عاشقانه

تقدیم به کسانی که معنای چگونه زیستن را دریافته اند
تقدیم به عاشق ها و آرزوها و امیدها و انتظارها به کسانی که عذاب می کشند و از عذاب عشق لذت می برندتقدیم به اشک های سوزان و خنده های نا پیدا به فنا شده ها و تباه شده ها و سر انجام تقدیم به کسانی که چون اقیانوس ظاهری و باطنی شوریده دارند
اینجا فقط و فقط واژه می فروشم و سکوت می خرم…چه تجارت دردناکیست این تنهایی ها!

***

خیلی دلم تنگه برات خیلی هواتو کردم
هوای باشه گفتن و ناز نگاتو کردم
هوای قهر وآشتی و بخشیدنات و کردم
من هنوزم دوست دارم من که گناه نکردم!
عاشق و دل باخته ی تو منم منه دیوونه
هوای قلب عاشقم کرده تورو بهونه
آروم بگیر اون نمیاد بسه دیگه دیوونه
اشک ها ب روی گونه هام میریزه عاشقونه
بیا و یک بار دیگه توی چشام نگاه کن
بیا و یک بار دیگه اسم منو صدا کن
وقتی میای دنیا برام تازه میشه دوباره
تنت رو تو آغوش من یه بار دیگه رها کن
گاه آرزو میکنم کاش نامت باران بود آنگاه تمام مردم شهر همراه من برای آمدنت دعا میکردند…
خدایا از تو ممنونم که مرا در حد عیوب میبینی!!ولی میشود تمامش کنی؟؟دیگر بریده ام…
خدایا نمیدانم چرا هرگز جسد کسانی که میگفتند بدون تو میمیرم پیدا نمیشود!!!
بهانه نگیر زبان نفهم…دلم را میگویم.آخر تو را از کجا برایش بیاورم !!!!
گفته بودم که اگر لب تر کند برایش میمیرم…اما نه تا آن حد که لبانش با لبان دیگری تر شود!!!
صدا بزن مرا مهم نیست به چه نامی…فقط میم مالکیت را از آخرش حذف کن…نمیخواهم باور کنم مال تو هستم…
تو ماه را دوست داری و من ماه هاست که تو را…دنیای دست ها از همه بی وفاترند…امروز دست هایت را میگیرندو وقتی که قصه ی عادت شدی همان دست ها را برایت تکان میدهند…بیا ماه من حال خورشیدت بد است
همه را خط زدیم تا به عشقمان برسیم غافل از اینکه خودمان خط زده ی عشقمان بودیم تا به عشقش برسد !!!
ای کاش به جای او من حلقه ی ازدواج را در دستان مردانه اش میگذاشتم…
در خاطری که ~تویی~دیگران فراموشند…بگذار در گوشت بگویم میخواهمت… این خلاصه ی تمام حرف های عاشقانه ی دنیاست…
پرهایم را چید که تنها جایی نروم … اما خودش همسفر پرنده های آزاد شد…
یه وقتایی دلم میخواد یکی از پشت سر چشمامو بگیره و ازم بپرسه اگه گفتی من کی ام؟منم دستاشو بگیرم و بگم هرکی هستی بمون که خیلی تنهام…
به تو بدهکارم…دست کم یک جان برای هر لبخند…
خدایا آسمانت چه مزه ایست؟؟…من فقط زمین خورده ام…
بیا آخرین شاهکارت را ببین…مجسمه ای با چشمان خیس،خیره به دور دست ها که خاطراتش را محکم بغل گرفته است…بیا آخرین شاهکارت را ببین…
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود
گویی به خواب بود و جوانی مان گذشت
گاهی چقدر زود وقتمان دیر میشود
کاری ندارم که کجایی و چه میکنی
فراموش نکن مرا که دلم پیر میشود…

درباره مهتاب فروزش

سلام دوستان عزیزم, من مهتاب متولد اسفند 1368 هستم, چیز بخصوصی ندارم که بگم! من به خوندن رمان و شعر و خوندن کتابهایی در زمینه ی روانشناسی و ... علاقه مندم!, در حال حاضر هم در رشته ی روانشناسی مشغول به تحصیلم! و اصولاً دختری هستم که دیر عصبانی میشم و حساس و نکته سنجم! در آخر برای همه ی دوستان عزیز, آرزوی توفیقی روز افزون دارم, ایام همگی به کام
این نوشته در شعر, صحبت های خودمونی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

5 Responses to عاشقانه

  1. 1

    سلام از آشناییتون خوشبختم، کوفته تبریزیتون را هم دیدم، متن و شعر اولتون بدک نبود، ولی اگر از ابتدا تا آخر پست را بخوانید، یک نا هماهنگی در قسمتهای مختلف به نظر میرسد. مثلاً جمله های آخر از هم گسسته و هر کدام در قالب یک پیام بود و یک پیشنهاد پارسآوای محترم ارزشی برای احساس قائل نیست. لذا پیشنهاد میشود که متن مورد نظر خود را با صدای خود خوانده، پس از ویرایش و گذاشتن یک پیانو در زیر صدا آن را بار گذاری فرمایید. با تشکر.

  2. 2
    mohsen says:

    درود بر خانم فروزش به محله خوش اومدید فکر کنم این دوستمون اشتباه کردن ایشون باید میفهمیدن که این یک متن عاشقانه نیست بلکه جملات کوتاه عاشقانه یا همون اس ام اس خودمون هستش
    فقط بین هر قسمت فاصله ایجاد نشده و همه ی قطعات پشت سر هم نوشته شدن به همین خاطر کمی اشتباه جایزه
    به هر حال زیبا بودن و من خوشحالم که یک آذری زبان دیگر به محله آمده منم آذریم و از آشناییتون خوشحالم
    موفق باشید

  3. 3
    کمال رادمردی says:

    سلام خانم مهتاب. من متوجه شدم شما روشندل هستید. یک مشاوره مهم از شما میخام. لطفاً به این ای میل اگر میشه نظر مثبتتون را بفرستید. kakareiki@yahoo.com

دیدگاهتان را بنویسید