سفرنامه، بخش اول مقدمه.

با درود فراوان به شما گوشکنیهای عزیز. البته منظورم فقط اعضای گوشکن نیست، بلکه همه کسانی است که این نوشته را می خوانند، چرا که وقتی کسی در گوشکن باشد و مطلبی را بخواند عضو هم نباشد، در آن هنگام گوشکنی محسوب می شود.
القصه، همانطوری که قبلاً گفته بودم روز شنبه 27 مهرماه، سفر دو هفته ای من به دیار همیشه سبز کردستان آغاز گردید، حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود که با دوست عزیزم جناب آقای علی هدایتی با یک دستگاه پراید، به طرف تهران راه افتادیم قرار بود آن شب تهران استراحت کنیم و صبح یکشنبه به سفرمان ادامه دهیم.
همه چیز از قبل دقیقاً برنامه ریزی شده بود. چرا که من همیشه عادت دارم قبل از انجام هر کاری قبلاً دقیقاً سبک سنگین کرده طبق برنامه پیش بروم.
سفر ما شامل چهار بخش بود.
1- بخش سقز.
2- بخش مریوان.
3- بخش سلیمانیه و خارج از کشور که طولانی ترین بخش سفر نیز محسوب می شد.
4- و بالاخره بخش کامیاران.
همه این بخشها به لطف خداوند دقیق و طبق برنامه پیش رفت. در نهایت، دقیقاً طبق برنامه عصر شنبه 11 آبان سفرمان پایان یافت.
این سفر بسیار پربار و مفید بود، این که کجاها رفتیم، چه کسانی را دیدیم، چه دعوتها که نرفتیم، و چه قدر خوش گذشت بماند، فقط بگویم، مهمان نوازی و رادمردی مردم غیور کردستان چه کردستان شرقی (کردستان ایران) و چه کردستان جنوبی (کردستان عراق) تإثیر شگرفی روی دوست من گذاشت، تا آنجا که همانجا تصمیم گرفت یک کتابچه آموزشی زبان کردی تهیه کند، می گفت: “واقعاً باید زبان چنین ملتی را آموخت.”
به همه اینها، یک مصاحبه جانانه تلویزیونی با شبکه کردست “Kurdsat” را نیز اضافه کنید، جالب اینجا بود که تلویزیون کردست که به جرأت می توان گفت یکی از ثروتمند ترین تلویزیونهای منطقه است چنان به گرمی از ما استقبال کرد که اصلاً قابل پیشبینی نبود، مسئولین شبکه بسیار بیتکلف بودند، خیلی خاکی و بیغل و غش، یاد صدا و سیمای خودمان افتادم، واقعاً تفاوت از زمین بود تا آسمان، یاد روزی افتادم که در تهران جویای کار، به جام جم رفتم، وای چه بازیها که سرم در نیاوردند: آقا باید آفیش شوید، اجازه ندارید داخل شوید، گفتم: می خواهم آقای اسکندری را ببینم، گفتند: نمی شود، صبر کن زنگ بزنیم اگر لازم شد خودش می آید، این را با کردست مقایسه می کردم، با استقبال گرم مهآباد خانم از مسئولین روابط عمومی، با مهمان نوازی گرم آقای آری عمر، از تهیه کنندگان و مجریان کردست، خلاصه خیلی خیلی خوش گذشت، توانستم دوبلرهای برجسته کرد را ببینم و باهم گپی دوستانه و گرم داشته باشیم. همه اینها به کنار، استقبال گرم اتحادیه نابینایان کردستان بسیار قابل توجه بود، راستی داشت یادم می رفت، دستآورد اصلی سفرم، موافقت اتحادیه و حکومت اقلیم کردستان در مورد تأمین بودجه برای جاز کردی بود که این نیز خوشبختانه با استقبال گرم رو به رو شد، خلاصه همه چیز عالی بود.
انشا الله چند ماه دیگر باز برای افتتاح جاز کردی به سلیمانیه خواهم رفت، این فقط خلاصه ای کوتاه بود از سفری پربار، انشا الله در بخشهای بعد جزئیات سفر را بخش به بخش باهم بررسی خواهیم کرد.
پس تا بخش بعدی “لای أِوَ خُش، مال آوا”

درباره Eagle

با درود. نام کامل من مرتضی مصدق کردمحله است، در تاریخ 2 فروردین ماه سال 1355 در شهرستان کردکوی واقع در مازندران آن روزگار و گلستان امروز، در خانواده ای متوسط چشم به این دنیای فانی گشودم، از بد روزگار، به علت خویشاوندی والدین نابینای مطلق به دنیا آمدم، تا چهارم ابتدایی، در مدرسه استثنایی شهر گرگان درس خواندم، سپس به تهران رفته در مدرسه شهید محبی ادامه تحصیل دادم، پس از اخذ دیپلم، در رشته زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شدم، پس از فارغ التحصیلی تا کنون به تدریس و ترجمه مشغولم. شاید باور نکنید، من عاشق که نه دیوانه زبان آموزی هستم، اکنون نیز علاوه بر فارسی و زبان مادریم "مازندرانی" به 3 زبان انگلیسی، عربی و کردی تسلط کامل دارم. تقریبا شش هفت سالی می شود که با کامپیوتر آشنا شده ام، بسیار به کامپیوتر و امور مربوطه نیز علاقه دارم. راستی من متأهلم و همسرم مربی مهد است، زندگیمان خیلی خوب است و خدا را شکر به هم عشق می ورزیم.
این نوشته در اخبار, خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 Responses to سفرنامه، بخش اول مقدمه.

  1. 1
    محمدرضا قنبری says:

    خوشحالم که دست پر به سلامت برگشتید.

  2. 2
    mohsen says:

    درود بر آقای مصدق
    دمت گرم داداش
    ولی همچین با برنامه هم نبودااااا
    قرار بود سر راه بیایی زنجان در خدمت باشیم و گپی بزنیم ولی نیومدی بد قول شدی
    هاهاهاها
    ولی خوشحالم که سفر پرباری داشتی جای ما خالی
    این دفه که خواستی واسه افتتاح بری تو برنامت مارو از قلم ننداز
    قررررربون تو

  3. 3
    مرتضی مصدق says:

    با درود و سپاس از شما عزیزان، بله حق با محسن است، اینجای کارمان کمی خراب شد، من قصد داشتم به جای تهران شنبه شب را در زنجان بگذرانیم، ولی دوستم علی می بایست کمی خرت و پرت برای برادرش در تهران ببرد، این بود که مجبور شدیم در تهران توقف کنیم، انشا الله این بار در زنجان مزاحم محسن خواهیم بود.

  4. 4
    Azizol lahpajoohandeh says:

    سلام! نوشتید با درد فراوان منظورتو اینه که ما درد بگیریم یا خودتون درد دارید؟! خدا شفات بده،‏ الاهی کسی درد نگیره بخصوص دنداندرد! البته بدترین درد دنداندرده،‏ ولی تاکنون کسی از دندان درد نمرده،

  5. 5
    Azizol lahpajoohandeh says:

    ببخشید مثل اینکه این مبایل بنده با من شوخیش گرفته،‏ چند بار میخونه با درد فراوان،‏ یه بار می خونه با درود فراوان! شرمنده که کامنت نامربوط به موضوع گذاشتم!‏.

  6. 6
    نخودي says:

    سلام خوش حالم دست پر برگشتيد و سفر خوبي هم داشتيد
    منتظر بخش بعدي هستم

  7. 7

    سلام.
    من این را چند روز پیش خوندم ولی سرم شولوغ شد و نشد کامنت بدم.
    من به شدت فراوان منتظر باقی قضیه هستم که چی شد، کجا رفتید و کیا را دیدید!
    خوب آق مرتضی این کاری که شما با ما کردی مث این هستش که یکی رو تا پشت پنجره ی آشپزخانه ببری و رهاش کنی همونجا.

  8. 8
    زهره says:

    درود
    مرسی ولی خیلی کوتاه بود
    منتظر بخشهای بعدی هستم
    راستی
    “لای أِوَ خُش، مال آوا”
    یعنی چی یعنی: به خدا میسپارمتون ؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید