دل نوشته های من

سلام
دیروز که از کنکور آزمایشی کارشناسی ارشد خودم به خونه بر میگشتم یه صحنه ای حسابی منو به هم ریخت.
جوانی با مادر پیرش با تندی صحبت میکرد و به مادر خود ناسزا میگفت
از طرفی مادر پیرش او را نفرین میکرد
افسوس خوردم
دست به قلم بردم
تقدیم به شما
از طرفه همه ی مادران کهن سال به فرزندان نوجوان و جوان خود

عزیزم آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی صبور باش و مرا درک کن.
اگر هنگام غذا خوردن، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم صبور باش و به یاد بیاور که همین کارها را به تو یاد دادم.

اگر زمانی که صحبت میکنم حرف هایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و حرف هایم را قطع نکن و به حرف هایم گوش فرا ده، همانگونه که من در دوران کودکی به حرفهای تکراریت بارها و بارها با عشق گوش فرا دادم.

اگر زمانی را برای تعویض لباس های من میگذاری با عصبانیت این کار را نکن و به یاد بیاور، وقتی کوچک بودی، من نیز مجبور می شدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم.
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم پس خشمگین نشو اگر بارها و بارهای مطلبی را برای من تعریف میکنی.

وقتی نمی خواهم به حمام بروم، مرا سرزنش نکن، زمانی را به یاد بیاور که مجبور میشدم با هزار و یک بهانه تو را وادار به حمام کردن کنم.

وقتی بی خبر از پیشرفت ها و دنیای امروز، سوالاتی می کنم با لبخند تمسخر آمیز به من ننگر.
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی، حافظه ام یاری نمی کند، فرصت بده و صبر کن تا بیاد بیاورم، اگر نتوانستم بیاد بیاورم عصبانی نشو، برای من مهمترین چیز نه صحبت کردن ، که تنها با تو بودن و تو را برای شنیدن داشتن است.

وقتی پا هایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده … همانگونه که تو اولین قدم هایت را در کنار من برداشتی.
وقتی نمیخواهم چیزی بخورم مرا وادار نکن من خوب میدانم که کی به غذا احتیاج دارم.

روزی متوجه میشوی که علیرغم همه اشتباهاتم همیشه بهترین چیزها را برای تو میخواستم و همواره سعی کردم بهترین ها را برای تو فراهم کنم.

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم، خسته و عصبانی نشو تو باید مرا درک کنی.
یاریم کن، همانگونه که من یاریت کردم ان زمان که زندگی را آغاز کردی.

زمانی که می گویم دیگر نمی خواهم زنده بمانم و می خواهم بمیرم، عصبانی نشو … روزی خود خواهی فهمید…
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو، این راه را به پایان برسانم.

فرزند دل بندم، دوستت دارم

امیر سرمدی

درباره امیر سرمدی

فعال رسانه ای نابینایان، متولد سال 68 و ساکن تهران.
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, مقاله ها ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

14 Responses to دل نوشته های من

  1. 1
    مهدی ابراهیم دوالی says:

    چه بگویم که ناگفتنم بهتر است. واقعا؛ چرا. ضمنا مطلبتون هم خیلی قشنگ بود.

  2. 2
    پریسا says:

    سلام.
    هرچی بیشتر از سنم می گذره در این جمله ای که می خوام بگم سفت تر میشم:
    “بعد از خدا مادر تنها پرستیدنی جهان بود و هست و خواهد بود.”
    مادر من هرگز به این سایت نمیاد تا بخونه ولی من اینجا میگم که در لغتنامه ذهنم کلامی برای توصیف عشقم بهش پیدا نمی کنم.
    ای کاش عشق مادرانهش بتونه نیش ها و زخم هایی که خشم های گاه و بی گاه من سر مسایل بسیار بی ارزش تر از وجود نازنینش به دل مهربونش می زنه رو پاک کنه.
    من مادرم رو خیلی بیشتر از اندازه ای که تصورش برای خودم هم ممکن باشه دوست دارم. می دونم که به دلخواهش آروم و مهربون و فرمانبر نیستم ولی با تمام این چیز هایی که باید باشم و نیستم و با وجود تمام اون چیز هایی که نباید باشم و هستم، من مادرم رو بالاتر از عشق، دوست دارم.
    ای کاش همه ما بتونیم قدر هر لحظه از داشتن این نعمت بی همتا رو بدونیم و درک کنیم و بفهمیمش و ای کاش هر کسی که از داشتن این خدای خاکی محروم شده بتونه نه جایگزین، که هیچ جایگزینی براش نیست، اما ای کاش بتونه مرهمی برای درد حاصل از این فقدان پیدا کنه.
    مادر ها خیلی می ارزن. قدرشون رو بیشتر بدونیم.
    ایام به کام.

  3. 3
    عمو حسین says:

    ممنون امیر عزیز, متن زیبا و قابل ملاحظه ای بود. بسیار لذت بردم و برایم عبرت آموز بود. کاش واقعا بتوانیم از عهده این مسؤولیت خطیر یعنی احترام گذاشتن به مادر و دوست داشتن او برآییم.

  4. 4
    بنده ی خدا says:

    به نام صاحب عشق و زیبایی، خدای دوست داشتنی.
    دیدن ظلم و جور ما آدمیان در حق یکدیگر، ناخودآگاه من رو به یاد دو تا شعر زیبا میندازه که بدون تفسیر و توضیح فقط براتون می نویسم:
    1:
    بی داد مکن که مردم آزاری تو، در زیر لبی به یا ربی برخیزد.
    2:
    عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده، حیران شد و بگرفت به دندان سر انگشت.
    گفتا که کرا کشتی، تا کشته شدی زار؟ تا باز کجا کشته شود، آنکه تو را کشت.

  5. 5
  6. 6
    نخودي says:

    سلام
    “مادر” بهترين كلمه اي هست كه ياد گرفتم بهترين اون ها زيبا ترين شون و البته صبور ترين شون…
    خيلي متن تون حقيقي و غم انگيز بود خيلي خيلي خيلي…

  7. 7

دیدگاهتان را بنویسید