خيلي وقته از خودم ننوشتم

پرم از اميد و نا اميدي. احساساتم قاتيند. زندگيم شده پر از بايد ها و نبايد ها، دو دلي و ترديد، غم و شادي، همه چي و همه چي و هيچي. نميدونم. اصن نميفهمم از كجا ميخوام بنويسم و چطوري بايد شروعش كنم. نميدونم اين سبك نوشتنم طوري هست كه كسي اصن بخوندش يا نه. ولي به هر حال، من بايد بنويسم و بگم و بريزم بيرون خودمو. من وقتايي كه خودمو مينويسم، ي حس سبك شدن و راحتي بهم دست ميده. انگاري كه ي بار سنگين صد كيلويي روي دوشت باشه بذاريش زمين. يكي دو ماهي ميشه موبايلم خراب شده و ده جا بردمش كسي نتونسته كاريش كنه. مرتب شارژ خالي ميكنه. همه اول ميگند گوشيت جريان كشي داره. بعد تستش ميكنند. بعد به اين نتيجه ميرسند كه گوشي سالمه و بايد باتريش عوض بشه. بعد كه باتريش را عوض ميكنيم دوباره فردا ميبينيم كه شارژ خالي كرده. تا حالا ديديد كسي باتري را ببره پس بده. من تا حالا سه تا باتري برگردوندم و احتمالا شنبه چهارميشم پس بدم. الان گوشيم مث اين آدمهاي پير و مريضي ميمونه كه گوشه ي بيمارستان توي كما افتاده و از اين دكتر به اون دكتر ميبرمش و هي آزمايش هاي تكراري ناشتا واسش مينويسند و هي بالا مياره و هي سرم و سوزن و بازم هيچي. اصن هيچي تو معدهش بند نميشه. نميدونمم چرا. خيلي شاكيم. آخه اين N82 چيزيش نبود. يهويي خل شد منم خل كرد. من دوست ندارم همه ي پولمو هرچي جمع كردمو بدم بالاي ي گوشي اندرويدي گرون حدود ششصد هفتصد. آخه گوشي هاي اندرويدي در حد چهارصد پانصد فكر نكنم چنگي به دل بزنند. اصن همون هفتصديشم به درد نميخوره. من ي نكسوس درست و حسابي ميخوام كه اندرويد 4.4 روش نصب باشه كه هنوز توي بازار ايران نيومده و اگرم بيياد، دو سه تومن كمتر نيست. ارتباطم با همه ي دنيا قطع شده. كلي كلاس خصوصي را از دست دادم. كلي از قرار هام به هم خوردند. كلي خانواده نگرانم شدند. كلي از كارهاي روزمره عقب موندم. ديگه به اينجام رسيده. ي عالمه آدرس و زندگي توي پيامكهاي گوشيم بوده نميدونم مونده يا پريده. آخه اين چه وضعشه؟ هااان؟ اصن بذاريد فاز منفي ندم. بريم فاز مثبت حال كنيم. زندگي خوبه. خيلي خوبه. جوش زدن كه نداره. خوب ي گوشيه. اگه سرطان گرفته بودم ميخواستم چي كار كنم، هان؟ پس نه. اوضاعم اون جوري كه فكر ميكنم بد نيست. من دارم ي آدم تحصيل كرده ي درست و حسابي ميشم. همين حالاش كه بيناها كليشون بيكارند من سر كار ميرم. خوبه. آره. خدا جونم، مرسي. مرسي كه گوشيم داغون شده ولي دست و پاهام كار ميكنند كه خودم برم و بييام. كلي از ويلچري ها آرزو ميكنند جاي من باشند. كور باشند ولي بتونند دنبال بچه ي خودشون ده قدم بدوند! البته ي باري با ي ويلچري صحبت ميكردم، ميگفت: حاضر نيستم جاي ي آدم نابينا باشم. ميگفت: دنيا را كه نبيني، از خيلي چيزهاش محرومي. ي جورايي بهش حق هم ميدم و نميدم. ميدونيد؟ به نظر من و طبق تجربياتم، وقتي نبيني، از هشتاد تا نود درصد دنيا محرومي. ي روزي اينجا نوشتم كه ما نابيناها فقط ميتونيم از خوردن و خوابيدن و معاشقه و محبت لذت ببريم و ديگر هيچ. بعدش كلي اومديد مخالفت كرديد و كلي هم موافقت. نميدونم پنجاه پنجاه بود يا راي متمايل به يك طرف خاصي بود ولي حد اقلش اين بود كه فهميدم بعضي از شماها سرتونو كرديد زير برف و فكر ميكنيد نابينايي واقعا مشكل خاصي نيست. اين رو هم فهميدم كه منم يك كمي ديدگاه هام افراطي بوده و ميتونم تعديلش كنم ولي نه كه فراموشش كنم. به هر حال، وقتي شما نميتوني با بچه ي خودت واليبال بازي كني، وقتي نميتوني اسل بذاري دهن همسرت، وقتي نميتوني از مناظر طبيعي لذت ببري، نميشه بگي كه ميتوني كه! ولي خوب تا دنيا بوده، همه چيز نسبي بوده. بستگي داره چه كسي چطوري به قضيه نگاه كنه. مثلا يكي شايد بگه من نابينا هستم ولي ال و بل ميكنم، مهارت كامپيوتريم، دانش حقوقيم، دانش روانشناسيم، دانش مترجميم، فلانم و اينم و اونم از خيليها بالاتره. شايد يك نابينا بگه كه از خيلي از آدمهاي سالم خوشبخت تره. نميدونم. در كل، ديد من يكي اينه كه ما خيلي خيلي هم كه بدويم، اگر چشم و پول و سلامتي و امنيت و آرامش نداشته باشيم، هيچي نداريم. اينها مث بالهايي هستند كه يكيشون كه نباشه، باقي لنگ ميزنند. من شخصا الان درگير خيلي چيزها هستم. مثلا اينكه اصلا ازدواج بكنم يا نه، اگه نكنم چي كار كنم، اگه بكنم با كي، و هزار زير شاخه ي مربوط به همين موضوع و موضوع هاي ديگه كه شبها پيش از خواب ميياند سراغم. خوابي كه خيلي وقته به علت زندگي با خوابگاهي ها به هم ريخته. خوابي كه مجبور شدم عقب بندازمش. خوابي كه قبلا ساعت ده توش غرق ميشدم ولي الان مجبورم ساعت يك نيمه شب برم سراغش. بچه هاي خوابگاه ما امسال افرادي هستند كه با خيلي چيزهاشون بايد بسازم. بينظمي بدترين مصيبتيه كه اول ترمي تا حالا بعد از سه ماه بهش عادت نكردم. ي روز ميبينم ي جوراب توي قندونه و ي روز فلاكس روي ميز تحرير كنار لپتاپ و حوله و ظرف غذاي چهار روز پيشه. بعدشم عادت هاي خلقيمونه كه بازم خيلي متفاوتيم. يكي دوست داره مهمون بياره، يكي نه. يكي آرومه، يكي شلوغ. هر طوري هم كه باشي، سختته. زياديم كه اعتراض كني، برچسب سوسول بودن بهت ميخوره، چه به روت بيارند، چه نيارند. مثلا ي نمونه ي بارزش، من آخر هفته هايي كه خوابگاه نبودم، اولهاي كار، دمپاييهام را ميذاشتم توي كمدم. بچه ها گفتند اين كار خوبي نيست. سوسول نباش. كسي كه اين دمپايي هات را نميخوره كه! منم دو بار مقاومت كردم ولي دفعه ي سوم تسليم شدم. ي بار دمپاييهام را گذاشتم و رفتم خونه. چشمتون روز بد نبينه، ديگه هرچي شما پشت گوشتونو البته بدون آينه ديديد، منم دمپايي هاي گراميم را ديدم. نه فقط دمپاييهاي من، بلكه دمپاييهاي هم اتاقيهاي من هم طي اين چند وقته گم و قاتي شده. الان ما توي خوابگاهمون چهار نفريم. پس بايد چهار جفت دمپايي داشته باشيم، درست؟ ولي ما به جاي چهار جفت دمپايي، فقط چهار لنگه دمپايي داريم كه هر كودوم، با ديگري فرق ميكنه. ي لنگه صندل كوچيك، ي دونه صندل بزرگ، ي دونه پلاستيكي و ي صندل متوسط. تازه با رنگ هاي مختلف كه هيچ كودوم نميتونند با هم يك جفت  يا يك زوج خوشبخت را تشكيل بدند و تازه تو رو هم كه باهاشون ميري بيرون، يك آدم بدبخت جلوه ميدند. آره ديگه. اينطوريهاست. كلي بيچارگي كشيدم و دارم ميكشم. نه فقط از خوابگاه، نه فقط از افكار سردرگمم، نه فقط از موبايل، از خيلي چيزهاي ديگه اي كه ميدونم ديگه حس و حال نوشتنش اينجا نيست و شما هم شايد ديگه تصميم گرفته باشيد بيخيال ادامهش بشيد. پس ميرم و شما را ميگذارم وسط اين همه واژه، تا اگه دوست داشتيد، به درد بخور هاش را استفاده كنيد و باقيش را بيخيال شيد. خوش باشيد و بازم سر بزنيد. نفس انگشتهام گرفت از بس مث وروره جادو حرفيدند!

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در صحبت های خودمونی ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

30 Responses to خيلي وقته از خودم ننوشتم

  1. 1
    شهروز حسینی شهروز حسینی says:

    سلام. موافقم. با خیلی از حرفات موافقم. ما نابیناییم. ما نمیبینیم. ما باید خودمون رو بُکشیم تا به یه جایی برسیم. فقط باید شبانه روز تلاش کنیم. فقط باید درس بخونیم. باید زبان و کامپیوتر و موسیقی یاد بگیریم. حالا اگر یکی این وسط دوست نداشت درس بخونه چه کار باید بکنه. مگه زوره؟ خب به درس خوندن علاقه نداره. به هیچ رشته ای. اگر یه بینا درس نخونه میره مغازه میزنه. میره راننده ی تاکسی یا اتوبوس یا هر چیز دیگه ای میشه. میره پیک موتوری میشه. میره کارگر میشه. میره دستفروش میشه. ولی نابینا چی؟ درس بخونه یا نخونه باید تلفنچی بشه. مگر تعداد اندکی که تونستن به یه جاهایی برسن. اگر یه نابینا به کار توی مغازه علاقه داشته باشه یا به رانندگی علاقه داشته باشه یا دوست داشته باشه توی یه کارخونه یا تولیدی کار کنه باید کیو ببینه؟ همه ی اینها رو میذاریم کنار. همین راههای موجود برای ما که میتونیم توشون پیشرفت کنیم چه قدر برامون بازه. چند نفر توی این محله هستن که شغل ثابت با بیمه و حقوق مناسب در ماه دارن؟ چند نفر توی این محله از بابت دوران باز نشستگیشون خیالشون راحته. تو به قول خودت کار میکنی. الآن کار میکنی. ولی تا کی میتونی کار کنی؟ آیا 65 سالگی هم میتونی کامپیوتر درس بدی و شاگرد خصوصی زندگی تو رو تأمین میکنه. آیا خیالت راحته که 20 30 سال دیگه میشینی توی خونت و حقوق باز نشستگیت رو میگیری و حالش رو میبری. آیا مطمئنی که 6 ماه دیگه که درست تموم شد کار مناسب تحصیلاتت برات هست که ازش پول دربیاری؟ نیست. خیال تو و هیچ نابینایی راحت نیست. من 2 سال پیش درسم تموم شده و تا حالا هیچ کاری نتونستم بکنم. اگر بینا بودم میرفتم هرطور شده پول در میاوردم. ولی حالا چی. باید صبر کنیم تا آقایون شکم سیر مملکت ماهی n میلیون حقوقشون رو بگیرن و هر وقت سیر شدن یه نگاهی به قانون حمایت از معلولین بیندازن و شاید تا ده سال آینده یه اتفاقهایی بیفته که تازه اون موقع هم چون خیلی گذشته دوباره باید اصلاح بشه و تا قیام قیامت این چرخه ادامه خواهد داشت. طولانی شد. میدونم. ولی چه کارش میشه کرد. کسی برای ما کاری نخواهد کرد. خودمون باید پشت هم باشیم. تکراری و بیمعنیه. ولی ما خودمون باید هوای همدیگرو داشته باشیم. یه کارایی دارم میکنم. تا مطمئن نشم اعلام نمیکنم. ولی اگر واقعیت داشته باشه زندگی هممون از این رو به اون رو میشه. گوشیت هم اگر خیلی مشکلش جدیه با پست پیشتاز برام بفرستش. من اینجا یک ساعته مشکلش رو حل میکنم. کلی دوست و رفیق توی کار مبایل دارم. تعارفی هم نیستم. بفرستش اگر دوست داشتی درستش کنم. اگر هم خودت بیای که عالیه. هم میبینیمت هم کارت رو راه میندازیم. موفق باشید.

  2. 2
    sanna says:

    درود.باید نوشت
    این قد حرص آوره وقتی چیزی یا کسی خراب یا مریض میشه نفهمی چشه و چراا
    من که همیشه از خدا میخوام گوشی هیچ نابینایی از دست نره واقعً گناه داره و حالا میخوام خراب نشه یا خب سالم بشه دیگه
    خدا کنه اطلاعاتش نپره
    در کل یه جورایی هم با حرفهای منفی تون موافقم هم مثبت
    راجع به چه جور گوشی داشتن هم که البته هفتصد به بالاییشُ دیگه تجربه و آگاهی ندارم بد باشه یا خوب
    موقعیتهای از دست رفته کاری هم خیلی حیف شد ولی جبران میشه به امید خدا
    امیدوارم این حرفهای خوش بینانه رو همین جوری نگفته باشید
    اینها همه درست میشه میدونم اذیت کننده هست مخصوصً اگه چند اتفاق باهم بیفته تحمل زیادی میخواد ولی همینجور نمیمونه شما به یاری خدا موفق خواهید شد شاید اگه این همه سختی نبود موفقیت هم به این راحتیها نصیب نمیشد
    ببخشید گوشکنیها یا شنوندگان رادیو محله نابینایان که این همه مینویسم همینه دیگه چی کار کنم یکی که نوشت گاهی خیلیها دلشون میخواد حرفها شونُ تو محله بنویسن و این طوری باهم گفتگو داشته باشن.همه این حسهایی که ما داریم به بقیه هم سرایت میکنه احساس میکنم دارم قاتی مینویسم ولی من دلم نمیخواد جای هیچ معلولیت شخصیت یا کس دیگه ای باشم نابینایی بنظرم از همه معلولیتها بهتره با وجود همه محدودیتهاش واقعً خدا راشُکر ولی امید که وضع زندگی مون از اینی که هست بهتر بشه من که خیلی راه نرفته رو جلو ام میبینم.شاید هم بیخیال این همه موقعیتی شدم که بیناها دارن و پذیرفتم که دنیا کامل نیست و منم همه چیز رو یک جا نخوام
    اوه زندگی خوابگاهی اونم با بیناهای بی نظم خدا به داد برسه اگرم که خواب درست تعادل لازم آرامش درستُ حسابی و گوشی نباشه.از جوراب توی قندون و دمپاییها کلی خندیدم به هر حال خدا به همه کمک کنه و ظرفیت بیشتری بهمون بده

    • 2.1

      سلام.
      خوشحالم كه دركم ميكني ثنا.
      از اينكه خنديدي لذت بردم. خودمم بعدش كه خوندمش ماجراي قندون خيلي خنده دار به نظرم رسيد.
      مطمئنا اگر ما اميد به بهتر شدن نداشتيم كه اينجوري توي خون خودمون دستو پا نميزديم كه.
      منم نوشتم كه خالي بشم جا واسه مشكلات بيشتر داشته باشم.

  3. 3

    سلام. مشکلات شما در خوابگاه رو دقیقاً من هم دارم.
    تا آخر سال تحصیلی هم که هم اتاقی انتخاب کنم و اتاقم رو عوض کنم باید تحمل کنم.
    در مورد منفی هایی که گفتید که البته خودتون گفتید منفی.
    به نظر من منفی درست نیست؛ حقیقت درسته؛ حتی اگه منفی باشه؛ این ها که شما گفتید و خیلی های دیگه عین حقیقت هستند حالا میخواد کسی قبولشون کنه میخواد قبول نکنه.
    در مورد این که چه معلولیتی بهتره میگم سلامتی از همه اش بهتره.
    به قول بچه ها چشم بسته غیب گفتم.
    ولی واقعاً جدی گفتم؛ معلومه که معلولیت یعنی محدودیت و نقص و هر معلولیتی و هر معلولی به تبع معلولیتش یک نقص ها و مشکلاتی داره که این یکی دیگه نداره.
    خب، بسه دیگه، دارم هر چند حقیقت ولی تکراری حرف می زنم.
    خدا حافظ.

  4. 4
    فردین says:

    درود
    فقط یک جمله می گویم جانا سخن از زبان ما می گویی.

  5. 5
    زهره says:

    میگم ماهی زیاد خوردی نه؟
    تو میتونی
    بابا مثل شیر از خیابون رد میشی دیگه چته
    من سه تا انا لله خوندم اومدم یعنی گفتم الآن چهارتا نابینا میمیرن.
    نشد که نشد
    هاهاها
    خب آره یه جاهاییشو درست میگی
    حالشو ندارم خیلی بنویسم

  6. 6

    آقامجتبی برای این که ببینید لفظیه یا نه می تونید این پست ها از وبلاگم که لینکشون رو میذارم بخونید.
    می دونم خیلی وقتتون پره و به همین خاطر توقع کامنت ندارم. فقط دوست دارم و یک طورایی خواهش می کنم این ها رو بخونید.
    http://foggylife.persianblog.ir/post/66/
    http://foggylife.persianblog.ir/post/64/
    http://foggylife.persianblog.ir/post/63/
    http://foggylife.persianblog.ir/post/58/
    http://foggylife.persianblog.ir/post/39/
    http://foggylife.persianblog.ir/post/37/
    http://foggylife.persianblog.ir/post/36/
    http://foggylife.persianblog.ir/post/34/
    http://foggylife.persianblog.ir/post/19/
    پیش از هر قضاوت احتمالی بگذار بعضی بگن این طوری وبلاگشو تبلیغ کرده.
    به هر حال این هم یک روشه دیگه.

    • 6.1

      همه را خواندم. ي كمي ديدگاههاي شبيه به هم داريم ولي توي پستها خودت و كلا قشر نابينا را گاهي وقتها دسته كم گرفتي.
      مثلا يكيش كه يادم هست را واست بگم: تو ميتونستي به جاي نوشتن سر فصل ها روي وايت برد، روي برگه كپي بگيري اول كنفرانست توزيع كني بين بچه ها.
      نمره ي كيلويي و ترحم و يا بيخيالي هم نيازي نبود.

  7. 7
    ali panjei says:

    سلام.
    من اصلاً در باره ی اینایی که میگین تجربه ای ندارم.
    تا حالا تو خوابگاه نبودم.
    ولی گوشیرو!
    آآآآآآآآآآآآآآ
    sony xperia tipo
    گوشی باحالیه
    فقط به نکته ای که خودت گفتی اشاره میکنم
    android4.0.3
    خوبه دیگه قیمتش هم 450000 تومانه
    من اگه پول داشتم جای e71 خودم اونو میخریدم

  8. 8
    زهره says:

    آخه به نظر من ببین حالا اگه همه حرفاتو همه هم قبول داشته باشن میشه چیکار کرد هان؟!!
    خوبه که خودتو تخلیه میکنی راست میگی ما خیلی محدودیم ولی نمیتونیم کاری بکنیم پس چه خوبه زندگیرو به کام خودمون تلخ نکنیم و ازش نهایت استفاده رو ببریم هرچند شنیدن و لمس کردن و اینها کی بود مانند دیدن ولی هیچکاری نمیتونیم بکنیم هیچکاری فقطمیتونیم بپذیریم و کنار بیاییم

    اینها همش حقیقته آره ولی خیلی لذتهای دیگه ای هست که بشه جایگزینش کرد خیلی

  9. 9
    نخودي says:

    سلام اولش كه براي گوشيتون شفاي عاجل آرزو مندم دومش رو يادم نيست نه يادمه ولي نمي گم، سومش بريد تو يخچال رو بگرديد شايد يه لنگه دمپايي پيدا كرديد … دممپايي كه جفتش پيدا شده كلي دعا تون مي كنه :()

  10. 10
    Adasi says:

    درود! برو بابا توم در عمرت یه گوشی خریدی حالا هی گوشیم گوشیم میکنی! من تاحالا ‏6تا گوشی خریدم و هر کودوم بلایی سرش اومده همه را هم دارم هر کودومشون برام یه کاری انجام میدند! تاحالا هم سعی کردم دست تعمیرکار ندمشون! گوشی که دست تعمیرکار افتاد دیگه گوشی نمیشه! فرض کن گوشیت افتاده در طالار اندیشه و دیگه تعمیر نمیشه! هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

  11. 11
    ghanbar says:

    درود
    مجتبی زن گرفتن و داشتن راحته فاما این را بگم خریدن عسل و اون هم به جای اینکه خودت بخوری بدهی به دهان همسرت پشت مرا لرزاند ،آخه داداش نمیدونی که عسل کیلوئی 350000 ریال تولیدی اش هستش تازه این را هم بگویم که جنگلی اش را صد هزار تومان هم نیم توانی بیابی !بعد چه آرزوئی داری شما ،اینها همه اش عوارض بی خوابی است ها .
    این را هم بگم خیلی از بینا ها هم چشم دارند ،هم دست دارند ، هم توان والیبال بازی کردن با بچه هایشان را دارند ،اما نمی دونم چطوری شده که نمی بینند و نمی شنوند و دوست دارند همه کارهایشان را یک شخص دیگری انجام بدهد !بچه ها که خودشان خود رو بزرگ می شوند و چیزی از این مسائل را درک نیم کنند .اول اینکه اگه می خواهی در این کشور موفق باشید اول باید مرد سالار باشید بعد هم پدر سالار که اگر این دو شرط را داشته باشید با وضعیت شما عجین است و به راحتی خواهید توانست مدیریت خانواده را بر عهده بگیری اما اگر در خیالاتت بخواهی قدم بزنید می خواهم بگویم قدم رنجه مکن که تمام دارائی ات خواهد ریخت .مشکلات هست اما مثل این است که با پراید بخواهی در هوا پرواز کنید اونیکه پراید دارد قطعا جان خودش را هم در این قوطی حلبی در امنیت نیم بیند اما سوارش می شود شاید نقنق کند اما از آن کار می کشد .بیا ما هم همینطور باشیم .
    شهروز جان اگر می خواهی تا شصت و پنج سالگی کار نکنی بیا اگر پول یکجا داری یک مبلغی را مثلا 5000000 تومان را در طرح برکت بگذار در بانک … بعد از سی سال که به سن 65 هم نخواهی رسید برو دو میلیارد تومان از بانک تحویل بگیر حالا اون وقت خودت تصمیم بگیر که تمام پول را بگیری یا اینکه به حساب بگذاری و از سودش مثل حقوق بازنیشستگی بهره مند شوی
    اگر هم یکجا نداری برو با صدهزار تومان و ماهانه 50000 هزار تومان در طرح گنجینه بگذار بعد از 20 سال 141 میلیون از بانک بگیر این هم مشکل امنیت شغلی و آینده شما و می توانید علاوه از سایر بیمه ها از نعمت آینده نگری خودت از حقوق بازنشستگی بهره مند شوی .. ما گفتیم اما کسی نشنید در این محله شاید هم هنوز نمی دانند امنیت چیست ؟ و این راه را بس مسخره می انگارند ولی بیست سال دیگر را ببینید … .

  12. 12
    زهره says:

    ببین به نظر من یه نابینا اگه یه کم شیطون باشه خیلی بیشتر میتونه از زندگیش لذت ببره یا اینکه خیلی ریسک پذیر باشه یا چه میدونم حساس نباشه حرف بقیه واسش مهم نباشه
    خیلی از ماها از جمله خودم البته یه جاهایی,,ازین که نگاهمون کنن خجالت میکشیم یا ناراحت میشیم ولی اگه راحت باشیم حد اقل نسبت به یه آدم خجالتی و حساس خیلی بیشتر میتونیم کیف کنیم بازم میگم به پای بیناها نمیرسه ولی کاچی به از هیچی
    ببین مثلنتو میتونی خیلی جاهایی که فکر نمیکنی از همون مناظری که بینا لذت میبره لذت ببری من یه دفعه که داشتم تو پیاده روی خانه ی ریاضیات میومدم بوی گل شنیدم وایسادم اول گلهارو لمس کردم بعد هم یه دونه چیدم خخخخخخ
    یا یه بار داخل پیست دو و میدانی یه آقایی داشت چمنارو میزد منم که خیلی کنجکاوم ازش اجازه گرفتم ماشین چمن زنیرو لمس کردم
    یا میتونی مثلن یه ثحرایی باغی چیزی که میری از درخت بالا بری کامل درختو تا اون بالاش لمس کنی کاری که من بارها و بارها انجام دادمش

    من تا جایی که بشه و به کارهای دیگران و خودم آسیب نزنم و خیلی هم جلب توجه نشه لمس میکنم و لذت میبرم
    اگه خرید هم برم بازم میدونم اون تنوع رو نسبت به بینا ندارم ولی سعی میکنم لباسهارو لمس کنم
    خیلی خیلی دیگه هست
    تازه تا میتونیم باید ارتباطمونو با جامعه زیاد کنیم مثلن من اگه یه نفر رو ببینم دوست داره با من تو اتوبوس یا هرجای دیگه حرف بزنه منم دل به دلش میدم اینطوری هم یه آدم جدیدرو شناختم هم هم خیلی از کنجکاویهای اونو بر طرف کردم اینم خودش یه لذته کاری که خیلی از آدمهای عادی بلدش نیستن یعنی مهارت ارتباط گرفتن سریع و راحتو ندارن
    یا من حیوونایی که اهلی باشنو اگه امکانش باشه لمس میکنم یعنی شتر گاو گوسفند چندتا از پرنده هارو لمس کردم تا حالا یا مثلن اگه ما یه عقد دعوت باشیم خاهرم دستمو میگیره و سفره ی عقدرو بهم نشون میده
    دهتا نشد ولی یادم نمیاد ولی خیلی موقیت پیش میاد که خیلی وقتها خودمون باید استفاده کنیم و از دستشون ندیم

    همون والیبال بازی کردن با بچه رو که خودت مثال زدیحالا والیبال بازی کردن واسه نابینا سخته ولی من خیلی راحت با بچه های اقوام بازی میکنم حتی دنبالشون میدوم میگم شعر بخونن ضبط میکنم که ذوقی که درین کار از بچه ها دیدم تو بازیهای توپ و تفنگی ندیدم
    واقعن هم عمو قنبر درست میگن خیلی از بیناها چشم دارن ولی اون استفاده ای که باید و شاید رو ازش نمیبرن میدونی چون ما بیشتر مواقع فکر میکنیم این حسرو داریم وگرنه مطمئن باش من خودمو میگم اگه بینا بشم بعد از یه مدتی واسم عادی میشه خیلی ازون چیزهایی که در سر میپروروندمو انجام نمیدم
    بارها به من گفتن خوش به حالت البته نه ازون خوش به حالهاییی که چشم نداری و دنیا رو نمیبینی اینم خیلی شنیدم ولی بعضی از خوش به حالت ها از جنس غبطه و حسرت بوده یعنی آشکارا به من میگن خیلی از کارایی که تو انجام میدیرو ما اراده نداریم انجام بدیم
    خیلی حرفیدم
    بقشمید

  13. 13
    فاطمه says:

    سلام.شما چرا انقد نا امیدین؟درسته که ما خیلی از کارارو نمیتونیم انجام بدیم اماااااا اگ بخوایم صبح تا شب به این فک کنیم که کدوم کارو میتونیم انجام بدیم و کدوم کارو نه که تهش ناامید و افسرده میشیم.من از سال 4رو با بینایان درس خوندمو به همه کاراشونم عادت دارم.

  14. 14
    فروغ says:

    درود. آفرین به شما جناب مدیر و شهروز عزیز. با تمام حرف های شما موافقم. مخصوصا چیز هایی که در باره ی شغل و خوابگاه گفتید. چقدر خوندن نوشته های شما دوستانی که واقع بین هستید و بدون شعار دادن مشکلات رو میگید لذت بخشه!!!. خدایی یه نفر تا خودش تو شرایط خواب گاه نباشه نمیتونه درک کنه که یه نابینا اونجا ممکنه با چهل مشکلاتی برخورد کنه, حتی اگر از 1 روزگی, روزی هزار تا بینا رو ملاقات کنه.

  15. 15
    شهروز حسینی شهروز حسینی says:

    سلام. آقایان خانمها. توجه توجه. طرح نمیدونم چیچی بانک فلان. پنج میلیون بده دو میلیارد 20 سال دیگه بگیر.
    عصبانی نشو مجتبا. قنبر خیلی از من بزرگتره. من غلط بکنم بخوام بهش بی احترامی کنم. ولی ما به همین چیزها فکر کردیم که الآن اینجاییم. قنبر خان. اگر به این راحتیه که هیچ کس کار نمیکنه و میره پولش رو میذاره توی بانک. بینا و نابینا هم نداره. در ضمن شما از کجا میدونی 20 30 سال دیگه دو میلیارد چه قدر ارزش داره؟ آیا میشه باهاش اون سیب زمینی یه کیلوییه که مجتبا خرید رو بخریم؟ نکته ی دوم تا 20 30 سال دیگه با کدوم پول زندگی کنیم.
    خواهش میکنم خودتون رو گول نزنید دوستان. اینطوری باشه که هرکی کمتر درس خونده باشه، کمتر کار کرده باشه، کمتر دویده باشه کمتر هم ضرر کرده. مگه بابای من 20 سال پیش پنج هزار تومن اونموقع رو که خیلی پول بود رو گذاشت بانک و الآن دو میلیون گرفت؟ اگر این کار رو کرده بود که الآن من از گشنگی مرده بودم که. دو میلیون آخه الآن پولیه؟ دو میلیارد هم 20 سال دیگه همینقدر ارزش داره. اینها فقط برای منافع خودشون این کارها رو میکنن. چه قدر من حرف میزنم بابا. خودمم خسته شدم. ولی خداییش بیایید همه با هم، همه ی ما نابیناها این خصلت عمومی خوشباوری و ساده گرفتن همه چیز رو ترک کنیم. موفق باشید.

  16. 16
    Adasi says:

    درووووود! مجتبی جان همیشه ازین مطالب بنویس و اینجا پست کن تا بچه ها خودشونو خالی کنند! این بهترین پست محله است! ولی بهتون بگم هیچکس نمیتونه به پای من برسه! شیطنت فقط مال منه!‏

  17. 17
    cheshmak says:

    مجتبی تو رو خدا این را راست بگو جان چشمک
    این طور مثبت نگری که خدا دمت گرم که کار دارم و نمی دونم فلان را کی بهت یاد داده
    این مثبت نگری که تو می کنی از صدتا منفی نگری بدتره هرکی بهت یاد داده یا اگر خودت کشفش کردی خیلی باحاله
    حرفهای منفیت هم بیراه نیست خیلیش درسته

  18. 18
    Adasi says:

    درود ‏! قابل توجه حسین آقاهی:‏ امشب لینکهاتو مطالعه کردم! هرچند سواد درست و حسابی ندارم ولی دوست دارم یه گپ تلفنی با هم داشته باشیم!‏

  19. 19
    بانو.ن says:

    گوشی هواوی بگیر .. داداشم گرفته خوبه راضیه ازش .. اندرویدم هس .. الانم که قیمتا خیلی اومده پایین ..
    ———————————–
    ساعتو دیدی؟ 2 شده .. از 1 هم گذشته

  20. 20

    سلام چقدر نا اميد اما دوست داشتني

دیدگاهتان را بنویسید