متنی زیبا ،درخور و قابل تامل برای همه

 دروددوستان عزیز من ، قصد داشتم تا مطلبی را منتشر کنم تا ضمن بازگو نمودن تجربه زندگی خودم ،الگوئی باشد برای شما دوستان در تصمیمات زندگی اتان .بدین منظور دیروز متنی را نوشتم اما متاسفانه ماهور با عدم همکاری اش موجب حذف آن گردید .امروز در وب خودم مشغول گردش بودم که کامنت دوستی بنام حبیب نظرم را جلب کرد و متنی کامل یافتمش برای آن دسته از عزیزانی که بیشترین دغدغه اشان در تصمیم گیری های زندگی و آینده اشان نابینائی و محدودیت های آن می باشد .دوستان متن زیر را بخوانید ،قدری در آن تفکر کنید ،و اگر کامنتی هم گذاشتید و تفسیر و تحلیل شخصی خودتان را هم برای هم محله ای ها قرار دادید ،بر این حقیر و سایر هم محله ای ها منت گذاشتید .

 

هر روز این جاده خاکی را پیاده می آمدم . با این که راهم دور می شد ولی باز هم این راه را می آمدم . یکی از این روزها ، دخترکی از من گذشت . نگاه کردم و یک باره عاشقش شدم هر روز آن را می دیدم . هر روز با او صحبت می کردم . هر روز کنار درختی رو به دریا هم دیگر می دیدیم . از عشق پاک خود ، از این که چه داریم و چه نداریم از گذشته ها و آینده مان صحبت می کردیم . وقتی او شروع به صحبت کردن می کرد من محو تماشای او می شدم و نگاهم به او بود . روزها می گذشت . بهار ، تابستان ، پاییز ، زمستان . می گذشت و باز با همدیگر بودیم . یکی از این روزها او ندیدم . جستجو کردم و به اسکله رسیدم و او رفته بود . او رفته بود . نمی دانم چرا ؟ نه نامه ای و نه آدرسی فقط رفته بود . همین . خود را باخته بودم از همه کس و از همه چیز متنفر بودم . هر روز کنار این درخت که روزگاری با او بودم می آمدم و به امید دیدن دوباره او . اما نیامد . روزها می گذشت ، بهار ، تابستان ، پاییز ، زمستان . می گذشت و گذر زمان را احساس می کردم . سالها گذشت و پیر شدم .دیگر شور جوانی را نداشتم . ساعت ها می گذشت تا برسم به دیدار دوباره با او . با او عشق خود را تقسیم کنم . روزی از این روزها . دیگر دریای نبود . خشکیده شده بود و دیگر از آن به چشم نمی خورد . ایستادم و نگاهم به غروب آفتاب . رفتم در دشت ، دشتی که سالیان دور دریای خروشان . یک باره قایقی دیدم که شکسته و خراب شده بود. رسیدم و او را نگاه کردم و همه چیز را فهمیدم . شالی که برای او خریده بودم در قایق بود . نمی دانستم که قایق غرق شده بود و سالها بود که او را مقصر می دانستم و سالها بود که در انتظار او بودم در حالی که قایق غرق شده بود . همان جا ایستادم و شال را در دستانم گرفتم و هق هق گریه سر دادم.

 

درباره قنبر

درود متولد 1973 میلادی ، دارای مدرک لیسانس مدیریت دولتی از دانشگاه پیام نور هستم که به روش عادی موفق به اخذ مدرک شده ام . از اواسط دهه 80 به تدریج دچار مشکل بینائی شدم و این مشکل به آنجا رسید که از خواندن و نوشتن به صورت عادی محروم شدم و این معضل بخاطر تصادف من شد که به تدریج این مشکل بروز کرد .مدتی دچار افسردگی شدم و این موضوع آنطور شد که برای مراسم خاک سپاری یکی از مردان خوب رفته بودیم و هنگام بازگشت و بمنظور تسلی خانواده مرحوم به خانه رفتیم و هنگام خروج من کفش هایم را نیافتم و فردی با صدای بلند خندید و عنوان کرد که کفش هایش را نمی شناسد ؟! اینطور شد که گوشه گیر شدم .از دیماه 89 همزمان با تولید پارس آوای دو به زندگی عادی برگشتم و هم اکنون با آموزش های لازم که از محله و سایر دوستان عزیزم گرفتم توانسته ام یک رابطه منطقی با دنیای مجازی داشته باشم .از این بابت از خدای خودم شاکر هستم. محله نابینایان را به همین صورت که هست برای عموم باشد را بیشتر می پسندم ، ضمن اینکه خواستار حفظ آن به هر طریق ممکن در برابر نا امنی های مجازی هستم . از زحمات کلیه دوستان عزیز هم تشکر و قدر دانی می شود .
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

14 Responses to متنی زیبا ،درخور و قابل تامل برای همه

  1. 1
    ghanbar says:

    درود
    قطعا کلمات از بیانافکار و عقایدمان قاصر هستند و یارای نوشتن را ندارند .!
    داستان های زیادی موجود است که باید عمیقا به آن نگریست و تامل کرد سپس با نیروی عجیب درونی از الهامات برگرفته شده انگشتان را بکار گرفت و نتایج زیبا را برای خود و سایر دوستان به منصه ظهور رساند .
    دوستانی که دشواری های زیادی را بخاطر ندیدن خود پیش روی خود می بینند و کوهی عظیم برای خود ساخته اند بیائید با تامل در این متن و بیان افکار به وجود آمده ناشی از این برای هم محله ای ها خودمان کمک حال خود و سایر دوستان باشید .نترسید که دیگران در مورد نوشته شما چه خواهند نوشت بلکه بیندیشید که شاید نوشته شما به فرد یا افراد نیازمند یاری برساند و سبب تشکیل زندگی یا آینده ای همراه با آرامش بسازد .
    منتظر لطافت انگشتان گرمتان در بخش کامنت ها در این پست هستم .

  2. 2
    شهروز حسینی شهروز حسینی says:

    سلام. آقا قبول نیست خودت اول میشی تو پست خودت؟ ولی از شوخی گذشته خیلی خوب بود. به نظر من سختترین کار دنیا قضاوت کردنه. حتا اگر همه چیز رو بدونی. چه برسه به این که بدون این که دنبال دلیل یه موردی در باره ی کسی یا چیزی چیزی از کسی یا خود طرف بپرسی پیش خودت قضاوت کنی که اغلب قضاوتت اشتباه از آب درمیاد. موفق باشید.

  3. 3
    javanmardeh daana says:

    این داستان به ما گوشزد میکنه که در مورد آدمها قضاوت نکنیم و بر اساس قضاوتی که معلوم نیست درست باشه یا نه تصمیم نگیریم. جو این داستان منو یاد داستانایه صادق هدایت انداخت!.

  4. 4
    نخودي says:

    سلام قنبر آقا يعني همون عمون قنبر يعني خب كه چي اون آقا بايد چي كار مي كرد اصلاً كاري از دستش بر نمي اومد كه حالا زودتر مي فهميد هم شايد اگه زودتر متوجه حقيقت ميشد زندگيش طور ديگه اي ميشد ولي هموني كه ميخواست نميشد و در كل داستان غم انگيزي بود

    • 4.1
      ghanbar says:

      درود
      ممنون نخودی مهربان
      اگر هم زود تر می فهمید و متوجه حقیقت می شد شاید زندگی اش تغییر می کرد .
      فقط غم انگیز بود مثل همه داستانهای عاشقانه که اینطوری تمام می شد .و خواننده را تحت تاثیر قرار می دهد و بعدش هم فراموش می شود .

  5. 5

    قنبر جون سلام، خیلی عالی بود، هرکس میخواهد سالم زندگی کند، شاد زندگی کند، آرامش داشته باشد و…. باید تابلوی “قضاوت بی جا ممنوع” را همیشه جلوی خود ببیند. موفق باشید.

  6. 6
    زهره says:

    درود
    آخی چه غمناک بودا
    ولی واقعن آره من متأسفانه بعضی اوقات پیش داوری میکنم
    که خیلی بد هستش
    امیدوارم این داستان درسی باشه واسه ی من
    3پاس عمو قنبر عزیز

    • 6.1
      ghanbar says:

      درود
      شما دختر بسیار شجاع و خوب هستید .همینقدر که این حکایت ها و داستان ها موثر می افتد و این نتیجه را برای من و شما به ارمغن می آورد و با روئی باز پذیرای آن می شویم خود حاکی از خوب بودن و حقیقت طلبی ما است .همه انسان ها پیش داوری ها را دارند و باید متوجه برداشت های دیگران باشند اما تصمیم گیری در مورد قضاوت ها و برخورد های ما خیلی موثر است باید ضمن آگاهی از دیگران نتایج را با دقت بیشتری به مورد اجرا بگذاریم .

  7. 7
    ساجده says:

    سلااام عمو قنبر . خیلی داستانه غم انگیزی بود . به نظر منم همین طوره نباید زود قضاوت کنیم و همیشه باید به اونی که میگیم که دوستش داریم اعتماد داشته باشیم و اون رو باور داشته باشیم که ما رو تنها نمیزاره مگر این که خدای نکرده واسش یه اتفاقی بیفته …
    ولی واقعا حسابی دلم گرفت 🙁

    • 7.1
      ghanbar says:

      درود
      عمو متاسفم که باعث نگرانی شما شدم و این داستان غمناک را در این مکان پست کردم .اما مطالب شما قابل توجه است ، دیدگاهتان بسیار جالب و درخور تامل است .باید باور داشته باشیم و واقعیات را بپذیریم .اگر توانستیم این قسمت را خوب بفهمیم و به آن توجه کرده باشیم مطمئنا نتایج حاصله ارزشمند و باعث تداوم زندگی ها می شود .من خیلی دلم میخواهد که ای کاش می توانستم وعلمش را می داشتم و از همین کامنت های قشنگ شما و دوستانمان نتیجه جالب وموثری را م ینوشتم .هر چند که هنوز هم همین فکر را در سرم می پرورانم .

  8. 8
    ghanbar says:

    درود
    دوستان من عشق به قولی یعنی اینکه عین یعنی چشم می بیند حالا واقعا چشم طبیعی یا بصیرت از نظر من تفاوتی ندارد و بهدنبال دیدین شوق ایجاد می شود در وجود آدمی و به دنبال شوق ،قلب آدمی گرایش می یابد تا به سوی او برود و همواره تا رسیدن به آن در تاب وعطش رسیدن به آن بی قرارا راه بپیماید !
    هیچ فردی از آینده خودش خبر ندارد یعنی نمیداند در آینده که دقیقه ای بعد باشد چه اتفاقی خواهد افتاد پس برای آینده مبهم هم نمی تواند تصمیم بگیرد و در مورد آن به قضاوت بپردازد .وقتی که عشق ایجاد شد فرد همواره قصد رسیدن به معشوقش را دارد و با واقعیات و حقیقت هم کاری ندارد فقط وفقط به مسئله مورد نظرش فکر می کند و تمام انرژی وتوانش را صرف آن می کند و هر مانعی را تلاش می کند تا از میان بردارد .در آن زمان اصلا به دشواری ها و معضلات راه نظر نیم افکند و آینده خودش را روشن بر همین عشق می داند وبس .
    دوستان من خواستن اصلی ترین هدف است و عشقی که با دیدن شروع شود و شوق ایجاد کند و قلب بخواهد بهترین و شاد ترین عشق است و نتایجش نیز بسیار با منزلت و ماندگار خواهد بود .مابقی راه در زندگی مراقب قضاوت های خودمان باشیم اگر زندگی را بر پایه عشق بنا کردیم بعد با قضاوت های مثبت به زندگی نگریستیم و با همکاری وهمیاری یکدیگر معضلات را با نیروی عشق اولیه حل وفصل کردیم موفق خواهیم شد .ضمن اینکه روش ها متفاوت هستند و باید بهترین روشی را که موجب تداوم عشقمان می شود را برگزینیم .،بهتفاوت ها نظر بیندازیم ،با احترام به یکدیگر برخورد کنیم .نکات ریز را برجسته کنیم ،خواسته های مطلوب و مناسب زندگی را با درایت و اعتمادی به یکدیگر داریم بیان کنیم نه اینکه ناگفته انتظار انجام داشته باشیم همه و همه این عشق را تداوم می بخشد و الا همان بهتر که عشق برود و ما همواره در مرحله ابتدائی زندگی وقضاوت های اولیه بمانیم .!
    یکی از تفاوت ها میان جنس انسان این مسئله است که دختران با شنیدن جمله دوستت دارم حاضرند تمام هستی خودشان را فدا کنند و همواره این پسرها هستند که با گفتن جملات اینطوری ارتباط با جنس مخالف را بر قرار می کنند اما به جرات می توانم بگویم همانطور که دختران از این جمله خوششان می آید پسران نیز به افتخار نمودن دختران به ایشان همان احساسی را کسب می کنند که دختران با شنیدن جمله بالا بوجود می آید اما در جامعه ما اصلا یه این مسائل توجه نمی وشود دوستان من آنهائی که به عشق توجه و اهمیت نیم دهند ، در شرایطی قرار نگرفته اند که عشق را تجربه کنند لذتا عشق را مسخره و امری پوچ می دانند ولی تا در شرایط آن قرار نگیرند اصلا نیم توانند پایه های تشکیل زندگی را پایه ریزی کنند .
    ببخشید این کامنت از پست هم بیشتر شد .تا بعد همه شما را به خدا می سپارم .بدرود .

دیدگاهتان را بنویسید