از فرودگاه تهران تا شیراز

به نام خدا
روایت 48
از فرودگاه تهران تا شیراز

قبلاً گفتم که وقتی خانواده ام به سفر می روند من در خانه می مانم. ولی این بار لازم بود در شیراز حضور یابم. به آنها گفتم که شما بروید و من خودم می آیم. ابتدا برایشان تعجب آور بود که چطور می خواهم تنهایی از تهران به شیراز بروم ولی چون قبلاً تواناییم به آنها ثابت شده بود، مخالفت نکردند. بلیط رفت و برگشت را از هواپیمایی ایران ایر گرفتیم و آنها رفتند. اکنون خاطره ی سفر از تهران تا شیراز را می نویسم.

در روز پرواز، قبل از این که به سمت فرودگاه راه بیفتم، به ایران ایر زنگ زدم تا مطمئن شوم تاخیر ندارد، چون اکثر پروازهایش تاخیر دارند و گاهی ساعت ها در فرودگاه معطل می شویم. بعد که گفتند تاخیری در کار نیست به تاکسی سرویس محل زنگ زدم. از بس با آنها تماس می گیرم با تلفنچی و راننده ها دوست شده ام. گفتم آقا رضا یک نفر می خواهم که با من به فرودگاه مهرآباد بیاید. گفت: چشم!الآن یک پسر خوب را می فرستم. منظورش از پسر خوب، یک راننده ی جوان و باحوصله است چون به او اینطور سفارش کرده ام.

راننده آمد و به فرودگاه رفتیم. از او خواستم که مرا به بخش خدمات ویژه برساند. همین کار را انجام داد. کمی این طرف و آن طرف گشت و بالاخره مرا به دست مامور خدمات ویژه سپرد و رفت. آن مامور جوان گفت: حاجی بیا برویم! گفتم: به من بگو جواد.  از لحن صمیمانه ام خوشش آمد. گفت: جواد جان بازوی مرا بگیر. در حالی که با هم صحبت می کردیم و درباره کسب و کارم می پرسید، به جایگاه مخصوصی رسیدیم. بایست آنجا می نشستم تا منتظر آمدن خودروی خدمات ویژه بمانیم. از صداهای اطرافم و صحبت هایی که رد و بدل می شد دانستم که سمت راستم یک خانم و آقای شیک پوش نشسته اند که خانم، روی صندلی چرخدار است. مامورین فرودگاه از آن خانم پرسیدند مشکل شما چیست؟ شوهرش گفت: میخچه! خانم گفت: ای کاش میخچه بود، مشکلم خار پاشنه است.

آن طرف هم یک روحانی روی صندلی چرخدار بود. آقای کنار دستم که بعداً فهمیدم فامیلش مرادی است گفتگویی را با من شروع کرد که خلاصه اش در زیر می آید.
مرادی:
آقا ببخشید، فضولی نیست اگر یک سوال بپرسم؟
جواد:
بفرمایید! به هیچ وجه ایرادی ندارد.
مرادی:
چرا شما سگ راهنما ندارید؟
جواد با لبخند:
سگ راهنما خوب است ولی هنوز از لحاظ فرهنگی برای ما جا نیفتاده و هیچ کس استفاده نمی کند.
مرادی:
مشتریان ما گهگاه با سگ راهنما می آیند و خیلی به آنها کمک می کند.
جواد:
منظورتان از مشتریان چیست؟ شغل شما چیست؟
مرادی:
من در شهر تمپا Tampa در ایالت فلوریدای آمریکا رستوران دارم. بار اول که یک نابینا با سگ آمد جلویش را گرفتم و گفتم طبق قانون بهداشت، سگ ها حق ورود ندارند ولی او یادآوری نمود که نابینایان از این قانون مستثنی هستند. از آن به بعد نابینایان را با سگشان راه می دهیم. خیلی راحت می آیند. خودشان می نشینند و سگشان هم می نشیند. غذایشان را می خورند و می روند. بعضی از آنها هم با عصای مخصوصی می آیند. عصا را به طرف هر مانعی که می گیرند بوق می زند. به این صورت مسیرشان را راحت پیدا می کنند.
جواد:
شنیده ام که این سگ ها خیلی کمک می کنند ولی هرگز از نزدیک ندیده ام. دقیقاً نمی دانم چه کارهایی انجام می دهند. ما تنها چیزی که از سگ می دانیم این می باشد که نجس است.
مرادی:
شاید همانطور که گفتی، علت اصلی قضیه، مسائل فرهنگی باشد. این سگ ها خیلی باهوشند. تحت تعلیم و تربیت زیادی قرار می گیرند. بعد هم مدتی با صاحبشان در مراکز مخصوصی آموزش می بینند.
جواد:
در واقع سگ های تحصیلکرده به حساب می آیند.
مرادی:
در خیلی کارها کمک می کنند. مثلاً اگر آنها را برای خرید بفرستی، کالاهای لازم را از فروشگاه می گیرند و داخل سبد برایت می آورند. یا فرضاً تو را به ایستگاه مترو می رسانند و خودشان بر می گردند. از نظر امنیتی هم احساس آرامش به برخی افراد می دهند. مثلاً یک خانم که در خانه اش تنها زندگی می کند اگر کسی به خانه ی او نزدیک شود فوراً سگش پارس می نماید.
جواد:
تصورش برایم خیلی سخت است که چطور در خانه سگ نگه می دارند. مگر اینها در خانه شان فرش ندارند؟
مرادی:
البته خانه هایشان به اندازه خانه های مامفروش نیست ولی فرش هم دارند. سگ ها هیچ وقت روی فرش خرابکاری نمی کنند. یاد می گیرند که هر وقت کاری دارند یا به جای مخصوص بروند یا صاحبشان را خبر نمایند. گربه ها اینطور نیستند و اینقدر تربیت نمی شوند.
جواد:
از این عصاها که بوق می زند یک نمونه اش را در یکی از دانشگاه های ایران ساخته اند ولی فقط همان یکی است و به تولید انبوه نرسیده که بتوان خریداری نمود. من نمی دانم چیزی که ساخته شود ولی استفاده نشود به چه درد می خورد.
مرادی:
اگر خواستی من به تو کمک می کنم که از آن طرف، تهیه نمایی. آنجا به این دلیل که بعد از جنگ جهانی دوم، تعداد خیلی زیادی معلول داشتند، به معلولین اهمیت می دهند و امکانات فراوانی  برایشان فراهم می کنند. مثلاً تمام اماکن عمومی  را مناسب سازی نموده اند.
جواد:
اگر آنها جنگ جهانی داشتند، ما نیز ازدواج فامیلی داریم. خوشبختانه از لحاظ تعداد معلول، ما چیزی از آنها کم نداریم.
مرادی:
بله، متاسفانه!
جواد:
ولی اینجا امکانات خاصی برایشان فراهم نمی شود.راستی آیا شما هم شیرازی هستید؟
مرادی:
بله، 14 سال است که به ایران نیامده ام. حالا چند هفته ای در ایران خواهیم بود. 10 روز در تهران بودیم.   حالا به شیراز می رویم. خانه پدریمان در بلوار ابیوردی است. آیا آنجا را می شناسی؟
جواد:
بله، در حاشیه بلوار چمران قرار دارد. خانه دوستم آنجا بود و گاهی درب خانه شان می رفتم.
مرادی:
چنانچه دوست داری، شماره تماست را به من بده تا اگر اطلاعاتی از آن طرف به دست آوردم به شما خبر دهم.
جواد:
خیلی خوب است. این کارت من است.
مرادی پس از نگاه به کارت:
آیا شما مترجم هستید؟
جواد:
بله!
خانم:
ببخشید! آیا شما تا به حال به برج میلاد رفته اید؟
جواد:
نه، نرفته ام ولی پدرم رفته!
خانم:
آیا ورود به آنجا مستلزم پرداخت ورودی است؟ مبلغش چقدر است؟
جواد:
بله، ورودی دارد. تابستان پارسال 25 یا 30 هزار تومان بود.
خانم:
نفری؟
جواد با لبخند:
نخیر، پس کیلویی!
مرادی:
حالا فوقش شده باشد نفری 50 تومان! دو نفر هستیم و بیش از صد تومان نمی شود. وقتی به تهران برگشتیم می رویم می بینیم.
جواد:
آمریکایی ها از کدام غذاهای ایرانی خوششان می آید؟
مرادی پس از کمی فکر کردن:
جوجه کباب، شیشلیک و خورشت بادمجان!
جواد:
مگر خودشان خورشت بادمجان ندارند؟
مرادی:
نه به این صورت!
جواد:
آیا نکته خاصی در فرهنگ آنها هست که توجه شما را جلب کرده باشد؟
مرادی:
خیلی قانونمدار هستند. به قانون احترام زیادی می گذارند. دینشان هم فقط در خانه و در کلیسا است. بیرون از خانه همگی فقط شهروند به حساب می آیند و حقوق مساوی دارند. هیچ کس از دیگری نمی پرسد که دین تو چیست. ضمناً اصلاً سیاسی نیستند. کاری با سیاست ندارند.
جواد:
یا شاید بتوان گفت سیاست کاری با زندگی آنها ندارد!
مرادی به فکر می رود.
جواد:
منظورم این است که وقتی شما مثلاً به این فرودگاه می آیید، اگر بدانید که کارهایتان به خوبی انجام می گیرد برایتان مهم نیست که اسم رئیس فرودگاه چیست، ولی اگر بدانید بعضی روسای فرودگاه کار مردم را راه می اندازند و بعضی ها راه نمی اندازند برایتان مهم می شود که اسم او را بدانید و خلقیاتش را بشناسید.
مرادی:
بله، آنها سیستم دارند.
جواد:
آیا نکته منفی خاصی هم در فرهنگشان توجهتان را جلب کرده؟
مرادی کمی فکر می کند:
فقط شیعه نیستند.

در همین حین، خودروی خدمات ویژه آمد و ما سوار شدیم. آن خانم پرسید:
آقا چرا این خودرو اینقدر گرم است؟
آقا:
کولرش خراب است.
جواد:
در زمستان ها هم بخاری ندارد.
آقا به شوخی:
بله، این خودروها کلاً خیلی پیشرفته اند. اینها دو زمانه هستند. تابستان ها گرم می شوند و زمستان ها سرد!
خانم:
ولی خودروی خدمات ویژه باید همه چیزش سالم باشد.
آقا:
اینها به خاطر تحریم است. همین مرگ بر آمریکاهایی که شما می گویید، تاثیرش اینجا پیدا می شود.

بعد به هواپیما رسیدیم و سوار شدیم. در هواپیما کنار دست آقایی نشسته بودم که مهندس نفت و کارشناس وزارت نفت بود. به او گفتم: به نظر شما وزیر جدیدتان آقای زنگنه چطور است؟ پاسخ داد: من 21 سال در وزارت نفت کار کرده ام. یادم هست که او وزیر خوبی بود. مقتدر عمل می کرد.

بعد طبق معمول همیشه، آبنبات آوردند و تعارف نمودند. برداشتیم. به آن آقا گفتم: آیا می دانید چرا آبنبات تعارف می کنند؟ گفت: نه، تا حالا به این موضوع فکر نکرده ام. شاید برای این باشد که قندمان نیفتد. جواد: نخیر، اگر به خاطر   قند بود می توانستند شکلات هم تعارف کنند ولی همیشه آبنبات می دهند. علتش این است که موقع بلند شدن هواپیما از زمین، گوش انسان می گیرد ولی اگر آب دهانش را قورت بدهد گوشش باز می شود. آقا: جالب است. نمی دانستم.

موقع بلند شدن هواپیما از زمین به قدری می لرزید و صدا می داد که آدم احساس می کرد داخل قلک نشسته و عنقریب است که یا سر هواپیما کنده شود یا بالش بیفتد ولی خوشبختانه اینطور نشد. من خود را چندان نگران اینطور چیزها نمی کنم چون می دانم که اولاً هواپیما یکی از ایمن ترین وسایل سفر است و ثانیاً اگر سقوط کند تکلیفمان کاملاً روشن است.
وقتی به فرودگاه شهید دستغیب شیراز رسیدیم موبایلم را روشن کردم و دیدم که تماس از دست رفته داشته ام. تماس گرفتم و آقای اسلامی شرار بود. ایشان را بسیاری از شما می شناسید. کمی احوالپرسی و درباره بعضی موضوعات از جمله ایران سپید صحبت نمودیم. بعد دوباره سوار خودروی خدمات ویژه شدیم. در آن خودرو، روی صندلی نشسته بودم که یک آقا آمد و شروع کرد به زبان انگلیسی با من حرف زدن. نمی فهمیدم که او کجایی است. لهجه ی ضعیفی داشت و  می دانستم که قطعاً آقای مرادی به وی گفته که من مترجم هستم. صحبت هایی که رد و بدل شد به شرح زیر بود:
آقا:
ببخشید، آیا می توانم بدانم مشکل چشم شما چیست؟
جواد:
بله، حتماً! به این مشکل آرپی می گویند یعنی
Retinitis Pigmentosa
آقا:
بله، می دانم. همان رتینا اتچمنت
Retina Attachment
است چرا عمل نمی کنید؟
جواد:
چون عمل ندارد.
آقا:
چرا، دارد! من خودم در اتاق عمل یک نفر بودم که مشکل رتینا اتچمنت داشت و چشمش را عمل نمودند.
جواد:
اولاً این مشکل رتینا اتچمنت نیست بلکه رتینا دیتچمنت
Retina Detachment
است. ثانیاً رتینا دیتچمنت عمل دارد. آن هم نه عمل برای درمان بلکه عمل برای جلوگیری از پیشرفت بیماری! ولی رتینیتیس پیگمنتوزا یا
Macular degeneration
هیچ عملی ندارد.
آقا:
که اینطور! نمی دانستم.
جواد:
راستی شما کجایی هستید؟
آقا:
من اهل همینجا هستم. ایرانی هستم.

می خواستم از او بپرسم  پس چرا داری انگلیسی حرف می زنی. ناگهان در حالی که شخصی می خواست از پله خودرو پایین بیاید این آقا با لهجه غلیظ شیرازی داد زد: مواظب باش کاکو!  فهمیدم که او همشهری خودمان است و فقط می خواسته زبان خودش را امتحان کند. بعد مرا به درب خروج رساندند و خانواده ام در فرودگاه منتظرم بودند. موقعی که داشتیم از آنجا خارج می شدیم، دیدم که همان آقای مهندس نفت دارد صندلی چرخدار آن روحانی را به تاکسی می رساند. وقتی به تاکسی رسیدند، موقعی که روحانی داشت سوار می شد، آقای مهندس، کرایه را حساب کرد. روحانی گفت: ببخشید، لطفاً پول خود را پس بگیرید. مهندس گفت: قابلی ندارد. روحانی برگشت  و گفت: اگر اینطور باشد اصلاً سوار نمی شوم. مهندس که فهمید کار اشتباهی کرده، پولش را پس گرفت و گفت: ببخشید، اصلاً قصد دلسوزی نداشتم. فقط می خواستم باب دوستی را باز کنم. روحانی گفت: حتماً همینطور است. بعد سوار شد. من دلم می خواست جلو بروم و به مهندس بگویم: دوست عزیز! قبل از کمک به
هر شخصی بهتر است از او اجازه بگیرید. ولی چیزی نگفتم و رفتم.

(پایان)

Javad Hoseini
انجمن پژوهشی آسیب های بینایی (راوی)
Research Association for Visual Impairments
www.IranRAVI.com

 

درباره جواد حسینی

من جواد حسینی متولد 14 آذر 1361 در شیراز و فارغ التحصیل رشته مهندسی آب دانشگاه آزاد شیراز هستم. به دلیل فامیل بودن والدینم از 20 سالگی بر اثر RP به تدریج نابینا شدم و به شهر شب های روشن پیوستم تا دوستان خوبی مثل شما پیدا کنم. چند سالی کارهای پژوهشی برای موسسات دانشگاهی انجام می دادم و اکنون حدود 9 سال است با موسسات بین المللی به عنوان مترجم و جهت ناشرین به عنوان گوینده و دوبلور فیلم های آموزشی فعالیت می کنم. از سال 87 یک شرکت و فروشگاه آنلاین دارم که با کلیک روی نام نوپندار می تونید اون رو ببینید. از سال 91 با سایت ایران راوی در خدمت نابینایان کشور هستم. اطلاعات بیشتر درباره جواد حسینی
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

12 Responses to از فرودگاه تهران تا شیراز

  1. 1
    نخودي says:

    سلام بسيار بسيار بسيار عالي نوشتيد پر از نكات جالب و قابل بحث، من با اين كه از كليه حيوانات از كوچك گرفته تا بزرگ خوشم نمي ياد ولي خيلي دوست داشتم يه سگ راه نما داشتم اونم از نوع ركسيش.

  2. 2
    javanmardeh daana says:

    هاهاها منم دوست داشتم یه سگ راهنما داشته باشم ولی از نژاد دوبرمن یا شیَنلو

  3. 3
    سعید says:

    با دورود فراوان …….جا نا سخن از زبان ما می گوئی

  4. 4
    cheshmak says:

    این مطلب از آنجایی که آموزشهای فرهنگی و آشنایی با فرهنگ دیگر را در بر داشت بسیار برایم عالی و جزاب بود اگر شش صفحه دیگر هم بود می خواندم
    اما من هم یک بار از یکی از اساتید زبانم که خودش شش سال در انگلیس زندگی کرده بود در مورد سگ راهنما سوال کردم ایشان فرمود که بسیار عالی عمل می کنند برای رد شدن از خیابان مترو. و خیلی کارهای دیگر که برایم شرح داد
    به امید پیشرفت در ایران عزیز
    راستی ایران سپید
    ولش کن بیخیال هیچ وقت درست نمی شود

  5. 5
    ساجده says:

    سلاااام و 1000 سلاام خدمت آقا جواد عزیز .
    شما با نوشتن این خاطر اطلاعات خیلی خوبی راجع به سگ راهنما نابینایی رپ و اسم کامل این مشکل و خدمات ویژه ی فرودگاه وآبماوه و خیلی چیزهای دیگه رو به من یاد دادین واقا ازتون ممنونم که همچین خاطره ی زیبا و آموزنده ای رو به صورت پست در اختیار ما قرار دادین .
    موفق باشی و کامیاب دوست من …

  6. 6
    مرتضی مصدق says:

    با سلام. به نکات جالبی اشاره فرمودید آقا جواد. فرهنگ سگ راهنما بسیار پسندیده است، ولی هنوز در مملکت ما جا نیفتاده است، من هم مثل شما هنوز سگهای راهنما را از نزدیک ندیده ام، ولی شانس این را داشته ام که صدای یکی از آنها را در اسکایپ بشنوم، بله دوستان، من دوست نابینایی دارم به نام: Christine Difato (البته نوشتن نام این شخص در اینجا با اجازه شخص ایشان بوده است.) Christine خودش آمریکایی است ولی در شهر Exeter انگلستان مشغول به تحصیل است، من صدای Bobbie سگ راهنمایش را در اسکایپ شنیدم، صدای زنجیرش نیز کاملاً شنیده می شد، کریستین می گفت: بابی بسیار مؤدب است، حرفهایم را درک می کند و بسیار مؤدب است، می گفت: مرتضی اگر تو هم یکی از این سگها را داشتی اکنون می توانستی با آن رابطه عاطفی برقرار کنی. گفتم: پس تو با پست برایم بفرست. بعدش هردو زدیم زیر خنده، جالب اینجاست که بابی هم زوزه کشید. بد نبود اگر ما هم می توانستیم یکی از اینها را تجربه کنیم.

  7. 7
    علی ch says:

    سلام جواد جون
    خاطره ای که نوشتی خیلی آموزنده بود کلی استفاده کردم
    فهمیدم که شخصیت جالبی باید داشته باشی لطفا باز هم بنویس به این میگن یه انتقال فرهنگ توپ توپ اگه حال کردی یه ایمیل به من بزن نمیدونم چرا دوست دارم بیشتر ازت یاد بگیرم و خلاصه ناغافل رفتی تو دلم
    alipba.2020@gmail.com

  8. 8

    درود
    من كه يك باري توي همين محله يك مقاله اي راجع به سگ راهنما ترجمه كردم، بحث به نجس و پاك بودن سگ كشيد و اصلا يك وضعي كه بيا و ببين.
    خيلي موارد آموزنده داشت و خيليهاش هم آشنا بود چون از خدمات فرودگاه چند دفعه اي استفاده كردم و ميدونم جواد جان دقيقا از چه زاويه اي و چي ميگه.
    مرسي.

  9. 9
    صبا says:

    سلام خیلی جالب بود. و امّا یه نکته ی کوچولو: مشکل کولر واقعا ربطی به تحریم نداره، تحریم ما برای عدّه ای یه بهانه ی قشنگه که که به مردم بفهمونن مشکل قابل حل نیست یا از ماست که بر ماست و از این جور چیزها.

  10. 10
    TAVAHOM says:

    خیلی عالی و جالب نوشته شده بود. من که چند تا نکته جالب یاد گرفتم. خیلی خوبه که بچه های باسواد و با حالی توی این محله پست بگذارند. چقدر هم خوبه که آدم انگلیسی بلد باشه.

  11. 11

    ممنون دوستان خوبم.
    خوشحالم که خوشتون اومد.

  12. 12

    سلام
    من کلا از سگ خیلی خوشم میاد
    و اگر میشد,
    یعنی اگر میتونستم؛ حتما حتما یه سگ نگه میداشتم

دیدگاهتان را بنویسید