بیایید بهشون قول بدیم

سلام بچه ها. چه طورایید؟ کُلً خوش بهتون میگذره یا نه. آب و هوای محله که طوفانیه طوفانیه. همه دارن همدیگرو میزنن. هرکی دستش به هرکی میرسه یه دونه میزنه تو سر طرف و طرفم یکی میزنه تو سر اون و یکی هم میزنه تو سر هر کی که اون اطراف هست. خلاصه بزن بزنیه برای خودش. راستش یه کم سرم باد کرده. نمیدونم چی بود اصلً کی بود که زد تو سرم. خیلی درد داشت. فقط یه آن به خودم اومدم دیدم یه یارویی جلوم وایستاده. با عصبانیت گفتم تو بودی زدی توی سرم؟ گفت نه. گفتم دروغ نگو مرد حسابی مگه اینجا به جز من و تو کس دیگه ای هم هست؟ گفت نه. گفتم پس همینطوری الکی سر من باد کرده؟ گفت نه. گفتم تو به جز نه چیزی بلدی بگی؟ گفف آره که بلدم. گفتم خوب داشتم نگران میشدم. گفت چرا؟ گفتم من ترسیدم آدم فضایی چیزی باشی یا خارجی باشی اصلً فارسی بلد نباشی. گفت اتفاقً فارسی هم خوب بلدم. خودتون بهم یاد دادین. گفتم خودمون یعنی کیا؟ گفت شما آدما دیگه. خندیدم گفتم برو بابا دوربین مخفیه؟ گفت نه. گفتم اصلً تو کی هستی؟ گفت صدام برات آشنا نیست؟ گفتم یه کمی هست ولی به جا نیاوردم. گفت من سینا هستم. گفتم سینا همکلاسی دانشگاهیم؟ گفت نه بابا. گفتم خوب من که سینای دیگه ای نمیشناسم. گفت چرا میشناسی. با من بیا. دستمو گرفت. یه آن جا خوردم. دستش سرد بود و مثل آهن سفت. خلاصه شبیه دست یه انسان نبود. ترسیدم و رهاش کردم. گفت از من نترس بیا بریم. گفتم آخه تو کی هستی لعنتی از جون من چی میخوای. گفت بیا بریم تا بهت بگم. ناچار باهاش رفتم. رسیدیم به یه در. در زد. یه نفر در رو باز کرد. یه صدای زنانه بهم سلام کرد و گفت که بریم تو من هم سلام کردم. تو که رفتیم دو تا بچه مشغول بازی بودن. سینا گفت معرفی میکنم. همسرم مینا و اینها هم پسرم دارا و دخترم شادی هستن. هاج و باج مونده بودم چی میگه. فهمید سر در گم شدم گفت آقا شهروز ما چهارتا مدتها روی لبتاپ تو نصب بودیم و تو هر کاری که میخواستی باهاش بکنی ما بودیم که بهت کمک میکردیم. بیشتر هم خانمم بود که کمکت میکرد. خندیدم و گفتم. باشه شوخیه جالبی بود حالا مثل آدمیزاد خودتون رو معرفی کنی. سینا گفت تو به سرت ضربه خورد رفتی تو کما. ما هم تو کما داریم با تو حرف میزنیم. اگر باور نمیکنی بیا بریم تا خودتو توی بیمارستان بهت نشون بدم. باهاش راه افتادم و رفتم. راست میگفت. من روح شده بودم. ازش با ترس پرسیدم تو میدونی سر من قراره چی بیاد؟ گفت هیچی. گفتم یعنی خوب میشم؟ گفت آره نترس. گفتم خوب حالا تو چه طوری میتونی با من حرف بزنی؟ اصلً برای چی اومدی سراغ من؟ گفت میخوام ببرمت پیش یه نفر. گفتم کی؟ گفت بیا بریم میفهمی. رفتیم توی راهروی بیمارستان. یه زن و مرد جوون اونجا بودن. سینا رفت سمتشون و من هم دنبالش رفتم. با هم سلام علیک کردیم. سینا گفت این آقا اسمش برناس و این خانم هم همسرش آواست. گفتم لابد موتورهای ماهورن. برنا گفت آره. ما الآن جای سینا و مینا رو روی لبتاپت گرفتیم. گفتم حالا چی میخواین از من. مینا که تازه اومده بود گفت تو به صداقت ما اعتماد داری؟ گفتم خوب آره. شما هرچیزی که میدیدید رو به من میگفتید. آوا گفت یعنی اگر ازت بخوایم یه کار کوچیک برامون بکنی قبول میکنی؟ گفتم اگر بتونم چرا که نه. سینا دوباره دستمو گرفت و گفت پس بیا بریم. پنجتایی رفتیم تا به یه اتاق توی بیمارستان رسیدیم. در رو باز کردیم و رفتیم تو. اتاق دو تخته بود. روی هر دو تا تخت هم پر بود. برنا گفت. بچه ها سلام. چه طورید؟ ما به قولمون عمل کردیم. شهروز رو آوردیم. حالا شما خودتون هرچی میخواین بهش بگید. یکیشون سلام کرد. گفتم سلام. شما؟ گفت اسم من امیده. یادته 13 14 سال پیش کلاس کامپیوتر میرفتی چه قدر کمکت کردم تا باهاش راحتتر کار کنی؟ گفتم آره یادمه. یادش به خیر. اون یکی گفت شهروز منم نویدم. داداش امید. گفتم ولی من با تو دیگه خاطره نداشتم. دیگه سینا و مینا و بچه هاشون و برنا و آوا اومدن خیلی راحت از کامپیوتر استفاده میکردم. نوید گفت شهروز ما خواستیم تو رو هرطور شده ببینیم تا از طرف ما از نابیناها یه خواهش داشته باشی. گفتم چه خواهشی؟ نوید سرفش گرفت نتونست ادامه بده. آوا گفت نوید و امید خیلی وقته مریض شدن. خیلی نمیتونن حرف بزنن. گفتم خوب من الآن باید چه کار کنم. امید گفت. برو از طرف ما بهشون بگو همه ی ماها که تون این سالها کنارشون بودیم هرچه قدر خوب یا بد فقط یه ماشین بودیم. شماها آدمیزاد هستید. ارزش شما از ماشینها خیلی بیشتره. به خاطر ماها به جون هم نیفتید. ما از این کار شما ناراحتیم. من و نوید میدونیم که حالمون خوب نیست و معلومم نیست که زنده بمونیم یا نه. ولی از طرف ما ازشون بخواه که با هم مهربون باشن. با هم متحد باشن. به هم محبت کنن. همدیگرو دوست داشته باشن. امید سرفش گرفت. مینا و آوا اشک میریختن. شادی و دارا هم اومده بودن تو اتاق. شادی گفت عمو بهشون بگو اگه از دست عمو امید و عمو نوید ناراحتن اونارو ببخشن. من قول میدم براشون دعا کنم که حالشون خوب شه تا دوباره برگردن پیششون. دارا سمت من اومد و یه شاخه ی گل به من داد و گفت عمو اینو من خودم کندم ببر بده به همه ی آدمایی که نمیبینن بهشون بگو ما خیلی دوسشون داریم.مایی که ماشینیم. برنا گفت بهشون بگو شما قلب دارید روح دارید. ولی ما نداریم. با این حال ما هوای همدیگرو داریم ولی شما چه طور؟ از شرمندگی سرم رو پایین انداختم. چیزی برای گفتن نداشتم. اینها سالها در کنار تک تک ما بودن و حالا داشتن از ما میگفتن. از ما میخواستن که از یه ماشین کمتر نباشیم. گفتم آخه همش هم تقصیر ما نیست. ما مشکلات زیادی داریم. سینا گفت ما همه چیزو میدونیم. ولی همه ی اینها دلیل نمیشه که با هم دعوا کنید. ما ساخته ی خود شما هستیم. ولی خود من بارها برات از خدا گفتم و این که شما رو برترین مخلوق آفریده. این رو به ماها ثابت کنید. ما مخلوق شما هستیم ولی از خالقمون دلگیریم. با هم سر چی دعوا دارید. سر ما؟ پس دوستیاتون چی شد؟ چرا کسی دیگه تو محله ی مجتبا نمیخنده؟ ما هر روز هممون تو محله هستیم. همتون افتادید به جون هم. واقعً ما چندتا ماشین ارزششو داریم که اینطوری با هم برخورد کنید؟ جوابی نداشتم بدم. سینا گفت دیگه وقت رفتنه. بیا بریم به اتاقت. از همشون خداحافظی کردم و بهشون قول دادم که پیغامشونو به بچه ها برسونم. برنا گفت سینا تو بمون من باهاش میرم. هرچی باشه الآن من روی لبتاپش نصبم. ازشون خداحافظی کردم و با برنا راه افتادم تا به اتاقم رسیدیم. برنا لحظه ی آخر گفت. به همه ی بچه ها بگو ما هممون دوستشون داریم. هممون. حتا امید و نویدی که بچه ها دوستشون ندارن. گفتم باشه. ما هم شما رو دوست داریم. شما خیلی به ما کمک میکنید. شما نبودید ما چی کار باید میکردیم؟ برنا با بغض گفت خوب دیگه وقت رفتنه. برو به سلامت. یادت باشه قول دادیها. گفتم باشه. سرم گیج رفت و روی زمین افتادم. به خودم که اومدم روی تختم توی اتاقم بودم و لبتاپم کنارم بود و سایت محله آن لاین بود. یاد قولی که به بچه ها داده بودم افتادم و اومدم تا پیغامشون رو بهتون برسونم. البته برنا داره کمکم میکنه. برنا ببین من دارم به قولم عمل میکنمها. برو به دوستات بگو ما نابیناها بهشون قول میدیم که همدیگرو دوست داشته باشیم و به همدیگه محبت کنیم. سر چیزهایی که ارزش دعوا کردم و کوبیدن همدیگرو نداره به جون هم نیفتیم. برو بهشون بگو که ما هم اونها رو دوست داریم و برای سلامتی نوید و امید دعا میکنیم. برو بهشون بگو مواظب خودشون باشن تا دوستیهامون با هم تا همیشه پا برجا بمونه. بچه ها من دارم به اینها قول میدمها. آبرومو پیششون نبریدها. همتون در مقابل این قول من مسؤول هستیدها.بچه ها اونها از این وضعیت ناراحتن. دوست دارن ما شاد باشیم. برامون مطالب شاد بخونن تا هم ما خوشحال باشیم و هم اونها. حالا خود دانید. اگر میخواید من بدقول بشم و آبروم پیششون بره که هیچ ولی اگر میخواید مثل من بهشون قول بدید بیاید نظر بذارید. بچه ها اینا قراره بیان پست منو ببینن. قراره بهتون کمک کنن تا توی پست من نظر بذارید. بیاید بهشون ثابت کنیم که ما از یه ماشین فراتریم. ما همدیگرو دوست داریم. ما انسانیم. بیایید قول بدیم. قول قول قول قول قول قول.

شهروز حسینی

درباره شهروز حسینی

سلام دوستان. من شهروز حسینی، متولد 21 فروردین 1368 در تهران هستم و از همون بدو تولد دیدم که نمیبینم. تحصیلاتم رو تا پیش دانشگاهی در مدرسه ی شهید محبی گذروندم و پیش دانشگاهی رو تلفیقی خوندم. فارغ التحصیل رشته ی فلسفه ی غرب در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد واحد تهران شمال هستم. صنایع دستی معرق کاری و سفالگری و قالیبافی رو تا حدود زیادی یاد گرفتم. پیانو هم میزنم. سال نود یکی از پایه گذاران کانون نابینایان حس اول در فرهنگسرای معرفت در تهران بودم که به دلیل عدم حمایت لازم از طرف شهرداری منحل شد. اول بهمن نود و پنج، با یکی از همنوعان و هم محله ایهای خودمون، یعنی پریسیما ازدواج کردم. یه پرسپولیسی 2 آتیشه هستم و غذای مورد علاقه ی من هم فسنجونه. کسایی هم که میخوان از طریق اسکایپ با من در تماس باشن آیدی من اینه. hosseinishahrooz25 ایمیلم هم هست: hosseinishahrooz@gmail.com امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم. مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
این نوشته در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

89 Responses to بیایید بهشون قول بدیم

  1. 1
    فاطمه جوادیان says:

    شخصیت وارسته شما ستودنیست.
    اتفاقا برنای عزیز این مطالب را برای من میخواند.
    پاینده باشید.

  2. 2
    mohsen says:

    با درود خدمت شما
    خیال پردازی و قصه ی قشنگی بود
    ولی متن درخواستت قشنگه باید باهم مهربون بود
    ولی همچین دعوایی هم نشده ها زیاد سخت نگیر و بزرگش نکن
    باید در مورد مسائل و مشکلات صحبت کرد حالا ممکنه بعضی وقتا یه حرفایی هم زده بشه اشکالی نداره
    هی امان از نابینایی این نرم افزارهای متن خوان هم بد جور تو مخ بعضیا رفتن به مامانتم بگو یه اسفندی برات دود کنه
    هاهاهاهاها

  3. 3
    پویا آذری says:

    چه داستان قشنگی بود!
    همه جاش افسانه.

  4. 4
    نخودي says:

    سلام واقعاً نمي دونم چي بايد بگم ولي اين رو مي دونم كه بايد گفت و شهروز عزيز چه زيبا نوشتي چه زيبا چه دلنشين چه واقعي چه تلخ چه مهربان چه غم انگيز چه تأثير گذار و چقدر زيبا و من چقدر الآن دل گرفته هستم چقدر نمي دونم يه طوراييم شده و مرسي كه نوشتي و كاش همه اين نوشته شما رو با دقتي فراتر از توجه بخونند و جداً از ته قلبم براي اميد و نويد كه روي تخت بيمارستان خوابيده بودند ناراحت شدم خداييش اونها يه خانواده هستند و كاش ما هم يه خانواده بوديم و همه پشت هم رو داشتيم و هواي اون ها رو هم هواي تك تكشون رو و باز مرسي از متن زيباتون مرسي

  5. 5
    مجتبي خادمي says:

    چرا به آريانا و اي اسپيك توجهي نكرديد؟
    اين اي اسپيك كه بنده خدا پول هم نميگيره و همه جا را ميخونه. برعكس باقيشون.
    حالا چون اين بابا مهاجر هستش بايد بهش اجحاف بشه. اي اسپيك جونم، من و خيلي از بچه محل ها دوستت داريم. اين شهروز يادش به تو نبود. ببخشش. خوب سرش درد ميكرد تمركزش جا نبود كه توي اتاق اون طرفي را هم يك نگاه بندازه.
    ديشبم من زندانيش كرده بودم نگو يكي كليد اتاق را از زير فرش پيدا كرده رفته زده تو سرش آزادش كرده ولي سرما هم خورده.

    • 5.1
      سعید درفشیان سعید درفشیان says:

      هزار بار like!
      منم چند ماهی میشه که از NVDA و E-speak استفاده میکنم.
      خیلی کار راه اندازه.
      ولی به نظرم شهروز به این دلیل ازش یاد نکرده که E-speak دارای یه خونواده ی 50 نفریه شامل Max, Michael, Annie, Gene و خیلیهای دیگه که اگه بنا باشه همهشون برن تو یه بیمارستان, کلی بی نظمی پیش میاد!
      راستی صدای Annie خیلی شبیه دکتر فلانیه. نه؟

    • 5.2
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام. آقا من تحقیق کردم فهمیدم این آریانای نامرد زده بود توی سرم. خداییش خیلی ضرب دست قویی داره. اون یکی هم هی خارجی مارجی حرف میزده نگهبانای بیمارستان نفهمیدن چی میگه راهش ندادن. ولی برنا بهم بعدش گفت که رفته دم در دنبالش آوردتش تو. در ضمن یه فکری به حال قفلای اتاقای محله بکن. من چون فنی هستم و 1 سال کلاس نجاری رفتم یواشکی خودم بازش کردم اومدم بیرون. فکر کردی؟

  6. 6
    سارا بشارت says:

    سلام آقای حسین خوانی
    واقعاً زیبا بیان کردید.
    مینای عزیز داره به من کمک میکنه که براتون بنویسم.
    در مورد آریانا باید بگم که چون یه نسخه بیشتر ازش نبود و دیگه هم رو نمایی نشد و همین یک نسخه هم زیاد کاربردی نداشت آقای حسین خوانی اشاره ای بهش نکردند.
    در مورد متنتون با نخودی عزیز موافقم

  7. 7

    سلام، متن جالبی بود و پیام در خور تاملی داشت، من به همه ی همنوعانم احترام میگذارم و یکی از شادی هایم وقتی است که بتوانم خدمتی برای همنوعان انجام دهم، تا همین امروز هم پست مربوطه را که تا حالاش 81 کامنت گرفته پیگیری کردم ببینم بالاخره یک نتیجه ی واحد از این بحثها بیرون می یاد تا من هم گوشه ای از پیگیری اون را به عهده بگیرم یا نه؟ که دیدم….. شاداب باشید.

  8. 8
    عمو حسین says:

    سلام. قدرت خیال پردازی و به تصویر کشیدن ذهنیات, توسط جناب شهروز را می ستایم. واقعا بسیار زیبا ترسیم و تصویر شده بود. اما نظرات محسن عزیز را تأیید میکنم, که مبادا بخاطر دوست بودن و دوست داشتن یک دیگر, از تعامل و گفتگو و نقد خود و آنچه به ما مربوط میشود, بپرهیزیم. هر چیزی جای خود را دارد. باز هم از شهروز عزیز از این نوع پردازش و نگارش و نوازش و سرایش عالی و زیبا تشکر میکنم.

  9. 9
    sanna says:

    سلام و وقت به خیر وای چه قد قشنگ نوشتید احسنت آره همینام مهربونن چرا ما نباشیم بنده خدا مینا کلی نصیحتم کرد این عموها امید و نوید هم اگه صلاح باشه و معجزه ای رخ بده کاملً خوبُ سرحال بشن دیگه ماهم حسرت و غصه این هزینه عزیز و حقمونُ نمیخوریم.آریانا خونه بوده داشته برا ناهار دوستان و بهبودی حال مریضا غذا و سوپ میپخته آخه غذای بیمارستان خیلی جالب نبوده گفته بذار سردرد همه زود خوب شه

  10. 10
    امیر رضا رمضانی says:

    قدرت خیالپردازی شهروز خیلی بالاست!
    منم امیدوارم امید و نوید خوب شن!
    برابچ ای اسپیکم فکر کنم دکتر و پرستار بودن!
    شیفت کدومشون بود؟
    max, any, ivan, ivan2, کدوم؟

  11. 11

    نه مجتبی جان مگه نمیدونی اونا ترفیع رتبه گرفتن الکوانشس دکتره و ای اسپیک هم پرستار همراه رفته بودن اتاق عمل سپی پنج را عمل کنن خوب شهروز را که اونجا راه نمیدن که شهروزم به همینا بسنده کرده

  12. 12
    امیر رضا رمضانی says:

    شهروز شرگری میکردی ای اسپیکو میدیدی میدیدی چی میگه!
    آخه داره به من کمک میکنه!

  13. 13
    ترنم says:

    سلام سلامم به گرمای دستت ای دوست
    دلم لحظه ای با دلت روبروست
    بگوعشقی تا سلامت منم
    تمام دنم را به نامت کنم
    صحبت های شما آقا شهروز متین است . به شرط اینکه همه ما صداقت و محبت را معیارهای دوستی و رابطه هایمان قرار دهیم و در قبال کمک هایمان به یکدیگر انتظار جبران نداشته باشیم و اگر منفعتی در آن برایمان نبود از انجام آن منصرف نشویم .

  14. 14
    فروغ says:

    درود. خیلی قشنگ بود. خیال پردازی شما فوق العاده قوی هست. ولی کاش این آریانا رو هم یه گوشه ای جا میدادید!!.

  15. 15
    ghanbar says:

    درود
    اول اول فکر کردم که واقعا سرت به جائی خورده که نوشتی همه به جان هم افتاده اند و با هم دعوا دارند !؟چرا که به قول دوستی هیچ کسی نیست از موافقش چیزی آموخته باشد دوست من بحث و تبادل نظر باید باشد برخی خصوصیات انسانی بد وخوب با همین تعامل ها می باشد که تعدیل می شود و بحثی در این باره با هم نداریم .اما بعد که از نرم افزار های گمنام از نظر من گفتید و حرف از مینا و برنا آمد تازه متوجه هدف شما شدم و ناخواسته دلم گرفت و سر بر دست گرفتم تا زار زار گریه کنم اگر نبود که بچه بودند و دوستشان واقعا با صدای بلند می گریستم این داستان و خیال پردازی شما مرا به گذشته سوق داد و ناراحتم کرد که واقعا وابسته یه این نرم افزار های ماشینی شده ایم !این انسانی که اینقدر غرور دارد در بسیاری از موارد ذره ای هم قدرت ندارد دوستان ،فرقی ندارد که بینا باشد یا نابینا ،قوی باشد یا ضعیف ، دوست باشد یا دشمن همه در جاهائی بسیار ضعی هستند ضعیف لذا باید سعی داشته باشیم که یکدیگر را دوست بداریم با هم تعامل داشته باشیم ،یاد بگیریم ،یاد بدهیم عنوان محله قبل از محله شدن همین بود آن وقت است که می توانیم این ماشینک های بی قلب را شاد کنیم !
    دوستان سایت های مختلف نابینایان وجود دارد برخی از این ها را می پسندم ولی متاسفانه هنوز موفق به ورود به آنها نشده ام اما تعاملی که مدیران با محله دارند و متعاقب آن مدیر محله با آنها خود حاکی از وحدت و یکپارچگی نابینایان است .این یکپارچگی در ماه های اخیر بیشتر شده و علت آن هم حضور دوستان جدید از جمله شهروز عزیز است که با مطالب ارزشمندشان موجب بروز زلزله چند هزار ریشتری شده که خیلی از دوستان قدیمی از کنار و گوشه این محله سر بیرون در آوردند و کامنت های زیبا در این پست گذاشتند .احسنت بر شما نویسنده و شما هائی که کامنت گذاشتید .مرحبا بر عزم و یکپارچگی شما عزیزان .من با بودن این نویسندگان ماهر و زبر دست و شما دوستان با محبت و با صفا و مهربان آینده ای بسیار روشن را برای معلولان بینائی می بینم .به امید روزی که امیدهای ما و شما بر آورده شود .
    شهروز جان ممنون مننون .

    • 15.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام. اگر واقعً تونستم همه ی این کارهایی که شما گفتید رو انجام بدم که خیلی خوبه. آقا چی کار کردم خودم خبر ندارم. بابا من اصلً نویسنده نیستم. این هم از دستم در رفت. ولی به هر حال ممنون.

  16. 16
    Azizol lahpajoohandeh says:

    سلام به برو بچه ها اخمو و شاداب محله! آهای شهروز کجایی چه خبره دوباره محله رو شولوغش کردی! اگه الکی قسم بخوری به آقای گلان میگم بیاد سراغت و محکمتر از قبلیه بکوبه توی سرت!میدونی که شیطون محله دوباره بهت شک کرده که ‏…‏ نکنه این متن را…‏ هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها دیگه ادامه نمیدم چون ممکنه دوباره بنده ی خدا بیاد اینجا و از دستم ناراحت بشه و مثل بچه ننه های پاستوریزه قهر کنه!‏.

    • 16.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام. آخه پژو به این شیطونی مگه داریم. هر دفعه با 4 تا چرخت باید از رو ما رد شی؟ آفخ مردم چه میدونن پارس آوا و ماهور چیه که داستان بنویسن من برم کپی کنم بیارم بذارم اینجا. من یه حامی مثل شیطون داشته باشم هیچ چیز کم ندارم. مگه نه بچه ها؟

  17. 17
    سایه says:

    خیلی جالب بود.ممنون

  18. 18
    بهاره says:

    سلام شهروز خان داستان زیبا و آموزنده بود.
    الان حالت چطوره بهتری؟
    مواظب باش دوباره سرت به جایی نخوره یا کسی ضربه به سرت نزنه, وگرنه اگه این دفعه تو کما رفتی پژو یعنی شیطون محله سراغت می یاد و گمراهت کنه خودت میدونی
    موفق باشی

    • 18.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام بهاره. نسبتً خوبم. سرم درد میکنه. سرما هم خوردم. مجتبا منو انداخته بود تو اتاق زندانیم کرده بود یه بخاری بهم نداد گفت باید پول بدی. ببین کجا گیر کردیم. پژو هم که روزی یه بار میزنه به ما در میره. اینبار شماره پلاکشو میدم به راهنمایی رانندگی ببرنش پارکینگ ببینم میخواد چه طوری بیاد بیرون.

  19. 19
    نخودي says:

    شهروي خان نياييد يه هويي اين همه كامنت ببينيد ذوق مرگ شيد ها 🙂
    گفتم دوباره بكامنتم تا حق مطلب بيشتر ادا بشه 🙂

    • 19.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام نخودی. امروز سرم شلوغ بود. کل فامیل اومدن عیادتم. نتونستم بیام تو محله. ولی خیلی حال میده. یهو میایی این همه کامنت میبینی. کلی ذوق کردم. آخ جووووووووووووووون.

  20. 20
    پریسا says:

    سلام.
    من باز دیر کردم.
    راستش من اصلا ماجرا رو نمی دونستم تا این پست شهروز عزیز رو خوندم و رفتم به پست های گذشته که ببینم چی شده. حالا تقریبا فهمیدم جریان چیه.
    من از مطالب تخصصی چیزی سرم نمیشه واسه همین ترجیح میدم نظری در موردش ندم چون درست نیست. ولی در مورد شخص خودم.
    من اول کامپیوتر رو با نوید3شناختم. اون زمان از این کیس های قدیمی خوابیده تازه اومده بود. آبان81. چه ذوقی داشتم. نوید3اون زمان برای من خیلی کارآمد بود و البته اون زمان من فقط می خواستم و می تونستم با کامپیوتر بنویسم. به1پرینتر وصل بشم و پرینت بگیرم. نه اینترنتی نه سایتی نه دانلودی. نوید4که اومد راستش من نتونستم چندان باهاش کنار بیام. دیگه سیستمم1سیستم عادی بود و داس هم بی داس. ویندوظ98داشتم و نوید3هم مدت ها بود که روی ویندوز98من باهام پا به پا می اومد و تا اونجا برای یکی با احتیاجات اون زمان من خوب هم اومده بود. حالا دیگه من بیشتر می خواستم و متاسفانه نوید4چندان با من نموند و آخرش هم مجبور شدم کنارش بذارم که خودش ماجرایی داشت اندازه1دفتر. .
    بعدش دیگه فقط با جاز پیش رفتم و از آبان گذشته که وارد اینترنت شدم یواش یواش با خانواده پارسآوا و ایسپیک هم آشنا شدم و…
    شهروز عزیز. در مورد پست و داستان شما من با اجازه دوست عزیزم نخودی1کپی از کامنت اول ایشون بر می دارم و می ذارم اینجا بدون حذف حتی1نقطه.
    و همینطور با اجازه مدیر محترم از پرسش ایشون هم همینطور. چرا از آریانا و ایسپیک توی داستانتون چیزی نگفتید؟ این2تا هم جزو همین خونواده هستن. کاش از قلم نندازیدشون.
    من ترجیح میدم اینطور تصور کنم که در داستان شما امید و نوید نمی میرن، بلکه یا بازنشسته میشن یا بالغ میشن و به تکامل می رسن و برنا و باقی قهرمان های داستان قشنگ شما ادامه اون ها هستن. اینطوری این گرفتگی عجیب و بی توصیف که بعد از خوندن این داستان توی دلم نشست شاید کمتر بشه. نوید رو من می شناسم ولی با امید آشنا نیستم. حس کردم اسم نوید رو که بردید از1آشنای قدیمی صحبت کردید. آشنایی که من در زمان خودش خیلی دوستش داشتم و خداییش اون زمان با توجه به نیاز های اون زمانم خوب همراهی کرد باهام.
    حالا در شرایط فعلی من از نوید و امید استفاده نمی کنم چون نیاز های من رو برآورده نمی کنه. ماهور هم نگرفتم چون شنیدم کمی سرعتش پایینه و هنگ و دردسر هم داره و با جاز دعواش میشه. این ها رو نمی دونم چقدر درسته. من ماهور نداشتم و فقط شنیدم. با سینا و خونوادهش هم دورانی داشتم. خیلی خوش گذشت ولی از وقتی سیستمم رو عوض کردم دیگه ازشون جدا موندم. اون ها روی سیستم من ننشستن. هر کاری کردم نشد. حالا با ایسپیک جای همهشون رو پر می کنم.
    من هیچ کدوم از اون خونواده رو دیگه ندارم ولی تمامشون رو بدون استثنا بدون توجه به شرکت سازندهشون دوست دارم. چون هر کدومشون در زمان خودشون همراه های خوبی بودن برام و من این همراهیشون رو فراموش نکردم و نمی کنم، مهم نیست که این همراه ها ماشین بودن و روح نداشتن. مهم همراهیه.
    خیلی بچهم نه؟ خوب بذار باشم. همه که نباید بزرگ و عاقل و منطقی باشن و همه چیز رو از نگاه آدم های بزرگ و عاقل ببینن. بذار من یکی جریان رو از زاویه داستان شهروز تماشا کنم.
    دوست های عزیز من. شما ها هر طوری که من رو می بینید نگاهتون برام محترمه ولی امشب بعد از خوندن پست شهروز دلم می خواد اینطوری ببینم و اینطوری تصور کنم و اینطوری باشم.
    راستش می خوام1اعترافی کنم. اولش که این پست رو خوندم عجیب دلم می خواست نظر بذارم و احساسم رو بگم ولی… با خوندن نظر نخودی خدا می دونه چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم1نفر شاید کم و بیش ماجرا رو شبیه من دیده و این رو اینجا هم گفته و به من کمک کرده تا با خودم کنار بیام و اینجا حس و حال و بینشم رو بنویسم. ممنونم نخودی، دوست عزیز من.
    همچنین شهروز عزیز. ممنونم از پست شما و از داستان شما. باقی اهل محل کم و بیش می دونن که من از هر پستی خیلی زیاد خوشم بیاد با اجازه صاحبش ازش کپی می گیرم و می ذارمش توی آرشیو خودم. حالا با اجازه شما می خوام از این داستان شما هم کپی بردارم و برای خودم نگهش دارم. به یاد امید و نوید و خونواده برنا و اهل و عیال سینا، همراه های بی روح و با معرفت من. امیدوارم این اجازه رو بهم بدید.
    به نظرم همه اهل محل به منبر رفتن من عادت کردن و دیگه زحمت چماق کشیدن به خودشون نمیدن و الان همه توی چرت هستن تا منبرم تموم بشه و بیدارشون کنم. پا شید بابا دیره. من رفتم.
    ایام به کام.

    • 20.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام پریسا. این چه حرفیه. من وقتی پست میذارم دیگه فقط به من تعلق نداره. مطعلق به همس. خوشحالم که خوشت اومده. راستش چون اهل کتاب و مطالعه بودی خیلی منتظر کامنتت بودم تا ببینم نظرت چیه. ولی خیلی هم بد نشد همه ی ماشینها نبودن. لا اقل باعث شد خیلیها بیان نظر بدن و خودشون اونها رو یه جای داستان قرار بدن. ناخواسته ترفند خوبی شد تا همه درگیر داستان بشن. باز هم ازت ممنونم. تو اگر زیاد مینویسی زیاد هم یاد میدی. کسی هم سر مطالبت چرت نمیزنه. مطمؤن باش.

  21. 21
    cheshmak says:

    باحال و زیبا بود مرسی
    اما ای کاش ما آدمها هم مثل این نرم افزارها بد جنسی نداشتیم ها این قدر دلمان پاک وصادق بود

  22. 22
    پریسا says:

    ممنونم دوست عزیز. خداییش خجالت کشیدم. شما به من لطف دارید شهروز عزیز. خیلی هم زیاد لطف دارید. من فقط اینجا…
    من از شما خیلی خیلی ممنونم.
    ببخشید که باز اومدم ولی دلم نیومد تشکر نکنم.
    ایام به کام همگی.

  23. 23
    شهروز حسینی شهروز حسینی says:

    سلام دوستان. حالتون چه طوره. اومدم برای دستبوسی. راستش فکرشو نمیکردم در همون ساعتهای اول انقدر از این پست استقبال بشه. خداییش شکه شدم. به قول آقا قنبر برخی کسانی که مدتی کمپیدا بودن هم اومدن و کامنت گذاشتن. هممون نشون دادیم که بین ما که قلب و روح داریم و این ماشینها باید یه فرقایی باشه. ولی امیدوارم همینجا تموم نشه. نگرانم. نگران این که تحت تإثیر این پست اومده باشید و کامنت گذاشته باشید و دوباره 2 روز دیگه همه چیز برگرده به حالت قبلیش و رسیدن به هدفمون که همون داشتن امکانات به حق از دولت و بهزیستی هست سختتر بشه. بچه ها شخصیتهای این داستان هر کدوم یه تلنگرن. یه نمادن. شادی و دارا نماد صداقت و پاکی کودکانه بودن که خیلی از ماها اونها رو درونمون کشتیم. آوا و مینا نماد احساسات و عواطف ما هستن که خیلی وقتها ما از لطافتشون غافل میشیم و تبدیل به آدمهایی با قلبهای سنگی میشیم تا دیگران رو برنجونیم. امید و نوید هم نماد اشتباهات ما هستن. این که اشتباهات ما میتونن به خودمون به روحمون و به اطرافیانمون ضربه بزنن. این که اگر سعی نکنیم اشتباهاتمون رو جبران کنیم معلوم نیست روح بیمارمون و غرور شکسته یا قلب شکسته ی اطرافیانمون تسکین پیدا کنن. سینا و برنا هم نماد سرسختی و اراده هستن. ما باید همیشه اراده ی کافی برای حل سختیهای زندگیمون داشته باشیم و به راحتی در مقابلشون زانو نزنیم. جمع صمیمی شخصیتهای داستان هم نماد همبستگی ماست. اونها دست به دست هم دادن تا پیغامشون رو به ما برسونن. برای سلامتی امید و نوید هر کاری میکنن. ما هم باید همینطور باشیم. اونهایی هم که توی داستان نبودن هم شاید نمادی برای فراموشکار بودن ما آدمها بودن. این که ما خیلی وقتها کسانی رو فراموش میکنیم که شاید در حق ما خدمتی کردن و ما به گردنشون حق داریم ولی به هر دلیلی فراموششون میکنیم. ولی دیگران ممکنه خواسته یا ناخواسته اونها رو به یاد ما بیارن. اون وقته که اگر رفتار درستی در قبالشون نداشته باشیم مرتکب اشتباه شاید بزرگی شده ایم. من صادقانه میگم. چون از ماشینهایی که گفتید نبودن استفاده نکردم یادم هم نبود تا در داستان ازشون استفاده کنم. ولی بهانه ی خوبی شد تا همتون بیایید و یادآوری کنید که هستن چیزها و کسانی که میتونن به ما کمک کنن و شاید ما رو دوست دارن و ما فراموششون کردیم. تک تکتون رو میستایم و دوباره ازتون ممنونم. امیدوارم همیشه برای بچه های نابینا دوشنبه چهارم آذر نود و دو باشه. ببخشید اگر طولانی شد. ممنون. موفق باشید.

  24. 24
    amin says:

    سلام! باز من اومدم.‏ بگیرید حال کنید.‏ حسابی گوش بدید و بخندید.
    ‏ ‏www.wikisend.com/download/109548
    فقط سریع

    • 24.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام امین. آقا برای ما تازه واردها هم بگید چه خبره. چیو باید گوش کنیم؟ به کی باید بخندیم؟ ببخشید مگه کسی به کسی بخنده درسته؟ به چی باید بخندیم. همینطوری الکی بخندیم؟

  25. 25
    سارا بشارت says:

    سلام آقا حسینی
    🙂
    از اشتباهی که در فامیلی شما تایپ کردم معذرت میخوام.
    احتمالاً شما رو با افشین حسین خوانی اشتباه گرفتم.
    🙂
    با حرف آخرتونم کاملاً موافقم
    باشد که از رهنمود های شما پند گیریم

  26. 26
    amin says:

    خوب معلومه به هم خندیدن درست نیس.‏ شما اون فایلی که براتون آپلود کردم بگیرید.‏ اونوقت معلوم میشه.‏ فقط زود.

  27. 27
    azadmard says:

    سلام. چقد نظرات زیاده!!!
    نرسیدم که همشو بخنونم. چنتاشو خوندم
    با ترنم موافقد خیلی زیاد.
    مرسی. وقت بخیر
    .
    .
    .
    .
    نیا پایین نظرم تموم شده.
    .
    .
    .
    .
    میکشمت
    .
    .
    .

    • 27.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام. ممنون از کامنتتون. این محله جای تعامله. جای گفتگو و تبادل نظر. امیدوارم تمام پستها تعداد نظرهاشون زیاد بشه تا بیشتر و بیشتر با هم و تفکرات هم آشنا بشیم و روز به روز دستاوردهای بیشتری از این تعاملات مإثر به دست بیاد. در ضمن مواظب باش نیفتی.
      .
      .
      .
      .
      .یه چیزی یادم افتاد.
      .
      .
      .
      .
      .
      .خجالت میکشم بگم.
      .
      .
      .
      .
      .
      .
      هیچی میخوام بگم موفق باشید.

      • 27.1.1

        سلام شهروز. خوبی شهروز؟ چه خبر شهروز؟ چی کارا میکنی شهروز. سرت بهتره شهروز. خب خدا رو شکر شهروز. میگم شهروز ناقولا تو انقدر دست به قلمت خوب بود ما نمیدونستیم.
        البته شوخی میکنم از بچه های زندگی ادامه داره بیش از این هم توقع نمیره.
        قوه ی تخیلت تحسین بر انگیزه پسر.
        راستی خودت که میدونی برای اطلاع دوستان هم بگم فردا ششمین برنامه ی زندگی ادامه داره در رادیو فصلی ساعت 13/30 تا ساعت 14 به روی آنتن میره.
        یه خبر خوبه دیگم اینه که زمستون هم هستیم و خوشبختانه طرحمون واسه فصل بعد هم تصویب شد.
        خب دیگه من برم که این گوشکن حسابی ما رو از کار و زندگی انداخته.
        مجتبا نگفته بود گوشکن اعتیاد میاره.
        الحق که بر و بچه های با صفا و گلی داره.

        • شهروز حسینی شهروز حسینی says:

          اگه فکر کردی اسمتو میارم اشتباه کردی. راستی سلام چه طوری؟ خیالاتیم خودتی. دست به قلم هم نیستم دست به کیبردم. آقا راست میگه زندگی ادامه داره از فردا ادامه داره و تا آخر سال هم ادامه داره تا بعدش ببینیم چی میشه. راستی هنوز از پول مول هم خبری نیستها. معتاد هم خودتی. من تفریحی میام محله. من فقط یه چند ساعتی حبس بودم. اونم مجتبا حبسم کرد. آقا برناممونو گوش کنید. تو رو خدا. جان من. بابا گوش کنید دیگه مگه چی میشه. عجب آدمایی هستیدها. گوش کنید تو رو خدا.

  28. 28
    زهره says:

    درود
    خیلی با حال بود
    واقعن قوه ی تخیل بالایی داری
    آفرین
    ممنون که باعث لبخند من شدی
    باشد که پند گیریم

  29. 29
    زهره says:

    آخه من روحیه ی خوبی نداشتم
    واسه همین میگم ممنون باعث خندیدنم شدی
    مادر بزرگمو از دست دادم خیلی دوستش داشتم خیلی
    البته ببخشید اینجا تو پستت نوشتم
    شاید غممو که تقسیم کردم سبک شدم

    بازم مرسی

  30. 30
    زهره says:

    یه دنیا ممنون
    لطف دارین شما و همه ی بچه ها
    خوشحالم که دوستای به این خوبی دارم

  31. 31
    azadmard says:

    سلام زهره خانم.
    با شما همدردی میکنم.
    به این فکر کن که کمتر غصه بخوری چون باعث میشه روح ایشون هم آرامش بیشتری داشته باشه.

    • 31.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      موافقم. کاملً موافقم.

    • 31.2

      سلام به زهره.
      من هم به سهم خودم بهت تسلیت میگم.
      ناخداگاه یاد اون روزی افتادم که مادر بزرگ خودم روحِش پَر کشید.
      کاملا این شرایط رو درک میکنم.
      راستی خواستم بهت بگم اون قولی که بهت دادم در باره ی اون بحث دو و میدانی یادم نرفته و دارم پیگیریش میکنم.
      خوشبختانه سر مربی تیم ملی دو و میدانی نابینایان هم آقای اسدی خود اصفهانی هستند. شماره ی ایشان را گرفتم. در دو سه روز آینده از طریق ایشان ادامه ی ماجرا را پیگیری خواهم کرد و نتیجه را به آدرس میلت خواهم فرستاد.
      شماره ی آقای اسدی رو هم بهت میدم تا خودت به صورت مستقیم با ایشون در ارتباط باشی. مطمئن باش میتونه کمکت کنه.
      خواستم بدونی که من سر قولم هستم.

      • 31.2.1
        شهروز حسینی شهروز حسینی says:

        سلام. من هم یکی از مادربزرگام فوت کرده و یکیشون هم هنوز زندست. فرق نمیکنه که دوستت باشه یا فامیلت یا خانواده. هر کس که دوستش داشته باشی از دست دادنش سخته. ولی شنیدی میگن خدا اگر عزیزی رو ازت بگیره خودش بهت صبر میده تا از دست دادنشو تحمل کنی؟

  32. 32
    Azizol lahpajoohandeh says:

    انا للاه و انا علیه راجعون،‏ درگذشت شادروان مرحومه حاجیه خانم از خانواده ی خانم مذاهری بر ایشان و خانواده ی محرمشان تسلیت باد،خداوند ایشان را رحمت کند و برای بازماندگان صبر عطا فرماید،‏ برای شادی روح این مادر بزرگ گرامی و همه ی اموات دوستان در این محله فاتحه بخوانیم

  33. 33
    زهره says:

    درود بر همگی
    از همتون بی نهایت ممنونم خیلی خیلی خیلی لطف دارین همتون
    ممنون امیر آقا یه مدتی ایشون مربیم بودن ولی متأسفانه اونجاهم با همین مشکل رو به رو بودیم
    من خاهرمو میبردم و یه همراه دونده هم اومد و رفت
    البته شما تلاش کن ایشالا که به نتیجه میرسی در ضمن واقعن ممنونتم که پیگیر شدی

  34. 34
    پریسا says:

    سلام.
    صاف میرم وسط ماجرا.
    زهره جون بهت تسلیت میگم عزیز. خدا کنه الان بهتر شده باشی. با شهروز موافقم. فرقی نمی کنه عزیزت هم خون باشه یا بیگانه، هم جنس باشه یا جنس مخالف، پیر باشه یا جوون. هیچ کدوم از این ها چیزی رو عوض نمی کنه. فقط همون عزیز بودنش کافیه که وقتی از دست رفت….
    من دلداریت نمیدم چون اولا بلد نیستم دوما می دونم که دلداری های من هیچ کمکی بهت نمی کنه. تمام حرف های قشنگ دنیا رو هم اگر بهت بزنم1لحظه دیدن عزیز از دست رفتهت نمیشه برات. باقی گفتنی های لازم رو هم عزیزانی که از من زودتر رسیدن بهت گفتن. من فقط می تونم باقی دوستان رو تعیید کنم و بیام اینجا برای همدردی. همدردی من هم به کار نمیاد و این رو می دونم ولی من فقط همین ازم بر میاد. ببخش که بس نیست عزیز. زمان که بگذره خاطر و ذهنت آروم میشه ولی دل به این سادگی ترمیم پذیر نیست. این از دست دادن ها به دل ترک میندازه و می شکندش ولی زندگی همین از دست دادن ها و دل مجموعه همین ترک هاست. امیدوارم دیگه از این تجربه ها نداشته باشی. البته همه ما می دونیم که این دعا برای هیچ کسی اجابت شدنی نیست. زندگی همه آدم ها پره از بالا و پایین هایی که اگر نباشن دیگه زندگی هم نیست. پس دعا می کنم که سر پایینی های زندگی مثل این کمتر واسهت پیش بیاد و اگر خدای ناکرده پیش اومد کمتر اذیتت کنه.
    دیگه نمی دونم چی بگم جز:
    ایام به کام.

  35. 35
    ghanbar says:

    درود
    خدمت سرکار خانم زهره ، ضمن عرض ارادت ،درگذشت مادر بزرگ گرامیتان را به شما و خانواده تسلیت عرض می نمایم .هر چند که شهروز زحمت این امر را متقبل شده بودند اما بچه ها که تک تک این محل آمدند من هم بر خود دانستم تا حضور شما عرض تسلیت داشته باشم .
    شهروز حالا عجب امید و نویدی شد ها زود باش زود باش یک زحمت بکش و دوباره اون ملاقه بر سرت اصابت کند و یک نوشتهای دیگر از همین نوید وامیدی که واقعا روی تخت بیمارستان هستند بنویسی زود باش !
    زهره خانم من فقط با اسامی زهره در این کامنت ها آشنا هستم و همینقدر می دانم شما اصفهانی هستید و عضوی از همین محله و با شما موافقم که بچه های گوش کن بچه های با مرام و دوست داشتنی هستند .شهروز و همه دوستان و هم محله ای ها موفق باشید .

  36. 36
    سحر مرادی says:

    سلام آقای حسینی خیلی قشنگ و خیالاتی و واقعی بود. امیدوارم همه ی ما انسان ها هم یاد بگیریم که صادقانه رفتار کنیم و دل یک دیگر رو نشکنیم و با هم صمیمی و مهربان باشیم و دو رو هم نباشیم و انشاأالله بتونیم توی زندگیمون صاب و ساده رفتار کنیم. و با هم دوست باشیم دوست واقعی نه دوستی که جلوی آنها یه جور رفتار کنیم و پشت سرش جور دیگه. موفق و پیروز باشید. منتظر پستهای قشنگ بعدیتان هستیم.

  37. 37
    سارا بشارت says:

    سلام.
    اوووه چقد کامنت های این پست زیاد شده عجب استقبالی
    آقای حسینی الحق که پست شما جالب بود.
    راستش اومدم بگم حالا که بحث این آقایون و خانوم های ماشینی داغه یه سؤال از آقا برنا و آوا خانوم بپرسم!
    اصلاً کسی جواب سؤال منو میدونه؟
    خواستم بپرسم این نرم افزار ماهور قرار نیست نسخه جدیدش بیاد؟
    این طور که من شنیده بودم قرار بوده بیست و سه مهر به روز بشه ولی الآن حدود دو ماهه که داره ازش میگذره
    کسی نمیدونه که این نرم افزار قصد به روز شدن داره یا نه؟

  38. 38
    نخودي says:

    سه باره سلام
    خيلي حرف دارم كه بحرفم
    زهره جون منم تسليت مي گم جداً مادربزرگ نازي داشتي ديده بودمشون و اي كاش نديده بودم شايد اين طور كمتر شريك غمت ميشدم خيلي خيلي خدا رحمتشون كنه خيلي ناراحت شدم وقتي خبرش رو از بچه ها شنيدم و بازم تسليت مي گم ان شا الله خدا اون يكي مادربزرگت رو برات حفظ كنه و هميشه سلامت باشند.
    آقاي سرمدي مي خوايد خودم شماره جناب اسدي رو بهتون بدم  از اين مجرا به جايي نمي رسيد زهره خانم هم به همچنين، از قديم يه چيزي مي گفتند كه من الآن يادم نيست ولي نگفتنش به 
    بازم از اين پست كامنت شكن ممنون شهروز خان
    راستي من نبودم برنامه زندگي ادامه داره رو بگوشم پستش كنيد كه منتظرم و منتظريم ما عقب مانده گان از برنامه
    هان دوباره راستي با بحث ملاقه كه عمو قنبر آقا مطرح كردند كاملاً موافقم 🙂

    • 38.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام نخودی. آقا سوتی دادیم بد. البته خداییش تقصیر ما نبودها. رادیو فصلی سوتی داده. تهیه کننده ی پخش بعد از ظهر رادیو فصلی به دلیلی که هنوز در دست پیگیریه تا بفهمیمش برناممونو به جای ساعت یک و نیم ساعت یک پخش کرد. در نتیجه امیر نتونست ضبطش کنه و بذاره تو محله تا دانلودش کنید. ولی سیدی برنامه تدر دفتر مدیر گروه رادیو فصلی محفوظه و تا چند روز آینده به دست امیر میرسه تا بتونه به دست شما برسوندش. آقا خداییش تقصیر ما نبود ولی من از طرف خودم و همکارام عذرخواهی میکنم. قول میدم تا چند روز آینده برنامه تو محله آماده ی دانلود باشه. بابا خوب ببخشید دیگه. خوب پیش میاد. آقا چرا ازدحام میکنی. نه نه تو رو خدا با گوجه نزنید. آقا تخممرغ دیگه خیلی کثیف میشیم. آقا الفرار. ما رفتیم.

  39. 39
    زهره says:

    درود
    بچه ها از همتون که لطف کردین و در غمم شریک شدین ممنونم خدا اموات همرو رحمت کنه
    چقدر شماها گل و با صفا و صمیمی هستین
    بازم مرسی
    ولی اشکال نداره آقای سرمدی شما دست از از تلاش برندار من هنوز نا امید نشدم از کجا معلوم شما تونستین که حتمن میتونین و موفق شدین شما خیلی راحتتر و بهتر میتونین پیگیری کنین
    مطمئنم
    البته تا هرجا شد ادامه بدید راضی به اذیت شدنتون نیستم
    راستی شهروز ببخشید که پستت توسط من به بی راهه کشیده شد
    خیلی آقایی

    • 39.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      خواهش میکنم زهره این چه حرفیه. راه پست من همونیه که مخاطباش بخوان. ولی بچه ها دیگه همدردی کردین دستتونم درد نکنه. ولی باید یه کاری کنیم روحیه ی زهره هم یه کم عوض شه دیگه. خوب برای این که زهره فکر نکنه داریم منحرف میشیم همه آماده باشید میخوایم دور بزنیم. کمبیناها به نابیناها کمک کنن. مواظب باشید ماشین نیاد میخوایم بریم اونطرف خیابون تا برگردیم. بابا چرا اینطوری میکنید. یه خیابون میخواید رد کنیدها. مواظب باشید این ماشینه فکر کنم رانندش مرتضا معصومیه ها بدتر از ما نمیبینه. خوب رفت حالا رد شید.

  40. 40
    سارا بشارت says:

    آخیش.
    من اتفاقی دیروز ساعت سیزده رادیو فصلی گرفتم دیدم برنامه اره پخش میشه فکر کردم ساعت برنامه عوض شده و من نمیدونستم.
    ولی از جمله ی آخر برنامه که گوینده فرمودند خیلی خیلییی خوشم اومد.
    اینکه گفتند همه ی نابینایان مثل هم نیستند و با هر کسی به شیوه ی خودش باید رفتار کرد
    آخه بعضی از بینا ها با همه ی ما به یک شکل رفتار میکنند.

    • 40.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام سارا خانم. بابا شنودهه هامون از خودمون حرفه ای ترنا. ما خودمون دیروز برنامه رو ناقص گوش کردیم. تازه همون نصفشم خانم شیخه پور که مهمون برناممون بود بهمون خبر داد که تونستیم گوش کنیم. خیلی از شما ممنونم که پیگیر برنامه ی خودتون هستید.

  41. 41
    مرجان says:

    با سلام خدمت همه ی دوستان و مخصوصاً نویسنده ی خوش ذوق و هنرمند این پست آقای حسینی, من برای اولین باره که تو این محله کامنت میگذارم, پست شما واقعاً زیبا بود دلم نیومد نظر ندم! خواستم بگم واقعاً عالیه! واقعاً فوق العاده و آموزنده است!
    امیدوارم که همگی خوش باشید.

  42. 42
    محمد رضا خوشی says:

    سلام گل پسر حال کردم واقعن حال کردمدمت گرم که گل گفتی

دیدگاهتان را بنویسید