كمك…. كمك…. بگوييد چكار كنم

سلام. حال شما را نمي دانم، از خودم كه خوب نيست؛ اصلا خوب نيست. زنگ زده ام به 123؛ اورژانس اجتماعي سازمان معظم بهزيستي. نه براي خودم (كه كارم از اورژانس و اين حرف ها گذشته)، براي همسايه روبروييمان. التماسشان كرده ام كه آقا بياييد مداخله كنيد و آينده يك كودك را نجات بدهيد. مي گويند نمي شود، نمي توانيم، بايد خودشان بخواهند. اصلا نمي دانم چرا دارم قصه را از ميانه اش مي گويم. نه كه بخواهم جذابش كنم ها. فكر اين بچه اعصابم را متشنج كرده است. حالا سعي مي كنم مرتبتر بنويسم. درست روبروي خانه ما خانواده اي هستند سه نفره. پدر، معتاد شيشه اي و از شهريور بيكار است. انگار اين صفات كمش باشد، خيلي هم شكاك و بدبين تشريف دارد. آنقدر بدبين كه نمي گذارد حتي خانواده همسرش برايشان غذا بياورند (چند كيلويي گوشت كه آورده بودند را از ترس دعوايي كه اگر بفهمد لابد بپا مي كند، چند ماه است در يخچال ما امانت گذاشته اند. مادر، زني است بيپشتوانه و فاقد قدرت تصميمگيري. حالا ديگر اهل محل كه در كمتر موضوعي توافق نظر دارند، يكصدا سفارشش مي كنند كه ول كن برو خانه بابات و پيگير طلاقت بشو. خانم مي گويد كه والدينش بيماري قلبي دارند و مي ترسد كه اگر بحث طلاق مطرح بشود تكان بخورند. (حيرت انگيز آن كه اين والدين مريض احوال دختر و نوه شان را گذاشته اند به امان خدا و رفته اند به پابوس امام حسين؛ لابد با كلي خرج). پرواضح است كه ذخيره مالي خانواده، اگر اساسا وجود هم داشته، مدتها است ته كشيده است و و مادر مجبور است يك روز تخم مرغ از اين همسايه و فردا يك كاسه برنج از آن يكي “قرض” كند. اما بچه. كلاس پنجم است؛ آنطور كه برايم گفته اند خيلي لاغر و نحيف. فعلا به دامن كلاس هاي قرآن و هيئت و دسته جات عزاداري پناه برده تا اين نابساماني را بتواند تاب بياورد. طفلك كار خوبي كرده است. ولي آخرش كه چه؟ باز آنطور كه روايت مي كنند، آثار انحرافات تربيتي از همين خردسالي در رفتارش دارد نمايان مي شود. چند روز پيش در مدرسه كتك كاري مفصلي كرده و كاپشنش را جرواجر نموده بود. مادرش تعريف مي كرد؛ آمده بود از مادرم سوزن و ابزار دوخت و دوز بگيرد. جريان از اين قرار بود. حالا من مانده ام و وظيفه اي كه بر عهده خود احساس مي كنم. غير از 123 راه ديگري به ذهنم نمي رسد. شما چطور؟ به نظرتان كار ديگري مي شود كرد؟

درباره سعید عابدی

در خميني شهر اصفهان به دنيا آمده ام، اول مرداد 59. به گمانم فقط همين يك كار را اول وقت انجام داده باشم. نابينا و كمشنوا هستم. دوره ابتدايي ام در ابابصير گذشت و راهنمايي و دبيرستان را بين بچه هاي محل خودمان بودم در مدرسه هاي پرجمعيت تلفيقي. سال 79 رفتم دانشگاه اصفهان و بعد از كلي تغيير رشته كه مجال شرحش اينجا نيست، عاقبت ليسانس حقوق گرفتم. بعد مثل خيلي ديگر از همسن و سال هايم فكر كردم جايي خبري هست و لذا يك فوق ليسانس هم گرفتم در گرايش حقوق عمومي از دانشگاه شهيد بهشتي. چند سال بعدي را اول به تقلاي بيحاصل براي قبولي در دوره دكتري گذراندم و بعدش كه ديدم اين دروازه باز شدني نيست، افتادم دنبال كار. بالاخره شدم كتابدار بخش گوياي كتابخانه فاطمه زهراي شهرداري اصفهان. تناسب رشته و شغل را ملتفت هستيد؟ ولي جاي شما خالي، بينهايت راضي ام الحمد لله. در زندگي ام فعلا چيز ديگري كه ارزش نوشتن و خواندن داشته باشد هم نمي آيد. اگر اتفاق تازه اي افتاد شما را هم خبردار مي كنم.
این نوشته در صحبت های خودمونی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

16 Responses to كمك…. كمك…. بگوييد چكار كنم

  1. 1
    زهره says:

    من که هیچ راهی به ذهنم نمیرسه. فقط اومدم همدردی کنم
    ولی این مامانه خیلی داره اشتباه میکنه هرچی زودتر اقدام کنه به نفعه همشونه
    متأسفانه یه چنین آدمایی با افکاری مثل اینکه آبروم در خطره بابا و مامانم دق میکنن فلانی چی میگه و و و زندگیشونو به نابودی میکشونن واقعن این بچه ه چه گناهی کرده من هم خیلی ناراحتم مطمئنم نه تنها رو خود اون بچه اثر تربیتی منفی میذاره که برای جامعه هم بسیار بسیار ناجور و مضر هست
    به نظرم هرچی زودتر قال قضیه کنده بشه بهتره…

    راستی ممکنه با زنگ زدن شما بعدواستون باعث درد سر بشه نمونه هاشو شنیدم که میگم بعد میگن شماها زندگیمونو بهم ریختین
    هرچند این حس انسان دوستانه اجازه نمیده که بی خیال باشین ولی بیشتر دقت کنین

  2. 2
    میثم امینی says:

    درود
    دوست عزيز بهزيستي براي اون همه كودك كار و خيابوني چيكار كرده كه حالا بخواد واسه‌ي اينا انجام بده.
    فكر نمي‌كنم كاري باشه كه شما بتونيد انجام بديد متاسفانه. اين روز‌ها از اينجور خانواده‌ها فراوون پيدا مي‌شن. جامعه‌ي ما انگار در حال سقوط آزاد هست.
    دوستان مسئول الان كار‌هاي مهمتر از اينجور چيز‌ها دارن. چرا وقتي رو كه مي‌تونن صرف چرت زدن كنن رو براي كمك به مردم طلف كنن؟
    پايدار باشيد.

  3. 3
    سجاد نبی لو says:

    سلام دقیقا همین موضوع تو اداره برای داماد یکی از همکاران ما پیش آمده بود که با پیگیری های مفت از اداره به جایی نرسید و به خاطر اینکه از سر خودشان وا کنند گفتند که باید خودشان بخواهند یک روز با موکت بر می خواسته سر دخترش را ببره بچه ها هم بزرگتر هستند تا چند وقت پیش که سراغی ازشون گرفتم گفتند که هیچی همون آش و همون کاسه موفق باشید.

  4. 4
    بنده ی خدا says:

    سلام.
    اگه بخوام به یه جمله از دوستان اشاره کنم، یعنی همون در چرت بودن مسؤولین، نتیجه این می شه که ما مسؤولین معتاد هم داریم که البته این حرف درسته.
    چون دوست ندارم قضیه به بحث سیاسی کشیده بشه و بحث اصلی فراموش بشه، خواهش می کنم هر کس حرف من رو تو ذهن خودش تفسیر کنه و اینجا نظر ندین که ادامه دادن این جمله می تونه دست کم باعث فیلتر شدن این وب سایت بشه.
    بگذریم.
    در مورد این بچه و مادرش، با توجه به عدم وجود یه سازمان دولتی و یا غیر دولتی کارآمد برای حمایت از زنان بی سرپرست و کودکان طلاق، باید و باید یه کار شخصی انجام داد.
    منظورم اینه که اگه کسی رو می شناسید که بتونه به این خانم یه شغل آبرومند بده، بهتره این خانم سر کار برن و خودشون مسؤولیت تکفل فرزندشون رو به عهده بگیرن.
    بعدشم سعی کنن از این همسر معتاد و بی غیرت جدا بشن و به طور مستقل به زندگیشون ادامه بدن.
    تأکید می کنم که تا شغلی براشون فراهم نشده، با توجه به عدم وجود پشتوانه ی خانوادگی برای این خانم، طلاق به هیچ وجه صلاح نیست و می تونه حتی خدایی نکرده باعث بشه این خانم، در دامهای بسیار بدتری بیفتن که همه می دونید منظورم چیه.
    این هم خیلی طبیعیه چون قبله ی شکم گرسنه، شکمشه نه عزت و آبرو و معنویات.
    صحت این گفته رو می شه در شمار زیاد زنان خیابونی جستجو کرد.
    به هر حال امیدوارم یه شیر پاک خورده، یه آدم خداترس، یه آدم با آبرو با دادن شغل به این خانم، باعث بشه دستکم یه نفر کمتر به دام نیستی سقوط کنه.
    آمین یا رب العالمین.

  5. 5
    بنده ی خدا says:

    نکته ی دیگه ای که دوست دارم بهش اشاره کنم اینه که خود این خانم، اگه آدم به اصتلاح دستو پاداری نباشه، از همین الان بازی رو باخته مگه اینکه یه شانس اساسی نصیبشون بشه.
    در هر صورت، احساس پاک شما رو ستایش می کنم و دستتون رو به گرمی می فشارم و از خدا می خوام که چیزی که من گفتم جرقه ای رو تو ذهن شما ایجاد کنه که باعث حل مشکل یه همنوع، یه هموطن و به طور کلی یه انسان بشه.
    چه بسا باید بگم حل مشکل دو انسان.
    یادمون باشه اگه ما در یه جاهایی جلوی سقوط یه انسان رو نگیریم، اگه در آینده اون انسان دچار عقده های مختلف بشه و در زمانی که ابزارهای اذیت و آزار دیگران به دستش بیفته هر کاری که از دستش بر میاد برای آسیب زدن به دیگران انجام بده، بی تردید ما هم گناهکاریم.
    یادمون باشه که در ظلم، ظالم و مظلوم هر دو می تونن مقصر باشن.

  6. 6
    امیر رضا رمضانی says:

    والا نمیدونم چی بگم!
    فقط یه راه (البته نمیدونم!) به ذهنم رسیده!:
    یه زنگ بزن پلیس, هاج آقا رو لو بده, بیان ببرنش!
    بعدشم از خانوم محترمه بخواه بره دادگاه و درخواست تلاغشو اعلام کنه!
    اون وقت, یه جورایی بهتره!
    بازم نمیدونم!
    اگه کسی نظر بهتری داره بگه!
    راجع به مسئولای بهزیستی باید بگم نمیان به خودشون کمک کنن!
    بیان دست یه بچه رو بگیرن؟
    به نظرتون این ممکنه؟

  7. 7
    نخودي says:

    سلام
    “بچه ها” مي تونم بگم تنها موردي كه اشك من رو در مياره با اينكه هميشه مي گم “از بچه ها خوشم نمياد”
    دو نفر با هم تصميمي مي گيرند خوب يا بد يا خوشبخت مي شند يا بد بخت و در هر حال آشي هست كه خودشون پختند و خب خودشون هم بايد نوش جون كنند اما “بچه ها” اين وسط بايد به ساز خوب و بد اونها بسازند و بسوزند … من راهي جز مدد الهي سراغ ندارم … “شيشه” “اعتياد” من نميدونم آخه “عقل” اين وسط كجا بوده كجا هست و آيا اصلاً مفهومي داره يا نه! در هر حال براي اون زوج كه نمي دونم ان شا الله به سر و سامون برسند اما براي اون “بچه” آرزوي بهترين شدن دارم آرزوي سعادت شادي كاميابي … خدايا كمكش كن خدايا كمكش كن …
    راستي يه مطلب ديگه اينكه حالا معلوم نيست اگه في المثل اون خانم آخرش تصميم به جدايي از همسرش هم بگيره آيا مي خواد يا مي تونه خودش كفالت فرزندش رو به عهده بگيره يا نه چون به عينه ديدم چنين موردي رو كه خانم به دليل وضعيت نامناسبش و اينكه فرزندش دست و پاگيرش هست حاضر نيست بهتر بگم حقيقتاً نمي تونه سرپرستي بچه رو قبول كنه چون با بچه دوتاشون بي آينده مي شند بدونه بچه اقلاً خودش رو مي تونه نجات بده و پدر هم كه اون جور و اون وضع …؟ اين وسط مي مونه يه بچه بدبخت از اين ور رونده و از اون ور مونده … بازم مي گم فقط خدا بايد كمك كنه و بس ….

  8. 8

    سلام.
    واقعا ناراحت شدم، واقعا. بعد از اینکه به علت سردرد شدید دیشب خواب آور دوز نسبتا بالایی مصرف کردم و تا حالا به مدت بیست و چهار ساعت خواب بودم این خبر سردردم را دوباره داره بیدارش میکنه.
    واسه همینه من میگم هی نگید خدا بزرگ و هی نگید پیر و پیغمبر و هی امداد های آسمانی را وسط نکشید و عاقلانه ازدواج کنید. هی نگید هر آن کس که دندان دهد نان دهد. هر آن کس که دندان دهد هیچ کاری با نان شما نداره و اصلا چون عقل به شما داده هیچی واسش مهم نیست شما چطور رزق در مییارید. هی حرف مفت که رزق شما از اول مشخص شده و در لوح محفوظ نوشته شده. گول این حرفها را نخورید. اگر رزق ما از اول نوشته شده باشه یعنی جبر و یعنی زندگی ما یک فیلم ضبط شده هست که ما حتی بازیگر هاش هم نیستیم. یک فیلم که به اجبار داره پخش میشه. اگر سر نوشته ما از اول مشخص شده باشه و ما بخواهیم تغییرش بدیم مثل این هست که ما هر روز برویم سینما یک فیلم را هی ببینیم و امیدوار باشیم که یک روزی آخر فیلممان خوب تمام بشه و قهرمان ما این دفعه کشته نشه ولی خودمونم می دونیم که فیلم همیشه یک جور توی سینما تمام میشه و اونم همون جوری هست که فیلمبرداری شده.
    من رشته ی مشاوره و مددکاری نخوندم وگرنه به کمک خودش و خانواده اش میشتافتم ولی اگر پدر بدبینش و شرایطش اجازه میداد حتما مث ی داداش بزرگتر حاضر به حمایتش بودم و توی درس هاش هم از هیچ گونه کمکی دریغ نمیکردم.
    بالاخره اگر سعید جان می دونی من میتونم کاری کنم، من همه جوره پایه ام که حتی با پدر و مادر این بچه صحبت بشه ولی این کارها خیلی حساس هستش که مواظب باشی به والدین بچه و خود بچه بر نخوره و خوب در تخصص مددکارها و مشاور ها میگنجه تا من.
    من فوقش توی درس هاش یا کامپیوتر یا توی بحث مالی شاید بتونم محترمانه کمکش باشم. شایدم نه. به هر حال نخواستم شعار بدم همه ی حرف هام که اینجا نوشتم اون چیزی هست که توی ذهنمه و هرگز انکارشون نمیکنم.

    • 8.1
      نخودي says:

      من ياد گرفتم يه حرف هايي رو اينجا نزنم يه فكر هايي رو اينجا بلند بلند نگم و اما خب گاهي آدم ياد مي گيره فراموش مي كنه و گاهي هم ياد مي گيره اما خب در واقع ياد نگرفته چون خلافش ثابت ميشه بماند .. مهم نيست در هر حال اگه خواستيد مي تونيد پاكش كنيد…
      خدا و پيغمبر گفتن و امداد هاي الهي و هر آن كس كه دندان دهد نان و همه چيز هاي ديگر دهد بله صحيح و جاي خودش هست ولي وقتي اين ها هست كه عاقلانه فكر كنيم و تصميم بگيريم اين دوتا كنار همند نه مقابل هم، جبر مطلق و اختيار مطلق نداريم يعني اگه داشتيم كه الفاتحه! شايد بجاي فيلم سينمايي بهتر بود بگيد “سريال ويژه نوروز” كه در حال ساخت فيلم نويسنده هم داره فيلنامه رو مي نويسه هر لحظه ممكنه هست يه جرقه تازه يه فكر جديد و يه اتفاق تازه باعث بشه جريان فيلم تغيير كنه و … كلاً بهتر از اين نمي تونم بگم ولي بهش ايمان دارم و معتقد هستم غير از اين بود شايد نبايد بگم ولي زندگي كردن مفهومي نداشت … موفقيت شادي و شكست غمي …

  9. 9
    میثم امینی says:

    درود
    حق با امير رضاي عزيز هست. پليس فكر كنم گزينه‌ي خوبي باشه. اصلا به نظر من معتادين به شيشه نه فقط براي خانواده‌هاشون بلكه براي بقيه‌ي مردم هم خطرناك هستند.
    كسي كه از شيشه استفاده مي‌كنه تعادل رواني نداره و خيلي خطرناكه. مثلا يه بار توي محله‌ي ما يه پسر معتاد به شيشه بنزين ريخت روي مادرش و آتيشش زد!
    پليس بايد اينجور افراد رو دستگير كنه.
    پايدار باشيد.

  10. 10
    امیر رضا رمضانی says:

    ببینید بچه ها, اولا شیشه میبره رو اوج!
    دوما به خاطر بردن رو اوج, به مغز ضربه شدید میزنه و بعدش موجب میشه طرف دست به هر کاری بزنه!
    یه جا خوندم که مرده و زنه دوتاشون مهتاد به شیشه بودن, بچه 5 ساله رو از طبقه سوم پرت میکنن تو حیاط خلوت
    اونم بچه خودشونو!
    بچه هم به طور موجزه آسایی زنده میمونه!
    ولی کسی که شیشه میکشه, پدر خودشو درمیاره!
    باید یه همچین آدمایی قبل از اینکه کاری کنن, جلوشونو بگیری!
    غیر از اینه؟
    تو محله ما تا دلت بخواد مهتاد به شیشه و کراک پیدا میشه!
    کراکم یه چیز بدتر از شیشه!
    واقعا مغز کجا رفته؟
    میدوننا!, بازم میکشن!
    من نه مشاورم, نه رشتم مشاورست, نه حال این کارا رو ندارم!
    ولی باید یه حال درست حسابی به اینجور آدما داد.

  11. 11
    مسافر says:

    با سلام خدمت همه دوستان, شاید در شرایطی که اون خانوم و بچه اش دارند حرفهایی که می زنم کلیشه ای به نظر بیاد ولی زندگی هرقدر هم که سخت و شکنجه آور باشه جریان داره, خودکشی که نمی شه کرد. اگر هم بشود تکلیف کسی که سرنوشتش به سرنوشت ما گره خورده چی می شه. باید راهی پیدا کرد که خانوم و بچه اش از اون جهنم نجات پیدا کنند. اول باید اون خانوم مشاوره بشه تا کمی اعتماد به نفسش رو به دست بیاره. بعد هم طلاق بگیره و اگه اعتماد به نفس داشته باشه و بپذیره که خودش و بچه اش حق زندگی دارند و توی حتی این شرایط لعنتی جامعموم باید دوام بیارند, می تونه حزانت بچه اش را به عهده بگیره و بعد هم یک کار بخور و نمیر پیدا کنه. که اگرچه همه اینها سخت و طاقت فرسا هست. از زندگی کردن توی اون شرایط که خطرات جانی و حیستی برای هر دو تاشون حتما داره بهتره. پیروز باشید.

  12. 12
    cheshmak says:

    نظر مجتبی را صد بار لایک می کنم
    دویست بار
    سیصد بار
    اما سعید عزیز ببین اگر شد یک بار در مورد چنین خانمی باهات حرف می زنم مفصل مفصل
    اصلا به هیچ وجه منل وجوه اقدام خارج از قانون و با هماهنگی این خانم نکن این خانم روانش به شکلی است که حتا اگر قانون بگوید باید شوهرت را اعدام کنیم باز هم می گوید نه اون بهترین شوهر دنیاست
    حتا اگر روزی دو دست کتکش بزند لهش کند باز هم به طلاق فکر نمی کند
    این افراد بسیار جالب هستند این جا جنبه اش نیست که در مورد شخصیتشان باهم صحبت کنیم که دوباره دعوا می شود ولی یک بار با هم مفصل صحبت می کنیم
    نظر مجتبی را پانصد بار لایک می کنم

  13. 13
    ghanbar says:

    درود
    من که فکر می کنم و معتقدم کسی در کامنت دونی به سعید اصلا کمک نکرده که هیچ بعدش هم بیچاره کرده اون خانواده رو و زن بدبخت رو .بابا بیائیم به سعید کمک کنیم والا که مادر و بچه اش از دست رفته اند حالا درد ما فقط سعید نیست همه کامنتگذاران به استثنای جواد را شامل می شود .
    سعید عزیز ، شما بهترین کار را انجام داده اید یعنی به مدد کار اجتماعی زنگ زده اید که بهترین صورت برای حل مسئله بوده و هست .و بهترین پاسخ را هم به شما گفته اند یعنی باید خودشان بخواهند علاوه بر این که بهزیستی یک ارگان واقعا قابل قبول نیست در این امر لازم است برای شما این نکته برجسته شود که باید خودشان بخواهند .تفاوت دارد این قسمت با اروژانس صدو پانزده اگر به اورژانس زنگ بزنیم آدرس می خواهند و با توجه به امکانات حاضر می شوند اما این را مشاوران و روانشناسان می دانند و بس و لازم است شما هم بدانید که شما وظیفه انسانی و اخلاقی خودتان را انجام داده اید اگر هم نمی توانید به گونه ای که حرمت خانواده اشان نشکند ایشان را توجیه کنید .خرابی به بار آمده چه ما باشیم و غصه بخوریم چه بی تفاوت باشیم .
    نه من و نه مجتبی و نه هیچ یک از شما هرگز نخواهید توانست جامعه را از نوبسازید .افرادی هستند که درآمد مکفی دارند و معتاد هم نیستند اما آسیب های اجتماعی اشان بیشتر از مورد شما می باشد .به فکر ایشان بودن خوب است اما نظر جواد را هم بیشتر مراجعه کن موضوع طلاق در همین نکته نهفته است یعنی افتخار کردن زن به مردش و هنوز با این همه مشکلات آن زن به همسرش افتخار می کند و تکیه گاه خودش می داند وتا نخواهد و ندارند که در پس این میله های آهنی و دیوار بلند یک زندگی راحت وجود دارد هرگز تصمیم نمی کیرد که این زندگی راحت !خودش را با منت والدینش عوض کند .و موضوعاتی هم قطعا هست که او تن به این کار نیم دهد دوست من .خیلی از مطالب را نیم توان اینجا نوشت .
    پسری را می شناسم که از اول ابتدائی در مغازه ای در تابستان ها کرا می کرد .در کلاس پنجم مادرش را از دست داد و در کلاس اول راهنمائی مادرش را از دست داد .داماد بزرگی داشتند که آمد تا ایشان را نگهدارد با راهنمائی و توصیه های من و استاد کارش به مدرسه شبانه روزی هدایت شد سال اول با سفارشات ما خوب بود و ذشت اما در سال دوم کلاهبردار از آب در آمد روزی معلمش کفت امروز از مدرسه آوردمش گفته مشکل قلبی دارد و باید عمل کند و کمک دویست هزار توامانی از او گرفته بود برای سال سوم از او پول خواستند باز هم سفارش کردم و قرار شد که چیزی از او نگیرند اما وقاهت به حدی شد که تشویق به درس خواندنش گردم گفت پول می خواهند و گفتمش که صحبت کردم از تو نمی گیرند اما دیگر سراغ من واستاد کارش نرفت که نرفت و متاسفانه هیچ کاری از دست ما بر نیامد
    دوستان این معتاد بالاخره محکوم به مرگ است و بالاخره خانواده اش راحت خواهند شد .اما بودن پدر برای فرزندش بهتر از نبودنش است .به امید اینکه خداوند صبر به این خانواده دهد .ضمن اینکه درآمد زن را نکته مهمی برای ادامه این زندگی ننگین میدانم و نقش موثری دارد برای آن زن .

  14. 14
    javanmardeh daana says:

    خداوند در قرآن فرمود سرنوشت هیچ قومی تغییر نمیکند مگر به دست خودشان ما هم متاسفانه از این موارد زیاد میبینیم ولی …….!!!!!!!!!!

  15. 15
    ساجده says:

    سلاام به تو دوست عزیز .
    من که اگه خدای نکرده جای اون خانم بودم به فکر مشکل قلبی والدینم نبودم و فقت به فکر بچه یم بودم که داره تباه میشه و زود طلاقم رو از اون مرد … میگرفتم .
    نمیدونم از دست تو چه کمکی بر میاد ولی از صمیم قلبم از خدا میخوام که کمکش کنه …

دیدگاهتان را بنویسید