سلام برای دوست تنهایمان دعا کنید از مرتضی معصومی

سلام، دوستان من از تنها کسی که تو این دنیا داشتم خواهش کردم که شروع و پایان زندگیم را که چند جمله ای بیش نیست بنویسد، از شما دوستان هم پیشا پیش معذرت خواهی می کنم که اسمم را نمیگم، و دیگه این که به بخشید که تعریف زندگی من ناراحتتان می کند، من در یک شهر کوچک به دنیا اومدم، از وقتی که خودم را شناختم، آه در بسات نداشتیم، و پدرم هم یک کارگر معتاد بود مادرم هم یک خانه دار بود که قالی هم می بافت من تنها دختر خانواده بودم، به خاطر نداری تو خانه ای زندگی می کردیم که تابستانها از فلاکس یخ به جای یخچال، و زمستانها از هیتر برقی به جای بخاری استفاده می کردیم، شب و روزمان را با شکم نیمه سیر می گذراندیم،پدر و مادرم بی سواد بودند و به همین دلیل با به مدرسه رفتن من مخالفت می کردند، البته از خدایشان هم بود با این جملات که درس به چه درد می خورد، اونهایی که رفتن بی کارند، و… من را قانع می کردند تا از شر خرج و مخارج مدرسه ی من راحت شوند، این را هم خیلی سر بسته بگم که همیشه ی خدا تو خونه ی ما دعوا بود همش مادرم می گفت این کوفتی چیه که تو می کشی با چندر غاذی که با زحمت از تریق بافتن قالی به دست می آورم، تو به باد می دهی و… و… و…،
خلاصه که با مخالفت مادرم و دعواهای همیشگی، پدرم به مرکز ترک اعتیاد رفت و بالاخره اون مواد کوفتی رو ترک کرد، بعدش هم مادرم تصمیم گرفت که با فروش این قالیهایی که تو این مدت بافته بفروشد و جمع کنیم بریم تهران، پدرم هم موافقت کرد هر سه نفرمان خوش حال خانه ی خراب شده را به صاحب خانه تحویل دادیم و به طرف تهران حرکت کردیم،.
چند ساعتی نگذشته بود که توی راه تصادف کردیم، سرتونو درد نیارم، پدر و مادرم عمرشان را دادن به شما،
اما من زنده ماندم، که ای کاش زنده نمی ماندم، منی که به جز پدر و مادرم کسی رو نداشتم حالا دیگر بی کس شدم، بی کس و تنها و قریب آن هم تو تهران، چند وقتی دنبال خانه گشتم، با پولی که قرار بود باهاش کاری بکنیم، اما همه می گفتند به دختر مجرد خانه نمیدیم،
گذشت شب و روزهایم توی پارکها و پلها گذشت، کم کم با فضای بیرونی و کارتون خوابی آشنا شدم، و بهشون عادت کردم اما پولی هم که داشتم کم کم تمام شد، خدایا چه کار کنم، شما جای من بودید چه کار می کردید؟ کی میاد به یه دختر تنها و به قول خودشان فراری کار بده، به این ترتیب کاری هم پیدا نکردم، حال دیگه به جز تنهای و قریبی و آوارگی ، بی کسی بی پول و بی کار هم بودم، مثل یک دختر بی پناه، چند وقتی تو مترو دست فروشی کردم، اما نشد که نشد، با یک دختر خانمی که مثلا تنها بود آشنا شدم که جایی برای خاب هم داشت اما بعدش فهمیدم که این تنها نیست بی کس هست ولی دور و اطرافش پر از پسر بود یک روز من رو با خودش به عابر بانک برد و موجودی حسابش رو بهم نشون داد به بین، به بین، بد بخت هی دنبال کار بگرد، نگاه کردم بیست و پنج، میلیون تومان تو حسابش پول بود، خودش می گفت تو دو ماه این همه کار کردم، من هم از رو سادگی حرفش رو باور کردم، اما بعدش فهمیدم که خیلی ب بخشید باید بگم بعدش فهمیدم که با خود فروشی چنین پولی رو در آورده، تن و بدنم لرزید زدم زیر گریه و زدم زیر گوش دوست مثلا تنهام، اون هم تا می توانست تحقیرم کرد، تحقیرم کرد، ازش دور شدم دو سه روزی رفتم و گم و گور شدم اما دیدم نمیشه
باز هم رفتم پیشش، اما تا زنگ درب رو زدم پشت آیفون در گفت به شرطی راد میدم که با هم کار کنیم، از سر مجبوری گفتم باشه، و رفتم تو چند روزی گذشت که یک روز حدود ساعت دو بعد از ظهر بود که گفت آماده شو بریم، یک جا قرار داریم خلاصه با هم رفتیم، باز هم به بخشید معذرت می خواهم، با چند آقا که یکی از اون ها هم به بخشید، نمی خواهم به شما برادران خودم توهین کنم، بله یکیشان هم نابینا بود، اما انگار خبر نداشت که کجا می خواد بره و چه کار کنه، همش می گفت جای ارزون بریما بچه ها راستی قهوه خونه هم داره؟
و…
بعدش هم که با ماشین آقایون بر گشتیم خونه این بار بر عکس همیشه دوستم درب را با کلید باز نکرد، بلکه زنگ زد و بعد از چند ثانیه درب باز شد، وقتی به حیات رسیدیم یک خانم، به تک تک بچه ها یک قوطی داد و گفت این جا می خورید یا می برید تو با بچه ها می خورید، آقایی که نا بینا بود فکر کرد که رانی بهش دادن، و بر گشت گفت چرا یکی رو با دوستان بخوریم خوب چند تای دیگه هم بده من حساب می کنم، همه خندیدن اما من ناراحت بودم، و چون همه خندیدن دستگیرش شد که کجا اومده باورتون نمیشه دست کرد تو جیبش و بعد از چند ثانیه صدای زنگ گوشیش بلند شد، با لهنی آرم گفت با اجازه ی دوستان و گوشی رو جواب داد و بعدش یک حالت ترس به خودش گرفت و گفت بچه ها شما بفرمایید من باید برم بیمارستان، و بچه ها هم قرار رو به هم زدن و گفتن اگه این نباشه ما هم نیستیم، باشه برای بعد، خلاصه به خیر گذشت اما من به بهانه ی کار از خونه زدم بیرون و بچه ها را تقیب کرد، به جایی که رفتند همون جا منتظر شدم تا اون آقای نابینا که مد نظرم بود اومد بیرون، بهش سلام کردم انگار خیلی اصبانی بود، با یک دستش حولم داد و رفت باز هم رفتم جلوش و براش با هزار بد بختی توضیح دادم، اما اون هم با کلی قصم خواهش باور کرد، چند باری باهاش ملاقات داشتم، تا این که یک روز گفت تو حاضری کار کنی، با نا امیدی گفتم آره اما کو کار
گفت من یک کار سراغ دارم، خوش حال شدم، بهم گفت کمی صبر کن، انگار می خواست بیشتر بشناستم، بعد از یک ماه با هم رفتیم تو یک پاساج که پایین شهر هم بود، و وارد یک کارگاه خیاطی شدیم که همه ی چرخ کار هاشون خانم بودن، اون آقا سلام کرد و من رو معرفی کرد خانمی که انگار مدیر کارگاه بود از من سؤالاتی پرسید و با تعهدی که برادر عزیز داد قرار شد که من اون جا کار کنم، اما این رو هم بگم که اولاش به هیج عنوان حق خروج از اون کارگاه رو نداشتم و تا چند هفته هم تلفن همراه هم رو از من گرفته بودن دلم خیلی هوای بیرون رو می کرد اما هر بار که به فکر بیرون رفتن می افتادم با به یاد آوردن کارتون خوابی و بد بختی بیرون رفتن رو فراموش می کردم،بعد از چند ماه اون آقا اومد و به مدیر کارگاه گفت امسال سال آخر هستش که من تهران هستم، و از شما هم خواهش می کنم، سفته ی ده میلیونیم رو بهم بر گردونید و از این به بعد هم خودش باید تعهد بده چون من می خام با اجازتون بر گردم شهرم، من نمیدونستم که به خاطر من تعهد و یک سفته ی ده میلیونی داده، خلاصه بعد از چند دقیقه سفته رو گرفت و خواست بره که مدیر کارگاه هم گفت خانم …… اگه دوست داشته باشید میتونی بری بیرون و هر جایی که دوست داری کار کنی مشغول بشی، در هر حال امیدوارم که تو این مدت بهت سخت نگذشته باشه من به درخواست این آقا و تعهد و سفته هم به شما کار دادم و هم جای خواب و خوراک، حالا هم اگه دوست داشته باشی می تونی پیش بچه ها بمونی و کار کنی راستی تعهد بدی کافیه من تو را قبول دارم، اما باید یک سری چیزها رو رعایت کنی، قبول کردم، و با اون آقا از کارگاه اومدیم بیرون، قبلا با عصا خودش می رفت اما از شانسش این بار عصاش مانده بود زیر چرخ ماشین، من هم که دیدم تو راه رفتن خیلی عزیت میشه گفتم شما هم جای برادر نه داشتم اگه اشکال نداره کیف من رو بگیر تا با هم تا جایی که می خواهی بریم، به هر حال از سر ناچاری قبول کرد، رفتم، اون رفت خونه ی اقوامش من هم بر گشتم، و در نهایت این که کم کم فکر کردم بهش وابسته شدم، اون مثل یک جوان مرد من رو از ختر نجات داده بود کم کم به این فکر افتادم که اگر چه این نابیناست اما می تونه خوش بختم کنه،آروم آروم بهش گفتم
اما اولش حرفهام رو به شوخی گرفت و بعدها که فهمید قضیه جدی شده گفت شما دیگه الآن یک دختر همه چی تمومی، من هم برادرت من بهت قول میدم که خوش بخت میشی راستش من نه پول آن چنانی دارم، نه خونه دارم، و نه غیره اما من ازش هیچی نمی خواستم، اما هر چه گفتم قبول نکرد، الآن هم اگه این مطلب که زندگی نامه ی من باشه این جا گذاشته میشه به خاطر اینه که من ازش خواهش کردم، حالا از اون روزها حدود دو سال می گذره و من هم تا شش ماه پیش خوش بخت بودم، اما برای خودم چون حنوز مجرد بودم،و دیگه احساس تنهایی نمی کردم چون یک برادر هم داشتم، اما انگار سر نوشتم سر نوشته بدی بود یه وقت احساس کردم سرم درد می کنه و این درد هر روز بیشتر و بیشتر می شد، تا این که یک روز پیش دکتر رفتم برام آزمایشهای مختلفی نوشتند و بعدش هم که فهمیدم که یک غده ی بد خین تو سرم رشت کرده چند بار هم شیمی درمانی شدم، اما جواب نداد حال کم کم من میرم یعنی وقت خدا حافظیم فرا رسیده و بعد من این نوشته می ماند و بس، اما خواهشی که از شما برادران و خواهران عزیز دارم اینه که کامنتهای نا به جایی، نگذارید که هم دوستمون که زحمت این رو کشیده ناراحت بشه و هم منی که امیدی به زندگی و زنده موندن ندارم، همه ی شماها را دوست دارم از صمیم قلب، به امید آینده ی روشن و پر از امیدواری برای همه ی شما دوستان،

اگر روزی داستانم را نقل کردی بگو:
بی کس بود اما کسی رو بی کس نکرد
تنها بود اما کسی رو تنها نذاشت
دلشکسته بود اما دل کسی رو نشکست
کوه غم بود ولی کسی رو غمگین نکرد
و شاید بد بود ولی بدی کسی رو نخواست…

دوستان هم محله ای سلام من مرتضی معصومی هستم این رو به خاطر خواهشهای متعدد نوشتم و برای محله می فرستم، اما خواهشی که از شما دارم، این است که یک وقت فکر نکنید من این رو برای خود نمایی کردن و تعریف خودم نوشتم، نه این وظیفه ی همه ی ماهاست که به یک دیگر کمک کنیم تا جایی که می توانیم کمک کنیم منتظر اون دسته از عزیزانی هم هستم که کامنت بدن که همش چرت و پرت هستش و از خودت نوشتی اما سعی دارم که یک بار دیگه اگر قبول کنه با صدای خودش اما بدونه معرفی براتون بفرستم خوش باشید ببا یاد دوستان زندگی کنید یا حغ التماس دعا

درباره مرتضی معصومی

دوستان سلام، من مرتضي معصومي متولد 1369 هستم از اين كه در كنار هم نوعان خودم هستم خرسندم. موفق و پيروز باشيد
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

15 Responses to سلام برای دوست تنهایمان دعا کنید از مرتضی معصومی

  1. 1
    بهروز افروز says:

    سلام. آقای معصومی بزرگوار، بنده پس از پایان خواندن نوشتتون به احترام شما از جام بلند شدم و به عنوان یک همنوع افتخار میکنم که شما وجود دارید. بیشتر از این شایسته نیست چیزی گفته شه. با نهایت احترام
    بهروز افروز

  2. 2
    ghanbar says:

    درود
    بی کس بود اما کسی رو بی کس نکرد
    تنها بود اما کسی رو تنها نذاشت
    دلشکسته بود اما دل کسی رو نشکست
    کوه غم بود ولی کسی رو غمگین نکرد
    و شاید بد بود ولی بدی کسی رو نخواست…

    احسنت بر شما و برای شما دعا می کنم هر چند که از نظر من نیاز به دعا ندارید و در این آزمایش هم موفق خواهید بود .

  3. 3
    ghanbar says:

    درود
    شاید قصه زندگی شما بر مبنای بی کسی و تنهائی باشد .اگر چه نوشته شما طوری بود که من برداشت کردم که اون نابینا هم مثل مابقی افراد از طبقه پائین جامعه است اما نتیجه مهم است و آن هم این شد که از اون وضعیت نجات یافتید .و مطمئن باش که از این وضعیت هم قطعا به ساحل امنیت و آرامش خواهید رسید مهم این است که شما توان مبارزه را مثل قبل با این موضوع در خودتان داشته باشید مطمئن باشید که این مهم هم حل خواهد شد .انسان های زیادی هستند که با این بیماری مبارزه کرده اند و با پرورش روح خودشان و روش های خاص زندگی توام با آرامش سالیان متمادی هم زندگی داشته و نموده اند و صرفا سیمی درمانی مزید نخواهد شد که شما امیدتان را از دست بدهید .خیلی ها شیمی درمانی نموده اند و زنده مانده اند و سلامت خودشان را هم کسب کرده اند .
    من منتظر نوشتن پست دیگری توسط مرتضی عزیز هستم تا غلبه بر این نا امیدی را توسط شما شخص اصلی برای محله باز گو کند
    به امید سلامتی و صحت همه بیماران علی الخصوص شخص مورد نظر این نوشته .آمین

  4. 4
    نخودي says:

    سلام دوست دارم من هم جز اون كساني باشم كه بگم: چرت و پرت و از خود تون نوشتيد اما حتي اگه اين طور باشه “كه نيست” هستند و خواهند بود و البته بودند اين چنين آدم ها و زندگي هايي….
    شايد اگه بعد از اون تصادف برمي گشتند شهر خود شون پيش نمي يومد اون چه كه پيش اومده شايد هم نمي شده و من خارج از گود دارم فتوا مي دم در هر حال اميدوارم همون طور كه تاحالا خدا باهاشون بوده بازم باشه و حفظ شون كنه.

  5. 5

    سلام به نویسنده ی ی این مطلب مرتضی ی عزیز
    زندگی این دختر خانوم سرنوشت خیلی از آدمای دوره ورمونه
    آدمایی که هر چی خدا زندگی رو واسشون سخت میگیره مقاوم تر میشن نمیدونم چرا خدا بعضی افراد رو زیاد تر از اون چیزی که هست امتحان میکنه
    اگه اون بالایی بخواد این دختر خانوم هم به زندگی طبیعی خودش بر میگرده باهاش صحبت کن اگر موافق بود شمارشو بده به من تا یه مستند از زندگیش درست کنیم واسه رادیو
    سرنوشت این انسان مقاوم میتونه درس عبرت بزرگی باشه واسه اون دست آدمایی که خدا همه چیز بهشون داده اما همیشه از همه جا و همه کس طلب کار هستند
    در هر صورت راضیش کن و اگر قبول کرد شمارشو واسم به آدرس زیر میل کن ممنونم ازت
    amirsarmadi68@gmail.com

  6. 6
    فروغ says:

    درود. آفرین به این دختر که با وجود این شرایط سخت تن به … نداد و آفرین به برادر ما که از کمک کوتاهی نکرد. از طرف من به این دختر بگید که بیش از هد و اندازه دوستش دارم و اگر تا امروز یه برادر داشته از امروز به بعد اگر دوست داشته باشه خواهر هم خواهد داشت. این پست رو باید آدمایی بخونن که با وجود این که خیلی در رفاه هستن ولی همیشه ناله و گریه و زاری سر میدن

  7. 7

    سلام به همه ی دوستان محله خواهشی که از شما عزیزان دارم از بنده گلگی نکنید که چرا جواب کامنتهایتان را نمیدهم این پست را اگر چه من این جا گذاشتم اما متعلق به من نیست، در هر حال از همه ی شما به خاطر دل سوزیهایتان ممنونم

  8. 8
    علی ch says:

    سلام آقا مرتضی کار شما خیلی درسته رفیق
    به وجود چنین رفیقی افتخار میکنیم
    در ضمن برای اون خانم هم دعا میکنیم هرچه زودتر سلامتیشون رو به دست بیارن

  9. 9
    sanna says:

    سلام به این دوست عزیز میگم که با وجودی که دلم گرفت و متاسف شدم به خاطر این همه رنج و غم ولی به وجودت افتخار میکنم که با خدایی و از بین این همه آزمایش سربلندُ پیروز بیرون اومدی خیلی از ما تحمل فکر کردن به یکی از این مشکلات و ظرفیت سازش با یکی از این پیشامدها رو نداریم اما همون پناه بیپناهان و دادرس واقعی و همیشگی میدونه چه کار کنه امیدوارم مهربونیشو تو زندگیت حس کنی و ببینی.دنیا زندان مؤمن است.همیشه برات دعا میکنم و قلبً آرزو دارم دلگرمی آرامش و محبت الهی وصف ناپذیری داشته باشی که همه این سختی و دردها رو جبران کنه و به سعادت و خوشبختی برسی خدا کریمه باور کن براش طولی نداره و غیر ممکن نیست.الهی که با شاد شدن روحُ روانت دلت هم شاد و تنت سلامت شه این غصه ها باید برن باید بریزیشون دور و انشاالله با یاری خدا و خدمت پزشکانُ دعای ما این بیماری هم از بین میره امیدوار باش و به خدا توکل کن که خواسته قلبت رو بیجواب نمیذاره ما منتظریم خبر سلامتی و خوشبختی تو رو بشنویم هرطور صلاحت باشه میشه و من آینده روشن و پُرسُروری رو از مهربان ترین برات طلب میکنم.ایمان داشته باش و به امامت تکیه کن ازش یاری و دعای شبهایش را بخواه و حضور همیشگیش را در قلبت و زندگیت چرا که بهترین پدر دنیا هموست و از مادر مهربانتر و دلسوزتر.بدون که تنها نیستی و خیلیها حس و حال تو رو دارن و درک میکنن و ما همیشه به یادتیم و دوست دارت

  10. 10
    پریسا says:

    دوست من امروز چشم های مرا به باران دعوت کردی..

    از تو پنهان نباشد، گریه کردن گاهی بهترین هدیه ای ست که دوستی به آدم می بخشد!
    همین که چشم های آدم می بارند…
    همین که دلت سبک می شود همین که باور می کنی هنوز زنده ای اتفاق خوبی ست
    حالا چه بهتر که این همه اتفاق های خوب را یک دوست..یک دوست خیلی عزیز برایت رقم بزند..
    . می دانی گاهی آدم باید بشکند… باید بریزد… باید نابود شود تا ببیند باز هم می تواند بلند شود و زندگی اش را از سر بگیرد؟
    *******

  11. 11
    cheshmak says:

    ُۀآ» {َ»: }آ« »« :] «ـ<آ«ُـ» أآ«ۀ<أَ :«»، اما ممنون از این که به فکر جوانان محله هستی

  12. 12

    سلامی سرشار از ارادت و احترام به هر دو عوامل این پست. آقا مرتضی بنده به آشنایی با همنوعی چون شما افتخار میکنم، و اما اگر این خواهرمان کامنت ها را نمیخوانند شما به ایشان بفرمایید و خودتان هم در جریان باشید که اگر در تهیه ی دارو با مشکلی مواجه شدید، به این حقیر افتخار خدمت گذاری بدید تا به عنوان برادری کوچک آنچه از دستم بر میآید در این زمینه انجام دهم. برای ایشان از حضرت حق استدعای سلامتی کامل دارم.
    ایمیل بنده a_a_hatami@yahoo.com
    التماس دعا، یا علی.

  13. 13
    زهره says:

    درود
    جز دعا کردن کاری ازم برنمیاد
    امیدوارم که سلامتیتو به دست بیاری دوست گلم
    ولی خودمونیم آخر بدبیاری بودیا ولی نا امید نباش چون همینطور که تا حالا خدا دستتو گرفته امیدوارم و مطمئنم که ازین به بعدش هم همینطور هست

    راستی یه جا پرسیدی اگه جای من بودین چیکار میکردین من اگه جای شما بودم خودمو معرفی میکردم ب یه بهزیستی جایی
    بهتر از کارتون خابی بود
    راستی بی نهایت آفرین که تن به خودفروشی ندادی

دیدگاهتان را بنویسید