متاسفم

سلام
توی یه پست نظر گذاشتم اما دلم آروم نشد تصمیم گرفتم یک پست مجزا بذارم.
در اول از اینکه طولانی، تند و غمگین مینویسم عذر میخوام.
13 14 سال هست که وارد جامعه نابینایان شدم، وقتی این بچه ها رو دیدم با خودم گفتم، چه عالی، چقدر خوبن، چقدر مهربون و یکرنگن،….
همه و همیشه توی گوشمون خوندن: به خودتون اعتماد کنید، خودتون رو ثابت کنید، بذارید بقیه ببینن که شما هم میتونید….
اینقدر توی این جمله ها غرق شدیم که یه اصل بزرگ رو از یاد بردیم، ما باید اول خودمون رو پرورش بدیم بعد بریم خودمون رو اثبات کنیم…..
وقتی کمی گذشت دیدم اینجا پر است از کینه، حسادت، نفرت، ظاهرسازی……
دیدم کسایی که با تو میخندن در نبودت به تو میخندن، دیدم وقتی به درد دل یکی گوش میکنی و همدمش میشی یه زمان به خودت میای و 10 11 سال ازت سو استفاده شده، دیدم وقتی توی جمع بدرخشی جای اینکه همه شاد بشن از کینه دنبال این میگردن که تورو بکوبن زمین، دیدم کسی نمیتونه برای سال های طولانی این جامعه رو تحمل کنه، دیدم کسایی که سالها تورو سرزنش میکردن که: تو که میدونی فلانی ها چنان رفتارهای زشتی دارن چرا باهاشون میپری حالا همون فلانی ها شدن رفیق فابریکشون، دیدم کسایی که سالها پیش از دیگران تهمت شنیدن امروز همون ها شدن آدم خوبه و تو شدی آدم بده و حتی سلامت هم نمیکنن…..
من توی این سالها بارها و بارها بینا ها و نابینا هایی رو دیدم که برای همیشه از جمع ما بریدن…..
بچه های هم محلی خیلی دلم از خودمون پره….
یعنی واقعا هرکس میره تقصیر داره؟ یعنی همیشه ما بیگناه هستیم و اونا خطاکارن که میرن؟….
دیروز یکی دیگه از بیناها بعد از هشت سال جامعه ما رو با درد ترک کرد…..
دیروز من خودم دیدم که اون مرد از این همه درد که توی دلش بود گریه کرد….
واقعا همیشه اونها مقصرن؟…..
بچه ها من با تمام وجودم از اون و از تموم افرادی که دیدم و هزاران افرادی که ندیدم ولی از درد این جامعه رو ترک کردن معذرت میخوام….
دیروز بهم گفت: سارا از اینکه هشت سال پیش پام رو اینجا گذاشتم متاسفم، سارا چطور خودتون رو تحمل میکنید؟ سارا حتی میخوام خطم رو خاموش کنم تا آرامش از دست رفته ام رو پیدا کنم، سارا کاش هرگز هرگز نابینایی ندیده بودم…..
دیشب از درد این همه تهمت و غم اون رفت بیمارستان…..
و ما هنوز میخندیم و ما هنوز به کار هامون ادامه میدیم و ما هنوز همونقدر بدیم….
دیروز تصمیم گرفتم به احترام دوستم و تموم اونهایی که از بین ما فرار کردند دیگه هرگز پامو توی این جامعه نذارم….
دردم تخفیف پیدا نمیکنه اما میخوام با تموم وجودم میخوام که خوب باشم، میخوام خودم باشم، من دردم میاد که بگن منم مثل اینها شدم….
از حرف های من نرنجید بچه ها، هرکی که مثل من فکر کنه میبینه این یک درد شخصی نیست و متاسفانه داره گسترش هم پیدا میکنه….

درباره مرضیه رفیعی

سلام. من مرضیه رفیعی، متولد 1365 هستم. کارشناسی ارشد روانشناسی دارم. اهل مازندرانم و در حال حاضر با خانواده ام در هفتاد کیلومتری ساری، در یک منطقه ی بسیار زیبا و خوش آب و هوا زندگی میکنم. چند سالی هست که به دنیای نابینایی مطلق وارد شدم. تا قبل از اون، کم بینا بودم. گه گاهی دلم برای دیدن تنگ میشه و گه گاهی در عین ناباوری، یادم میره که نمیبینم و خالق سوتی های خنده دار میشم! در کل دختر آرومی هستم و عموما سرم توی دنیای خودمه.
این نوشته در صحبت های خودمونی ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

18 Responses to متاسفم

  1. 1
    داریوش جوادی says:

    سلام سارا خانم. به نظر من ما فرقی با مردم عادی کشورمون نداریم. فقط ما لامپهامون یا سوخته و یا نیمسوز شده. اما در بقیه صفات از جمله ریاکاری، دورنگی و حتی چند رنگی و در یک کلام خیلی ببخشید پدرسوختگی مشترکیم. فقط چون جامعه ما کوچکتره این مشکلات زودتر به چشم میاد، البته اگه چشمی باشه. من هم خیلیها رو دیدم که وارد جامعه ما شدن و افسرده و غمگین برگشتن. ما هر چه قدر هم که خاص باشیم باز بیشترین تأثیرو از خانواده و جامعمون میگیریم. قبل از اینکه وارد جامعه نابینایان بشیم وارد محیط اطراف زندگیمون میشیم. پس تا وقتی اوضاع کشور همینه اوضاع ما هم بهبودی نخواهد یافت. برای بهبودی اوضاع کشور نه نیازی به معجزه و نه منجی هست. فقط باید خودمونو اصلاح کنیم. منظورم از خودمون اینه که من خودمو شما خودتونو و کلاً هرکسی باید از خودش شروع کنه. نه اینکه اصلاح دیگران و خودمون هیچ. خیلی حرف زدم ولی به نظرم باید گفته میشد.

  2. 2
    محمدرضا says:

    سلام. اون روز یکی به من میگفت: چرا نابینا ها زیراب هم رو میزنند! چرا چشم دیدن همدیگه رو ندارند! یکی از همکارام تو یه بیت فکر میکنم از سعدی باشه دست برده بود و میگفت: هفت درویش در گلیم بخسبند ولی دو نابینا در یکجا نگنجند!دیگه نمیدونم چی بگم خودتون ادامه بدید.

  3. 3
    پریسا says:

    سلام.
    شما جواب می خواید؟ واسه تمامش؟ همینجا؟ به نظرم نه. ولی تمامش جواب داره. اما نه اینجا. جز این یکی.
    -می خواید برید.-
    رفتن راهش نیست. شما باید بمونید. بین اجتماع و بچه هایی که بخواید یا نخواید جزوشون هستید. قشنگ نیست ولی واقعیته. سیاهی هارو باید تلاش کرد که پاک بشن نه این که ازشون فرار کرد. هر لکه ای یک پاک کننده داره. نگید نه چون اصلا به هیچ عنوان توی کتم نمیره. ناحساب همه جا هست. بینا و نابینا هم نداره. ولی هیچ سیاهی نیست که دست آدم نتونه پاکش کنه. اگر نظر منرو بخواید که مطمئنم نمی خواید رفتن بدترین کاری هست که میشه کرد. باید موند و اصلاح کرد و اصلاح شد. بله هردوش. اون که میره تقصیرکار مطلق نیست. ولی ممکنه لازم باشه کمی به خودش توجه کنه شاید بی گناه مطلق هم نباشه. باید موند و بیشتر فهمید و بیشتر پرسید و بیشتر دونست و شاید در نتیجه اینهمه آخرش این بشه که اصلا تمامشرو اشتباه دیدم. زندگی اینقدر مهربان نیست که اگر زمین خوردیم منتظر بلند شدنمون بشه. باید بجنبیم. از سیاهی ها نباید فرار کرد وگرنه زیاد میشن و هر جا باشیم پیدامون می کنن و از بین می برنمون. اگر خودم باشم ترجیح میدم بمونم و درستش کنم. اگر فرار کنم در خودم و درد خودم تنها میشم. و این نباید اتفاق بی افته. برای هیچ کس. نه برای شما و نه برای بقیه. هیچ دستی تنهایی نمی تونه بجنگه. دست ها برای تنها بودن آفریده نشدن. اگر دستت تنها بمونه زود سرد میشه. دست سرد دیگه شبیه یک دست زنده نیست. برای کنار زدن موانه دست های قوی و گرم و زنده لازمه. و این خصوصیت یک دست تنها نیست. شما باید بمونید. دست بقیهرو بگیرید و پاشید و پیش برید. اگر تیرگی هست بزنیدش کنار و دسته جمعی رد بشید و می بینید که چه راحت دود میشن و از بین میرن. من این هارو اینجا می نویسم برای هر کسی که می خونه. و حالا دیگه از ته دلم باور دارم هیچ سیاهی اونقدر که نشون میده پایدار نیست. هرچند خیلی زود اینرو نفهمیدم ولی خدارو شکر می کنم که هنوز تمام مهلت ها برام از دست نرفت و زمان واسه آباد کردن هست.
    امیدوارم نوشته هامرو نه به عنوان چیز هایی که من نوشتم بلکه به عنوان حرف هایی که شاید چندتا کلمه درست داخلش پیدا بشه بدون توجه به نویسندهش بخونید و بهشون فکر کنید. شاید چندان هم باطل به نظرتون نیاد. و بیشتر امیدوارم دفعه دیگه در پست بعدی بخونم که رفتنرو فراموش کردید و در جایگاه خودتون ایستادید و موندگار شدید و خیال دارید تا آخرش هم بمونید. جایگاه شما. جایگاه کسی که بین اطرافیانش می تونه یک عضو درخشان، یک سرمشق سفید، یک همراه عزیز و یک فرد برجسته باشه که غیبتش از هر نظر از دیده ها پوشیده نمی مونه. این جایگاهیه که می تونه مال شما باشه اگر خودتون بخواید. همون طوری که تا به حال بوده. و امیدوارم که برای حفظش همچنان سرش بایستید و بمونید.
    از تمام عزیزان به خاطر این منبر مثل همیشه معذرت می خوام. منرو که می شناسید. درست بشو نیستم. تا حالا که نبودم. شاید وقتی دیگر.
    به امید فرداهایی که…
    باقیشرو هر کسی می تونه خودش توی دلش بگه.
    پس از طرف من فقط:
    به امید فردا.

  4. 4
    نخودي says:

    سلام …. فكر كنم منم يه چند وقت ديگه به اين نتيجه اي كه شما رسيديد برسم ولي با تمام وجودم با تمام توانم دارم ازش فرار مي كنم …. خيلي سخت هست خيلي و فقط مي تونم همين رو بگم….

  5. 5
    cheshmak says:

    چی شد؟
    من که یک بار با سرعت بالا پارس آوا و یک بار با سرعت پایین خواندمش ولی چیزی درست حسابی نفهمیدم
    اگر منظورتان این است که نابینایان چشم دیدن هم را ندارند خوب این در جامعه بیناها هم خیلی رواج دارد حد اقل این را من که خیلی با بینا ها در ارتباطم تعید می کنم ولی قبول دارم که نابینایان به خاطر شرایط ویژه ای که دارند به شکلی خاصتر این واقعیت را نمود می دهند. امروزه به خاطر شرایط ویژه ای که جامعه و کشور ما دارد مردم به این نتیجه رسیده اند که باید هم را تحقیر کند تا به خوشبختی برسند این را با کمی تفکر می توان دریافت. البته خوب با شما هم دردی می کنم می دانم چی می گوید امیدوارم روزی برسد که ما کسانی که واقعا بهمان خدمات می دهند را بپذیریم و دوستانمان را بیشتر از قبل دوست بداریم قدرت بخشیدن و بخشایش خواستن را در خود تقویت کنیم و خیلی چیزهای دیگر
    به امید این که سارا خانم هم آرامش بیشتری بیابد من هم همچون ایشان از تمام دوستان بینایی که برای ما بی دریغ کار می کنند ولی ما قدرشان را نمی دانیم پوزش می خواهم ای کاش ما عاقلتر شویم

  6. 6
    محمدرضا قنبری says:

    نمی دونم چی باید بگم ولی منم خیلی وقته ذهنم درگیر چنین افکاری می شه و فقط راهی که به ذهنم می رسه اینه که یاد بگیرم روی خودم و رفتارم تمرکز بیشتری داشته باشم و روش کار کنم. ممنون پست خیلی خوبیه هرچند مث خیلی از پستای دیگه حقشو نمی گیره.

  7. 7
    مصطفی says:

    دوستان سلام و وقت به خیر. من یه نیم نگاهی به پست های قبل و این پست انداختم. و کل نظراتمو مینویسم. آقا مرتضی شما به نظر من خیلی خیلی خیلی اشتباه کردی! سربسته میگم، به کامنت اول داود و جواب خودت و سپس کامنت دومش و جواب خودت و کامنت های بعدی و جواب های بعدی خودت نگاه کن، افتضاح بود. مؤمن، میبخشید میگم، مگه شما بچه 4، 5 ساله ای؟ اسلوب بحث این جوریه؟ این ادبیات افتضاحه.. وجدانا یک بار کل کامنت ها و پاسخ هایی که به هم دادید رو چک کن و دیگه از من چیزی نپرس و این بحث رو ادامه نده، چون من جواب هیچ کس رو نمیدم، چونحوصله ندارم، چون هر کسی عقل و خرد داره و خودش میتونه قضاوت کنه، البته اگه دوست داری میتونی من رو هم نقد کنی، نظرمو، دیدگاهمو، و غیره…
    این از مرتضی
    حالا بریم سر وقت داوود.
    داوود جان کار شما خیلی اشتباه بود، ولی فقط یک خیلی داشت و نه بیشتر.
    دوستان من راستش زیاد با قند عسل موافق نیستم، من میگم نظر گذاشتن آزاده، انتقاد کردن آزاده، داوود اصلا بد انتقاد نکرد، بله، بله، تند نرید، خشک و بی روح بود، ولی توهین نبود، فحش نبود، هر کسی یک طبعی داره، طبع ایشان هم شاید اینه که نیمه خالی لیوان رو بنگره، این درایت طرف مقابل (شخصی که بهش انتقاد شده) رو میرسانه که چه توری از خودش و اثرش دفاع کنه، داوود کامنت اولت عیبی نداشت مگر اون موردی که چند سطر قبل اشاره کردم. ولی کامنت های بعدت خراب کردی. جو حرف های نامتانسب آقا مرتضی تو رو هم گرفت و معلوم شد که تو هم مثل او تحملت خیلی کمه، خراب کردی پسر خراب کردی! تو با طرف گیرم پدر کشتگی هم داشته باشی، بهما چه مربوطه؟ به من، به قند عسل، به مخاطبین این سایت! خنده داره! وجدانا به ما چه مربوطه؟ حتما به کامنت های بعدی خود نگاه کن و دقت کن مؤمن.
    خب بریم سر وقت اون هایی که میخوان اساس شون رو جمع کنند از محله ما نابیناها برن.
    خب برن…!… تاکید می کنم خب برن…!… دوستان، ما داریم با هم زندگی می کنیم، دو تا داداش ممکنه از شدت خشم و عصبانیت همدیگه رو با چک و لگد هم پذیرایی کنند، و از خجالت همدیگه بر بیان، اما همین دو تا داداش، اگه یکی به یکیشون چپ نگاه کنه، واویلا!… درسته یا نه؟ جان من… درسته یا نه؟
    البته من کار دوستان رو تایید نمی کنم، دوستان رو قبلا از خجالت شون در آمدیم. ولی این دلیل نمیشه که به خاطر این که شخصی داره از ما جدا میشه تاسف خورد1 تاسف نخورید! خدا خیر تون بده! پیر می شید، صورت تون چروک می شه ها! البته همین جا بگم شوخی های من رو به دل نگیرید ها! ما ارادت داریم! ولی ببینید بحث و گفت گو در همه جا هست، عیب هایی مثل کم ظرفیتی، پر توقعی، حسادت، هم کم و بیش همه جا هست، ولی دوستان سعی کنید هیچ وقت هویت خود تون رو زیر سؤال نبرید! من خودم و برادرم و پسر عمویم عضو جامعه نابینایان ایران هستیم، با همه خوبی ها مهربانی ها و بدی ها و کم بود ها و به این عضو بودن افتخار می کنیم.
    و اما بریم سر وقت مجتبی جون که من وجدانا باهاش حال میکنم
    مجتبی جان، مگر نه این است که این سایت سلیقه های مختلف، مخاطبین مختلف، دیدگاه های مختلف و غیره رو داره؟ حالا داداشف این جا جای مطالب مذهبی کم بود؟ ولی بدانف به نظر من مطالب مذهبی لا اقل کاری که می کنه به منزله یک ترمز هست که بعضی ها نیان هر چی دلشون می خواد رو این جا بذارن! چه می دونم من رمزی می گم. پ.ا.ر.س.ک.ر.د.ن. و غیره!
    به نظر من همه این ها و این دعواها و درگیری ها مقصرش تویی، فقط خدا کنه از من ناراحت نشی، خدا کنه من رو از اسکایپت پاک نکنی! بهت چند بار گفتم هر کسی نباید اجازه داشته باشه حرمت محله، و اون ابهت محله رو زیر پا بذاره جوان مرد! به جان خودم، در همین یک جمله من هزاران حرف هست، خداییش حالشو داشته باشید حاضرم در یک کنفرانس نظراتمو بگم، ولی ببین، سربسته…! چند تا کامنت بیخودی باعث نا امیدی ها، ترک کردن ها، درگیری ها، دعواها، کینه ها، حسادت ها، کوبیدن ها، خرد کردن ها، توهین کردن ها، تاسف خوردن ها، مطلب جدید گذاشتن ها و …!… من که خسته شدم این قدر شمردم، شما خسته نشدید؟ همه این ها رو باعث میشه! و مخصوصا مهمتر از همه وقت ما رو میگیره، بابا خدا به همه شما خیر بده، الان نیم ساعت وقت من گرفته شد! البته فدای سر همه شما! خلاصه امیدوارم که هیچ کس از دست من ناراحت نشده باشه، ارادت دارم یا حق، همه شما عزیزید.

  8. 8
    سارا says:

    سلام
    آره فرار راه حل نیست اما وقتی توی جایی باشی که جز عذاب و تحقیر برات فایده ای نداره چاره ای جز اون برات باقی نمیمونه. منم میدونم خوب یا بد تموم دنیا هست اما اصولا در جامعه کوچیک بیشتر به چشم می آد.
    پریسا خانم یادمه چند سال پیش خودت تصمیم گرفتی از این جمع بری رفتی و دوباره برگشتی، شاید منم به یک رفتن کوتاه یا بلندمدت نیاز دارم در حال حاضر هیچ توانی برای ادامه هیچ راهی ندارم هیچ راهی. میدونم دستهای تنها یخ میزنه اونم دستهای منی که هرگز تحمل تنهایی رو نداره و تموم این سالها از ترس همی تنهایی بود که سکوت کردم و اجازه دادم به اینجا برسیم. اما باید یاد بگیرم تنهایی گاهی از همنشینی بهتره. آدمهایی که وقتی شنیدند دردت رو حتی لحظه ای برای موندنت تلاش نکردند….. نه اشتباه نکنید خواسته ام تلاش اونا نیست اونها حتی به خودشون زحمت ندادند به حرفهای من فکر کنن. من نمیگم صد در صد بیگناه اونی هست که رفته من ریز ریز خطاهای خودم رو قبول دارم اما خوب…..
    شاید در حال حاضر این بهترین تصمیم باشه تا کمی آرامش از دست رفته ام رو پیدا کنم تا یادم بیاد کی بودم تا یادم بیاد چی از زندگی میخوام و چیا داره واسم اتفاق می افته.

  9. 9
    Tavahom says:

    سلام. من هم کاملا با شما موافقم تا خودمون رو اصلاح نکنیم قادر به پیشرفت نیستیم. من خیلی وقط است که ارتباطم رو با جوامع نابینایی کم کردم ولی هیچ وقت ترک نکردم. خب همه ی سلیقه ها که مثل هم نیست. من هم تا جایی که واسم قادر است می مونم و اگر نتونستم ازش فاصله می گیرم ولی ترک نمی کنم.

  10. 10
    سجاد نبی لو says:

    سلام کاملا با تصمیمی که گرفتید موافقم خودم هم به این نتیجه مدتی است که رسیده ام و تا چند مدت بعد عملی خواهمش کرد البته برای همیشه این جمع هیچی ازش در نمی آید برو فکر نان کن که خربزه آب است مطمئنم که مدتی بعد دل مشغولی بهتری پیدا می کنی خواهرم این جمع تو این 12سال که من باهاشون بودم هیچی به من اضافه نکرده منظورم مادیات و یا شخصیت یا چیزهای دیگه نیست خلاصه اش می کنم که نبودن بهتر از بودن هست اعصابت سر جاش می مونه حداقل این آرامش گیرت می آید موفق باشید سجاد نبی لو

  11. 11
    پریسا says:

    سلام.
    بله فرار راهش نیست. خودم رو مثال زدید. خیلی ساده هست. من اشتباه کردم. رفتنم یکی از اشتباهات خیلی بزرگ عمرم بود. من نباید می رفتم. باید می موندم و با واقعیت رو به رو می شدم. باید همون زمان به هر قیمتی که بود باور می کردم که عصر دل و شاپرک دیگه گذشته و تموم شده. شاید حتی پیش از تولد من. اگر همون زمان می موندم و می پذیرفتم بعدش اون همه درد و دردسر نداشتم. آخرش هم هیچی برام حل نشد مگر زمانی که از پناهگاهم اومدم بیرون و با هرچی ازش در رفته بودم رو در رو شدم و البته نتیجهش این شد که با سر خوردم زمین ولی دسته کم الان، این لحظه که دارم برای شما و بقیه می نویسم تکلیفم با خودم و اطرافم مشخصه. تجربه دردناکی بود ولی بود و هست و من باید بلد بشم باهاش کنار بیام. دارم سعی می کنم و این وسط دست هایی هستن که دارن بهم کمک می کنن و من اینجا از همهشون بی نهایت ممنونم. دست هایی که سال ها از کنار توقع و نگاه خواهنده صاحب هاشون بی اعتنا گذشتم فقط به خاطر خودخواهی خودم. و حالا اون ها به جای این که طبق انتظار من بگن به جهنم و رد بشن برمی گردن و میگن هرچند حقت بود که بی افتی ولی دستترو بده و پاشو. اشتباه کردی ولی حسابشرو داری می پردازی. درست نبود بیخیال ما شدی ولی بیخیال. الان خوردی زمین. فعلا فقط پاشو. دستترو بده به ما و پاشو خودترو جمع کن تا با هم بریم. بله من اشتباه کردم. خیلی هم کردم. و شاید به همین خاطر وقتی این پست شمارو دیدم حس کردم باید جواب بدم و به شما و بقیه این هارو بگم شاید شما اشتباه منرو نکنید.
    راستی1چیزی. منظور من از گرفتن دست اطرافیانتون تاکید به دست خودم نبود. در اطراف شما خیلی دست ها هستن که از مال من مهربون ترن. دست هایی که پیش و پس از حضور من بودن و بودنشون بد هم نبود. افرادی که شما باهاشون زندگی کردید، خندیدید، خاطره دارید. این هارو نمیشه به این سادگی رها کرد و ای کاش شما هم همچین کاری نکنید.
    دست های تنها یخ می زنن و می میرن. من که با تنهایی رفیق بودم آخرش بریدم و حالا اینجام. به شما اصلا توصیهش نمی کنم. به نظر نمیاد همچین چیزیرو دلت بخواد. مهم نیست کی چقدر خطا می کنه. یاد گرفتم که نباید تا آخر هر قصه ای خطای طرفرو با مال خودم بذارم توی ترازو و افتخار کنم که مال اون بیشتر بود و من حق داشتم و با این افتخار زندگیمرو نابود کنم. این طور زمان ها من خودم وقتی می بینم همه از ادامه این جنگ خسته ان ولی باز می جنگن به طرفین میگم بس کنید. تمامشرو بدید به باد و همه چیز از اول. شاید باور نکنید ولی در چندین مورد نتیجه هم داد و فعلا همه چیز برای اون طرفین داره20پیش میره و من چقدر به خاطرشون خوشحالم.
    کوتاهش کنم. جماعت هم محلی ها نخندید منظورم این بود که از این طولانی ترش نکنم. عزیزان، بد و خوب، سفید و سیاه، تاریک و روشن، درست و نادرست، زشت و زیبا در تمام جهان هست. بینا و نابینا فرقی نمی کنه. اگر زورمون رسید ویرانی هارو آباد کنیم که هیچ. اگر زورمون نرسید باید خودمونرو قوی تر کنیم. اگر بخوایم با هر فوتی از جا در بریم و بی افتیم1گوشه ای فردا دیگه در این جهان نه چندان مهربان هیچ جایی برای ما نیست. تنها میشیم. از جامعه نابینا و بینا و از تمام دنیا باید ببریم. من که هیچ دلم نمی خواد این کارو بکنم.
    نویسنده این پست نوشتن اطرافیانشون برای موندنش تلاشی نکردن. شاید اون ها راهرو بسته دیدن. شاید اون ها هم درد هایی و حرف هایی داشتن که شما باید می شنیدید و نشنیدید. شاید لازم بود دست همرو بگیرید و کنار هم بشینید و با هم حرف بزنید. تاکید می کنم. کنار هم نه رو به روی هم که آخرش یکی این وسط پاشه بره. با این همه، شما دری که بستیرو باز کن. شما برگردید سمتشون ببینید اون ها باز هم نمی خوان؟ من تصور نمی کنم. اگر من تونستم پس هر کسی دیگه هم می تونه. شما که جای خود دارید.
    شاید آخرش بگید اصلا به تو چه ولی من همچنان میگم این نه تنها بهترین تصمیم نیست بلکه بدترین کاریه که شما در این زمان می تونید برای رهایی خودتون انجام بدید. رفتن راهش نیست. اگر برید رها نمیشید. شما باید بمونید. اگر حالا برید فردا حس می کنید در فلان جمع دوستانه که اعضای اون نابینا هم نیستن نمی تونید بمونید چون از رفتارهای بقیه اذیت میشید. فردا حس می کنید دیگه جمع های خانوادگی رو نمی خواید تحمل کنید چون احساس می کنید درکتون نمی کنن. پس فردا در محل کار حس می کنید زندگی براتون جهنم شده چون دیگه نمی تونید اینجارو ترک کنید ولی تحملش رو هم ندارید که بمونید. نتیجهش وحشتناک میشه. همون طور که برای من وحشتناک شد. ای کاش می شد آدم از همون قدم اول اشتباه نکنه ولی این شدنی نیست. پس من خودم رو میگم. سعی می کنم بلد بشم چجوری با عواقبش طرف بشم. رفتنم یکی از همون اشتباهاتی بود که نباید می کردم. ای کاش شما تکرارش نکنید.
    منو باش. قرار بود کوتاهش کنم. همگی منو ببخشید ولی حس کردم باید این هارو بگم. حد اقل بعد از این خاطرم جمع هست که من گفتم.
    شما خانم ساراه هم فقط یک دفعه بدون توجه به اسمی که بالای این نوشته ها هست بیاید بهش توجه کنید و انجامش بدید. برید با اون اطرافیانی که خیال دارید ازشون ببرید و از جمعشون برید بدون فریاد کنار هم تاکید می کنم کنار هم نه رو در روی هم بشینید دست همرو بگیرید و حرف بزنید. بدون توجه به وزن خطاهای2طرف. اگر چیزی که پیش اومد خارج از تحمل و بحث2طرف بود هر2طرفتون تمامش رو بریزید دور و همه چیز رو از اول شروع کنید. فقط با خاطره های شیرینی که با هم داشتید و بدون این صفحات آخری. به خدا میشه. من دیدم که شده و میگم که میشه. من احتمال بسیار قوی میدم که هم شما و هم اون ها هر2طرفتون همدیگرو هنوز ته دل دوست دارید. هنوز خاطره های تلخ و شیرینتون رو فراموش نکردید و از اونجایی که به نظر نمیاد خشمتون کهنه باشه پس ماجرا تازه پیش اومده پس هنوز یواشکی همهتون هر2طرف دلتون واسه همدیگه تنگ میشه. تقریبا مطمئنم که اینطوره. به جای تصمیم به رفتن برید همه با هم بشینید حلش کنید و می بینید که از همون اولین شب بعد از حل این ماجرا چه آرامش قشنگی توی دل خودت و توی صدای بقیه اون هایی که خواستی ترکشون کنی حس می کنی. زندگی مثل یک سفر کوتاهه. بیاید خوش سفر باشیم تا هم به خودمون خوش بگذره و هم به دیگرانی که هر طور حساب کنی مارو دوست دارن و اگر نباشیم سفر کوفتشون میشه.
    لطفا امتحانش کنید و نتیجهرو نه به من بلکه اول با خودتون بعدش هم اگر خواستید با باقی هم محلی ها درمیون بذارید. من یکی شیرینی نمی خوام، این رو اینجا به همه تعهد می کنم ولی از طرف بقیه هیچ قولی نمیدم.
    من اینجا توی محله منتظر یک پایان خوش برای داستان شما و اطرافیانتون هستم و دعا می کنم که هرچه سریع تر این پایان رو اینجا بخونم.
    خوب خوب بابا همگی ببخشید دیگه رفتم. این دفعه خداییش رکورد زدم.
    به امید فردا.

  12. 12
    سجاد نبی لو says:

    سلام اینکه منبر خوبی رفتید منبر جالبی هم نبود از اونهاست که حرفی برای گفتن نیست فقط خواستید بگویید ما هم هستیم در مورد پایان خوش مال این فیلم های هندی هست که سعی می کنند که تو فیلم هم شده آخرش خوش در بیاد با واقعیتهای زندگی سازگار نیست این هم آخرین جواب به این گروه و به شما همگی موفق باشید که بعید می دونم که با این وضع باشیم.

  13. 13
    پریسا says:

    باز هم سلام.
    دوست دلگیر من. آقای سجاد عزیز.
    کاملا درست گفتید. نوشتم که بگم من هستم. بله هستم و خیال دارم که بمونم و تا جایی که می تونم پایان ماجرا های زندگی خودم و اگر از دستم بر بیاد پایان داستان های اطرافیانم رو خوش تر کنم. بله دوست عزیز. هر کسی بینش خودش رو داره. مال من این طوریه. در منطق من زندگی فیلم نیست. واقعیته. ولی در خیلی موارد سفید تر کردن این واقعیت دست خودمه. شمارو نمی دونم و به خودت بستگی داره ولی من ترجیح میدم سعیم رو بکنم تا اگر پایانش خوش شد که چه بهتر و اگر نشد خاطرم جمع باشه که من تلاشم رو کردم. هرچند هرگز برام پیش نیومد که واقعا بخوام و تلاش کنم و نتیجه اگر کاملا20نشد کامل هم0باشه.
    شما موافق نیستید. این هم نظریه برای خودش و من بهش احترام می ذارم. امیدوارم در جمع های بعدی که رفتید تجربه های بهتر و دلپذیر تری داشته باشید.
    به امید فردا.

  14. 14
    زهره says:

    سلام
    قصد نداشتم نظر بذارم خیلی هم با خودم کلنجار رفتم ولی آخرش نشد
    نمیدونم چی بگم از کجا شروع کنم چقدرشو بگم
    اولش که با همه موافقم ببینین هرکسی یه تجربه ای و یه برداشتی داره
    درمورد بیناها باید بگم کامل موافق نیستم شاید اگه کامل میدونستم چی شده قضاوتم متفاوت بود قبول دارم که خیلی از ما قدر نشناس هستیم ولی که به قول بچه ها این فقط به جامعه ی نابینایی محدود نمیشه بله فقط نمودش بیشتر و خاصتره اما ببینین من تجربه ای که شاید اخیرً به دست اوردم این بود که بعضی از بیناها فکر میکنن که وقتی دارن با نابینا همکاری میکنن دیگه اون نابینا باید هرچی اون گفترو اطاعت کنه و حق هیچگونه اعتراض یا پیشنهاد نداره و اگه معترض شد ناراحت میشه و دیگه چیزی نیست که بارت نکنه و اونوقته که نابیناها بد میشن من که شخصً زیر بار حرف این آدما نمیرم باورتون نمیشه چقدر اخیرً ناراحت شدم و چقدر خدارو شکر کردم که عقل دارم و واقععً خدا نمیذاره که بندش در بمونه من که نمیخوام کسی با منت کمکم کنه حتی اگه بیفتم بمیرم باور کنین من مغرور نیستم ولی وقتی ببینی یکی که خودش نزدیکترین کسش مشکل بینایی داره و به احتمال زیاد کوچیکتر از خودت هم هست بخواد با کلی منت کمکت کنه و به کاری که دوست نداری مجبورت کنه واسه من که غیر قابل تحمله شاید اگه بیناها بتونن یه ذره صبورتر باشن خیلی بهترهبا اینحال باورتون نمیشه این قدر خودمو کنترل کردم و اصلًحرفی نزدم و واسه هر کاری تشکر میکردم ولی اگه با چیزی موافق نبودم انجام نمیدادم کاری رو که صلاح خودم بود و دوست داشتم انجام میدادم که این باعث ناراحتی طرف میشد
    و اونم با کمک نکردن جبران میکرد
    البته و صد البته من از یه سری رفتارای بچه ها اصلً خوشم نمیاد شاید اونایی که منو میشناسن باورشون نشه ولی من که در طول این چند سال نتونستم یه دوست صمیمی داشته باشم وقتی میبینم چقدر یه سری دورو هستن واقعً جلو طرف کلی تمجید و تعریف میکنه میاد ضد همونارو واسه من میگه
    نوشتنشم اعصابمو خش خشی میکنه
    یا دوستی که نسبت به همه نزدیکتر حسش میکردی با یه ازدواج چقدر عوض بشه و در جواب یه سری رفتارهای ناسالمش که اعتراض کنی بگه تو یه چیزیت شده من ازدواج کردم وای نمیدونین چقدر زجرآوره
    با همه اینایی که گفتم من هیچ موقع از بچه ها کناره نمیگیرم به چند دلیل اولش که دردم باهاشون مشترکه و خیلی از مشکلات من مشکلاته اونام هست و میدونم تنها نیستم و این بهم امید میده دوم کلی کار یاد میگیرم و یاد میدم اگه من کناره گرفته بودم عمرً کامپیتر میدونستم
    میدونین من همیشه این نکته رو واسه خودم رعایت کردم و پشیمون هم نیستم هرچند خیلیها ناراحت میشن ولی من به این نتیجه رسیدم که فقط شنوننده باشم اگه درد و دل کنم که کل ایران فهمیدن اگه نظر بدم که عکسشو صدتا میذارن روش و تحوویل این و اون میدن یعنی حرفمو واسه خودم نگه میدارم و تا اونجایی که بشه با مامان و خواهرام مشورت و درد و دل میکنم
    بازم حرف دارم ولی حالشو ندارم همینارو هم فکر کنم بعد پشیمون بشم نوشتم

    به امید افزایش ظرفیت همگی از جمله خودم

  15. 15
    سارا says:

    سلام
    بچه ها من با تموم این نظرها موافقم و بیشتر از همه با این نظر پریسا خانم که گفتند هر انسانی نظری داره و محترمه، موافقم.
    راستی من منظورم قطع رابطه صد در صد نبود و نیست هنوزم کسانیی هستند از نابینایان که من باهاشون قطع ارتباط نیستم و نخواهم شد چون همیشه معتقدم اگر صد نفر هم از یک جمع صد و یک نفری بد باشن بازن یک نفر خوب هست.
    من فقط میخوام از اونهایی که درد بر دردم اضافه کردن دور باشم.

  16. 16
    ghanbar says:

    درود
    بله من هم این جمله را می پسندم البته که ما باید اول خودمان را پرورش بدهیم آن وقت دیگر نیازی هبه اثبات نداریم !
    این روش شما هم طبیعی است و من در مراحل اولیه دنیای مجازی با این برخوردها مواجه شده ام و اکنون این مراحل را طبیعی برای شما می دانم .انسان ها با توجه به نیاز ها و دیدگاه ها وافکارشان وارد جمعی می شوند بعد از اینکه به اهداف و نتایج مورد نظرشان رسیدند از آنجمع رها می شوند .یا اگر نرسیدند ادامه نمی دهند .در برخی از جمع ها هم به گونه های متفاوت یا شدت یا ضعف این بودن ها ادامه دارد و همه این موارد طبیعی است و بینا ونابینا ندارد .شما در کامنتی این مسئله را مطرح کردید اما من نفهمیدم که چه گفتید و خوشحال هستم که این پست را اختصاص دادید به این قضیه اما می خواهم اعتراف کنم که باز هم نفهمیدم اما اطمینان شما مبنی بر بودن باعث خوشحالی من شد این هم حقیقت است با افرادی که آزارت می دهند باید دوری جست .باش و از تجربیات خودت بنویس تا افراد زیادی از آن بهره ببرند .من هم سالیانی است کم بینا شده ام اما دو سال با این جامعه برخورد دارم بیشتر هم مجازی تا حالا که چیزی از این جامعه ندیدم که بخواهم فرار کنم اما برخی مسائل برایم سومال است .که با بیان آنها و خواندن کامنت های دیگران برایم حل می شود .شما که روانشناسی خوانده اید بهتر از من باید با این بازخوردها آشنا باشید که هستید و امیدوار هستم که از علم شما در این محله بیش از پیش بهره مند شویم .
    داریوش عزیز دقیقا با حرف به حرف کامنتت موافقم .دوستان دیگر و پریسا نیز همینطور راستش هیچ کدام از دوستان تلاش نکردند که سارا خانم بماند .شاید نمی دانند و از این موارد هم نداشته اند .نخودی کامنتت خیلی خطرناک است شما چرا خانم رئیس شما باید دست خیلی ها را بگیرید شما مدد کار دیگران هستید .مصطفی عزیز راستش من یک هفته ای نبودم بخاطر همین از کامنت شما اصلا نفهمیدم که چه شده و متاسفانه بعد از کامنت گذاشتن باید برم عروسی بعدا بگردم ببینم که چه شده .اما تا مباحثی نباشد و موافق ومخالفی نداشته باشد نتیجه ای هم حاصل نمی شود و از همه مهمتر احساس نوشتن شما دوستان خودم حائز اهمیت یبوده و هست سجاد نبی لو با کمال احترام وادب نوشته های شما موجب خوشحالی بنده است و در کمتر پستی نظر می دهید اما پریسا خانم بعد از من دومین نفری است که شما بیان داشته اید که برای بودن کامنت گذاشته .دارد این جمله اپیدمی می شود .این نیز قطعا از هر کامنتی بر می آید که شخص کامنت می دهد تا بگوید هستم و نظر دارم و برای شما دوست عزیزم هم صادق است .در هز صورت خوشحالم که دوستان احساس وظیفه می کنند و نظرات خودشان را به ثبت می رسانند از همه مهمتر نظر چشمک جواد عزیز برای من جالب بود .از سایر دوستان که نامشان را ننوشتم یعنی یادم رفت عذر می خواهم .دوستانبهامید بودن های دائمی شما و همچنین سارا خانم .محله به بودن فرشته های خوب و مهربان نیاز مند است خطاب من به همه شما فرشته های محله بیائید بنویسید و با این محله در تعامل باشید راستی نظر زهره خانم هم حقیقت محض بود .نمی دانم کدام زهره اما نظرش خیلی واقعی و حقیقی بود .

  17. 17

    سلام
    اگر من اون روز ها بودم و اینجا نظر میذاشتم,
    مینوشتم که,
    هرکی دوست داره بمونه هرکی هم دوست داره بره

دیدگاهتان را بنویسید