داستانی با دو نگارش متفاوت از صادق چوبک

سلام و عرض ادب به همه ی گوش کنیها دوستان و بچه محله های عزیز. امیدوارم حال همه ی شما خوب باشد. متأسفانه میدانید خیلی وقت بود که من نتوانسته بودم پستی برای محله بگذارم. اما در این مدت میدیدم که کارهای این محله ی با صفا در جریان است و با قدرت هم ادامه دارد. البته به خاطر زحمتها و کوششهای فراوان دوست مهربانم مجتبا و همینطور دوستان دیگر. به هر ترتیب من به خودم گفتم امروز بیایم و با یک هدیه ی کوچک در خدمتتان باشم. اما رهاورد امروز من یک داستان کوتاه با دو شیوه ی نگارش است به نام همراه. نویسنده این داستان روانشاد صادق چوبک است. او یکی ازبهترین نویسندگان معاصر و در شمار بزرگترین داستان نویسان تاریخ داستان نویسی مدرن ایران است.به هرحال امیدوارم که خوشتان بیایدوازآن لذت ببریدکه این بی نهایت باعث مسرت وشادمانی من خواهدشد.
همراه، شیوه ی اول:
دوگرگ، گرسنه و سرمازده، در گرگ ومیش از کوه سرازیر شدند و به دشت رسیدند. برف سنگین ستمگر دشت را پوشانده بود. غبار کولاک هوا را در هم میکوبید. پستی و بلندی زیر برف درغلتیده و له شده بود. گرسنه و فرسوده، آن دو گرگ در برف یله شده بودند و از زور گرسنگی پوزه در برف فرو میبردند و زبان را در برف میراندند و با آرواره های لرزان برف را میخاییدند.
جا پای گود و تاریک گله آهوان از پیش رفته، همچون سیاهدانه بر برف پاشیده بود و استخوانهای سر و پا و دنده ی کوچندگان فرومانده ی پیشین از زیر برف بیرون جسته.
آن دو نمیدانستند به کجا میروند. از توان تهی شده بودند.
تازیانه ی کولاک و سرما و گرسنگی آنها را پیش میراند. بوران نمیبرید. گرسنگی درونشان را خشکانده بود و سیلی کولاک آرواره هایشان را به لرز انداخته بود.به هم تنه میزدند و از هم باز میشدند و در چاله می افتادند و در موج برف و کولاک سرگردان بودند و بیابان به پایان نمیرسید.
رفتند و رفتند تا رسیدند به پای بید ریشه از زمین جسته. کنده سوخته ای در فغان خویش پنجه ی استخوانی به آسمان برافراشته. پای یکی در برف فرو شد و تن بر پاهای ناتوان لرزید و تاب خورد و سنگین و زنجیر شده بر جای واماند. همراه او، شتابان و آزمند پیشش ایستاد و جا پای استواری بر سنگی به زیر برف برای خود جست و یافت و چشم از همراه فرو مانده برنگرفت.
همراه وامانده ترسید و لرزید و چشمانش خفت و بیدار شد و تمام نیرویش در چشمان بیفروغش گرد آمد و دیده از همراه پر شره برنگرفت و یارای آن که گامی فراتر نهد نداشت. ناگهان نگاهش لرزید و از دید گریخت و زیر جوش نگاه همراه خویش درماند. پاهایش بر هم چین شد و افتاد.
وانکه بر پای بود پر شره و آزمند، بر چهری که زمانی نگاه در آن آشیان داشت خیره ماند. اکنون دیگر آن چشم و چهر بر زمین برف پوش خفته بود. و همره تشنه به خون، امیدوار زوزه ی گرسنه ی لرزانی از میان دندان بیرون داد.
وانکه بر پای نبود، کوشید تا کمر راست کند. موی بر تنش زیر آرد برف موج خوردو لرزید و در برف فروتر شد. دهانش باز ماند و نگاه در دیدگانش بمرد.
وانکه بر پای بود، دهان خشک بگشود و لثه ی نیلی بنمود و دندان های زنگ شره خورده به گلوی همره درمانده فرو برد و خون فسرده از درون رگهایش مکید و برف سفید پوک خشک، برف خونین پر شاداب گشت.
همراه، شیوه ی دیگر:
دوتا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ میآوردند با هم میخوردند و تو یک غار با هم زندگی میکردند. یک سال، زمستان بدی شد و به قدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند. چند روزی به انتظار بند آمدن برف تو غارشان ماندند و هر چه ته مانده ی لاشه ی شکارهای پیشین مانده بود خوردند که برف بند بیاید و پی شکار بروند. اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند. اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند. برف هم دست بردار نبود و کم کم داشت شب میشد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس.
یکی از آنها که دیگر نمیتوانست راه برود به دوستش گفت “چاره نداریم مگه اینکه بزنیم به ده.”
“بزنیم به ده که بریزند سرمون نفله مون کنند؟”
“بریم به اون آغل بزرگه که دومنه ی کوهه یه گوسفندی ورداریم درریم.”
معلوم میشه مخت عیب داره. کی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره. رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون. چنون دخلمونو بیارن که جدمون پیش چشممون بیاد.”
“تو اصلا ترسویی. شکم گشنه که نباید از این چیزا بترسه.”
“یادت رفته بابات چه جوری مرد؟ مثه دزد ناشی زد به کاهدون و تکه گنده هش شد گوشش.”
“بازم اسم بابامو اوردی؟ تو اصلا به مرده چکار داری؟ مگه من اسم بابای تو رو میارم که از بس خر بود یه آدمیزاد مفتگی دستآمیزش کرده بود برده بودش تو ده که مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بش داد تا آخرش مرد و کاه کردن تو پوستش و آبرو هرچی گرگ بود برد؟”
” بابای من خر نبود. از همه دوناتر بود. اگه آدمیزاد امروز هم به من اعتماد میکرد میرفتم باهاش زندگی میکردم. بده یه همچه حامی قلتشنی مثه آدمیزاد داشته باشیم؟. حالا تو میخوای بزنی به ده، برو تا سرتو ببرند ببرند تو ده کله گرگی بگیرند.”
“من دیگه دارم از حال میرم. دیگه نمیتونم پا از پا وردارم.”
” اه مثه اینکه راس راسکی داری نفله میشی پس با همین زور و قدرتت میخواستی بزنی به ده؟”
“آره، نمیخواستم به نامردی بمیرم. میخواستم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی کنم و طعمه ی خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم.” گرگ ناتوان این را گفت و حالش به هم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جایش تکان بخورد. دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور و ورش چرخید و پوزه اش را لای موهای پهلوش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت. رفیق زمینگیر از کار دوستش سخت تعجب کرد و جویده جویده از او پرسید:
“داری چکار میکنی؟ منو چرا گاز میگیری؟”
واقعا که عجب بی چشم و رویی هستی. پس دوستی برای کی خوبه؟. تو اگه نخوای یه فداکاری کوچک در راه دوست عزیز خودت بکنی پس برای چی خوبی؟”
“چه فداکاری ای؟”
“تو داری میمیری اقلا بذار من بخورمت که زنده بمونم.”
“منو بخوری؟”
“آره مگه تو چته؟”
“آخه ما سالهای سال با هم دوست جون جونی بودیم.”
“برای همینه که میگم باید فداکاری کنی.”
“آخه من و تو هر دومون گرگیم. مگه گرگ گرگو میخوره؟”
“چرا نخوره؟ اگرم تا حالا نمیخورده، من شروع میکنم تا بعدها بچه هامونم یاد بگیرند.”
“آخه گوشت من بوی نا میده.”
“خدا باباتو بیامرزه. من دارم از نا میمیرم تو میگی گوشتم بوی نا میده؟”
“حالا راس راسی میخوای منو بخوری؟”
“معلومه، چرا نخورم؟”
“پس یه خواهش ازت دارم.”
“چه خواهشی؟”
“بذار بمیرم، وقتی مردم هر کاری میخوای بکن.”
“واقعا که هرچی خوبی در حقت بکنند انگار نکردند. من دارم فداکاری میکنم و میخام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بهت نشون بدم. مگه نمیدونی اگه نخورمت لاشت میمونه رو زمین اون وقت لاشخورها میخورنت. گذشته از این وقتی که مردی دیگه گوشتت بو میگیره و ناخوشم میکنه.”
این را گفت و زنده زنده شکم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید.
نتیجه ی اخلاقی این حکایت به ما تعلیم میدهد که یا گیاهخوار باشیم یا هیچگاه گوشت مانده نخوریم.

ايمان

درباره ايمان

به نام خداوند جان و خرد. درود بر همه ی اهالی گوش کن. ایمان عمومی خوزانی هستم. متولد هفدهم بهمن 1373. از ماههای اول تولد، مشخص شد که نابینا هستم. اما انگار دست نیرومند سرنوشت آش کشک دیگری هم برایم پخته بود و از دوران نوجوانی نشانم داد که کمشنوا هم هستم. به چیزهای متنوعی علاقه دارم. اما بیش از همه، به تاریخ و کَند و کاو در گذشته ی بشر و کشف رازهای پنهانش. فعلا هم تا مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی درس خوانده ام. اگر کوچکترین خدمتی برای دوستان گرامی از من بر بیاید، با کمال میل انجام خواهم داد. شماره تماسم: 09358035510. عزیزان! فرصت زندگی بیش از یک بار برای ما نیست. بیاییم در این مهلت کوتاه، شاد باشیم و دیگران را هم شاد کنیم.
این نوشته در داستان و حکایت ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

11 Responses to داستانی با دو نگارش متفاوت از صادق چوبک

  1. 1
    نخودي says:

    سلام اين كامنت تنها و تنها جهت اول شدن هست هاهيهاهيهاهي اول شدم مرسي قاصدك خانم
    جواب ميشه 5

  2. 2
    نخودي says:

    عجب همراهي! خدا نصيب نكنه من هردو نگارش رو دوست داشتم اما اولي با ابهت تر بود انگاري قصاوتش هم كمتر به نظر ميرسيد، راستي هردو رو صادق چوبك نوشته بودند؟ من چندان با اين نويسنده عزيز آشنا نيستم.
    جواب ميشه 3

  3. 3
    قاصدک says:

    خوب. تبریک به مقامهای اول و دوم. خوشحالم که پسندیدید بچه ها.
    آره مجتبا و نخودی. من هم اولی را بیشتر دوست داشتم.
    و اگه استقبال بشه چیزهای بیشتر و بهتری از این نویسنده ی بزرگ به محله میارم.
    راستی نخودی یه سؤال کوچولو. چه طور فکر کردی که من خانمم؟.

  4. 4
    cheshmak says:

    خداییش هر دوتا باحال بود
    این پارس آوای احمق اولی را با کلی قلط می خواند. ولی خیلی باحال بود
    خدایا یک بار دیگر فقط یک بار دیگر مقام اولی. حالا اول نشد حد اقل دومی. حالا نشد سومی را به من باز گردان. آمین
    مرسی قاصدک خانم

  5. 5
    Poo yaa says:

    سلام قاسدک خیلی خوشم اومد اما من به غیر از نگارش به پیام داستان نگاه میکنم ولی نگارش اولی خوب بود ‏
    ممنونم ازت اگر دوست داری به بچه ها هویتتو بگو

  6. 6
    قاصدک says:

    به به سلام پویا جان!. دلم برایت خیلی تنگ شده بود. از خواندن نظرت شادمان شدم. هویت من که البته مشخص است. اما صبر داشته باش پسر. به زودی همه هویت مرا خواهند دانست.

  7. 7
    قاصدک says:

    چشمک جان سلام فکر میکردم بچه ها در خواندن متنها کمی مسأله داشته باشند. اما به هر حال خیلی ممنونم از نظر مثبتت.

  8. 8
    مرتضی معصومی says:

    سلام، بابا این چه جمله ای بود به کار بردی قاسدک، ای کاش یکی هم دلش برای من تنگ می شد،
    راستی خیلی آلی بود ممنونم

  9. 9
    قاصدک says:

    خواهش میکنم آقا مرتضا. تو که خیلی زود از پیش ما رفتی!.

  10. 10
    نخودي says:

    پس چرا آقاي قاصدك اسم دخترونه براي خودتون انتخاب كرديد!!!!!!
    مثل اين نسيم خان آقاي بلا! بابا اين همه اسم پسرونه قشنگ چرا كجتابي درست ميكنيد آخه شما ها! نگيد خودت هم درست كردي كه شطرنجي ميشم ها!.
    جواب هم ميشه 5

دیدگاهتان را بنویسید