دارم می رم به شیراز. آخ. دارم می رم به شیراز.

البته قبلا ها می گفتند دارم می رم به تهران. ولی خوب خواننده عزیز به خاطر ما این شعر را هم تغیر داد و دارم می رم به شیرازش کرد.
همایشی بود که آدرسش را در یکی از پستهایم چند وقت پیش دادم ها یادتان هست؟ که البته آقای هادیان زحمت اطلاع رسانی اش را
کشیده بود. باز هم جای شکرش باقیست که امثال مثل آقای هادیان در این اصفهان هست این انجمنها که فقط رسالتشان اردو است و بس. خوب شاید هم همین درسته چشمک نمی فهمد. ولش کن
حالا همان همایش انجام می شود قضیه از این قرار است که نابینایانی که مقاله های چاپ شده حالا چه در مجلات علمی پژوهشی یا علمی ترویجی داشتند یا مثلا در کنگره ای جایی مقاله شرکت داده بودند به شرتی که چاپ شده باشد می توانستند مقاله خود را ارسال کنند. بعد اگر پذیرش می شد یعنی اطلاعات و مدارک سالم و صحیح بود بنیاد توانگران شیراز برای فرد دعوت نامه می فرستاد که بابا بیا تو رو خدا
آخه شماره تلفن دادند که زنگ بزنیم از بس من زنگ نزدم خودشان زحمت کشیدند زنگ زدند واقعا دمشان گرم. به خدا جای چنین همایشهایی در میان جامعه نابینایان خیلی خیلی خیلی خالی است. انجمنها بیشتر ما را به سمت و سویی می برند که انگار فقط یک نابینا به تفریح نیاز دارد و اگر سالی شست بار نبرندش اردو می میرد. نابینا که نباید کار علمی کند باید بخورد و بخوابد تا بهش گفتیم فلان جا دارند ناهار می دهند حمله ور شود. چه کاری هست ما بیاییم همایش برگذار کنیم که نابینا ترغیب شود یکی دوتا مقاله چاپ کند و سری د سرها در بیاورد.
گرفتن فوق لیسانس یا دکترا دیگه در این مملکت کاری مسخره شده است به قول یکی از اساتیدمان تا ده سال دیگه همه در این مملکت یک دکترا خواهند داشت حالا کسی برنده است که بتواند کارهای دیگری از جمله همین مقاله نویسی را انجام دهد. در میان حدود صد و پنجاه دانشجویی که در مقطع ارشد در دانشگاه ما هستند فقط چند نفر که حتا از انگشتان یک دست هم کمترند مقاله و کارهای پژوهشی دارند.
به هر حال من دارم می روم شیراز برای چهار شنبه و پنج شنبه یعنی سه شنبه به بعد پذیرش دارند ولی من سه شنبه کلاس دارم باید شب راه بیفتم باز هم دم فروغ گرم که اطلاعات مربوط بلیت را ازش گرفتم مرسی فروغ عزیز
البته حنوض درست حسابی نمی دونم باید توی همایش چی کار کنیم ولی خوب حتما باید یک کاری بکنیم دیگه. امروز زنگ می زنم ته و توهش را در می آورم. راستی گفتند می توانی یک همراه هم بیاوری اما من کسی را نداشتم ببرم ببینید من چقدر بد بختم باید خودم برم. راستی بلیت برگشت هم مفتی است هههه
اما من می رم شیراز می خواهم یکی هم هست آنجا ببینمش. البته اگه بیاد. نمی دونم. ببینیم چی میشود. ای کاش بیاد. بیا دیگه. بابا چرا اینقدر کلاس می گذاری.
یکم استرس دارم نمی دونم چی می شود می ترسم آنجا با کسی آشنا نشوم یا وضعیت طوری باشد که یک نابینا مطلق به مشکل بر بخورد اما شاید این طوری نباشه ها ولی خوب نمی دونم چرا یکم استرس دارم
می گند دختر نابینا می تواند با یک پسر نابینا ازدواج کند ولی آخه خیلی مشکل پیش می آید ها. مثلا چطوری با هم می روند بیرون. می دونم می تونند برند بیرون ها. منظورم این است که خیلی مشکل جهت یابی پیدا نمی کنند؟
من خودم خیلی دوست دارم یک دختر نابینا بگیرم ولی خوب از این چیزهایش می ترسم.
راستی یک آموزش توپ برای بالا بردن کیفیت روابط جنسی ضبط می کنم دعا کنید بیام براتون می گذارم حتما.
راستی با راضیه هم صحبت کردم مفصل اصلا مشکلی نبود همه چیز ریلکس است راضیه اصلا نارحت نیست. دوستان راضیه راحت باشید یک نفس آرام بکشید.
کسی نیست با هم بریم شیراز؟
رفتیم ها؟
کاکو بیا شیراز؟
می بوسمت کاکو کاکو

درباره cheshmak

من محمد جواد خادمی متولد سال 67 هستم. از دو سالگی بر اثر تومور مغزی که دیر تشخیص داده شد نابینا شدم. پس از تحصیل در ابابصیر اصفهان در دبیرستان عادی و سپس دانشگاه فولاد شهر تحصیل کردم. هم اکنون دانشجوی کارشناسی ارشد بالینی دانشگاه نجف آباد می باشم. آدمی رک هستم که دوست دارم دیگران من را به خاطر خودم دوستم داشته باشم. راستی مجردم
این نوشته در صحبت های خودمونی, مقاله ها ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 Responses to دارم می رم به شیراز. آخ. دارم می رم به شیراز.

  1. 1
    Azizol lahpajoohandeh says:

    سلام قهرمان جون! منم شیطان رانده شده! عزیزم منظورشون از همراه،همون تلفن همراه یا مبال بوده یا لبطاب بوده! حالا شما قهرمانید دیگه هر دو تا را با خودتون ببرید! راستی دو تا عصا همرات ببر برای اینکه اگه یکیش شکست یا انشا الاه کشش پاره شد عصای زاپاس داشته باشی! ما باید ثابت کنیم که هنرمون از ماشین کمتر نیستیم! همانطور که ماشینها طایر زاپاس دارند:‏ ما هم عصا زاپاس داریم! در ضمن مستند جشن پیتزارو نگذاشتید تومحله! یادت باشه از شیراز مستند بیاری!‏.

  2. 2
    حسین says:

    چشمک جان به وجودت افتخار میکنم. واقعا پسر نازنینی هستی. کاش در مورد مقاله ات هم توضیح میدادی. لطف کن در آینده متن کامل آن را بذار تو گروه. اگر بخوای حاضرم باهات بیام شیراز هرچند من به دردت نمیخورم و میدونم دنبال کی میگردی که باهات بیاد امیدوارم پیدا بشه تنها نری.

  3. 3
    سحر مرادی says:

    سلام چشمک همراه میخواهید چیکار بعدش هم شما که خودتان مستقل و اجتماعی هستید برای چی استرس دارید. البته درکتون میکنم که دارید به یه شهری میرید که بزرگ هست. ولی همینجور که در شهر خودمون همین که مردم عصا رو دستمون ببینن و میان بهمون کمک میکنند اونجا هم همینجور هست و جایی برای استرس نیست. و اما موضوع بعد اینکه به نزر من اگر اون زوج نابینا هر دو مستقل باشند هیچ مشکلی در رفت و آمد ندارند. مسلً شما برای اولین بار که خودتان وارد یک جایی شدید از اول که راهش و حتی مانع هایی که جلوی پاتون بوده رو نمیدونستید ولی وقتی رفتید هم مانع ها رو دیدید و هم این که راهش رو یاد گرفتید.

  4. 4
    cheshmak says:

    ای وای سحر مرسی به خدا خیلی انرژی گرفتم راست می گی مشکلی پیش نمی آید حتما من مستقلم. اجتماعییم
    اما در مورد ازدواج مثالت را نفهمیدم یعنیچه چیچی گفتی

  5. 5
    فروغ says:

    درود بر شما چشمک عزیز. امیدوارم که سفر خوبی داشته باشید. اگر مایل باشید من میتونم در زمینه همراه بهتون کمک کنم. در باره ازدواج دوتا نابینا با هم و این که چطور با هم بیرون میرن باید بگم که درسته خیلی سخته ولی محال نیست. من یه دختر مجرد هستم و مشکلات یه زوج رو درک نکردم اما چون چند وقت با دوستان نابینای مطلق هم اتاق بودم متوجه شدم که اگر دوتا نابینا ستا چیز رو داشته باشن خیلی خوب از پس مشکلات بر میان پول, جرعت و یه کم زرنگی. شما در نظر بگیرید ما چنتا دختر نابینا تو خوابگاه خود گردان بودیم آشپزی, خرید, تمیز کردن اتاق و … همه با خودمون بود. بارها و بارها شد که برای این که یه صبحانه لذت بخش داشته باشیم صبح زود میرفتیم نون سنگک می خریدیم و وقت برگشت توی جوب میافتادیم و و به ناچار بدون این که نون سنگک تازه داشته باشیم به خوابگاه میرسیدیم. ولی چون زندگی رو به خودمون سخت نمیگرفتیم بهمون با تمام مشکلات خوش میگذشت.

  6. 6
    cheshmak says:

    چطوری برای همراه کمک می کنی؟
    خیلی تجربه باحالی بود حتما خیلی بیشتر با هم صحبت می کنیم در موردش

  7. 7
    امیر says:

    تغییر، شرط، شصت، هنوز.

  8. 8
    فروغ says:

    درود. این طوری کمک میکنم که با یه دوست همآهنگ میکنم که اون روز با شما باشه. به همین راحتی. شاد باشید.

دیدگاهتان را بنویسید