به خدا من توی شلوارم نشاشیدم!

بابا, خوب نمیبینه, کنترلش یه لحظه از دستش خارج شده شاشیده! طوری نیست که, عیبی نداره. اصلا این یه چیز طبیعیه!

نه. شایدم بچهش شاشیده بهش.

بچهش؟ من که ندیدم بچه داشته باشه!

چرا اونی که دستش توی دستش بود داشت راهنماییش میکرد.

اون که شلوارش خیس نیست.

آهان, راست میگی. اون نبوده. اصلا چرا خودم حواسم نبود؟ اون بچه که الان دیگه دستش توی دست یه مرد دیگست!

ول کن. بحث نداره که!

خوب ندیده, شاشیده!

چه ربطی داره؟ مگه هرکی نمیبینه حتما میشاشه؟ یه وقت بهش نگی ناراحت میشه ها!

نه بابا! حواسم هست. ولی جدی نابینایی ربطی به تکرر ادرار نداره؟

نه که نداره! اون بالا تنهست, این پایین تنه. اصلا جورش جور در نمیاد!

پس چرا شاشیده؟

حالا از کجا میدونی حتما شاشیده؟ شاید چیزی ریخته روی شلوارش. بذار ازش بپرسیم.

نه. زشت میشه. ولش کن. اصلا به ما چه. خوب اون ها هم واسه خودشون دنیایی دارند مخصوص به خودشون. بذار راحت باشه.

یعنی چی! شاشیدن یا ریختن یه مایع روی شلوار کسی چه ربطی به دنیای اون آدم داره؟ من نمیفهمم.

گفتم که, بیا بریم.

نه. من باید ازش بپرسم.

من که گرمم شده, تحمل ندارم. میخوام برم خونه یه چیزی بخورم. چهارم خرداده ولی مث تیرماه داغه لامسب! تو اگه دلت میخواد, بمون بپرس, خیالت راحت بشه که من راست میگم شاشیده.

آخه بگو از کجا میگی شاشیده, تا منم بیام باهم بریم.

خوب معلومه, چون اینهایی که ریخته, اولا پاشیده جلوی شلوارش, دوما زرد رنگه. لکه لکه شده از همین حالا, بوی بدی هم میده. بوی خالص آمونیاک, دقیقا همون بویی که بعضی از بچه های پیش دبستانی و اول دوم دبستانی میدند. بوی سادگی و بچگی و بیخیالی, بوی حواس پرتی و نادونی در تمیز نگه داشتن بدن. بوی یک مادری که به بهداشت بچه, اهمیت زیادی نمیده. بوی بچه ای که داره توی یه پرورشگاه بی کیفیت بزرگ میشه. بوی بچه های کوچولویی که از طرف مدرسه, یک اردوی چند روزه رفتند و دور از خونه و فامیلند. بوی معصومیت خاص, بوی پیرمردی که کنترل ادرارش دست خودش نیست. بوی دهن یک بیمار دیالیزی. بوی آمونیاک. بسه یا بازم بگم؟

نه. بسه. فهمیدم چی میگی. ولی…

ولی چی؟

ولی هیچی.

صبر کن. تو چرا به این زودی با حرفهای رفیقت قانع میشی! قضیه چیز دیگه ایه. من نه بچم, نه پیرمردم, نه دیالیزی. امروز بعد از امتحانم اومدم اینجا یه ساندویچ بخورم و برم بیرون که دیدم فروشنده, فقط دوق و نوشابه و لیمونات داره. با اینکه دلستر میخواستم ولی حال نداشتم برم مغازه اون طرفی یه ایستکی چیزی بخرم. فروشنده, یه ساندویچ بی کیفیت که خودش بهش میگفت چیز برگر, واسم آماده کرد و آورد گذاشت روی میز. گرمم شده بود و خسته بودم. کلی واسه تاکسی دروازه شیراز به زاینده رود توی آفتاب واستاده بودم. ساندویچ را گرفتم و به سان گرگی گرسنه, شروع کردم به بلعیدنش! تا لقمه آخر ساندویچم همه چی داشت خوب پیش میرفت. ولی, ولی نمیدونم چی شد که تشنهم شد. شاید چون گرمم شده بود, چون آفتاب امروز, داغ بود, زیادی داغ. از اون داغ ها که آب حمام باید باشه و گاهی وقت ها نیست. خلاصه یه دوق از فروشنده گرفتم که تشنگی داشت پدرم را درمیآورد. فروشنده دوق را واسه من تکون داد. دوق را از دستش گرفتم و با سرعت, مثل برق, شروع کردم به باز کردنش. در شرف باز کردنش بودم که احساس کردم بطری دوق, خیلی سفت تر از یه بطری معمولی به نظر میرسه. گفتم شاید خستهم, حسم اینطوریه. به هر حال, بطری, مثل لوله پولیکا های خشک و نامرغوبی بود که توی خرابه ها بیشتر عینش رو میشه پیدا کرد. همین که اومدم تصمیم بگیرم که در دوق را بیشتر بپیچم یا نه, دیدم که بطری شاشید روی شلوارم! بله. این کار, کار من نبود, تقصیر بطری هم نبود. فروشنده احمق حالا که دلش میخواد, اگر بطری را خونده بود که گاز داره, اگر بطری را تکون نداده بود, بطری شاشش نمیگرفت. حالا فهمیدید قضیه چیه؟ به جای اینکه بیایید یه کمکی به من بدید, یه دستمالی واسم جور کنید, نشستید جلسه گرفتید که من چرا به شلوارم شاشیدم و چرا با بیستو پنج سال سن, خودم را خیس کردم. درسته؟ خاک بر سرتون که یک وجب شعور توی اون وجودتون نیست. دستمو ول کن. خودم بلدم برم توی ایستگاه مینیبوس های زرین شهر. برو رد کارت.

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, طنز ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

18 Responses to به خدا من توی شلوارم نشاشیدم!

  1. 1
    توهم says:

    آخیش کلی خندیدم.
    من هم 1 بار تا حالا این بلا رو سرم آوردند. دلم می خواست پاشم و چنان از خجالت طرف در بیام که جگرم خنک بشه. بهش میگم خودم می تونم لازم نیست زحمت بکشید ولی با اسرار زیاد با لیوان چایی شیرین کاملا نیم تنه ی پایین من رو به گند کشید. من هم با بهترین کت و شلوارم توی شهر غریب چه میتونستم بکنم. طرفم هم از این پیره مرد های مثلا خیر سرش جا افتاده بود. چرا بعضی ها با این که نمیخواهی ولی اسرار دارند بهت کمک کنند ولی مثلا وقتی می خواهی از خیابون رد بشی هیچ کدومشون حاضر نیستند ترمز بزنند تا تو راحت رد بشی.

  2. 2
    حسین says:

    من نمی دونم چرا بعضی یا بیشتر کسایی که می بینن فکر می کنن که بیشتر از ما می فهمن شاید به خاطر همینکه می گن عقل مردم تو چشمشونه

  3. 3
    mohsen says:

    درود مجتبی جان بابا اینا دیگه عادی شده
    دیدی این زنایی که تو کوچه میشینن شب نشینی میکنن وقتی از جلوشون رد میشی هی آه میکشن هی میگن آخی بیچاره جوون به این خوشگلی نمیبینه بیچاره. اون یکی میگه بیچاره مادرش چی میکشه. یکی دیگه میگه خدا سر هیچ کافری نیاره مسلمون که صحله…
    بی خیال راست میگه وقتی میخوای از خیابون رد شی هیچ کس نیست کمک کنه ولی وقتی تو عالم خودت داری حال میکنی و آسه آسه واسه خودت میری صد نفر میان زوری میخوان کمک کنن هی بگو کمک نمیخوام کی گوش میده وقتی میخوای سوار تاکسی بشی هی میگن میخوای از خیابون رد شی؟ بذار کمک کنم حالا بیا بفهمون بابا میخوام سوار تاکسی شم
    کلا خیلی با حال بود مجتبی دمت گرم

    • 3.1

      محسن جان آره. دیدم زنهایی که میگی. نمیدونم آیا اگر خودمم بینا بودم و زن بودم و توی همین فرهنگ بزرگ شده بودم همین رفتار رو میکردم یا مثل حالام که کلا با هم شهری هام متفاوتم اون موقع هم متفاوت میبودم!
      البته این برخوردی که امروز با من شد توسط دو تا مرد خرس گنده بود.
      خوش باشی!

  4. 4
    سامان! says:

    سلام! ای بابا عجب آدمهایی پیدا میشن! ولی باحال بود
    دمت گرمه گرم! منم میرم رو پشتبوم و دنبال کفترهام میدوم همسایه ها میگن عجب کورییها! اگر چشاش میدید چیکار میکرد؟ تو خیابونم بعضیها میان بهم کمک بکنن ولی بدتر راه رو اشتباهی نشون میدن! یبار یارو مسیر رو بلد نبود و به جایی که اون اون منو رانمایی بکنه من اونو رانمایی کردم یارو تعجب کرده بود!‏

    • 4.1

      آره. سامان جان. اینها پیش میاد و طبیعیه. ما باید با برخورد خوبی که با مردم داریم, فرهنگ سازی کنیم. من اکثر مواقع, اشتباه مردم را در راهنمایی یک نابینا با زبونی نرم به اطلاعشون میرسونم و اونها هم انصافا استقبال میکنند. من نوشتم که هم خالی شم هم قبحش از بین بره.
      دمت گرررررم!

  5. 5
    هومن says:

    سلام والا من من این بلا سرم اومده و خیلی رک و بدون هیچ خجالتی گفتم فلانی میشه یه دستمال بدین این دوغش گازدار بود ریخت و اونا هم کمک کردن. رک بگم وقتی گفتم دخترای دانشگامون خیلی بهتر از پسراش محبت کردن. ما نباید ناراحت شیم که چرا نگفتیم دستمال بدین یا کمکی بکنید. بیشتر وقتها هم که احساس میکنم چیزیرو نمیتونم باز کنم یا دوغی گاز داره میگم اگه میشه خودتون باز کنید یا کلیتر بگم. حتی من سالاد هم میخوام بخورم سس رو میگم اگه امکانش هست میشه اینو بریزین واقعا من تا حالا شاید ترحم دیده باشم اما کم. سعی کردم که مثل خودشون باشم و با خودشون مثل خودشون رفتار کنم. بچه ها دلگیر نشین میدونم ماها خیلی حساستر از آدمای عادی باشیم اما کمتر از اونا نیستیم ناراحت نباشین عاشق همه ی شمام دوستدار تکتک همتون هومن. فعلا.

    • 5.1

      خوب. هومن عزیز و دوست گلم سلام.
      خیلی دلم واست تنگ شده.
      این مخابرات لعنتی هم که از اسفندماه تا به همین لحظه, بطور رسمی تمام سرویس های گپ و گفت اعم از متنی, صوتی, تصویری, نفتی, گازی, بنزینی, گزاییلی, بوقی و دوقی, تمام سرویسها را نکبت مال کرده خدا بگم هر طوری میدونه باهاشون تا کنه!
      در مورد بطری باید بگم اتفاقا من حساس نیستم و اون لحظه که داشتم قضیه را به اون دو نفر میگفتم کاملا ریلکس بودم. اتفاقا دستمال هم خواستم که هیش کس بهم نداد و بعد معلوم شد هیش کس که دستمال نداشت هوچ, توی ساندویچی هم نه دستمال بود نه شیر آب. یعنی طویله میرفتم و سفارش غذا میدادم, گاوها شاید بهتر هوام رو میداشتند!
      با نظرت در مورد عادی بودن کاملا موافقم و همین شده که نود و هشت درصد بیرون رفتن های من, یا تنهایی با خودمه یا با دوستهای بینام هستش.
      مشکلم این نبود که بطری اون کار زشت را به سرم آورد, به قول تو خوب طبیعی بوده واسه آدمهای چشمدار هم پیش میاد. مشکلم با نحوه برخورد اون ها با قضیه بود و ماجرا را در شکلی که دیدی عرضه کردم.
      مییییخوامت!

  6. 6
    aaaaaa says:

    سلام دو سه دقیقه پیش google talk وصل شد google talk آزاد گردید اّما به جای سوم خرداد پنجم آزاد شد اّما بگویم من در اصفهان را میگم

  7. 7
    javadJAVAD says:

    اِ چرا شاشیدی!!!!
    مجتبي ازتوکه بعیده!!!!
    تو این سن و سال شاش!!!!
    مواظب باش تکرار نشه بهت زن نمیدنا!!!!!!!

  8. 8
    شیوا شریف says:

    نظری ندارم چون با اینکه بینا هستم اما از این رفتارها اونقدر دیدم که برام عادی شده.
    تازه شما یه چیزایی را نمیبینید اونم خودش نعمتیه…

  9. 9
    شنل قرمزي says:

    سلام. فكر كنم اگه همه مون بشينيم يه جا از خاطرات اين شكلي مون واسه هم تعريف كنيم، همه از خنده روده بر بشيم بس كه خاطره ي مشترك و حرفاي خنده دار داشته باشيم واسه گفتن. ديدين بعضيا هم تا نابينا ميبينن يه صندلي مييارن ميذارن پشتش بعد مييان زير بغلش رو ميگيرن به زور ميخوان بشوننش اونجا. ههه. چشم چه ربطي به پا داره نميدونم. آخه آقا مجتبي خيلي چيزا ربطي به فرهنگ نداره كه، مربوط به عقل و شعور ميشه. هنوز وقتي هواپيما رد ميشه بعضيا سرشون رو ميگيرن بالا كه نگاه كنن چي رد شد؟ هواپيما بود؟ خسته شدم بس كه شبا بهم گفتن: آفتاب بدم خدمتتون؟ بابا توروخدا يه چيز جديد بگيد. خيلي تكراري شده؟ زين پس به جاي عبارت غريب و نا مأنوس آفتاب بدم خدمتتون ، يه چي ديگه بگيد.

  10. 10
    اصغر خیراندیش مقدم says:

    سلام به به یه مطلب قدیمی حالا همه بیان اینجا رو بخونند
    راستی مجتبي حالا واقعاً شاشیدن ربطی به نابینایی داره یا نه و اینکه هیچچی ولش کن …… خخخخخ

  11. 11
    morteza says:

    با سلام خدمت شما دوستان عزيز دمت گرم چه مطلب باحالي بود كلي خنديديم و حال كرديم اميدوارم شما هم دلت شاد باشه راستي يه برداشتي هم كه از اين ماجرا كردم اين بود كه زود قضاوت نكنيم راجع به ديگران چرا كه 99 درصد مشكلاتي كه پيش ميآد و زيربناي همه ي اين دل شكستنها و كيكنه ها و كدورتها و دوريها و … از همين زود قضاوت كردن نابجاست يكي از علت خوش گذشتن كودكي ما اين بود كه قضاوت نابجا خيلي انجام نميشد اين نظر شخصي منه بازم دمت گرم مرسي از اين پست قشنگت البته قديمي شده بود شايد كه احيا بشه دوباره بچه ها يه كم حال كنن با تشكر خدا نگهدار

  12. 12

دیدگاهتان را بنویسید