوانیم .اگر خدا جشامان را هم ندهد باز هم خدا شناسیم .مجتبی از همه ما پیش قدم تر است خدا خودش گفته که حق مردم را نمی بخشد اما حق خودش را چرا .هدف از خلقت خدا گسترش بی عدالتی نیست اما روش زندگی ما برجسته کردن این بی عدالتی چرا که ما نداریم و خدا هم نمی دهد و باید از خدا بیشتر بخواهیم گریه و زاری کنیم این فرهنگ غلط است بیشتر از غلط .اینهمه برویم حرم امامرضا که چشاما خوب بشه و بینا بشیم بابا جان امام رضا زهر نوشید تا از این دنیا جدا بشه یعنی دنیا برایش ارزش نداشت حالا ما برای دنیایمان از او طلب کنیم .مثل این می ماند که نرم افزار نداشته باشیم تلاش کنیم تا صدایمان راضبط کنیم و آموزش برای گوش کن بفرستیم .
    البته نباید فراموش ک نیم اینجا مخاطبان زیادی دارد و همه از یک جنس نیستند جنس مونث نگرش دارد و طبیعتش وجودی اش طوری است و مذکر هم نگرشی دارد و طبیعتش هم طور دیگر .
    کنار دریا بودن هم جلوه ای از نگاه ووجود خداست و قرآن خواندن نیز بسیار مناسب اما ما که آرامشمان را در دریا و حرم مطهر می بینیم آیا واقعا فکر به وجود این اماکن نیم کنیم مسائلی ندارند همه کمال هستند .در دریا ظلم نیست در دریا ماهی های کوچک توسط بزرگتر ها از بین نمیروند .در حرم اما معصوم هیچ گدائی نیست هیچ گرسنه ای نیست همه خادمان ،خادم هستند .ای وای بر ما همان خلاصه سکوت کافی است اما می نویسم .چند سالی قبل در مسیری نزدیک به حرم در نیمه شب می رفتم شخص گدائی دقیقا دویست متری حرم گدائی می کرد و در همان حالت نشسته نیز خوابیده بود بدون سر پناه در زمستانهم همان ا دیده اند او را .یا سه سال قبل برای امری در حرم حاضر شدیم .بنا ره درخواست من و با استفاده از کمک های دوستم رفتیم و یک پرس غذا کوپنش را گرفتیم تا دو نفری بخوریم . ببینید چه گذشت ! مدتی معطل شدیم برایمان خادم که چه عرض کنم مامور انتظامات یا قزاق بگویم بهتر برایمان صحبت می کرد که تعداد چند هزار نفر خادم دارد حرم و در جواب مردمی که نمک یا برخی ارزاق را تبرکا از آشپز خانه امام رضا طلب می کردند گفت که اینجا اگر سنگ بریزند مردم می برند و با مردم بد برخورد می کرد .بههر درد سر بود و با توضیح به چند نفر با یک کوپن وارد شدیم خارجی ها بیشتر از مردم و پولدارها به چشم میخوردند تجملات که ماشاء الله .یک پرس آوردند گارسون با تعجب به ما گرسنه ها نگاه کرد و تبسمی زد ! یک چلو خورشت مشت که اگر گوشتش را به تنهائی کباب می کردند سه نفر را سیر می کرد بعد کنار ما یک نفر بود که نتوانست و بیشتر ش ماند و به ما گرسنه ها تعارف کرد جایتان خالی چه مزه ای داشت .هنگامبیرون رفتن مردمی را دیدم که التماس می کردندکه برادر برگرد از پس مانده های غذا برای بچه ام بیاور ولی راه برای من هم که در آنطرف بودم بسته شد .چقدر حیف و میل می شود و چقدر افراد محتاج به تبرک اینجا از برخورد بد رو گردان می شوند چقدر بچه های معصوم بوی غذا را می شنوند و با گریه دور می شوند .اصلا در بارگاه دوربین گذاشته اند مادر من 86 مریض بود و محتاج به زیارت حرم اما جای خانم ها که هیچ و خادمان محترم اصلا نگذاشتند در واقع قانون بود که نگذارند .حالا با این اوصاف من به مجتبی حق می دهم که قهر کند شاید من هم باید اینکار را بکنم اما جرات ندارم چون والدینم به من گفته اند که این کار را نکنم .هنوز یادم هست که مادرم بخاطر این کار چقدر نا امید شد بعد از دو ماه هم رفت تا نزد خدا شکایت ببرد .در همین مکان پارکینک زده اند تا به زائرین خدمات دهند خدا را شکر از اوقاف ملت هزینه می گیرند خادمین همه افتخاری هستند باز هم همه چیز پول است .حالا اینکه صدای معصومانه نابینائی در کودکی به بالا نمی رود چیست ؟همه چیز دنیایی است همه چیز و این می شود که ما هم فکر می کنیم که مسلمانیم و ه ر چی از خدا بخواهیم اجابت خواهد شد نه مسلمانی ما کجا و مسلمانان کجا

  19. 19
    سایه says:

    اگر شما بعد از 25 سال هنوز نتونستید با نابینایی تون کنار بیاین ,پس اون هایی که بعدها بینایی شون رو از دست میدن چی باید بگن . همیشه برای من این سوال بوده که کدوماش سخت تره , این که آدم از اول نابینا باشه یا اینکه بعدا نابینا بشه . اما به هر حال ما درد مشترکی داریم . خیلی خوبه که بتونیم در مورد این درد با هم حرف بزنیم . شاید این راه خوبی برای رسیدن به یک آرامش موقت باشه .

    • 19.1

      سلام سایه جان, نمیشه مقایسه کرد کدام سخت تره چون هر کدوم معایب و مزایای خودشو داره.
      کسی که بعدا بیناییش رو از دست میده اعتماد به نفسش میاد پایین ولی عوضش بسیار بسیار تجربه ها و مهارت ها و دانسته ها از زمان بیناییش داره و مثل یک نابینای مادرزاد در زندگیش ضرر نمیکنه.
      کسی هم که از اول نابینا بوده اعتماد به نفس خوبی داره و راه رفتنش نسبتا سریع هست و روحیهش خوبه ولی اون تجربه ها رو عوضش نداره.
      بازم نسبی هستش و مطلقا نمیشه گفت ولی منظورم اینه که نابینایی آخرش درد بزرگی هست حالا چه اول نابینا بوده باشی چه بعد شده باشی!
      کسی یک وقت فکر نکنه این بحثها چیه شما چرا ناامیدید, ناامید نیستیم که اگه بودیم اینجا رو شکوفا نمیکردیم, بالاخره حرف حرف میاره دیگه, اینطور نیست؟

  20. 20
    sanna says:

    چقد حرفها هستند که بزنیم اما کلمات عاجزند
    (think)
    فقط میتونم بگم که هرچه بیشتر از اصولی که خدا حاکم کرده و از کیفیت سنت شکنی های مردم آگاهی پیدا کنیم بیشتر به عمق قضیه پی میبریم داوریمون بهتر میشه اما شاید دردمون بیشتر هم بشه شایدم کمتر بستگی داره

  21. 21
    سجاد آریان‌فر says:

    مجتبی جان من خیلی از شما کوچک ترم و چیزی که میخوام بگم رو احتمالا قبل از من گفتن، ولی من همه ی نظرات رو نخوندم.
    فقط بدون خدا، امامان و پیامبران و چیزایی مثل این که شنیدی هست و خواهد بود.
    اما این‌که تو از خدا و اماما چیزی بخوای و اتفاق نیفته، چیز عجیبی نیست.
    به هر حال اونی که ما رو آفریده، بهتر می‌دونه چی برامون خوبه و چی بده.
    درسته بینایی چیز خیلی خوبیه، ولی ممکنه برای یک نفر پر از ضرر باشه.
    ما که نمی‌دونیم.
    فکر نکن من آدم مذهبی هستم!! نه!!!
    راستش همه ی اینا ای رو که گفتمو از ته دل قبول دارم ولی وظایف دینیمو مثل نماز خوندن به جا نمیارم.
    شاید برات عجیب باشه.
    حالا که اینا رو گفتم، یاد مسافرتی که با پدرو مادرم به کربلا رفتم افتادم.
    من دو سه بار خواب دیدم رفتم کربلا و حالمم خیلی خوب بود.
    بعد نزر کردم اگه رفتم کربلا ازون به بعد نمازامو تمامو کمال بخونم.
    اون موقع به سن تکلیف نرسیده بودم.
    تقریبا توی بهمن اسفند 89 بود که این تصمیمو گرفتم.
    23 یا 25 اسفند بود که بابام خبر داد 2 فروردین میریم کربلا بود.
    داشتم بال در می‌آوردم.
    همین الآنم که فکرشو می‌کنم بال در میارم و ی حس خوبی پیدا می‌کنم.
    ما رفتیم و بعد از ی مدت که از برگشتنمون می‌گذشت، کم کم نمازم ترک شد.
    نمی‌دونی مجتبی!!! اون سفر مثل ی سفر رویایی بود.
    واییییییییییییییییییییی!!!
    افسوس که ما آدما با این همه اتفاقاتی که دور و برمون می‌افته، خدا را باور نداریم!!
    این قسمتشو همین طوری می‌نویسم:
    ما توی اون سفر با خانواده ای آشنا شدیم که با دختر 4 5 سالشون اومده بودن.
    اونا دو تا دختر دیگه هم داشتن.
    دوستی ما روز به روز بیشتر اوج می‌گرفت.
    کم کم هفته ای یک بار همو می‌دیدیمو می‌رفتیم بیرون.
    انتظار هر چیزی رو داشتم جز این‌که ی روز زهر …
    راستش بقیش نمی‌تونم بگم.
    فقط بگم که از اون موقع تا حالا دوستی ما کاملا قطع شده و به احتمال 96 %، این آب به جوی رفته دیگه بر‌نمی‌گرده.
    از اونا فقط یاد و خاطرات و فیلم‌های مسافرت باقی مونده.
    افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس

  22. 22
    باربد, says:

    اوه چی شده اینجا عجب تراژدی جالبی
    مجتبی عجب روزه ای خوندی بابا پاشید جمع کنید
    صرتان که نداریم فقط نابینا شدیم دیگه بالاخره خوب میشیم
    نشدیم هم فدای سرتون
    مجتبی یه پست کمدی بزن حال بچه ها باحال بشه یعنی چی نشستید برای هم روزه میخونید

  23. 23
    فروغ says:

    ميناي عزيز من نميدونم كه شما كدوم مينا و اهل كدوم شهري. اين مينا كه گفتم هم اتاقي من و يه دختر بينا هست. دانشجوي رشته ي روانشناسي صنعتي دانشگاه اصفهان.
    خيلي خوشحالم از آشناييت!. من در غياب شما نمينويسم: مينا بي جنبه هست!.
    حالا شما براي ميناي من دعا كنيد كه امتحان رانندگي رو قبول شه. بار سومشه كه داره امتحان ميده.

  24. 24
    شیوا شریف says:

    سلام
    شما نابیناها لااقل زشتی های این دنیا را کمتر میبینید و اعصاب راحت تری دارید.
    همه چیزه این عالم ظاهریه و مهم نیست.
    اصل عالم درونه آدم هاست که شما نابیناها از اون بی بهره نیستید.

  25. 25
    حسین says:

    سلام من یه هفت سالی هست که نابینا شدم قیافه رو یادم نمی یاد قیافه پدر و مادرم یادم نمی یاد یواش یواش شکل اجسام رو هم داره از یادم می ره رنگ هارو دارم فراموش می کنم بیماری که باعث شد تا نابینا بشم دردهای بیمارستان ، آوارهگیهایی که خانوادهم در بیمارستان کشیدند شکل گلها پرنده ها ولی خدا کسی هست که نمی شه فراموش کنم حالا کمی فهمیدم خدا همه جا هست یعنی چی وقتی بینا بودم فقط شکل ها رو درک می کردم و توجهی به صداهای اطرافم به اون صورت قبل نداشتم من حالا صداها رو جایگزین شکل ها کردم بو و عطر گل ها رو جایگزین ظاهر زیباشون کردم تصویر پرنده هارو با صداشون و … وای خدایا تو چقدر مهربون هستی که به من صبر دادی و اینکه من رو رها نکردی تا بدونم همه چی دیدن نیست و همه چی این دنیا نیست و به دوست های عزیز هم می گم که اگه فکر ما این باشه که همه چی این دنیاست و من چرا نمی تونم ببینم کارمون زاره پس به خوبی ها فکر کنید و اتفاقات خوش و اینکه بخند تا دنیا به تو بخنده و اگه باز هم نتونستیم با این حرفها خودمون رو راضی کنیم به حالی فکر کنیم که اگه علاوه بر ندیدن نمی تونس تیم بشنویم یا نمی تونس تیم راه بریم و …. اون وقت چی و اگه باز هم نتونستیم خودمون رو راضی کنیم برای سلامتی خودموم به روانشناس مراجعه کنیم و اگه باز هم موفق نشدیم دیگه باید خودمون رو به قبرستون معرفی کنیم . این جمله آخر رو برای خنده نوشتم جدی نگیرید

  26. 26
    مسعود says:

    سلام.
    راستش من نمیخواستم واس این پست دیدگاه دیگه ای بذارم ولی دیدم نمیشه.
    به نظر من اینا همش داستانه.
    هیچ حسی رو نمیشه با حس دیگه ای مقایسه کرد.
    یعنی اصلا نمیشه گفت خوب حالا بیخیال دیدن.
    میشنویم درست میشه.
    من حقیققتا از ندیدنم بدجوری ناراضیم.
    ولی کلا اخلاقم جوریه که مشکلاتمو با هیچکس در میون نمیذارم.
    حتی صمیمیترین دوستام.
    در ضمن به معجزه و از اینجور داستانا هم اعتقادی ندارم.
    اونایی که دارن بشینن تا خوب شن.
    پیروز باشید.

  27. 27
    حسین حسین says:

    مجتبی ازت ممنونم این محله جایی یه که شاید مثلش پیدا نشه که بتونه ما رو دور هم جمع کنه . مسعود عزیز ما نابینا هستیم و از حال هم با خبریم من نمی گم شنیدن می تونه کار دیدن رو بکنه ولی این موضوع که عقیده ای به معجزه نداری بزار ای نو برات بگم من وقتی تو بیمارستان بستری بودم دکترها جوابم کردن یعنی گفتن امیدی به زنده موندن من نیست من رو مرخص کردن حالا بماند که چه آزمایش هایی رو روی ما انجام دادن مرخص شدن همانا و بهتر شدن ما همانا البته این رو بگم با دعاهای اطرافیان و دوستان و … 3سال بعد که به همون بیمارستان رفتم دکترها باور نمی کردن و می گفتن این همون مریضه و گفتن این یه معجزه ست در تمامی این سال ها امید به خدا منو به جلو کشیده و داشتن یه چیزی که بتونی بهش تکیه کنی بهتر از نداشتنشه اینم بگم من اصلا اهل نصیحت و ارشاد و شعار نیستم فقط وقتی می بینم بچه ها با رسیدن به بعضی مشکلات خودشون رو سریع گم می کنن اعصابم سینوسی می شه و در پایان بگم چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید همون بخند تا دنیا بهت بخنده خودمون

    • 27.1

      یه مستندی توی بیبیسی میدیدم که بطور علمی بررسی کرده بودند که هر وقت انسان روحیه خوبی داشته باشه یه ماده ای فکر کنم آندروفین توی بدنش ترشح میشه که با پخش شدنش در خون, غیر از حس شادمانی ای که برای فرد به دنبال داره, به بهبودی خرابی های بدن هم کمک میکنه. حالا یکی این حس خوب و روحیه و ماده را با اعتقاد به دین مسلمونها به دست میاره, یکی با اعتقاد به دین مسیحیها, یکی با باور به آموزه های زرتشتی ها و همینطور بگیر برو الی آخر. نمیشه اونی که شما میگی و نمیشه حرف دکترها رو قطعیت دونست. یک وقتی دکتر به من میگه میمیرم ولی زنده می مونم, یک وقتی هم میگه زنده می مونم ولی میمیرم! فاکتورهای زیادی توی اتفاقاتی که برای ما می افته مؤثرند. نظرم خدایی نکرده برای کوبوندن شما یا نظرتون نبود چون تک تک هم محلیها مث آجی ها و داداش های خودمید شاید نظر من هم درست نباشه یا باشه. همه چیز نسبی هستش و بشر خیلی از معضلاتی که قدیمیها داشتند رو با علم حل کرده, امیدواریم بقیهش رو هم حل کنه. ولی خوب طبیعی هست کسی که به هیچ چیز باور نداشته باشه شاید یه کمی یا شایدم زیادی توی تعیین هدف زندگیش سردرگم بشه.
      خوش باشید!

  28. 28
    sanna says:

    بازم سلام
    با نظر آقایون سجاد و حسین خیلی موافقم
    معجزه هم که برا همه و تا خاستیم اتفاق نمیفته شرایط خودشو داره و اگه خدا صلاح ندونه نمیشه اما من همیشه ازش میخوام اگه نمیخای مشکلات ما تو این دنیا حل شه پس ما رو نیازمند بیقرار و خسته نکن و بذار قانع بشیم بپذیریم و کمتر دردی احساس کنیم و بتونیم با امید زندگی کنیم آخه

  29. 29
    ghanbar says:

    درود

    آفرین بر حسین جان .نکته برجسته همین است بخند تا دنیا بهت بخندد .
    مسعود بارک الله .معجزه … حرف شما است و کامل است در واقع خوش باوری است واگر تحقق نیابد می گند نیتت پاک نبوده .
    حرف حسین هم در برابر بیماری اش را کاملا با تمام وجودم درک می کنم .در واقع این روش های درمانی بیشتر آدم ها را بیمار می کند و اگر دقیقا حسین به اون وقت ها نگاه کند متوجه می شود که در برابر بیماری مقاومت کرده حالا امید به زندگی یا امداد از خدا همه و همه شرایط را در اختیار گرفتید و مشکل هم وایجاد مشکل هم با خواست دکترهای محترم قطع شده یعنی همان مداوا .فقط روحیه وعدم تسلیم است که مانع از حرف واجرای نظر دکتر ها شده اما واقعا باید گفت که کسی که با شرایطی که برایش ایجاد می شود و می میرد و حرف دکتر می شود خدا را نخواسته و از خدا درخواستی نداشته خیر .
    مجتبی تمام حرف های گفته شده ونگفته را دوباره گفت برای من سائل چیزی نگذاشت .
    اما داستان شاید واقعی را می گویم ونتیجه را به شما واگذار میکنم :
    روزی مردمی از کلیسا بازدید می کردند روی دیوار کلیسا اشکالی از مردمان بود که تعداد شش نفری بودند و کشیش عنوان کرد که این شش نفر در کشتی بودند و نام خدای عیسی را صدا زدند و از غرق شدن جان سالم بدر بردند .شخص زیرکی همراه ایشان بود و نگاهی به دور و برش انداخت و با صدای بلند گفت پس تصویر اون آدم هائی که در شرایط اینچنینی بودند ونام خدا را برده اند و غرق شده اند کجایند .
    من هم مثل مجتبی نمی گویم بی دین باشیم .ولی منتظر یک امر خارق العاده بودن باشیم راهی به خطاست در سخنان حسین بود که بخندیم وجمله ای دیگر که خوش باشیم و از همین لحظه استفاده ببریم .بله اگر در مواقع خطر تسلیم شویم همه چیز تمام است یعنی قبرستان یا چهل گزی !
    اما ثنا خوشبختانه جملات قشنگ و زیبائی تئسط شما در این محله ثبت می شود اما من معتقدم فقط خواستن نیست باید علاوه بر خواستن این امور که شما نوشتید خودمان قدوم محکم واصلی را برداریم یعنی از تو حرکت از خدا برکت واگر بخواهیم با هر حرکتی نیز شرط بگذاریم تا برکت نباشد حرکت نمی کنم قطعا ایجاد همان باور غلط نیاکانمان است .
    خیلی نوشتم ضمنا مسعود زیرک هستی چون وقتی نظرات زیاد باشه مجتبی حوصله نداره به اون تکراری ها جواب بده .هاهاهاها.مجتبی گور نگیر ناراحت نشو نظر من اینه دیگه .درس هات چی شد مجتبی .

  30. 30
    raheem.dj says:

    سلام بچه ها!
    من اولین باره که تو این محله، دیدگاه، میذارم. منم مثل مسعود از نابینا بودنم بدجور که چه عرض کنم، وحشتناک، ناراحت و ناراضیم، به نظرم اگه قانونی تصویب کنن که پدر و مادرا مجبور باشن فرزندان معلولشونو به محض متوجه شدن معلولیّتشون، از بین ببرن خیلی عالی میشه! بزرگ، کردن فرزندان معلول، ظلم عظیمی در حقِ آنهاست!
    ما نابیناها هیچ اختیاری در طول زندگی نکبتبارمون نداریم. آخه به چی دل خوش کنیم؟ به حق انتخاب شغلمون، حق انتخاب همسر و یا….؟!
    این نابینائی لعنتی باعث شده که ما هر قدر هم که با سواد و فهیم باشیم، فقط در دو سه شغل به کار گرفته بشیم، همین کوری مسخره، اکثرِ پسر ها رو مجبور میکنه با افرادی که هیچ گونه علاقه ای بهشون ندارن ازدواج کنن، دخترا رو که نگیم بهتره! در واقع، ما کورا تو این دنیا مرده ی متحرکی بیش نیستیم، فقط نفس میکشیم، زندگی نمیکنیم!
    با همه ی این اوصاف، آیا جائی برای خداترسی، عبادت و بقیه ی بر و بچه ها میمونه؟! شما بگین! بای بای.

    • 30.1
      سجاد آریان‌فر says:

      اگه واقعا حرف‌های خودتو قبول داشته باشی، دیگه قانون لازم نیست.
      راهش ی تیغ یا ی قرصه.
      پس همین که خودت کار خودتو تموم نکردی، یعنی زندگی رو دوست داری.
      همین که زندگی رو دوست داری و مرگ رو بهش ترجیح نمیدی، خودش مقدمه‌ی خوشبختیه.
      هر وقت نابینایی بهت فشار آورد، افرادی رو تصور کن که از تو وضعشون بد‌تره.
      مثلا یکی که نه می‌بینه، نه میشنوه، و نه می‌تونه حرف بزنه.

  31. 31
    مسعود says:

    چطوری ‏dj?
    مشتی گفتی دمت گرم.
    طرز فکر منو دقیقتر از خودم گفتی.
    شاید چون از جهت فکری خیلی به هم نزدیکیم.

  32. 32
    raheem.dj says:

    متأسفانه من جرأتِ انجامِ خودکشی و کارهائی از این دست، رو ندارم، ولی اگه والدینم تو نوزادی منو به اون دنیا که روحانیون معظم مدعی وجودش هستن میفرستادن مجبور نبودم این به اصطلاح زندگی رو تحمل کنم!
    سجاد! چرا ما خودمونو گول میزنیم؟ چرا خودمونو با افراد عادی مقایسه نکنیم؟! آخه چه ظلمی از این بزرگتر که اکثریت قریب به اتفاق درندگان، چرندگان، پرندگان و بقیه ی بر و بچه ها میبینن ولی ما به اصطلاح، بهترین مخلوقات هستی از این نعمت محرومیم!
    میگن که: خدا از مادر به انسانها مهربونتره، شما قضاوت کنید، کدوم مادری حاضره که فرزندِ دلبندش کور، کر، لال، فلج، چلاق، و از این دست به دنیا بیاد؟!
    واقعا؛ آفریدن آدمهای ناقص الخلقه ای مثل ما از طرف خداوندی که آفرینش کل این جهان و آنچه در آن است رو به خودش نسبت داده، همه ی صفات خوب رو از آنِ خودش میدونه و مارک احسن الخالقین رو به خودش چسبونده، بسیار بسیار بعید است و باید در عدالت همچین خالقی شک کرد!

  33. 33
    داریوش says:

    توی بی عدالتی توحیدی باید شک کرد , ولی من یغین دارم شک ندارم .
    یک کسی یه چیزی ارزشمند را ازت بگیره و بهت نده. با خواهش و تمنا بهش میگی اون چیز را بده ؟یا بد و بی راه بهش میگی .!
    بدی ما هم اینه . اگر خدایی وجود داشته باشه و اگر به خواسته او نعمتی از ما گرفته شده باشه . آیا باید با مهبانی از او تقاضا کرد و با او دوست بود و او را پرستش کرد و هرچی صفت است به او نسبت دهیم و شکر گذار او باشیم ؟ و بهش بگیم خوب رحمام رحیم عادل جلال کبیر ؟ دعا کنیم ؟سجده کنیم براش ؟
    بابا اون هیچ خوبی ای نکرده بلکه بدی هم کرده . هیچ جوری هم نمی تونه جبران کنه هیچ جوری . توی بهشت ؟ چی کار می خواد کنه ؟ ها ها ها ها ها ها ها
    اصلا می دونید چیه ؟ خوش به حال خودم که حد اقل نه خدایی قبول دارم و نه معادی . حد اقلش از تصوراتی که بالا گفتم رحا هم یعنی قبولش ندارم .و فقط فکرش را می کنم . پس خودم را هم از کسی طلبکار نمی بینم . حالا این که با مشکلم چی جوری کنار بایم دیگه چیزه دیگه است . و نگران این نیستم که من چی کار کردم که یه کسی یه حس را ازم گرفته . یعنی این پدیده را ازش تفسیر فیزیکی باید داشت نه وحیانی و حل آن هم دست پزشک ها است و دوم دسته پزشک ها .. و دست هیچ کس دیگه نیست و

  34. 34
    raheem.dj says:

    سلام مسعود جون، مرسی از لطفت!
    مطالبی که عرض کردم، حرفهای به حقّیست که تهِ دلم مونده بود و هیچ جا فرصت و موقعیتِ مناسب، جهتِ عرضه ی آنها رو نداشتم! باز دم مجتبی خان گرم که همچین فرصتی رو بهمون داد.

    • 34.1
      نخودي says:

      سلام من ديگه قصد كامنت گذاري تو اين پست رو نداشتم ولي چه كنم فرس ماژر رو!
      مسعود آقا از شما بعيدِ! آقا رحيم شما رو هم نمي شناسم ولي مي گم از شما هم بعيدِ!
      گفتن اون چيزي كه تو ذهنمِ خيلي سختِ نمي دونم چه شكلي بايد بيانش كنم اما خلاصه اينكه هميشه حكمتي هست مصلحتي هست و ديواري كه ما پشتش رو نمي بينيم، وقتي به اون حكمت باور داشته باشي عدالت رو هم مي توني درك كني اما نه به آسوني خوردن آب!
      در مورد اعتقاد به اون دنيا و معاد به عقيده من اگه حتي ذره اي هم شك توش بود ادامه زندگي در صورت وجود كوچكترين مشكلي مفهومي پيدا نمي كرد، حب به زندگي هم خيلي مسخره و بي معني ميشد چون زندگي كه ازش ناراضي هستي جايي براي حب و دوستي باقي نميذاره.
      دوستان خواهرانه برادرانه دوستانه نمي دونم انسان دوستانه بهتون پيشنهاد مي كنم كمي فكر كنيد كمي با خودتون خلوت كنيد و كمي سعي كنيد بدور از پيش داوري هاي ذهنتون در مورد خودتون جايگاهتون دنيا خدا و خيلي مسائل ديگه از اين دست تفكر كنيد تعقل كنيد و با خودتون رو راست باشيد.

      وقتي وجود خدا رو كنار خودتون و نزديك تر از هر كس و چيزي بخودتون احساس كنيد اون وقتِ كه مي فهميد ظلمي اگه هست از جانب او نيست و او رحمان و رحيمِ كمي در مورد اتفاقاتي كه براتون افتاده فكر كنيد فقط كمي بعد ببينيد اگه خدا نبود شما واقعاً الآن كجا بوديد؟ اصلاً ….

  35. 35
    ghanbar says:

    درود
    مسئله اصلی همین جاست که دوستان ایراد فرمودند .با اون فرهنگ و دیدگاهی که ما را بزرگ کرده اند بیش از این انتظار نمی رود اما متاسفانه با پیشرفت علم و بینش مردم باید به فراخور حال ایشان پیش برویم .عدالت نیز در این بینش …
    یادتان باشد همیشه افراد به فراخور حال و هوای خودشان و بنا به شخصیتشان رفتار می کنند یکی را اگر ظلمی بهش بشه ایستادگی می کنه به هر قیمتی حتی اگر نتواند حقش را بگیرد .دیگری بر اثر هر نوع ظلم خوش خدمتی می کنه و ظلم را می پذیرد .یکی سنگ می گیرد بی هدف پرتاب می کند حتی اگر به شخص ظالم بر نخورد .دیگری سر ظالم را می شکند .بالاخره به فراخور فرق دارد این مسئله .همه شما حق دارید .همهیک سخن می گوئید شنونده باید عاقل باشد باید بیش از آنکه از حقوق خدا دفاع کند ببیند که ما چه م یگوئیم و بهترین راه را انتخاب کند ما همیشه سرکوب شده ایم هر جائی که نتوانستند سخن ما را جواب دهند انگ بی دینی به ما چسبانده اند .مگر همه ماشین های تولید شده کامل هستند اگر ناقصی باشند در بین اینان سازنده آن ظلم روا داشته یا امور دیگر داخل می شود .خیر هر طور که می خواهید سخن بگوئید .اما خودکشی را سجاد ترویج نده ما خودمان مطابق فرضیه ای این دنیا را انتخاب کرده ایم رنگ و ظاهر و والدین ومکان زندگی را بعد بر والدینمان غالب شدیم و این شد که شدیم و مقصری نیز وجود ندارد و باید بهترین راه زندگی را بیابیم بعد شاد باشیم و زندگی کنیم به هر وسیله ای .همه معلول و پدیده اند و نیازمند به وجود علتی و ما هم به علتی به وجود آمدیم

  36. 36
    مسعود says:

    دوستان درود.
    لازم میدانم برای شفافسازی راجع به خودم این دیدگاه را بنویسم.
    من در نظرات قبلیم در این پست،‏ گفتم به معجزه اعتقادی ندارم و از ندیدنم راضی نیستم.
    اما بعضی از دوستان دیگر این بحث را گسترش داده و تا بیان بیاعتقادی به خدا پیش رفتند.
    اینگونه دیدگاهها جدای از بیربط بودن به پست به من ارتباطی ندارد.
    من خداوند را جدا از معجزه و از اینجور حرفها میدانم و سفت و سخت بهش معتقدم.
    همیشه تلاش کرده ام بدون تعصب مذهبی زندگی کنم و به هیچ دین و مذهب و عقیده و فرقه ای خدایی نکرده توهین نکنم.
    اعتقاد موضوعی شخصیست.‏ پس به کسی اعتقادمان را تحمیل نکنیم و اجازه بدهیم شخصی باقی بماند و چون این موضوعیت این پست هیچ ربطی به اعتقادات مذهبی ندارد خواهشا در مورد موضوعات اعتقادی دیدگاه منتشر نفرمایید.
    پیروز و سربلند باشید.

    • 36.1

      مسعود جان, شاید این گندی باشه که من زدم. آخه اگه دقت کنی, آخر نوشته, بحث از امام هشتم شیعیان و بحث از خدا وسط اومده.
      معمولا خیلی از ما این طوری هستیم که تا بحثی این جوری پیش میاد, فرصت را برای دیکته کردن باور هامان مغتنم می شماریم.
      به هر حال, چه خدایی باشه چه نباشه, من باهاش قهرم. نابینایی هر چه قدر هم خوشبین باشیم و هر چه قدر هم توانا باشیم یک واقعیته, از نوع تلخش. بالاخره آیا پدیده شومی به اسم نابینایی توی زندگی امثال ما هست یا نیست؟ هست. بحثی هم نداره. پس من حق خودم می دونم که اگه خواستم به علت این ظلمی که یا خدا روا داشته یا از ندانسته کاری بنده هایش بوده و حالا خود خدا اصلاحش نمیکنه, حق دارم به این خاطر اگر دلم خواست, با خدایم قهر کنم و عواقبش هم با خودم. بالاخره اگر خدایی باشد و خدای خوبی هم باشد, میفهمد که بنده کم ظرفیتش چرا عقده ای شده و از نابیناییش ناراضیست. اگر هم خدایی ظالم باشد, به دلیل قهر من هر چه دلش خواست به سرم میآورد و گریزی نیست. اگر هم خدایی نباشد که خیالم راحت است که حد اقل می دانم خدایی نیست و با خودم می گویم اگر خدایی بود, اوضاع بهتر از این میبود!

      • 36.1.1
        نخودي says:

        من دوتا كامنت آخر رو نخونده بودم كه اون كامنت قبلي رو فرستادم در هر حال مختاريد مي تونيد حضفش كنيد ……

        • سلام.
          چیزی قرار نیست از اینجا حذف بشه.
          برای چی کامنتهای قشنگ هم محلی های ما باید حذف بشه؟
          طبق چه حکمی؟
          نخودی, همون قدر که کامنت دیجی رحیم و مسعود برای من ارزش داره, کامنتهای تو و ثنا هم واسه من ارزش داره.
          ما که همین طوریش توی این مملکت زیر قیچی هستیم دیگه اینجا هم آره؟
          تا زمانی که بحث به فیلتر شدن سایت یا بیراهه یا توهین کشیده نشه, دلیلی به حذف کامنت ها نمیبینم.
          چاااکر همه ایم دربست!

  37. 37
  38. 38
    sanna says:

    درود
    احسنت نخودی حرفات همونایی بود که نگفتنش اذیتم میکرد ولی
    من همیشه گفتم کسی که حرفهایی خلاف مذهب میزنه نباید گفت که بیدینه و بیتردید چنین نیست و این نشون دهنده دل پر درد و دغدغه آدمه و راهش به این راحتیا شاید پیدا نشه
    من خیلی دلم میخواد در حد خودم کمک کنم ولی سطح آگاهی هام بسیار محدوده و خودمم همین مشکلات رو دارم و تشنه یک راهنمام و گاهی زندگی برامطاقت فرسا میشه
    ولی پست جالبی شده و امیدوارم تاثیر خوبی هم برامون داشته باشه.در ضمن این نکته خوبیه که بچه ها حرف هاشونو هر چند تند و بدون قضاوت راجع به خدا اما صادقانه مطرح میکنند که خودش ارزش داره.موفق باشید

  39. 39
    مسعود says:

    درود.
    مجتبای عزیز خیلی با خودم کلنجار رفتم که این دیدگاه را بنویسم یا نه.
    خوب آخرش هم نوشتم.
    آخه مگه چند وقت پیش خودت پستی منتشر نکردی که توش کلی از خدا تشکر کرده بودی؟
    اونجا خیلی ساده و صمیمی فقط واس خدا و فارق از هرچی مذهب و دین نوشته بودی.
    حالا به این سراحت به وجود خدا شک میکنی.
    آخه خوب اینا دوتا با همدیگه نمیشه که‏!‏
    مجتبا من با هیچ دین و عقیده ای کاری ندارم و خودم رو طرفدار هیچکدونشون نمیدونم.
    ولی خدا حسابش از این چیزا جداست.
    البته این نظر منه.
    پیروز باشی.

  40. 40
    مسعود says:

    درود.
    مجتبای عزیز خیلی با خودم کلنجار رفتم که این دیدگاه را بنویسم یا نه.
    خوب آخرش هم نوشتم.
    آخه مگه چند وقت پیش خودت پستی منتشر نکردی که توش کلی از خدا تشکر کرده بودی؟
    اونجا خیلی ساده و صمیمی فقط واس خدا و فارق از هرچی مذهب و دین نوشته بودی.
    حالا به این سراحت به وجود خدا شک میکنی.
    آخه خوب اینا دوتا با همدیگه نمیشه که‏!‏
    مجتبا من با هیچ دین و عقیده ای کاری ندارم و خودم رو طرفدار هیچکدونشون نمیدونم.
    ولی خدا حسابش از این چیزا جداست.
    البته این نظر منه.
    در ضمن خانم نخودی من متوجه نشدم که چی از من بعیده.
    پیروز باشید.

  41. 41
    ساجده says:

    سلام اره مسعود راست ميگه منم ميخواستم ايم رو تو همون كامنت اوليم بگم ولي نگفتم .مجتبي اي كه تو اون پست خدا رو شكر ميكرد و از خدا ممنون بود كه ژل موهاش زير بارون خراب نشده و از خدا ممنون بود كه وقتي با اون پسر بچه اي پاك و معسوم فوتبال بازي ميكرد و او پسرك چه خوب و بي هيچ دل سوزي بهت كمك ميكرد و غيره حالا چه طور ميتونه با او خداي مهربون و خوبش قهر كنه .ولي اين ها همه نظراته مجتبي هست و ما دوستانش هم بايد به نظرش احترام بزاريم و فقت نظرات خودمون رو بگيم بدونه اين كه به زور تحميلشون كنيم .من كه به شخسه خدا رو 1000 بار در روز و شب شكر ميكنم كه نابينا هستم و معلوليت ديگه اي مثل ناشنوايي و معلوليت جسمي حركتي و غيره رو ندارم چون به نظر من نابينا به جز رفت و امد هييييييچ مشكل ديگه اي ندارهكه اونم با 1 عسا حله ولي در عوز رابطه اي اجتماعيشرو با ديگران داره ميتونه به خوبي در كناره افراد عادي درس بخونه و ازشون چيز ياد بگيره بهشون چيز ياد بده از پله بالا بره سحبت هاي ديگران رو بشنوه و كلا نياز هاي خودش رو برترف كنه .با ارزوي پيروزي براي همه ي دوستان گلم .

  42. 42

    این شبیه به یک معجزه می مونه که تناقض بین حرفهای منو در دو جای مختلف پیدا کردید. خوب. اولا که میدونستم ولی حالا دیگه مطمئن شدم چه قدر هم محلی های باهوشی داریم. دوما به آرزوم رسیدم و اون چیزی نبود غیر از اینکه یکی به من بگه تو چرا یک بام و دو هوا بازی میکنی! قضیه اینجاست که دوست داشتم دقیقا به این نتیجه برسیم. خدایی که حتی حواسش به ژلهای موهای من هست, آیا حاضر هست من نابینا باشم؟ جواب بدید. بله. معلومه که همچین خدایی نه اون اعمال سختی که بعضیها به خدا نسبت میدند رو از ما میخواد و نه مرض داره که ما رو نابینا کنه. مشکل جای دیگه ای هست و اونم جدا شدن از بدعتها و خرافه گویی هاست. ما اگر مغز داریم, اگر عقل داریم, اگر ادعا میکنیم حیوان نیستیم و غیر از حرف زدن, فکر کردن هم بلدیم, مایی که کامپیوتری ساخته ایم که هنوز نمیتواند فکر کند ولی قدرت محاسباتیش از ما که خالقش هستیم بیشتر است, ما خودمان باید به درمان خودمان دست بزنیم. هر اشتباهی شده, هر خطایی شده, هر مشکلی بوده, واقعیت اینی است که جلوی چشم ماست. مشکلات فقط به دست خود بشر, حل شدنیست. من از نوشته ای که نوشتم و این همه هم دیدگاه پایینش جمع شد, قصدم همین بود. من با آن خدایی قهرم که خشن است, با آن خدایی قهرم که مسئول نابینایی من شده, با آن خدایی قهرم که اعمالی سخت را از من به زور میخواهد. آن خدا, خدایی ساختگی بیش نیست. خدایی که برای من ساخته بودندش. حالا که از دوران چهار پنج سالگیم به اندازه چهار برابر آن مسیر, فاصله گرفته ام, می دانم کدام خدا دروغین است و کدام خدا واقعی. من با خدای واقعی قهر نکرده بودم که حالا بخواهم با او آشتی کنم.

  43. 43
    مسعود says:

    درود بر مجتبا.
    درود.
    اصلا فک نمیکردم در این حد متفکر باشی.
    حق کاملا با خود خودته.
    حالا دیگه واقعا دمت گررررررررم بدجور.

  44. 44
    ghanbar says:

    درود
    آفرین مجتبی قشنگ بود و نوشته شما را کامل کرد .خیلی قشنگ جمعبندی کردی این مطلب را ولی هنوز بهتر از این هم می شود نوشت و نتیجه گرفت .مرحبا به شما و همه دوستان هم محله ای که تحمل کردند بردباری کردند و نظرات خودشان را نوشتند اگر ما این نظرات را هم نمی نوشتیم در تفکرات ما بود و در زندگی ما تجلی می کرد و خدا حقیقی از همه اینها با خبر است اینکه با بیان آ« یک عده انگ بزنند باکی نیست باید به هدف رسید .اگر بارها و بارها به زمین بخوریم .نظرات نخودی و ثنا هم و ساجده و دیگر دوستان بسیار جالب و بر گرفته از نیات پاک انسانی و درونی بوده وهست و تاثیر بسزائی در هم محله ای ها داشته است ..
    مجتبی حرف های دل من را خیلی بهتر از خودم ابراز کردی .راستش از مواردی که باید در نظر گرفت این است که به دلیل نزدیکی سن و سال شما با بچه ها در محله شما بهتر از افراد با فاصله سنی تاثیر خواهید داشت .همیشه موفق و پاینده باشید هم محله ای های محترم .

  45. 45
    نخودي says:

    چند باره سلام.
    مسعود آقا من حرفم رو پس مي گيرم!
    جناب خادمي اينهايي كه شما نوشتيد همش سفسته هست من علم و دانش پاسخ گويي ندارم اصلاً در مقامش هم نيستم ولي يعني چه خداي خوب و خداي بد! خداي مهربون و خداي نا مهربون! خدا يكي هست مجرد و تنها…..
    مثل اين هست كه من بگم اون مادرم رو كه نوازشم مي كنه برام غذا مي پذه و بهم مهربوني مي كنه رو دوست دارم اون مادرمِ ولي اون مادرم رو كه وقتي اذيتش مي كنم ناراحت ميشه گاهي دعوام مي كنه و گاهي حتي كتكم ميزنه دوست كه ندارم هيچ اصلاً اون مادرم نيست اصلاً وجود نداره!

  46. 46
    غريب آشنا says:

    سال‌ها باید انسان تلاش كند تا خدا را پيدا كند و پس از آن تا آخر عمر سعی کند با او باشد. عالي‌ترين ثمره‌ی زندگی اين است كه انسان بتواند خدا را پیدا کند و برای همیشه با خدا باشد. بعضى‏ها تصور مى‏كنند كه سيمان درست كردن و آن را به ديوار كشيدن كار است اما «لا إله إلاّ اللّه»گفتن كار نيست! آيا قلب انسان با گفتن «لا إله إلاّ اللّه» بيشتر صعود مى‏كند يا با نگاه‌كردن به ظاهر تجملی خانه؟ لذّت‌بردن از آن ظاهرِ تجملی در واقع سيراب‌کردن بُعد خيالى انسان است در حالی‌که آن خيالات پس از مدتى مى‏روند، چون جنس خيال، رفتن است. اما كسى كه «لا إله إلاّ اللّه» مى‏گويد در واقع قلبش را با نظر به توحید، سيراب كرده است، زیرا جنس قلب، ماندن است. افسوس كه انسانِ عمل زده از آنچه كه بايد باز نماند، باز مى‏ماند و آدميّت خود را فراموش مى‏كند و باز هم به دنبال يافتن كارهاى بيهوده است.

    يكى از داستان‌هاى زيباى خارجى درباره‌ی خرسى است كه تلاش مى‏كند تا مثل انسان‌ها باشد و مثل آن‌ها زندگی کند. او زحمت بسيار مى‏كشد تا كار آدم‌ها را تقليد كند. صبح كه مى‏شد ريش‌هاى خودش را با زحمت زیاد مى‏زد، مانند آدم‌ها لباس مى‏پوشید، كراوات مى‏زد و به اداره می‌رفت. به سختى تلاش مى‏كرد تا ياد بگيرد كه روى دو پا راه برود و… امّا بعد از مدتى درمى‏يابد كه اين كارها، كارهاى يك خرس نيست بلكه كارهاى يك آدم است و او تصمیم می‌گیرد به خرس‌بودن خودش برگردد. زمستان كه فرا رسید لباس‌هايش را در‏آورد و به كوهستان رفت و نزديك يك غار نشست، هرچه فكر كرد چگونه باید مانند یک خرس عمل کند! چيزى به نظرش نرسید، چون خرس بودن خودش را گم كرده بود و غفلت کرده بود خرس‌ها در زمستان به خواب مى‏روند. آنقدر بيرون غار ماند تا در زير برف مدفون شد و مُرد.

    اين داستان نكته‌ی بسيار خوبى دارد که چگونه گاهی فراموش می‌کنیم خودمان باشیم، آری همه‌ی ما مى‏خواهيم خودمان باشيم و به خودمان نزدیک شویم. اگر يك مرغابى، پلنگ شود، بدون آن که پلنگ شود از مرغابى بودن خود باز مانده است، همانطور كه اگر يك مرد بخواهد زن شود، بدون آن که زن شود، از مرد بودن خود باز می‌ماند و برعكس. اين داستان به ما تذكر مى‏دهد كه اگر از آدميت خودمان درآييم آنچه را كه بايد انجام دهيم از دست خواهيم داد و خودمان را به دست خودمان به بی‌هویتی می‌کشانیم. چون متوجه حقیقت خود نشده‌ایم، آيا آدم يعنى بدن؟ يا خانه؟ يا شغل؟ يا مدرك؟ مگر نه اين‌كه همه‌ی اين‌ها فرع وجود انسان است؟ پس چرا این فرعیات را خودمان تصور می‌کنیم؟ آیا تأثّرانگيز نخواهد بود كه ما اين چيزها را با حقیقت وجودمان يكى گرفته‏ايم و به جاى پرداختن به خود اصلى‏مان به خيالات واهى دل بسته‏ايم?

  47. 47
    ghanbar says:

    درود
    بسیار سال باید گذشت تا خدا را یافت بعد که یافت و شناخت دیگر نمی تواند رهایش کند اما کدام یک از ما این عمل را انجام داده ایم اگر به شناخت رسیده ایم کافی است برای دیگران نیز به یافته های ما اکتفا کنند .مگر به تفاوت های افراد اظهان ندارید یکی با گفتن لا اله الا الله به اون تصور درونی خودش و رضایت قلبی خود نائل می آید و آن دیگر از طریق تصور ظاهر بنا و تجملات ما برای شناخت خدا از تمام نشانه های وجودی خدا کمک می گیریم برای آشنائی با مفهوم سلول فرزندانمان را به پای ساختمان می کشانیم بعد با سئوالاتی و جواب از ایشان وجود خدا را در تصور فرزندمان به وجود می آوریم .خیال لازمه رسیدن به حقیقت است .همین خیال و تصورات است که به قول مجتبی ما کامپیوتری می سازیم که حتی قدرت پردازشش بیش از خود انسان است ! متن قشنگی غریب آشنا نوشتید هر تابلوئی مخاطبان خاص خود را دارد این صحیح نیست که بگوئیم تابلوی ما کامل است مجتبی هم گفت اشتباه از سوی ایشان بوده که اشاره داشته بعد هم معنی اشتباه این نبوده ونیست که نباید این را می نوشت بلکه جواب و دیدگاه ها متاثر از همین درج جملات است و خوب شد که نوشتند .متن قشنگی بود و تابلوئی زیبا برای دوست داران آ« .
    نخودی متن شما هم تابلوئی کامل برای مخاطبین خاص خودش است و شک و بحثی در آن نیست .اما در کامنت آخر اشاره به سفسطه و نداشتن علم آن نمودید و تقریبا با طرح این مسئله موضوع کمی بغرنج می شود اما بارها مطرح شده که نظر افراد باید محترم باشد و این هم نظر ایشان است .مگر می وشود خدا را یک عالم مجرد بشناسیم بعد او را با مادر مقایسه کنیم قطعا قیاس جالبی نیست خدا مجرد ،قادر ، توانا و و خالق هستی است به دلیل اینکه کسی هنوز بدون واسطه بشر را با خدا ارتباط نداده همه افراد به فراخور حالشان از طریق آن سخن گفته اند و ما شنوندگان نیز به قدرت تصور از آن بهره جسته ایم .اگر خدا را به خوبی بشناسیم قطعا و خودمان به وجود آ« پی ببریم قطعا خدائی را که به ما معرفی کرده اند را نمی پسندیم خدا فخدائی است که ما او را کامل شناختیم و به او اعتقاد پیدا کرده ایم در هر جائی هم ممکن است باشد حتی جائی که چشامان هم را به ما ندهد ..
    خلاصه همه دیدگاه ها راه خداشناسی است هر کس به طریقی همه خدا را می شناسند اما به اندازه توانشان و درکشان یکی روحانی یکی فلسفی یکی هم ساده و بی غل وغش خلاصه همه خدا دارند و یک خدای واحد را می پسندد اما خدائی که او را کشف کرده اند نه خدائی که کور کورانه یافته باشند .مقصود بدون اطلاع و تحقیق و بواسطه دیدگاه دیگران را می گویم .

  48. 48

    نخودی عزیز, احساسی که من به خدا دارم, حسی که من از خدا در جنبه های گوناگون زندگی خودم و موجودات دیگر پیدا کرده ام, اینها پدیده هایی نیست که بشود به زبانش آورد. حد اقل من یکی این ادعای گزاف را نمیکنم. یکی می گوید خدا از بشر میخواهد که مثلا سالی یک نفر را در قبیله قربانی کنید, قلبش را از سینه در بیاورید تا خداوند از شما راضی باشد. این آدم, از نظر من, مریض است. در ادامه, این خدا, همان خداییست که من با او قهرم. خدایی که نیست, ولی عده ای برای اجرای امیالشان می گویند که هست. شاید تصور شود که کشتن یک نفر در بین آدمیان, به ماقبل تاریخ باز میگردد, ولی همین بیست روز پیش, ویدیویی از یکی از فرماندهان سلفی منتشر شد که قلب یک سرباز سوریه ای را زنده زنده, از سینه اش بیرون کشید و خورد. تا جایی که سازمان ملل هم برای حفظ وجهه اش به این کار, یک اعتراض سوری کرد. این رسوم از کجا ریشه میگیرد؟ از نظر من, از همان خرافات و دست نوشته ها و کتاب ها و روایاتی که به اسم خدا مینویسند و به خورد عوام میدهند. در همان اسلامی که حد اقل اگر همه خوانندگان این پست قبولش نداشته باشند, ولی خود شما قبولش دارید آمده که اگر با مطالعه به این نتیجه رسیدی که دین اسلام حق است, وظیفه داری بپذیری و چنانچه نپذیری عقوبتش با خودت است ولی اگر با مطالعه درباره ادیان و حتی در مورد اسلام در هر موردی دست آخر آخر, قانع نشدی, میتوانی آن مسئله را قبولش نداشته باشی و نباید اول کار, هیچ چیزی را تعبدی بپذیری. کسی که مثلا مسیحی باشد, به کلیسا رفتن را یا دروغ نگفتن را غیر از این که با منطق پذیرفته و دوست میدارد, به صورت تعبدی هم میپذیرد, یعنی می گوید چون دینم گفته, می گویم چشم. شما هم که مسلمان هستید, صبحها دو رکعت نماز صبح می خوانید و نمیپرسید چرا سه رکعت نیست یا چرا یک رکعت نیست, شما می گویید دینم گفته دو رکعت, من هم دو رکعت می خوانم. یعنی شما تعبدی و از روی پایه هایی که در ذهنتان شکل گرفته, در مورد خیلی از مسائل فقط می گویید چشم, فقط و فقط به این دلیل که تعبدی میپذیرید. مثلا می گویید خدا بهتر میدانسته, یا مصلحتی پشت قضیه بوده. ولی اگر کسی در مورد اصل موضوع دید متفاوتی داشته باشد, آن وقت نباید و نمیشود انتظار داشت مثل من یا مثل شما فکر کند. متاسفم که برای روشن شدن موضوع, مجبور شدم و به حاشیه رفتم. خلاصه که آن خدا, خدای ساخته دست برخی که برای پیشبرد اهدافشان است, آن خدا خدای من نیست. من وقتی خدا را در دستهای کوچک و معصوم یک بچه, در داغی زیر بالهای یک کبوتر, در لذتی که از خیسی چمن میبرم حس میکنم, از نظر خودم, نیازی نمیبینم لقمه را دور سرم تاب بدهم و هزار هزار جلد کتاب بخوانم تا به خود شناسی و خدا شناسی برسم. به جای این کار, علوم کاربردی مطالعه میکنم و خدمتی به بشر میکنم که این کار, از نظر من, محلی و عملی جهت جلوه گر شدن هرچه بیشتر خداست. البته باید این را هم بگویم که در واقع همان داغی زیر بال کفتر ها و دیگر جلوه ها که بسیار هم کاربردی هستند, اینها هستند که در ادامه مرا به سمت علوم کاربردی میکشند و من شناختن و ارتباط با خدا را زیر سوال نبردم. یک نکته آخر هم آن که بله. من شخصا میتوانم شخصیت های مختلف که در وجود یک نفر مثلا در مادرم, پدرم, دوستم یا در هر کس ریشه کرده را در نظر بگیرم و بگویم که بله, من از شخصیت خشن و خوی وحشی ای که دوستم پس از خوردن شراب یا کشیدن شیشه پیدا میکند متنفرم ولی شخصیت مهربانش را که میآید برگه امتحانی را برایم میخواند, دوست دارم. چرا نشود؟ خوب هم میشود. البته این مورد که شما حرف من را با مثال مادر, مقایسه کردید به هم نمیخورد چون خدایی که من میشناسم, تک شخصیتیست و فقط مهربانی بلد است. آن خدای دیگر فقط یک اسم است که افراد پلید, پشت آن اسم, پنهان شده اند. متاسفم که فکر کردید سفسطه کردم, بیشتر از این هم بلد نبودم که بنویسم. خوش باشید.

  49. 49
    نخودي says:

    سلام چي بگم والا “به قول مسعود آقا”! مي دونيد منم اون خدايي رو كه شما دوست داريد دوست دارم ولي فكر كنم يه كم فقط يه كم متفاوت تر، الآن در مورد تحريف و انحراف و اين چيزها حرف نمي زنم كه خدا بسوزونه ريشه كفار رو كه اومدند “اسلام و شيعه” رو يه طوري نشون دادند كه بجاي جاذبه دافعه پيدا كرده.
    ديروزي داشتم راجع به اين پست با يكي از دوستام صحبت مي كردم خيلي بقول اون وريها :ملاست” گفت ايمان و عمل صالح دو تا بال براي انسان هستند كسايي مثل من نخودي رو مثال زد كه بيشتر زوم كرديم روي عمل صالح و يه بالي مي پريم ميگفت شماها خيلي خوبيد خدا هم خيلي هواتون رو داره ولي يه بالي پريدن خيلي سخته و آخرش اين پرنده به اونجايي كه حقشه جايگاهشه نميرسه.
    اما اونهايي كه فقط “ايمان” رو مد نظر قرار دادند اصلاً يه بالي هم نمي پرند چون ايمان خشك و خالي فايده نداره اصلاً ايمان نيست و متأسفانه اكثر ماهاي مسلمون نما و پر مدعا از اين دستيم كه فقط نماز مي خونيم و روزه ميگيريم و ذكر مي گيم و …. اما دريغ از گره اي كه وا كنيم و دستي كه بگيريم.
    بعدش هم منظورم از سفسته اين نبود كه شما قصد سفسته داريد منظورم سفسته به يه روش و معناي ديگه بود كه بخوام بازش كنم از حوصله شما كه هيچ انگشتام هم خارجه!
    در مورد تعبد و تعقل هم اول بايد تعقل كرد بعدش كه پذيرفتي قبول كردي بايد تعبد كني مثل اينه كه اول خودت تصميم ميگيري بري دانشگاه يا نه ولي وقتي وارد دانشگاه شدي موظفي قوانين و مقررات خاص داشگاه و دانشجويي رو رعايت كني.
    راستي در مورد مثال مادر هم شايد دقيق نبوده ولي بابا بريد به ماه نگاه كنيد چرا به نك انگشت من نگاه مي كنيد! اينم از الكن بودن زبون منه ديگه شرمنده.
    مرسي كه توي اين فشار امتحانات وقت ميذاريد و جداً مرسي اين رو جدي گفتم.
    راستي ميشه گاهي از اين بحث ها راه بندازيم تو محله؟

  50. 50
    رومینا says:

    سلام. خیلی با حال بود. مرسی.

  51. 51
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! چه پست باحالی،‏ من کلاس چهارم ابتدایی در مدرسه بینایی بودم که مشکلم را متوجه شدند و تازه فهمیدیم که از اول هم کم بینا بوده ام و کسی متوجه نبوده!‏

دیدگاهتان را بنویسید