کودک ماهیگیر بخش آخر

فردا صبح همان وقت سلطان محمود آمد به قصر ساحلی و ندیم خود را فرستاد که : «برو در فلان جای ساحل و به کودک سیاهی که در آنجا ماهی می گیرد بگو « شریک دیروزی منتظر است» و او را همراه خود بیاور.»

مأمور سلطان آمد و پیغام را گفت. کودک می ترسید ولی وقتی فهمید سلطان محمود بوده است با خود فکر کرد: « ما که چیزی نداریم کسی ازمان بگیرد، دیروز هم که شریک بدی نبود» و قبول کرد و تورش را جمع کرد و همراه ندیم سلطان به راه افتاد و آمد تا به قصر ساحلی سلطان رسیدند.

کودک خیال می کرد که امروز هم قرار است با هم ماهی بگیرند اما سلطان از آمدن کودک خوشحالی کرد و گفت : « مگر نیست که ما دیروز شریک  بودیم و امروز هم شریک هستیم؟ خوب ، امروز نمی خواهیم ماهی بگیریم، دیروز من با تو در ماهی گرفتن کمک کردم و امروز تو با من در کاری که من دارم کمک می کنی، عیبی که ندارد؟ »

کودک گفت : « عیبی ندارد، قرار گذاشته ایم که امروز هم شریک باشیم ولی دیروز بخت تو به کمک من آمد و می ترسم امروز بخت من بیاید و در کار شما اثر کند، آخرشانس من خوب نیست. »

سلطان گفت : « نه جانم ، شانس معنی ندارد ، اختلاف در کار و فکر مردم است . من هم اگر مثل تو با یک تور کوچک ماهی می گرفتم چیزی نمی شد ، تو هم اگر کار دیگری داشتی همان کار را می کردی ، نگاه کن ، اینها دوستان من هستند. مگر این یکی سیاه نیست ؟ این یکی را ببین ، این هم ده سال پیش یک اسیر جنگی بود، امروز امیر لشکر است، پدر من هم از اول غلام یکی از امیران بود، آدم توی هر راهی که می افتد در همان راه به قدر استعداد و فکر و زحمت خود پیشرفت می کند. در این دنیا همه ی کارها مثل هم است و هرکسی یک کاری دارد، به هر حال ما قرار گذاشته ایم و امروز هم شریک هستیم ولی کارهای واجب تر از ماهیگیری داریم. »

 کودک گفت : «حرف حسابی است، حالا من چکار  باید بکنم؟ »

 سلطان گفت : « هیچی ، باید اینجا در مجلس ما بنشینی و هر کاری که پیش آید با هم مشورت کنیم و دستور بدهیم . »

کودک گفت : « بسیا رخوب، امروز هیچ کاری بی اجازه ی من درست نمی شود، قول و قرار ما اینطور است» .

با این حرف حاضران خندیدند و یکی از نزدیکان به سلطان آهسته گفت : « ملاحظه می فرمایید، این کودک  ظرفیت اینقدر محبت را ندارد و موضوع را خیلی جدی گرفته است ، مبادا اسباب زحمت بشود » .

سلطان جواب داد : « اسباب زحمت نمی شود، من در قولی که داده ام از این جدی تر هستم.»

در آن روز هرکاری که در میان بود با کمک و مشورت کودک ماهیگیر حل و فصل کردند. کارهایی که پیش آمد زیاد بود. یکی از کارها این بود که سلطان می خواست مسجد بزرگی بسازد و زمین وسیعی خریداری شده بود ولی در گوشه یی از آن پیر زنی خانه داشت  و پیرزن حاضر نشده بود خانه اش را به هیچ قیمتی بفروشد و آن روز پیرزن  آمده بود و می خواستند در این باره تصمیم بگیرند. با کودک مشورت کردند که چه باید کرد؟

کودک گفت : « اگر مقصود ثواب کردن است که نمی شود پیرزن را مجبور کرد خانه اش را بفروشد. یا باید مسجد را در جای دیگر ساخت یا باید پیرزن را هم در آن مسجد شریک کرد و نام آن گوشه را مسجد پیرزن گذاشت، همانطور که ما شریک هستیم، مگر چه عیبی دارد ؟ »

سلطان گفت : « اگر پیرزن راضی باشد عیبی ندارد . » پیرزن گفت : « من هم از خدا همین آرزو را داشتم »  و کار به همین صورت تصویب شد و کودک خوشحال شد.

بعد خبر آوردند که امیر خراسان یاغی شده و لشکر جمع کرده و ادعای فرمانروایی دارد و می خواهد به غزنین حمله کند. سلطان گفت : « حالا بیا و این یکی را درستش کن .» از کودک پرسید « می گویی چه باید کرد؟ »

کودک گفت : « والله نمی دانم. شما کار خوبی دارید اما دردسرش هم زیاد است. به عقیده ی من اگر صلح کنیم بهتر باشد. »

سلطان گفت :  « خیلی مشکل است، مسأله به این سادگی نیست، صلح موقعی خوب است که طرف هم حرف حسابی داشته باشد و طمعش کم باشد، وقتی کسی می گوید همه اش مال من، نمی شود صلح کرد. ببینم ، اگر من دیروز می خواستم علاوه از سهم خودم دو تا ماهی بیشتر بردارم تو راضی می شدی ؟ »

کودک گفت : « بله »

سلطان گفت : « خوب ، اگر می خواستم تمام ماهیها را ببرم چطور؟ »

کودک گفت : « نه دیگر ، درست نمی شد».

سلطان گفت : « این هم همینطور است، وقتی حرف از زور و گردن کشی به میان می آید باید جلوش ایستاد.»

کودک گفت : «شما بهتر می دانید، ولی آیا نمی شود که خراسان را به او بدهیم و راحت باشیم همانطور که مثلاً ما ماهیها را تقسیم می کردیم و راحت بودیم.»

سلطان گفت : « این هم نمی شود، چون او امیر خراسان بود و این سهم او بود که از طرف ما در آنجا امیر باشد ولی او به سهم خود قانع نیست. او حالا که هنوز خراسان را ندارد می خواهد به غزنین حمله کند، وقتی خیالش از خراسان راحت باشد طمعش زیادتر هم می شود . تازه ، اگر ما خراسان را به او بدهیم فردا یکی دیگر هم بلخ را می خواهد، یکی دیگر هم عراق را ، یکی دیگر هم طبرستان را . بعد اگر ما همه جا کوتاه بیاییم اختیار کارها از دست می رود و آشوب می شود و مردم هم به زحمت می افتند. پس سلطان محمودچکاره است؟ »

کودک گفت : « یعنی که ما دونفر چکاره ایم؟»

حاضران خندیدند و گفتند : « می بینی که خودت هم که هنوز هیچ چیز نیستی ناراحت می شوی؟ »

کودک گفت : « نه ، واقعاً می بینم که موضوع خیلی بغرنج است! من عقلم نمی رسد، گویا بهتر است امیر خراسان را بگیریم دار بزنیم. »

 سلطان گفت :« نه ، زیاد هم تند نرو، چون کار به این سادگی نیست و او دست بسته در مجلس ما نیست. ببین عزیزم ، او یک نفر است که خراسان را می خواهد و چیزهای دیگر می خواهد ، اما اگر تنها بود به فکر حمله به غزنین نمی افتاد ، پس لشکری هم دارد که به او یاری می کنند و او مغرور شده . خوب ، ولی کسانی که به او یاری می کنند خراسان را نمی خواهند و شاید یک چیزی در این امیر دیده اند که با او همراهی می کنند. اول باید ببینیم او چه هنری دارد که می تواند آنها را با خودش همراه کند، آیا عدالت  است، آیا زبان خوش است ، آیا محبت است ، آیا عقل است، آیا حیله است یا چیز دیگر است؟ ما باید این را بشناسیم و اول این خاصیت را در خودمان زیادتر کنیم . بعد باید جلو او را بگیریم و اگر تسلیم  شد و توبه کرد او را ببخشیم و اگر جنگید بجنگیم تا او را بشکنیم. همه ی این کارها فکر می خواهد ، علم می خواهد ، اسباب می خواهد و همکار ی مردم را می خواهد . حالا از کجا شروع کنیم ؟ »

کودک گفت : « شما درست می گویید ، بخشش هم به جای خود مانند زور است، اما حساب این کارها خیلی مشکل است، مثل ماهیگیری آسان نیست. من در این کارها تجربه ندارم و اگر تنها بودم هیچ نمی دانستم  که چه باید کرد ، خوب است که شریک دارم . »

سلطان و وزیران خندیدند و امیران هم قبول کردند که کودک بسیار با هوش است و عدالت را دوست می دارد.

سلطان دستور لازم را داد و آن روز چندتا کار دیگر هم پیش آمد و تمام کارهای روز را به انجام  رساندند. غروب که شد کودک ماهیگیر گفت : « وقت من تمام شد، من هر روز تا غروب بیشتر کار نمی کنم و حالا مادرم و بچه ها منتظرم هستند.»

سلطان گفت : « بسیار خوب، حالا دیروز و امروز ما شریک بودیم ولی نتیجه ی کار خیلی با هم فرق داشت و امروز ما خیلی بیش از دیروز کار کرده ایم و تو می توانی هر قدر که دلت بخواهد از خزانه پول بگیری ، خیلی زیاد ، خیلی زیاد، چقدر  می خواهی ؟»

کودک گفت : « هیچی نمی خواهم ، قرار ما این بود که یک روز مال من یک روز مال شما و نتیجه ی کار امروز هرچه هست مال شماست. شما دیروز دوتا ماهی قبول نکردید، من هم هیچ  چیز قبول نمی کنم، اندازه به هم می خورد! »

سلطان محمود گفت : « نه ، اندازه به هم نمی خورد ، دیروز ما دو ساعت کار کردیم و امروز خیلی بیشتر ، برای اینکه اندازه به هم نخورد باید سهم بیشتر را قبول کنی هر چه که خودت می خواهی .»

کودک گفت : « حالا که اینطور است برای این اضافه کاری به اندازه ی یکی تور ماهی قبول می کنم و فرض می کنم دوباره ماهی گرفتیم. آن وقت فردا  هم بازی می کنم.»

همین کار را کردند و مقدار زیادی ماهی برایش حاضر کردند. آن وقت کودک گفت : « خوب ، از پس فردا دوباره روزکار است اگر بازهم شریک می شوید بیایید. »

سلطان گفت : « می بینی که چقدر کار داریم، من دلم پیش این کار ها است ، اگر می خواهی هر روز بیا همین جا با هم شریک باشیم. »

کودک گفت : « نه ، دل من هم پیش دریاست، من شراکت را برای کار دریا قبول داشتم ، شما هم که نمی توانید اینهمه  کار مردم را  زمین بگذارید ، پس تا اینجا حساب شراکت تصفیه است. »

سلطان گفت : « بسیار خوب ، اما هر وقت کاری داشتی ما اینجا هستیم. »

کودک گفت : « متشکرم، اگر هر روز تورم مثل دیروز پر از ماهی شود دیگر احتیاجی ندارم، از دیدار شما هم خوشحالم  ولی کارم را دوست دارم. کار من همان ماهیگیری است  و حالا به لطف شما می دانم که چگونه بیشتر ماهی بگیرم، باید به دریا بیشتر نزدیک شوم … »

کودک خداحافظی کرد و ماهیها را به خانه برد و خوشحال بود و سلطان محمود هم دستور  داد غیر مستقیم به خانواده ی کودک همراهی کنند تا بچه ها بزرگ شدند و به کودک ماهیگیر هم که از دریا دل بر نمی داشت یک قایق ماهیگیری هدیه دادند.

 

پایان

درباره آدمك

من يك آدمك عجيبم كه خيلي كار ها ازم بر مياد.
این نوشته در داستان و حکایت, کودکان و نونهالان ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 Responses to کودک ماهیگیر بخش آخر

  1. 1
  2. 2
    نخودي says:

    سلام مرسي زياد معتل نكرديد داستان جالبي بود.

  3. 3
    ghanbar says:

    درود
    آدمک داستان بسیار قشنگ و معرکه ای بود راستش اهداف کوتاه و بلند زیادی در این چند سطر نهفته است که من خوب می دانم که شما تمام حرف هایتان را در همین داستان به بچه های محله گفتید .بله می شود که شراکت کرد وسریک بود در گسترش کتب گویا می شود یک کم با درایت وهوشیاری و باهوشی به همه نابینایان خدمت کرد واز تبعات مستقیم وغیر مستقیم آن بهره برد .
    آدمک من متاسفم که لینک ها و پست های شما حذف شده یا حداقل امکان حذف آنبالا رفته .همه انسان ها اعمالشان دلیل می خواهد واگر دلیلی نیافتند و یا به آن فکر نکرده باشند و یا جوابی برایش نداشته باشند در واقع مصمم نباشند نتیجه همین می شود که شد یا خواهد شد اما شما فرد بزرگی هستید .
    راستش یادم از یک چیزی یک برنامه کودک آمد که یک مجرم را گرفته بودند یک پلیس دهکده داشت اما چون دوره زندانی اش طولانی شده بود همسر و فرزندانش هم در زندان بودند و زندگی می کردند با این تفاوت که همه آزاد بودند الا مجرم وپلیس بیچاره برای همه اینها غذا می پخت و الی آخر حال ما که در زندان وجودمان اسیریم چه فرقی می کند که در زندان دیگری هم باشیم و درخواست کامپیوتر و سایر امکانات را هم بنمائیم وقتی در زندان می شود از طریق تلفن کلاهبرداری کرد یا شرکت ثبت کرد و یا اینکه پول هنگفتی فراهم کرد وبه خارج گریخت دیگر جای چه نگرانی است .
    خوشحالم که در اعتقاد درونی و رسیدن به اهدافت مصمم هستی و لحظه ای هم از راه خودت منصرف وعقب نشینی نکردی ما در جامعه به افرادی مثل شما نیازمندیم اما افسوس که فرهنگ ما به جای جذب نابغه ها دفع می کندشان .شاید این حرف ها را نفهمی اما خوب می دانم که می فهمی یا به زودی بزرگ خواهی شد و بالاخره دیگران هم خواهند فهمید که فرد مصمم و بزرگی هستی شما .
    این داستان ها را هم دوست دارم عمو جان خیلی آموزنده هستند منتظر بعدی هایش هستم .موفق باشید

  4. 4
    آدمك says:

    سلام مسعود و نخودی آفرین که داستان منو نظر دادین.
    عمو قنبر من رفتم یه جای دیگه به اسم آدمک سه دات بلاگ فا دات کام جدا نوشتم که شاید اینی که میخونه درست واست بخونه حالا دیگه آقای خادمی را با پست هام اذیت نمیکنم و اینجا فقط پستهای پاستوریزه مینویسم آقای خادمی با این کارش نشون داد که بزرگتر ها خیلی ترسو هستند عمو جون خدافظ

دیدگاهتان را بنویسید