درد دل بعضي از نابيناهاي ايراني

نه اينكه بخواهم كسي را نا اميد كنم، نه حتي كه بخواهم بگويم نظرياتم درست است يا نه، نه اينكه حرفهايم را به كسي يا به جامعه اي تحميل كنم، نه. من فقط قصد دارم بنويسم، و اين نوشتن فقط براي دل خودم است. يك نابينا، يكي كه مطلق مطلق است و هيچ چيز را نميبيند، غير از خوردن و خوابيدن و روابط جنسي و روابط عاطفي و كمك به ديگران، مگر از چيز ديگري هم ميتواند لذت ببرد؟ به راستي، وقتي با دوستان يا به تنهايي براي خريد يا تفريح بيرون از منزل ميرويم، از چه چيزهايي لذت ميبريم؟ مثلا در يك اردوي خارج از استان كه ويژه ي نابينايان تدارك ديده شده، يكي از برنامه ها، بازار است. يك عالمه نابينا به همراه چند تن با بيناييهاي كامل و شايد هم ضعيف، از كنار مغازه ها و بساط دست فروشها رد ميشوند. هر جايي كه آن فرد بيناي همراه، چشمش گرفت، مي ايستد، اجناسي ميبيند و شايد هم براي خريد انتخاب ميكند و فرد نابينا هم كه ما باشيم، مجبوريم كم و بيش به همان مغازه و همان اجناس تن بدهيم. اصلا همراه ما خيلي هم كه با ما خوب برخورد كند، دست آخرش يكي دو مغازه را به اختيار و انتخاب ما بگويد يا عوض بكند، بعدش كه چه؟ آخرش هر طور حسابش را بكنيم، ما نميبينيم و اين يعني اين همه زيباييهايي را كه در بازار هست، نميبينيم و از آنها لذت نميبريم. ما زيباييهاي ويترينها را نميبينيم، ما رنگهاي خوشگل لباسها و اسباب بازيها و ظرفها و عطرها را نميبينيم. ما گلهاي طبيعي و مصنوعي قشنگي كه در خيلي از مكانها چيده شده نميبينيم. ما حتي گوشي تلفنمان را آن چيزي ميخريم كه گوياساز رويش سوار بشود و به اين خاطر، اگر گوشي مورد نظرمان را شكل اسب هم ساخته باشندش، باز هم ميخريمش و خدا را شكر ميكنيم كه اين گوشي اسبي شكل، چه قدر خوب است كه اگر هم زشت است ولي حد اقل صفحه را با صداي بلند ميخواند. ما همه اش عادت كرده ايم كه خوش باشيم و واقعيت را بپذيريم كه ما نابينا هستيم و به اين فكر نميكنيم كه افراد بينا تا يك چيز را نبينند نميخرند يا بهتر بگويم، افراد بينا همه چيزي را كه ببينند، از ميان هزار تا انتخاب، آن يكي را كه چشمشان و جيبشان و عقلشان و نيازشان ميگويد ميخرند ولي ما اينطور نيستيم. ما نميتوانيم از عكس گرفتن لذت ببريم و وقتي با دوستانمان باهم دسته جمعي يا با فاميل عكس ميگيريم، هيچ مفهوم خاصي توي ذهنمان نيست. همه بعد از عكس، مثل گرسنگان ميدوند به سمت صفحه ي نمايشگر دوربين كه ببينند عكسي كه گرفتند چه شكلي شده و كلي نظر ميدهند و چه قدر هم كه يك تصوير، براي ساعتها محتواي گپ و گفت فراهم ميكند ولي ما اصلا و هرگز نميفهميم عكس چيست. ما را اگر بچه ي ما دستمان را نگيرد و محيط نا آشنا باشد، زنمان بايد دستمان را بگيرد. تازه اگر زن و بچه ي ما دستمان را نگيرد، ما بايد با يك عصايي كه از چوب دستي يك چوپان بي استفاده تر است حركت كنيم و حركت ما كند ميشود و زن و بچه ي ما زود تر از ما ميروند چون ما مثل لاك پشتها خيلي آرام و با ترس حركت ميكنيم. ما اگر روزي بچه ي ما از دستمان فرار كرد يا به حرف ما گوش نداد، هيچ كاري از دستمان بر نميآيد. اگر مادر بچه به او نگويد كه مثلا برو و به حرف بابا گوش كن، بچه ي ما صد سال سياه هم حرف ما را گوش نميكند كه نميكند. ما نميتوانيم محيطهاي ناشناخته را براي بچه ي خودمان توصيف كنيم. ما وقتي اين نوشته را ميخوانيم، هزار دليل و توجيه براي رد اين واقعيات در ذهنمان مي تراشيم كه واقعيتها را له كنيم. ما پيش خودمان ميگوييم اين مجتبي امشب حالش خوش نيست و به پوچ گرايي رسيده است. ما هيچ وقت به اين چيزها بطور عميق نمي انديشيم. ما از گل و گياه و جنگل فقط بوي عطر گلها و صداي پرندگان و خيسي فضاي محيط را درك ميكنيم و ديگر متوجه آن همه زيباييهاي بصري و ديداري كه بيناها از آنها لذت ميبرند نميشويم. ما نابينا هستيم، تازه آن هم از نوع نابيناهايي كه ساكن ايران هستند. ما نابيناهاي ايراني به بعضي هايمان از بهزيستي ماهيانه چهل هزار تومان پول ميدهند، به بعضي هايمان هم نميدهند. بعضي از ما نابيناهاي ايراني سر كار رفته ايم و شغلي داريم و شايد تحصيلاتي هم داشته باشيم ولي بيشتر ما نابيناهاي ايراني، بي كار هستيم، تحصيلات متوسط يا كمي داريم و در كل از زندگي راضي نيستيم. ما نابيناهاي ايراني، ما خيلي وقتها سرمان كلاههاي گشادي ميرود و مثلا يك دو هزار توماني كه گوشه ندارد را به ما مي اندازند. ما خيلي انسانهاي خنده دار و بدبختي هستيم. ما نابيناييم، از نوع نابيناهاي ساكن ايران. اينجا مسئولين بهزيستيها به دروغ توي روزنامه ي ايران سپيد و توي مصاحبه هايشان ميگويند كه ساليانه پانصد هزار تومان به هر دانشجوي دانشگاه دولتي كه نابينا باشد ميدهند ولي نميدهند يا فقط يك بار ميدهند. ما هرچه هم از واقعيات تلخ زندگيمان مينويسيم، نه براي خوانندگان وبلاگمان مهم است و نه براي اكثر مسئولين. ما نابيناهايي هستيم كه از بهزيستي خيري نديديم ولي مسئولين دانشگاهها كه وظايف كمتري نسبت به ما دارند خيلي وقتها برخوردهاي خوبي با ما دارند. بعضي از ما نابيناها به خاطر برخورد شايسته ي مسئولين دانشگاهها به جاهاي خوبي رسيده ايم و اميدوار شده ايم. ما هر كاري بكنيم، آخر امر، ما نابينا هستيم و از لذتهاي ديداري محروميم و بعضيها هم ما را تحقير يا مسخره ميكنند و بعضيها هم بي تفاوت از كنار ما ميگذرند و اندك افرادي هستند كه به ما اهميت ميدهند. ما كاري جز گفتن و نوشتن بلد نيستيم و مدام شعار ميدهيم. ما نابيناهاي ايراني خيلي وقتها هم ديگر را ميكوبيم و وقتي يكي شروع كرد برود بالا، زود ميگيريمش و ميكشيمش پايين تا او هم مثل ما بماند و ما از بالا رفتنش ناراحت نشويم. ما نابيناها وبلاگ ميزنيم و فكر ميكنيم الان ديگر به دنياي بيرون وصل شده ايم ولي نميدانيم كه روزمرگي همه جاي زندگي ما را فرا گرفته است. ما بايد تغيير كنيم ولي نميدانيم چگونه و از كجا. ما نابيناهاي ايراني هستيم.

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در صحبت های خودمونی ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

22 Responses to درد دل بعضي از نابيناهاي ايراني

  1. 1
    پریسا says:

    سلام.
    این ها تمامشون درست هستن. تمامشون به اضافه خیلی چیز های دیگه که توی این نوشته نبود و من امیدوارم که در خاطر شما هم نبوده باشه تا بیشتر از این آزارتون بده.
    بله این ها تمامشون درست هستن. خیلی هم دردناک هستن. ولی…

  2. 2
    سامان says:

    سلام! واقعیت سخته! هرچقدر بزرگتر میشم میبینم زندگیم چقدر بده! دیگه حالم از زندگی کردن با این وضع به هم میخوره! نه این که الآن مجتبا اینو نوشته منم جوگیر شدم نه! بخاطر نابیناییم ی اتفاق واسم به تازدگی افتاد دیگه حال زندگی کردن رو ندارم!

  3. 3
    صبا says:

    سلام کاملا درسته. چیزهای دیگری هم هست که توی ذهن همه ی ما هست و به اتفاقاتی که برای هر کدوم از ما در زندگی می افته مربوط میشه. ولی تحمل باید کرد. در طول این بیست و دو سال زندگیم اینو خوب درک کردم. هر وقت که تحمل نکردم خودم بیشتر از همه ی مشکلاتی که دلم میخواست نابود بشن و از سر راهم کنار برن نابود شدم.
    نمیدونم تا کی این باید وضع ما باشه.
    خدا فقط میتونه کمکمون کنه.
    گذشت اون دورانی که بنی آدم اعضای یکدیگر بودند و با به درد اومدن عضوی بقیه تاب و توان رو صرف اون عضو بدبخت میکردن. این روزها بنی آدم درد نمیفهمن که به فکر بقیه باشن. اون خوبهاش هم خیلی کم به تور ما میخورن.

  4. 4
    علی ch says:

    مجتبی خیلی نوشتت مزخرف بود واقعا با تمام احترامی که برات قائلم امروز ازت بدم اومد
    که چی میخوای بگی چی که این مطالب مزخرف رو اینجا مینویسی
    چرا نظر خودت رو به همه نسبت میدی
    من به عنوان یک نابینا به همه بازدید کنندگان این وبسایت اعلام میکنم که با همه حرفهای نویسنده این مطلب مخالفم
    عزیزان گاهی باید چشمها را بر واقعیت بست گرچه اکثر مطالبی که این آقا مجتبی نوشت خلاف واقع هستند و فقط از مشکلاتی که از نابینایی ناشی میشوند هستند
    درست است که در اصل نابینایی یک گونه ناتوانی و یا بهتر بگویم کم توانی است ولی میتوان خلافش را اثبات کرد
    دلیل اصلی این مطالب این است که شما دنیای خودتان را با دنیای افراد عادی مقایسه میکنید
    حتما نباید از هر چه افراد عادی لذت میبرند شما نیز از همان لذت ببرید
    به عنوان نمونه خیلی از افراد بینا دوست دارند از موسیقی نواختن لذت ببرند ولی نمیتوانند
    بسیاری دوست دارند از یک شغل خوب مثل وکالت که از جمله شغلهای تاپ در میان افراد جامعه است به عنوان یک شغل با جایگاه اجتماعی بالا و پر درآمد لذت ببرند ولی نمیتوانند
    و بسیاری از لذت های دیگر
    این همه لذتها و تفریح هایی که آقا مجتبی گفتی و آب از دهانت راه افتاده بود که چرا تو نمیتوانی از آنها لذت ببری برای چیست برای این است که انسان به کجا برسد
    سر مقصد این همه لذتها و تفریح ها کجاست
    آیا غیر از این است که انسان در پی آرامش است ؟
    آیا غیر از این است که همه این لذتها را میبرد تا به آرامشی که بشریت به بلندای تاریخ در پی آن بوده است برسد
    آرامش یک حدف است و با وسایل فراوان و نامحدودی میتوان به آن رسید
    بیا برات قسم بخورم 95 درصد از آدمهایی که تو بر لذتهای اون ها حسرت میخوری هیچ آرامشی ندارند
    برای آرامش باید خوب فکر کرد بر سر واقعیت ها خاک ریخت
    به شرافطم قسم به خدایی که همه آن را میپرستید اگر دنیای خود را از دنیایی که هم اکنون برای خود ساخته اید و فقط آن را با دنیای بینا ها مقایسه میکنید بیرون بیایید خیلی بیشتر از یک بینا لذت خواهید برد و در پی آن به آرامش بسیار زیبایی خواهید رسید
    در پایان از آقا مجتبی که تا حالا یک الگوی تاپ برای من بود و دیگر نیست بابت مطالبی که نوشتم پوزش میطلبم و خواهش میکنم دیگر از این مطالب در یک مکان عمومی صحبت نکند

    • 4.1

      1. درود.
      2. گویا این بخش از نوشته که اول نوشته ام بود را نخواندید: “نه اینکه بخواهم کسی را نا امید کنم، نه حتی که بخواهم بگویم نظریاتم درست است یا نه، نه اینکه حرفهایم را به کسی یا به جامعه ای تحمیل کنم، نه. من فقط قصد دارم بنویسم، و این نوشتن فقط برای دل خودم است.”
      3. خوشحالم که الگوی کسی نباشم.
      4. اینجا وبسایتم است، محله ام است، بتا قیام قیامت مینویسم چون اینجا تنها جاییست که متعلق به من و دوستانم است و کسی نمیتواند ما را از اینجا بیرون کند!
      5. من هم از ادبیاتی که اینجا به کار بردید، ذهنیتم در مورد جناب عالی دستخوش تغییر شد.
      6. موفق باشید.

  5. 5
    علی اکبر حاتمی says:

    سلام، اول از همه این را عرض کنم که علی آقای ch گل گفتی و دهنت گلاب که چقدر زیبا گفتی.
    ثانیاً تو این حدود یکسال که بنده به این سایت سر میزنم دیگه به این جور مطالب آقا مجتبی که بعضی وقتها میرود توی فاز منفی و به زمین و آسمون دری بری میگوید، عادت کردم. مجتبی جان هیچوقت تا به حال دیدی که مثلاً مدیر یک مکان عمومی مثل دانشگاه یا … بیاد جلوی همه سیگار بکشه و دودش را توی حلق بقیه بکنه فقط به خاطر این که مدیره، شما خودت بهتر از همه میدونی که خدا را شکر در جامعه ی نابینایی از موقعیت اجتماعی و اعتبار خوبی حتی در بین اطرافیان نابینای خود برخوردار هستی. به نظر این حقیر وقتی این حالت ها بهت دست میده به جای فرو کردن دود امواج منفی در حلق بچه های محله، این کارها را انجام بده.
    1. یه کمی از تواناییهات و موفقیت هات برای خودت بنویس یا ضبط کن.
    2. یا واقعی یا مجازی به یک محیط شاد برو، جایی که فقط جوک بگی و بشنوی.
    3. اگر این دو کار حالت را خوب نکرد یک برنامه ی عملی از روانشناسهای محله بگیر و اجرا کن.
    4. جناب مدیر لطفاً از این سیگارها توی محله دود نکنید. چون خیلی ها همین طوری حالشون بد هست اون وقت بدتر میشه ها…
    5. هرچند تا حالا توفیق خدمت به شما و دوستان در این محله نصیب من نشده، ولی چون برایم مهم هستید اینها را نوشتم. امیدوارم به درد بخوره.
    یا علی.

  6. 6
    sanna says:

    سلام به دوستان همنوع و هواداران همنوع
    ما برا هم درد دل نکنیم حرفامونُ به کی بگیم کاش فایده ای داشته باشه این صحبتها حقیقت داشت نمیشه منکرش شد و نمیشه و نباید گفت کسی که این حرفها رو میزنه به پوچگرایی رسیده هر یک از ما اگه بخایم از خودمون زندگی و نابیناییمون بگیم کوله باری حرف تلخ و نگفته داریم که فقط خودمون میفهمیم ولی اینها رو هم باید در نظر داشت که نباید نومید بود نباید همش خودمونُ با بیناها مقایسه کنیم همینها آرزو دارن خیلی چیزا رو نبینن من از خودشون میشنوم و از این بابت خوشحالم بعضی صحنه ها در زندگی و دنیا به وجود میان که من فقط میگم خدا راشُکر که ندیدم و آرامش دارم تا همیشه.باور کنید خیلی از اینها قدر خوشبختیشون رو نمیدونن شاید چون راحت به دست میارن هر چی بخان راحت تهیه میکنن ازدواج میکنند راحت ولی اون وقت میگن که نه بابا زندگی فلان و بهمان و خلاصه ناراضین ولی خیلی از ما به کم قانعیم و قدر میدونیم.درسته ما از خیلی مسایل دارین ازیت میشیم و هیچ حاصلی جز درد و رنج نداریم حتا گاهی ممکنه آرزویی جز مرگ نداشته باشیم ولی دنیاست دیگه هیچ وقت خوشبختی توش کامل نیست و جبران تمام بدیها توش اتفاق نمیفته باید به خدا پناه ببریم

  7. 7
    نخودي says:

    سلام نمي دونم چرا اولش دلم نمي خواست اينجا چيزي بنويسم اما حالا دلم مي خواد
    منم كه تازگي ها خود خواه شدم فقط به حرف خودم و دلم گوش ميدم
    ثنا خانم گفت بينا ها دوست دارند خيلي چيز ها رو كه مي ديدند نمي ديدند ولي اين فقط يه اصطلاح هست يه تعارف الكي يه چيز تو اين معنا و مفهوم كه اون اتفاق كاش براي اونها پيش نمي يومد كاش در معرض اون صحنه قرار نمي گرفتند و همين چيزها ديگه، ما كارشناسي كه بوديم يه درس دو واحدي داشتيم به اسم “پزشكي قانوني” استادمون كه خيلي هم با حال و عااااللللييي بود يه سري اسلايد مرده و كشته و جنازه و كلاً دست و پاي بريده و تير خورده و از اين چيزها مي آورد سر كلاس بعضي بچه ها حالشون بد ميشد اون وقت ها مي گفتم خوشحالم كه اين چيزها رو نمي بينم حالم بد نمي شه ولي از ته ته صميم قلبم دلم مي خواست مثلاً صحنه اون آقايي كه تصادف كرده بود … سرش … رو مي ديدم حتي اگه حالم بد ميشد اصلاً دلم مي خواست بخاطر ديدن اون صحنه ها حالم بد بشه نمي دونم شايد دارم چرت مي گم ولي اشكال نداره به بزرگي خودتون بخشيديد بخشيديد نبخشديد هم كه اشكالي نداره نبخشيد…

    با حرف هاي علي آقا هم موافقم ولي بايد نوشت حتي اگه نويسنده مجتبي باشه مگه مجتبي آدم نيست مگه دردل نداره و مگه…

  8. 8
    cheshmak says:

    نمی خواهم بگویم که موافق این پست هستم یا مخالف ولی می خواهم بگویم که وقتی من می خواهم برم لباس بخرم مجبورم با برادر یا دوستانم بروم تا آنها رنگ یا مد مناسبی را برایم انتخاب کنند آن وقت است که حالم خیلی گرفته می شود و دوست دارم ای کاش بینا بودم خودم ساعتها می گشتم یک چیز باحال پیدا می کردم و هی مجبور نبودم از این و آن بپرسم که آیا این درست حسابی است یا نه و آنها هم چیزهایی بگویند و من هیچی از حرفهایشان نفهمم
    البته می دانم این مشکل من است و خیلی از شماها که مطلق هم هستید احتمالا خیلی راحت می توانید لباس برای خود بدون دیگران بخرید ولی خوب من توان مندی این کار را ندارم
    اما یک چیزی را هم بگویم اگر من این پست را نوشته بودم حالا صدتا فحش زیرش نوشته شده بود ها

  9. 9
    صبا says:

    سلام ثنا جون گل گفتی. تنها جایی که ما از نابیناییمون ذوق میکنیم همین زمانهایی هست که میبینیم بیناها در شرایطی قرار میگیرند که واقعا دلشون نمیخواد بینا باشند. ولی مطمئنم که همونها هم که این قدر به ما میگن خوش به حالتون، راحتید که این دنیای کثیف رو نمیبینید و از این جور حرفها، خودشون یک ثانیه هم تحمل نابینایی رو ندارند. ما مشکلات رو تحمل میکنیم و صدامون در نمیاد اونها فکر میکنن که ما واقعا خیلی خوشیم.
    هم محله ایهای عزیز زبونم مو در آورد از بس گفتم ولی مثل این که باز هم باید بگم: لطف کنید با الفاظ بهتری دیگران رو مخاطب قرار بدید. هر چه به این نکته بیشتر توجه کنید صحبت هاتون در ذهن مخاطبانتون تأثیر بیشتری میذاره.
    من هم گاهی به این حالتی که آقای خادمی دچارش شدن مبتلا میشم. این جور وقتها امواج مثبت دور و بر آدم پیداشون نمیشه مگر این که کسی با قدرت بیاد و آدم رو از این حال بد خارج کنه.
    من خودم هیچ وقت در این موارد سعی نمیکنم چیزی بنویسم، ولی حالا یکی هم دلش میخواد بنویسه و به آرامش برسه. برای همنوعهاش مینویسه، برای کسانی که حرفهاش رو میفهمن و از اعماق قلب درک میکنن، قرار نیست که این طور کوبیده بشه.
    اگه ما نتونیم حرفهامون رو راحت توی این محله بگیم پس کجا میشه راحت صحبت کرد؟
    آقای علی ch اون بیناهایی که شما مثال زدید ممکنه نخواسته باشن که از چیزی برخوردار بشن یا استعدادش رو نداشته باشن. آخه توانستن از خواستن خیلی مهمتره، همه جا خواستن توانستن نمیاره و این دو لزوما با هم همراه نیستن. حالا من چند تا مثال میزنم. اوضاع کتابهای رشته ی ادبیات واقعا بیریخته، کتابهایی هم که ضبط شده به حدی غلط خونده شده و یا گویندگان محترم متن بسیار سخت دوره ی مغل رو با هزار جور عشوه و ادا در آمیختن که اصلا قابل یاد گیری نیست. قبلا کتابخونه ی تخصصی ادبیات قم به من کتاب رو امانت میداد که ببرم copy بگیرم و بهشون تحویل بدم. بعد از مدتی copy کتابها هم ممنوع شد. وقتی به کتابخونه رفتم و گفتم کتاب رو به من امانت بدید گفتن دوربین بیار عکس بگیر همه همین کار رو میکنن. ببینید این مسئول کتابخونه که چنین قانونی رو وضع میکنه به بیان غیر مستقیم فقط من نابینا رو آدم حساب نکرده چرا که سایر معلولین میتونن به راحتی عکس بگیرن و بعد با خود دوربین، گوشی، لپتاپ و یا هر چیز دیگه در همه جا به این دریای اطلاعات دسترسی پیدا کنن. در دانشگاه هم اساتید بدون توجه به شرایط نابینایان به اندازه ی دیگران از من انتظار دارن. اگر چه انتظارهای اونها کاملا درسته. من وارد دانشگاه شدم که درس بخونم و علم کسب کنم خیلی زیاد. اما این جامعه ی من هست که منو به این راحتی از علم داشتن محروم میکنه. بخش زیادی از آرامش من زمانی تأمین میشه که ادبیات رو تمام و کمال تا اونجا که میتونم بخونم. اما از کتابهای ابتدایی این رشته ی خیلی قشنگ بیبهره هستم. چرا نباید خودم رو با بیناها مقایسه کنم؟ چرا باید روی واقعیتی که وسعتش زندگیم رو مختل کرده خاک بریزم؟ چرا در کلاس درس باید فقط به این دلیل که کتابی که استاد برای کنفرانس معرفی کرده گویا نشده و طبیعتا من هم نتونستم فعالیت کلاسی داشته باشم پایینترین نمره ها باید از آن من باشه؟ میبینید که این مسأله هیچ ارتباطی به خواستن من نداره و همه ی این ها فقط و فقط به نابینایی من مربوط میشه.
    و اما آقای خادمی: مطمئنم شرایط شما این قدر هم تلخ نیست. بد هست ولی بد مطلق نیست. شما در حالتی اقدام به نوشتن کردید که احتمالا نتونستید درست مثبتهای زندگیتون رو ببینید. با نظر اون دوست عزیز موافقم که گفت: یه کم از تواناییهات برای خودت بنویس یا ضبط کن. اگه به مثبتها فکر کنید مطمئنا حالتون بهتر میشه. شاید اون لحظه نتونید اما یه ربع، نیم ساعت، یک ساعت بعد میتونید این کار رو با موفقیت انجام بدید، با این کار یه مقدار شکلات قاتی مشکلاتتون میکنید که اونها رو قابل تحمل میکنه.
    پاینده باشید.

  10. 10
    sanna says:

    احسنت صبا عالی گفتی خیلی از حرفای شیرین هم بین خیلی از ما مشترکه و این یکدلی رو نشون میده ولی وقتی این بیناها میگن خوش به حالت و از اون طرف حاضر نیستن یک لحظه جا ما و حتا با ما باشن خب به درک وقتی مشکل از ما نیست چرا غصه بخوریم اگه تلاش ما واسه یکی شدن بهشون بیفایدس خب خودشون لابد عیبی دارن یا نمیفهمن ما هم کم از اونا نداریم حالا به خاطر معلولیت یه سری محدودیتها برامون به وجود میاد ولی نباید دنیای خودمونو روز به روز با ناراحتی به آتیش بکشیم و نباید بذاریم در جایگاهی که هستیم بخان بیرونمون کنن و مواظب حقمون باشیم با اینکه خیلی برای ما سخته به روی خدا لبخند بزنیم اثرشو میبینیم

  11. 11
    سامان says:

    سلام! مجتبا بازم بنویس داداش! از نابیناییم حالم به هم میخوره! چرا من تو عروسیها نمیتونم همه کار بکنم‎? ‎عروسی خواهرم بود ولی بخاطر نابیناییم خجالت میکشیدم از سر جام بلند بشم ی وقت نیفتم رو کسی! چرا همیشه اندازه ای که رو هیکل هم سن و سالای من حساب میکنن رو من حساب نمیکنن‎? ‎چرا همیشه باید بچه های کوچولوتر دور و ورم باشن‎? ‎هرچند که هم سن و سالای من زیاد دور و ورم میپلکن منم تو عروسی خواهرم که خیلی برام مهم بود از چیزهای شادیآور استفاده کردم! و تا صبح دور از هر خجالتی لذت بردم! و اصلان هم پشیمون نیستم! که از چیزهای شادی آور استفاده کردم!

  12. 12
    javanmardeh daana says:

    آقا مدیر این دفعه اگه خواستی روضه بخونی باید چایی هم بدیا روضه بدون چایی فایده نداره!!

  13. 13
    TAVAHOM says:

    سلام.
    من کاملا با مجتبی موافقم. تمامی حرف هایی که آقای حاتمی گفتند فقط و فقط یه مسکن و درد کُش موقتی است.
    این حرف ها چه خوب چه بد باید زده بشه. حالا کسی خوشش بیاد یا نه. اینجا نه دانشگاه هستش نه مدرسه نه چیز دیگری, بلکه یه مجله یه محله یه پاتوق یه جایی که واسه هم بگیم و بشنویم. بلکه توی این گیر و دار هم کسی به فکر یه راه چاره ای بیفته.
    تا نگرید طفل کی نوشد لبن – تا نگرید ابر کی خندد چمن
    باید رئالیستی و واقعی فکر کرد نه فانتزی و تخیلی. از بس تخیل کردم شدم توهم دیگه.

  14. 14
    امیر رضا رمضانی says:

    خوب مجتبی منم مثل توم
    نمیدونم چه قدر باید ببینم که یه نفر بینا چه جوری داره نگاهم میکنه؟
    نمیدونم چه جوری باید سیستم عاملمو تست کنم آخه نه مگنیفایری هست نه جازی نه چیز دیگه!
    همون جاز آشغال FLStudio رو نمیخونه نمیتونم باهاش آهنگ بزنم!
    ان وی دی ایم که انگاری از رده خارجه!
    من فقط باید به اون یه ذره دیدی که دارم وابسته باشم!
    تازه خیلی جاها باهام مثل یه بینای کامل رفتار میشه!
    خیلی جاها به خاطر این که مشکل بینایی دارم تحقیر میشم!
    یه جاهایی واقعا از وجود خودم پشیمون میشم
    ولی نمیدونم! دارم میسوزمو میسازم.
    بگذریم! چون با این پستت حسابی حالمو گرفتی.

  15. 15
    علی ch says:

    باشه حالا که شما دوست دارید واقع گرا باشید دیگه حرفی نیست
    مختارید ادامه بدید
    این مشکل تو افراد عادی هم کم نیست
    به هر حال امیدوارم با هر مدل فکری که دارید در نهایت موفق و شاد باشید مهم همینه شاد باشید
    دوستون دارم

  16. 16
    سایه says:

    سلام
    نابینایی هم مثل هر فقدان دیگه ای میتونه باعث ناراحتی بشه .
    ناراحتی الزاما به معنی نا امیدی نیست .
    ما مثل همه ی آدمای دیگه حق داریم اگه نمی تونیم چیزی رو داشته باشیم , حداقل آرزوشو داشته باشیم .
    من مطمئنم که بیشتر ما نا امید نیستیم بلکه از شرایط موجود ناراحت هستیم .

  17. 17
    cheshmak says:

    نظر آخر جوانمرد را لایک می کنم

  18. 18
    امیر رضا رمضانی says:

    مجتبی چای چی شد بابا!
    بچه ها چای میخوان!
    یه کم استرست بره بالا
    خودت میریزیا!
    من از همه بیشترو پر رنگتر

  19. 19
  20. 20
    ad says:

    علیک سلام باز من سر و کلم پیدا شد مجتبی باز که ملتو انداختی به جون هم رفتی پی کارت عجب آدمی هستی تو
    ولی این دفه باهات مخالف نیستم بالاخره تو هم به این نتیجه رسیدی که آخر این زندگی کوفتی کوری هیچ چی نیست
    پروفسور هم که باشی معروفترین آدم روی زمین هم که باشی اصلا فرد اول خلقت هم که باشی این کوری دست و پا گیر خواهد بود و به دیگران محتاجت خواهد کرد امثال ما همیشه در حصرت لذت بردن از خیلی لذتهای زندگی هستن و با حصرت هم خواهند مرد ما از این دنیا درصد خیلی پایینی درک داشتیم و ازش هیچ لذتی نبردیم و تا زمانی هم که کوری دست از سرمون بر نداشته همینه تو راست میگی مجبوری بری زن بینا بگیری که دستتو بگیره برات زن نشه عشق نشه همدم نشه تکیه گاه نشه فقط بشه منشی راننده همراه و کوفت و زهر مار. تو و من حتی نمیتونیم از نقاشی که فرزندمون برامون میکشه و با ذوق میاره نشونمون میده لذت ببریم فقط مجبوریم به دروغ سری تکون بدیم و بگیم قشنگه عزیزم و بعد عذاب درونمون بیداد کنه نمیتونیم ببریمش پارک و شهر بازی و سوار تاب و سرسره و و این چیزا بکنیمش خلاصه مجتبی راست گفتی ما تا آخر عمر هر چقدر هم بزرگ و محترم باشیم هیچ لذتی از زندگی نخواهیم برد و مردنمون از زنده بودنمون بهتره من و تو تو بهترین حالت هم بدبختیم مجتبی بد بخت. حالا هی بشین محله محله کن آخرش که چی؟
    اعصابمون باز خط خطی شد و دلمون پر از درد بریم تا اشکمون در نیومده یه جا گم و گور شیم

  21. 21

    سلام بر شما.
    من به مثبت نگری و تلقین به هیچ وجه معتقد نیستم.
    صد درصد و بلکه هم هزار درصد با حرف های آقامجتبی موافقم.
    از تمامی مخالفین دعوت می کنم علت مخالفتشون رو بگن.
    خودم هم کمکشون می کنم.
    از این جا شروع کنید که کدومش حقیقت محض نبوده و نیست؟
    اول این رو جواب بدین تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید