من خرافاتی نیستم. ولی شما قضاوت کنید

سلااااااااااام من اومدم. تو رو خدا بشینید کسی پا نشه جان من راحت باشید. اومدم یه چیزی براتون تعریف کنم که قضاوت رو آخرش میذارم به عهده ی خودتون. راستش من به هیچ عنوان خرافاتی نیستم. ولی یه داستانی پیش اومده خداییش سریالهای کمدی جلوش کم میارن. فقط قبلش پژو جان به جان خودم این یکیو دارم خودم مینویسم. بیا آبروداری کن. اما داستان.

راستش از حدود سه چهار سال پیش من و اشکان دوستم که مجری برنامه ی زندگی ادامه داره هستش تصمیم گرفتیم یه شغلی برای خودمون دست و پا کنیم. برای همین از طریق دوستانمون تو رادیو رایزنی کردیم تا در ایام ماه رمضان ویژه برنامه های قبل از افطار رادیو ورزش رو ما طراحی و اجرا کنیم که با موافقت مدیر شبکه همراه شد. کارمون رو شروع کردیم و پیشتولید هم ضبط کردیم. ولی ستاد اقامه ی نماز سازمان برناممون رو عوض کرد و همه چیز منتفی شد و حتا تهیه کننده ی اون برنامه که از افراد خود شبکه بود رو هم عوض کردن. بعد از این اتفاق تصمیم گرفتیم تا یه نهاد حمایتی رو پیدا کنیم و یک انجمن یا کانون نابینایان بزنیم. یک خانه ی امید در تهران بود که یه زمانی برای نابینایان فعالیت میکرد. ولی مدتی بود تعطیل شده بود. رفتیم سراغ خیری که اون ساختمون رو وقف کرده بود تا ازش بخوایم اجازه بده تا دوباره راه اندازیش کنیم. ولی طرف گفت که همین اواخر ساختمونشو وقف انجمن بیماران ms کرده. رفتیم سراغ شهرداری منطقه ی 21 تهران خواستیم در خانه ی سلامتی که قرار بود نزدیک خونه ی اشکان اینا تا چند روز آینده افتتاح بشه فعالیت کنیم که خداییش خیلی هم ازمون استقبال کردن و قرار شد اونجا مشغول بشیم. ولی شب قبل روز افتتاح اونجا دزد میره هرچی هست و نیست رو جارو میکنه میبره. رفتیم سراغ آقای خادم کشتیگیر که یه مإسسه ی فرهنگی خصوصی به نام نسل آفتاب راه اندازی کرده بود. اون بنده ی خدا هم موافقت کرد که ما اونجا مشغول بشیم. ولی درست چند روز بعدش صاحب ملکی که آقای خادم اون رو ازش اجاره کرده بود ازش خواست تا تخلیه کنه. رسیدیم به شهرداری منطقه ی 5 و فرهنگسرای معرفت. این بار کانون نابینایان حس اول رو راه اندازی هم کردیم. ولی یه دفعه شهرداری بودجه ی سازمان فرهنگی هنری منطقه رو کم کرد. اونها هم گفتن ما نمیتونیم حمایت کنیم و ما هم که پول نداشتیم تعطیلش کردیم. به اشکان گفتم بیخیال کانون و انجمن شیم بریم سراغ فدراسیون. به خاطر روابطی که با فدراسیون برای پوششدهی خبرهاشون تو رادیو داشتیم ما رو میشناختن. رفتیم و قرار شد تا انجمن بولینگ نابینایان رو در فدراسیون راه اندازی و اداره کنیم. ولی بلافاصله بعد از ورود ما رؤیس فدراسیون رو عوض کردن. یه مدت گذشت. ما چون اصلیتمون یزدیه یکی از آشناهامون فامیل نزدیک یکی از نمایندگان مجلس در اومد کلی باهاش حرف زدیم تا شرایطی فراهم کنه تا ما یه ملاقاتی با این آقای نماینده داشته باشیم. و ایشون هم قبول کرد. ولی به محض این که این قرار رو با طرف گذاشتیم نماینده ی بیچاره دچار حمله ی قلبی شد و مرحوم شد. بله زنده یاد یحیازاده رو میگم. خدا رحمتش کنه. گذشت و رسیدیم به انتخابات ریاست جمهوری. از طریق یه آشنا قرار شد بریم تو ستاد یکی از کاندیدها فعالیت کنیم. ما هم قبول کردیم. ولی یه شرایطی پیش اومد که نرفتیم. ولی همین که اسممون تو ستادش وارد شد کافی بود تا در انتخابات شکست بخوره که همین هم شد. الآن هم نمیدونم کی رادیو فصلی قراره بره هوا. خلاثه گفتم در جریان باشید اگر همچین اتفاقی افتاد تعجب نکنید. خیلی طولانی شد نه؟ حالا قضاوت با شما. تا پست بعد خدانگهدار.

شهروز حسینی

درباره شهروز حسینی

سلام دوستان. من شهروز حسینی، متولد 21 فروردین 1368 در تهران هستم و از همون بدو تولد دیدم که نمیبینم. تحصیلاتم رو تا پیش دانشگاهی در مدرسه ی شهید محبی گذروندم و پیش دانشگاهی رو تلفیقی خوندم. فارغ التحصیل رشته ی فلسفه ی غرب در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد واحد تهران شمال هستم. صنایع دستی معرق کاری و سفالگری و قالیبافی رو تا حدود زیادی یاد گرفتم. پیانو هم میزنم. سال نود یکی از پایه گذاران کانون نابینایان حس اول در فرهنگسرای معرفت در تهران بودم که به دلیل عدم حمایت لازم از طرف شهرداری منحل شد. اول بهمن نود و پنج، با یکی از همنوعان و هم محله ایهای خودمون، یعنی پریسیما ازدواج کردم. یه پرسپولیسی 2 آتیشه هستم و غذای مورد علاقه ی من هم فسنجونه. کسایی هم که میخوان از طریق اسکایپ با من در تماس باشن آیدی من اینه. hosseinishahrooz25 ایمیلم هم هست: hosseinishahrooz@gmail.com امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم. مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, طنز ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

53 Responses to من خرافاتی نیستم. ولی شما قضاوت کنید

  1. 1
    صبا says:

    سلام. نظیر این اتفاقات رو تو زندگی چند نفر دیگه هم دیدم. اصلا موضوع ارتباطی به خرافاتی بودن یا نبودن نداره. مقدر نبوده که شما وارد این شغلهایی که گفتید بشید. علتش رو هم ما نمیدونیم. هیچ کس نمیدونه جز خدا. فقط یه نکته ای که لازمه اینجا بهش اشاره کنم اینه که فکر میکنم شما این تصور تو ذهنتون شکل گرفته که همین یه کاری هم که جور شده پایدار نخواهد بود. این فکر رو از خودتون دور کنید. رادیو فصلی که فعلا نرفته هوا، پس لزومی هم نداره که شما بهش فکر کنید، چون اگر قرار هم نباشه که بره هوا امکان داره که ذهن شما اون رو تا آسمون هفتم ببره.
    تجربه کردم که میگم. تا وقتی خوشی هست ازش لذت ببرید. وقتی ناخوشی از راه رسید راه چاره هم باهاش میاد.
    پاینده باشید.

  2. 2
    فروغ says:

    درود. این چیز ها که گفتید از نظر من به هیچ وجح خرافات نیست. تو زندگی من هم یه شرایطی شبیه به این وجود داره. درک میکنم, خدایی آدم از نظر روحی خیلی اذیت میشه. شاد باشید

    • 2.1

      شهروز سلام
      به نظر من همه ی اینایی که گفتی اگر هم ردیف میشد باز هم شغل نبود که چون به هیچ وجح نه درآمدی داشت و نه آینده ی شغلی که تو بخوای برای زندگی روش حساب کنی
      رادیو فصلی و برنامه ی زندگی ادامه داره هم که اصلا به ما بابت برنامه ها پولی نمیده که اینجا به عنوان شغل حسابش کردی که
      الان بچه ها فکر میکنن ما از طریق این برنامه حالا چه در آمدی داریم در حالی که یک ریال هم تا به حال دریافت نکردیم و نخواهیم کرد دلیلش رو هم خودت خوب میدونی.
      اما من اگر جای تو بودم از هنر و مهارت هایی که بلد بودم نهایت استفاده رو میبردم که متاسفانه تو این کار رو نکردی.
      مثلا تو که به این قشنگی پیانو میزنی چرا نرفتی حرفه ای ادامش بدی و بری تو فاض تدریس موسیقی و یا آهنگ سازی که درآمد خیلی خوبی رو هم داره
      یا مثلا معرق کاری و صنایع دستی که بلدی میدونی اگر ادامش میدادی و دنبال میکردی الان از طریق معرق چه درآمدی داشتی؟
      به نظر من گول این اشکان رو نخور به سمت کار هایی که علاقه نداری نرو و تمرکزت رو بزار رو چیزایی که هم تواناییشو داری و هم علاقشو همونو با تخصص بیشتر همراه کن شک نداشته باش که موفق میشی
      این چیزایی هم که گفتی هیچ ربطی به خرافات نداره و چون سنجیده عمل نکردی و همینجوری بدون برنامه ریزی قبلی رفتی جلو و گفتی حالا میریم ببینیم تا چی میشه و از طرفی هم چون مهارت در اون کار نبوده همه ی اون طرح ها شکست خورده
      ببخشید که یکم جدی شد چون واقعا دوستت دارم و از نزدیک با شخصیتت کاملا آشنا هستم حیفم اومد این مسائل رو نگم
      یک بار مستقل برو به سمت کاری که هم علاقه و هم تخصص داری اون وقت اگر موفق نشدی بیا پیش خودم بگو امیر حرفایی که زدی درست نبود
      از صمیم قلب امیدوارم هر چه زودتر یه شغل مناسب و عابرومند پیدا کنی

    • 2.2
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام فروغ. خوش اومدی. خودتو اذیت نکن بابا. من خودم برای هرکی تعریف میکنم خودم بیشتر از دیگران میخندم. تو و من و هر کسی که این اتفاق براش میفته خیلی باید قویتر از این حرفا باشیم. اگر نا امید میشدم کار جدیدی شروع نمیکردم. بخند بابا بیخیال. یه روز موفق میشیم همه با هم به این اتفاقات میخندیم ببین کی گفتم.

  3. 3
    میثم امینی says:

    درود
    آره منم اين وضعيت رو درك مي‌كنم. اينكه دست به هر كاري مي‌زني خراب مي‌شه! من تقريبا توي همه‌ي عمرم با اين مشكل رو به رو بودم.

  4. 4
    سجاد نبی لو says:

    سلام به شما مسلمه که شما خرافاتی نیستید وقتی آدم به هر چی دست می زنه کم میاره خب طبیعی هست که فکر کنیم که چرا این شکلی هست ما جماعت سه چهار ها منظورم بریلش بود از هیچ کجا شانس نیاوردیم من خودم شش سال تمام با جدیت هر طور که فکر کنید دنبال کار گشتم که اگر اونها جزو سوابقم بود الان 13 سال سابقه کاری داشتم آخرش هم با پارتی چیزی دلسوزی خلاصه … جور شد جالبه خودم از زبان یکی از بیناها در مراسمی شنیدم یواشکی می گفت آره بابا به اینها معلومه که کار می دن خوب حتما بهزیستی بهشون کار داده که اون حرفش تا آخر این چند سال من ور به اندازه اون سگ دو زدن نسوزوند خوب ببخشید من هم رک می نویسم امید که شما به کار که منشا از بی تکلیفی هر نابینا هست برسید تشکر نبی لو

  5. 5
    نخودي says:

    سلام
    اگه اين قصه سر دراز داشته باشه فكر كنم كل ايران رو ورشكست كنيد … من جاي مدير محترم گوش كن بودم تا سر سايت بلايي نياورديد يه فكري براتون مي كردم حالا صلاح مملكت خويش خسروان دانند … “ولي خارج از شوخي ما هم وضعي به از وضعيت شما نداريم” “با همه صحبت هاي آقاي سرمدي هم هزار درصد موافقم كاش يكي من رو هم اين طوري راهنمايي مي كرد”

    • 5.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام نخودی. مگه مدیر محله مجتبا نیست. پس خسرو کیه؟ مدیر عوض شد؟ بابا این بیچاره کلی آرزو داشت. تازه میخواست ماشین لباسشویی بخره. حالا این خسرو چه طور آدمی هست؟ شما به راهنمایی احتیاج نداری معادل اشکان دور و برت نباشه قله های موفقیت رو یکی پس از دیگری فتح خواهد کرد. آقا اینا رو بهش نگیدها امیر با تو هستم. آقا به خدا دو برابر من هیکلشه میخوره منو بیشهروز میشیدها.

  6. 6
    عمو حسین says:

    شهروز جون متأسفم که دست به هر کاری زدی بدشانسی آوردی, ولی من با سخنان امیر عزیز صد درصد موافقم و با بخش دوم صحبتهای سبای عزیز یعنی اون قسمتی که گفت ذهنت را از منفی بافی پاک کن تا برای رادیو فصلی اتفاقی نیفتد, ولی با این موضوع که این قضایا را به مقدرات و خدا و آسمان ربط دهیم مخالفم. واقعا از حرف امیر مبنی بر اینکه هیچ پولی از رادیو بابت برنامهتون نمیگیرید تعجب کردم. چرا باید اینطوری باشه! مگه شما زحمت نمیکشید! آیا دیگرانی هم هستند که مثل شما مفتی کار میکنند یا چون شما نابینا هستید برای کارتون ارزش قائل نمیشند.

    • 6.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام عموجان. ممنون از همدردیت. رادیو قانونش اینطوریه که تا از نیروهای خودش نباشی خیلی از نظر مالی به عنوان شغل نمیتونی روش حساب کنی. و به نابینا بودن ما مربوط نیست. ولی ما این کار رو به خاطر علاقه ی خودمون انجام میدیم و از اولش هم میدونستیم که پولی بهمون نمیدن. لا اقل به این زودیها نمیدن. موفق باشید.

      • 6.1.1

        عمو حسین مخلصیم
        من اشکان و شهروز چون از کارمند های رسمی و قراردادی سازمان نیستیم از نظر قانونی هیچ پولی رو نمیتونن به ما بدن چون طرف قرارداد سازمان نیستیم
        ضمن این که این طرح برنامه رو ما خودمون با دو سه ماه دوندگی تونستیم تصویبیش رو بگیریم
        البته از اون جایی که در این کشور راه های در روی زیادی وجود داره مدیر گروهمون میتونه برای ما براورد رد کنه که تا به حال این کار رو نکرده
        اگرم بکنه خیالتو راحت کنم برای برنامه هایی از این دست برای هر برنامه 6 هزار تومان به هر نفر میدن یعنی اگر برای چهار تا برنامه ی ما در یک ماه هم که بلفرض بعدنا بخوان براوردم رد کنن میشه ماهی 24 هزار تومان
        چون تجربه ی این کار رو در برنامه ی شکوه اراده رادیو ورزش دارم این رو میگم
        پس شهروزی رو این هم حساب نکن براورد رد نکنن خیلی سنگینترن حد اقلش اینه که میگیم مجانی کار کردیم
        البته اگر با ماهی 20، 30 تومان میتونی زندگیتو بچرخونی من برم واسطه بشم رو بندازم بگم واسه تو براورد رد کنن چه طوره هان….

  7. 7
    امیر رضا رمضانی says:

    امیر منم یه نسیحت کن!
    منم میخواستم بزنم تو کارای فنی گند زدم!
    ولی چه کنیم که با چند نفر میخواستیم بزنیم تو کار راه اندازی یه خدمات کامپیوتر که همچین گندی بهش خورد که خودم یادم میاد خندم میگیره!
    کنار بقیه کارا میخواستیم خیر سرمون یه پولی در کنیما!

    • 7.1

      من کوچیکتر از اون حرفام که بخوام کسی رو نصیحت کنم.
      اون مطلبی رو که برای شهروز نوشتم منظورم کلی بود.
      هیچوقت رو هوا بدون برنامه ریزیه قبلی و بدون هدف گزاری کاری رو شروع نکن.
      در هر زمینه ای که میخوای کار کنی قبلش با یه فردی که قبلا اون راه رو رفته مشورت کن تا با پستی بلندی های اون کار اول آشنا بشی بد بسنج ببین اون کار در توان و تخصص تو هست یا نه اگر نه سمتش نرو که نتیجش میشه همونی که خودت گفتی.
      من برای آینده ی خودم از سه ساله پیش یه برنامه ریزیه دقیق کردم
      مرحله به مرحله دارم پیادش میکنم تا به حال در راهی که برای خودم ترسیم کردم خیلی ضحمت کشیدم.
      ممکنه این سختی ها 6 ماه دیگه نتیجه بده ممکنه 2 سال یا نهایتا 5 سال دیگه.
      اما سر انجام شک ندارم که نتیجه میده

    • 7.2
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام. ببین من حاضرم باهات شراکت کنمها. فقط هرچی شد پای خودته ها.

  8. 8
    Azizol lahpajoohandeh says:

    سلام شهروزجان! این گوشی من اذیتم میکنه و خاطره ی شما را برام نمیخونه! ولی ایمیلامو خوب میخونه! برات امکان داره خاطرهتو برام ایمیل کنی؟! ایمیل من ‏a.pajoohandeh10@gmail.comاست برامیلش کن تا بخونم و جوابتو بدم!‏.

  9. 9

    سلام، همت بلند دار که مردان روزگار، از همت بلند به جایی رسیده اند، بنازم به این همت بلند، مطمئن باش که بالاخره نتیجه ی این همه پایداری و تلاش را میبینی و میای همینجا برای ما تعریف میکنی. راستی من و خانمم وقتی پست شما را خوندیم به یاد سریال چار دیواری افتادیم و کلی هم خندیدیم، ما را حلال بفرمایید. یادم هست که توی شعر تیتراژ اون سریال می گفت: گاهی بخت آدما آخر بد بیاریه…. ولی این را هم عرض کنم که اندکی صبر، سحر نزدیک است، اگر با همین اراده ادامه بدهید، مطمئنا پیروزید، یا علی.

    • 9.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام علی آقا. خوش آمدید. من تلاش میکنم خسته هم نمیشم. فقط نگران سلامتی اطرافیانم هستم. قسمت نماینده ی خاطرمو یه بار دیگه بخونید متوجه میشید من چی میگم. هاهاهاهاها.

  10. 10
    زهره says:

    وایییـییییـییییی نیای اصفهان یه وقتیها میره رو هوا اصلن واایسا ببینم نکنه شما اومدی اصفهان زاینده رود خشک شد
    خخخخخـخخخخـخخخخ
    اگه شانس داشتی حالا کارخونه ی آدامس داشتی
    میدونی من مثلن اینطوریم که اگه صبح یه روز بد اوردم تا آخره اونروز بد میارم
    من یه جورایی به شانس هم اعتقاد دارم
    البته اینها همش حکمت خداست که من و تو ازش خبر نداریم
    ولی جالب بود در حد پارا المپیک!!!

  11. 11
    امیر رضا رمضانی says:

    شهروز تو خرافاتی نیستی!
    مثل منی!
    بابا من برنامه نویسی بلدم, تا حالا چند تا برنامه نوشتم!
    از سخت افزارو الکترونیک سرم درمیاد!
    فقط شانس نداریم دیگه!
    هر کاری میخوایم بکنیم نمیشه!
    مثل اینکه یه نفره بشینم برنامه بنویسم از همه چی بهتره
    امیر تا حالا سیستم جمع کردم, ویندوز برا چند نفر ریختم, سخت افزار چند نفر از جمله پاور کامپیوتر خودم خراب شده درست کردم, و کلی کار دیگه با این کامپیوترای لعنتی!
    ولی تا میایم ازش پول دربیاریم, گند میخوره بهش!
    داستان اون خدمات کامپیوتری از این قراره:
    من با چند تا از دوستای گرامی میخواستیم یه مغازه اجاره کنیم که با هم گوشی بفروشیم, سیستم درست کنیم و پرینت کنیم و کارایی که خدمات کامپیوتری و گوشی فروشیا میکننو مام بکنیم
    ولی از شانس بد, اول دنبال مغازه بودیم که پولش بالا بود که هیچ کدوم پولشو نداشتیم, حتی اگه کل پولامونو میریختیم رو هم بازم نمیشد اون اجاره لعنتیشو بدیم
    خلاصه گفتیم بریم یه جای خیلی کوچولو بگیریم که یه جورایی بتونیم کارامونو بکنیم
    مغازه رو گیر آوردیم, ولی چند نفر جا زدن و گفتن ما نیستیم!
    5 نفر بودیم, دو نفرمون موندیم!
    منو یکی از بچه ها
    خلاصه اومدیم کارو شروع کنیم که اون هاج آقایی که ازش مغازه رو اجاره کرده بودیم اومدو گفت که مغازه رو اجاره نمیده و قراردادو کنسل کرد! (نمیدونم چی شد!)
    و مام گفتیم به درد سرش نمی ارزه و پیچیدیم به بازی
    حالا بگید ببینم ما چی کار کنیم که پول در کنیم؟

  12. 12
    ghanbar says:

    درود
    راستش اشک من هم در آمد !

    البته نه بخاطر نوشته شما !

    نه بخاطر اعتقادات شما !
    بخاطر اینکه از دیروز که سر پست شما قصد داشتم کامنت بگذارم و عجب کامنتی هم بود ، نشد که بفرستم بعدش هم مطمئن شدم که بابا این سهروز راست می گه ها در هر کاری که جدیت داشته باشد و پشتکار گند میخورد به همه چیز .لازم نیست به ما ثابت کنی شهروز جان شما راست می گوئید .
    فقط
    فقط
    اگر یک روزی موفق شدید و به سرمایه و پول وپلائی هم رسیدی میخوام قول بدهی که محله را فراموش نکنی اینطوری که نوشتی از سر لاعلاجی به این محله آمدی ولی این محله آنتی ویروس نصب دارد و تحولات هرگز در این محله به سوی زوال نرفته و نیم رود حالا یک تلفن مجتبی قطع شده که با دعای خیر بقیه به غیر از شما حتما تا غروب وصل یم شود دیگه و شما به خودتان نگیرید این قضیه را والا که طومار شما بهدرازا خواهد انجامید .
    باز هم اشکم در آمد نه بخاطر شما بلکه بخاطر تلفن مجتبی !

    • 12.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام. بدبخت شدم. آقا به جان خودم قطعی تلفن مجتبا به من ربطی نداره. بابا عجب گیری افتادیمها. مجتبا جان من تلفنتو وصل کن. آقا اگر پولی چیزی باید بدی بگو من خاک بر سر دو دستی تقدیم کنم. داستانی شد این پست ماها. ولی من از روی لاعلاجی به این محله نیومدم. اومدم ببینم کسی کاری چیزی برای من سراغ نداره؟

  13. 13
    محمدرضا قنبری says:

    آقا شهروز چرا راه دور میرین؟ گوشکنم رو هواست برادر من. ههه. زنده باشید.

    • 13.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      آقا بیاین حضور یا عدم حضور من رو به نظرسنجی بذاریم. چه طوره؟ ولی من اگر برم با یه نام مستعار میامها هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو.

  14. 14
    مسافر says:

    آقا شهروز سلام, امیدوارم حال تو و بچه های محله و مدیرش خوب باشه, کاش می شد با بچه های محله تو فصل سرما و برف بازی همگی یه پیست و برف بازی بریم. اون وقت اونجا هم تست می کردیم ببینیم کی شانسش خوبه کی بد, به هر حال و به قول (ینگ دنیایی ها) by the way, بعضی وقتها اصلا قرار نیست آدم یه کاری را انجام بده به صلاح نیست یا از این جور علتها. توی فعالیتهای جنبی این اتفاقات باعث می شه آدم تجربش بیشتر بشه بفهمه اشکال کارش کجاست, روی حرف و همکاری چه کسایی می تونه حساب کنه, برای شما امیدوارم یه شغلی که متناسب با علاقه ها و تواناییهات هست پیدا کنی. تو همین بی وضعی فعلی جامعمون هم اگه کسی واقعا تلاش کنه و راه درست رو بره و با دیگران مشورت کنه و تجربیات دیگران رو دوباره خودش تجربه نکنه که خدایی نکرده انرژیش بی خودی حروم بشه یا مایوس بشه, اگه این آیتم ها رو رعایت بکنه, حتما موفق میشه. امیدوارم شما هم موفق باشی.

  15. 15
    Azizol lahpajoohandeh says:

    درووووود! عزیزم تو بدشانس نیستی! بلکه خیلی هم خوش شانس هستی،‏ افرادی که در شغلهای تبلیغاتی کار میکنند و از خیریه ها اداره میشوند،‏ در اصل به کمک بهزیستی شتافته اند برای بهتر سنگ اندازی جلو پای همنوعان خود! شما باید سراغ شغلی بروید که حقتان باشد،‏ نه مجبور باشید،‏ برای ادامه ی صحبت یا اسکایپ بزن یا به این شماره بزنگ تا من بزنگم تا صحبت کنیم،‏ ‏09137171282‏ ‏

  16. 16
    امیر رضا رمضانی says:

    آره درست شد!
    دیروز اومد کنفرانس
    بیا شهروز با هم بریم بهزیستی کار کنیم که درش تخته شه
    خیلی حال میده!
    یه ساعت میخندیم!

  17. 17
    سیتا says:

    بابا رفتم اما درست لو لو خودت بودین خخخخخخخخخخخ
    تو رو خدا بیا سمت گروه روانشناسی و انجمن نابینایان ما شاید سبب خیر شدین تخته شدند
    یا هم متلاشی وااااااااااااااااای حضرت عزرائیل داره میتشریفه چیکار کنم شهروز خان عجب رسمیه رسم زمونه میرن آدما از اونا فقط خاطرهاشون به جا میمونه
    منو از پا درآوردین شهروز خان اگر نه مرا چکار با عزرائیل خان جان

  18. 18
    سیتا says:

    بابا شهروز کجایی الان که برم دانشکده میآی نظر میدی اون وقت چه فایده نننننننننننن ددددددددددددددددد ببببببببببببب تتتتتتتتتتتت پپپپپپپپپپپپ چچچچچچچچچچچچچچچ گگگگگگگگگگگگگگگگگ ککککککککککککککککک مممممممممممممم سسسسسسسسسس ششششششششششششششششششش ططططططططططططط ظظظظظظظظظظظظظظ ضضضضضضضضضضضضضضض صصصصصصصصصصصص

  19. 19
    سیتا says:

    چی شد طفلک کیوردم چه بلایی سرش موند نیومده باشه راستی شهروز خان حسینی دیشب که مشغول آب و جارو محله بودم یک صدایی به دنبال لبتاب شما بود بیاد بنویسه اون سطل زباله بود کلی هم حرف نگفته تو دلش بود

  20. 20
    سیتا says:

    های شهروز بدو بیا داره کامنتم از لیست 10تای آخر حذف میشه وااااااااااااای

  21. 21
    اصغر خیراندیش مقدم says:

    سلام شهروز پست جالبی بود مرررسی

  22. 22

دیدگاهتان را بنویسید