به من نابینای بی پول کمک کنید!

آره, من مینویسم, من میگم, من هر وقت بی پول بشم از این کار ها می کنم و هیچ کسی هم از نظر من حق اعتراض نداره. من این حرف های صد تا یک قاز سرم نمی شود که شما آبرو دارید یا مثلا وجهه همه خراب می شود و من به تنهایی نماینده ی یک جامعه هستم! این ها همه شعر و قصه است, این ها برای توی کتاب ها خوب است, چون وقتی من حتی یک هزار تومانی که چه عرض کنم یک صد تومانی هم توی جیبم ندارم و وسط ترمینال زاینده رود گیر افتاده ام, باید بگویم و باید کمک بخواهم تا مگر کسی دلش بسوزد کمکم کند. چرا چهار شاخ شدی؟ خیال کردی من با شما شوخی دارم؟ یا مثلا زیادی از تابستان اینجا گرمم شده؟ یا فکر کردی مثلا ویتامین کولر بدنم زیادی رفته بالا؟ یا چی, با خودت گفتی فسفر مغزش زده زیر پنجاه, درست؟ ولی من کاملا جدی حرف می زنم. من وقتی می گویم به من نابینای بی پول کمک کنید به این علت نابیناییم را وسط می کشم که یک فرد بینا قادر است هر طور شده مشکلش را حل کند ولی من دیروز باید می رفتم توی آن شیرینی فروشی خوش بو و خوشگل و باید درخواست کمک هم می کردم چون راستیاتش راه دیگری نداشتم. اصلا بگذارید رهگذران و بینا ها هم این را بخوانند ببینیم آخرش کی به کجا می شود!

خوب, می گفتم به هر حال که من با شهامت ولی یک کمی هم با خجالت رفتم داخل مغازه و گفتم جناب سلام و خسته نباشید. شیرینی فروش هم با لحنی سرد و خشک و خسته, و خالی از قندی که معمولا توی شیرینی هاش می ریزد, جواب سلامم را داد انگاری که می خواست بگوید خوب سلام که سلام, حالا بعدش که چه! من که دیدم شکر در لبان این شیرینی فروش تلخ یافت همی نشود خودم را جمع و جور کردم و گفتم که من را با این شرایطم اینجا می بینی؟ من پول کم آورده ام و پول ندارم تا خانه بروم و همه اش نتیجه ی بی احتیاطی خودم است و گفتم که اگر چاره ای دیگر داشتم مزاحمت نمی شدم و در هر حال گفتم ده هزار تومان بده کار مرا راه بینداز. خانم خسته ای که بوی سبزی لباس هایش بی حالیش را داد می زد ناگهان وارد مغازه شد و یک پانصد تومانی به طرفم دراز کرد. همین طور که پانصدی را کف دستم جای می داد گفت: بفرمایید حاج آقا! این یکی برعکس شیرینی فروش, لحنش تلخ نبود ولی باز هم یک مزه بدی می داد. مزه گس. همان طعم کونه ی خیاری که صادق هدایت هنگام نوشاندن شراب به سایه اش و هنگام لب گرفتن از او تجربه کرده بود. به هر حال مزه ی گس دهان این خانم از بالا تنه اش به دست هاش, از آنجا به پولش و از پول به سر انگشتانم نفوذ کرد و یک جور هایی از این اسکناس گسی بدم آمد. به اندازهی ربع کیلو خرمالو گس بود. گفتم: خیر. این پول مال خودتان, من از شما کمک نمی خواهم. همین را گفتم و منتظر شدم تا جناب تلخکی مشتری گسش را راه بیندازد.

مغازه که خلوت شد گفتم: برای من کاری نمی کنی؟ گفت: گفتی چه قدر؟ گفتم ده تومان بیشتر نمی خواهم. بعد ناگهان بوی شیرینی بدتر از الکل, همه ی مشامم را سوزاند و برید و رفت پایین توی خونم. این شد که گفتم اصلا یک بسته سوهان هم می خواهم. گفت پول می خواهی یا سوهان؟ گفتم هم پول و هم سوهان. به خدا طنز نمی نویسم. این اتفاق ها هجده مرداد 92 خورشیدی برای مجتبی خادمی ورنامخواستی افتاده البته ادامه دارد ولی به زودی تمام می شود. خلاصه که سرتان را پر درد نکنم. شیرینی فروش یک سوهان ربع کیلویی داد دستم و گفت چون این سه هزار و پانصد می شود و چون تو ده هزار تومان می خواسته ای, من حالا شش هزار و پانصد به تو می دهم تا با این سوهان, ده تومان فیکس بشود. ناچار پذیرفتم و گفتم: مانعی ندارد, کرایه ماشینم جور می شود. یک پنج هزار تومانی به همراه یک هزار تومانی و یک عدد پانصدی جنگ زده را گرفتم چپاندم گوشه جیبم, کنار موبایل عرق کرده ام و کلی ذوق کردم. فقط قبل از اینکه از مغازه خارج بشوم با سامانه هفتصد و سی و سهه چک کردم ببینم طرف بیشتر از ده تومان از کارتم کم نکرده باشد!

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در خاطره ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

27 Responses to به من نابینای بی پول کمک کنید!

  1. 1
    سامان! says:

    عجببببببببببببببببببببببببب! ههه! نگاه فقط منو نگاه بازم که اول شدم! خداییش ته پست رو که خوندم ی جوری شدم!‏

  2. 2
    امیر رضا رمضانی says:

    حالا من کنجکاو شدم:
    ببینم بیشتر که کم نکرد؟
    و اینکه چرا اون خانوم میخواست بهت کمک کنه؟
    بعدش چی شدش که اون جور راجع به اون خانوم صحبت کردی؟
    یه چیز دیگه:
    چی شد که اصلا گفتی شیرینی مثل الکل کل مشاممو سوزوند!

  3. 3
    نخودي says:

    شش بار نوشتم پاكيدم آخه چقدر نظر گذاشتن اينجا سخته ! يعني نوشتن اوني كه تو ذهنمه سخته! اولش حس ريز ريز كردن داشته باشي بعدش يه ديگ آب يخ بريزند روي سرت!!!!!.

  4. 4
    morteza masoomi says:

    سلام، مجتبی چه کار کردی پسر، بابا هر کس اولش رو بخونه میگه اینها دیگه چه جور آدم هایی هستند، راستش من که خواب بودم، یکی از دوستانم که بیناه هم هستش چند وقت پیش بعد از این که از محله براش توضیح دادم آدرس رو از من خواست، حالا صبح زنگ زده میگه برو محلتون رو تماشا کن، من هم با تعجب اومدم تو محله بابا اگه یکی رد شه نمیگه که مجتبی خواسته سر به سر محله ای ها بزاره میگه….،!!!. باور کن من هم اولش که خواندم خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم مجتبی و این کارها بعدش فهمیدم رفته بودیم سر کار البته ببخشید مجتبی جان که این جوری نوشتم باور کن منظوری ندارم فقط خیلی جا خوردم همین

  5. 5
    زهره says:

    من زیاد جا نخوردم چون با شناختی که ازت داشتم مطمئن بودم این کارو انجام نمیدی میدونستم سر کاریه تا آخر خوندم ببینم چه شکلی تمومش کردی و اینکه من خودم هرموقع کسی نباشه باهام بیاد عابر و پول احتیاج داشته باشم همین کارو انجام میدم
    حالا واقعً اون خانمه بهت کمک کرد؟ مگه قبل از اینکه اون بیاد داخل با فروشنده حرف نزدی و مگه دقیقً توضیح نداده بودی که چطوری میخوای پول بگیری؟

  6. 6
    محمدرضا قنبری says:

    خدا بگم چیکارت نکنه مجتبی! حالا که گفتی یادم به یه روزی افتاد که منم پول نداشتم رفتم یه فست فودی ناهار بخورم، اول که رفتم تو ازش پرسیدم کارت خوان داری گفت نه. باورم نمی شد اما گفت حالا بیا میدیم این سبزی فروشیه کارت بکشه برات. یعنی فست فودی نداشت و سبزی فروش. خلاصه بعد کارتم دادم طرف رفته تو مغازش اومده میگه بیا اینم رسیدش رفتی خونتون نشون بده که مطمئن بشی!!! خندم گرفت. با خودم گفتم بنده خدا من هنوز نیومده بودی چک کردم.

  7. 7
    ghanbar says:

    درود
    مجتبی جان راستش من وقتی خواندم اول این نوشته را منتظر بودم شماره حساب بدی ولی به آخرش رسیدم اثری از شماره ندیدم و یک چیز دیگه فکر کردم چظور مجتبی با اون همه اشتراک که فروخته باز هم نیاز پیدا کرده هوم
    این به اون در مجتبی بای

  8. 8
    امیر رضا رمضانی says:

    مجتبی منم یاد وقتی افتادم که داشتم از مترو میرفتم بیرون یه هاج آقا دستمو گرفت یه چیز حدود 35 6 سالش بود اومدم بیرون میخواستم سوار ساکسی بشم سپیچ کرده بودش بهت پول بدم منم احسابم داشت خورد میشد گفتم بابا بیخیال من خودم پول دارم برم ولی هیچی جیبم نبود اون بنده خدام همچین ناراحت شدش!
    نمیدونم جیبمو چک کرده بودش فکر کنم.
    بعدش اومدم خونه داشتم میخندیدم که مردم چه جوری میخوان بهمون کمک کنن.
    یه بار دیگم تو مترو یارو گیر دادش بیا کارتتو شارژ کنم!
    ای کاش میگفتم بیا بگیر شارژش کن!

    • 8.1

      کمک گرفتن از مردم خوبه در صورتی که دیگه از پانصد هزار تومان کم تر نباشه چون اگه پول کم بگیریم شخصیتمون مییاد پایین! هههه! 🙂

      • 8.1.1
        morteza masoomi says:

        مجتبی جان با نظرت کاملا موافقم، دمت گرم، تو مثل خودمی داداش یادمه، یک روز تو آموزش و پرورش همدان داشتم دنبال اتاق مورد نظرم می گشتم، که یه هو یه آقایی سر رسید و با صدای خیلی خیلی آروم گفت بیا سید اگه بری تو بیرونت می کنند، گفتم چرا گفت امروز اعصاب همه قاتیه به این هم فکر نمیکنند که باید به تو کمک کنند، پس برخوردشون باهات بده شک نکن، بیا حالا این رو بگیر تا بعد خدا بزرگ، و یک بیست و پنج تومانی را که گذاشت تو دستم باور کنید یه جوری شدم که بی اختیار سکه از دستم افتاد، یارو گفت نیازمند ها هم نیاز مند های قِدیم، و من هم خندم گرفته بود گفتم آقای محترم، من ماهی چهار صد پان صد هزار حقوق می گیرم، یارو برگشته میگه من که نگفتم نمیگیری. البته بچه ها چهار صد پان صد هزار ریال اون هم از بابام راستی مجتبی جان تا یادم نرفته بگم من رمز را فراموش کردم هر چه هم در خواست رمز میدهم لینکش به ایمیلم نمیاد میشه یه بار دیگه ثبت نام کنم

  9. 9
    امیر رضا رمضانی says:

    مجتبی بابا تو که داری برا خودت بیل گیتس میشیا!
    با این کارایی که میکنی اون وقت میشی پولدار ترین آدم
    اون لینک واریزو که گزاشتی اون بالا از اون شیرینی فروشی که کمک میخوای 10 20 جای دیگه که شماره حساب میدی حسابو که هر 10 ثانیه یه بار چک میکنی که مبادا یه یه ریالی ازش کم بشه
    بیا یه شرکت راه بنداز ما بیایم برنامه بنویسیم شما مدیریت کن بشیم یه مایکروسافت دیگه
    چه طوره؟

  10. 10
    javanmardeh daana says:

    هاهاها جالب بود مثل بعضی از این داستانهای رادیو پیام بود.

  11. 11
    امیر رضا رمضانی says:

    ولی مجتبی من برنامه نویس خوبیما!
    بیا واقعا شرکت گوش کنو راهش بنداز با هم بشینیم یه سیستم عامل بنویسیم!
    اون وقت یه کارگاهی هم میشه برا محله
    میشی بیل گیتس
    منم یکی از دوستات
    اون وقت با 129000 تا کارمند یه چیز گنده تر از مایکروسافت میشه
    بیا راهش بنداز منم باهاتم!
    کم کم سرمایش رو هم داری به دست میاری
    دو بار دیگه بری شیرینی فروشی بگی آقا کمک کن دیگه همه چی درست میشه

  12. 12
    ساجده says:

    سلاااام وااااای عجب روزی داشتی اون روز .
    منم مثل زهره جون میدونستم که آخرش این جوری تمام نمیشه چون با شناخت کمی که از مجتبی دارم میدونم این کار ها به پرستیظاش نمیخوره .
    به نظر من که ما باید در عین این که جیبمون خالی هست ولی لارج و با کلاس باشیم و اگه خواستیم از کسی هم کمک پولی بگیریم حتما یه هتل 5 ستاره یا یه جای با کلاستر باشه نه شیرینی فروشی 🙂 موفق باشی و از صمیم دلم دعا میکنم که روز به روز پول دارتر شی مجتبی جان به خدا جدی و بی هیچ تعنه ای میگم …

  13. 13
    mohsen says:

    درود مجتبی همیشه خوب داستان مینوشتی ولی این دفه نمیدونم چی شده از اولش تابلو بود
    راستی به نظرم بهتره تو که اینهمه چیز میز بلدی بری روش کار با عابر بانک رو یاد بگیری تا این طور مواقع گیر نکنی زیاد سخت نیست
    چاکریم

  14. 14
    Tavahom says:

    سلام. بابا ای ولا خیلی باحال بود. خیلی بدشانسم که همون روز که این پست رو گذاشته بودی نخوندم. می دونی آخه دست رسی من به اینترنت همیشه با مشکل مواجه بوده واسه همین هم بعضی اوقات میام تو محله ولی یه دفعه ای هم غیبم می زنه. باز هم می گم خیلی باحال بود.

دیدگاهتان را بنویسید