شب يلداي بچه محلهاي گوشكن چطور گذشت؟

بچه هاي محله سلام. شما هم ميتوانيد در طرح بندي اين تابلوي خوشگلي كه توي محله گذاشتيم كمك كنيد! قرار ما اينكه امشب هر كسي هر جايي كه رفت و شب چله اش را هر جوري كه گذراند، اينجا مينويسد. در بخش ديدگاه ها مينويسد. چه غمناك باشد چه شاد، چه پوچ باشد چه هدفدار، چه بد گذشته باشد چه خوش، چه امشبي را كه گذرانده است دوست نداشته باشد چه داشته باشد، چه خاطره ي هر كسي كوتاه باشد چه بلند. همه منتظريم. من خودم هم قول ميدهم فردا بنويسم. ميخواهيم از هم ياد بگيريم و يلدا را باهم شريك بشويم. شما هم بنويسيد اگر نميدانيد از كجا شروع كنيد من دو الگو ميدهم شما در صورت تمايل كاملش كنيد يا از خلاقيتتان استفاده كنيد و خودتان خاطره ي خودتان را با كلمات نقاشي كنيد:

الگوي شماره ي يك:

اسم من فلان و فاميلم بهمان است. اهل فلان شهر در فلان استان هستم و اينقدر سن دارم. قرار شد شب يلدا خانه ي فلان اقواممان جمع بشويم. من و فلاني و خانواده ي فلان و بيسار و بهمان هم بودند. ما اين كار و آن كار و آن كار و آن كار را انجام داديم. اينها را گفتيم و بر سر چيز و اين و آن بحث كرديم. ما كوفت و موفت و زهر انار و مخلفاتي از قبيل فلان و بيسار و بهمان را تناول كرديم يعني خورديم. بعدش من با فلاني كه باهاش خيلي دوستم باهم راجع به فلان چيز حرف زديم و به اين نتيجه رسيديم كه فلان بايد فلان طور باشد. جاي شما خالي ال و بل كرديم و در فلان ساعت خسته و كوفته يا پر انرژي برگشتيم خانه ي خودمان يا همانجا مانديم. من اين تجربه و آن تجربه را به عنوان يك نابينا در شب يلدا كسب كردم و براي شما مينويسم كه بايد وقتي فلان ميشود شما نيز فلان كنيد. در كل شب يلداي خوبي را يا شب يلداي بدي را گذراندم.

الگوي شماره ي دو:

اسم من فلان و فاميلم بهمان است. اهل فلان شهر در فلان استان هستم و اينقدر سن دارم. شب يلدا من هيچ كار خاصي انجام ندادم چون فلان اتفاق افتاد يا چون خودم دوست دارم كه تنها باشم. معمولا اين جور شبها به فلان و بيسار فكر ميكنم و از خودم ميپرسم چرا فلان چيز بايد فلان جور باشد و هزار سوال ديگه مثل اين كه مثلا چرا اين آن طور است. اصلا شايد هم چون نابينا هستم در جمعها شركت نميكنم يا چون خانواده ما جايي بيرون نميروند. از نظر من مهماني ها خوب نيست چون بايد يك گوشه ساكت بنشينم و فلاني هم هي از من بپرسد درس و فلان و بيسار را چه كار كردي و اينطوري در ذهن خودم تحقير ميشوم. من اين تجربه و آن تجربه را به عنوان يك نابينا در شب يلدا كسب كردم و براي شما مينويسم كه بايد وقتي فلان ميشود شما نيز فلان كنيد. در كل من شب يلداي خوبي را گذراندم. يا در كل من شب يلداي بدي را گذراندم.

الگوي شماره ي سه:

آزاد به دلخواه شما

هر طوري كه دوست داشتيد خاطره ي شب يلدايتان را بنويسيد. مهم نيست چطور بوده باشد مهم اين است كه بوده باشد.

يادتان نرود اينجا منتظر كلي خاطره از طرف شما ايم…

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

126 Responses to شب يلداي بچه محلهاي گوشكن چطور گذشت؟

  1. 1
    زهره says:

    اسم من فلان و فامیلم بهمان است. اهل فلان شهر در فلان استان هستم و اینقدر سن دارم. قرار شد شب یلدا خانه ی فلان اقواممان جمع بشویم. من و فلانی و خانواده ی فلان و بیسار و بهمان هم بودند. ما این کار و آن کار و آن کار و آن کار را انجام دادیم. اینها را گفتیم و بر سر چیز و این و آن بحث کردیم. ما کوفت و موفت و زهر انار و مخلفاتی از قبیل فلان و بیسار و بهمان را تناول کردیم یعنی خوردیم. بعدش من با فلانی که باهاش خیلی دوستم باهم راجع به فلان چیز حرف زدیم و به این نتیجه رسیدیم که فلان باید فلان طور باشد. جای شما خالی ال و بل کردیم و در فلان ساعت خسته و کوفته یا پر انرژی برگشتیم خانه ی خودمان یا همانجا ماندیم. من این تجربه و آن تجربه را به عنوان یک نابینا در شب یلدا کسب کردم و برای شما مینویسم که باید وقتی فلان میشود شما نیز فلان کنید. در کل شب یلدای خوبی را گذراندم.
    هاهاهاها
    نه ولی بی شوخی ما که داره بهمون خیلی خوش میگذره بعد میام میگم
    واستون تغذیه اورده بودم که هیشکی نبود میرم بعد میام تعریف میکنم
    تا اینجا بگم هندونمون قرمز بود

  2. 2
    نخودي says:

    سلام چه با حال من نمي دونم چندمي هستم كه مي نويسم ولي خب من كه هم هستم هم يلدا رو هستم هم جاتووون خالي خيلي خوش گذشت
    اولش از همون اولش شروع مي كنم
    ما شنبه ها كلاس تفسير داريم كه كلي جاتون خالي خوش ميگذره قرار بود هم بعد از ظهري با يكي دو تا از بچه ها بريم طرفاي انقلاب كه شال و دستكش بخريم بعد اونها گفتند كه ما هم ميايم كلاس تفسير و خب اين شد كه سه تايي روانه تفسير شديم و پنج تايي راهي انقلاب شال كه نخريديم يعني يا گرون بود يا توافق حاصل نشد آخه خداييش خيلي سخته پنج نفر بگند يه شال قشنگه يكي هم كه نظر مخالف داشته باشه ديگه دلت به اون نميره كه بخريش اما خب دست خالي برنگشتيم ها … من و يكي از بچه هاي ديگه كيف خريديم و هان يكي از بچه ها هم دهم تولدش بود كه كلي تياتر در اورديم يه كيف هم به سليقه اون خريديم بهش كادو بديم …. دست كش رو هم آخر سري خريدم كه كلي محتاج گرمايش بودم … جاتون خالي يكي يه ليوان ذرت مكزيكي هم زديم و فكر كنم حدود هفت و نيم بود كه رسيدم خونه … امسال بابام جاتون خالي قسمتشون شده راهي كربلا شدند و خب تصور شب يلدا ميوه و خوراكي و … يه طورايي بود برام … فكرش رو نمي كردم ولي وقتي رسيدم خونه ديدم بوي هندونه حال رو برداشته و وقتي رفتم توي آشپذخونه ديدم خواهرم داره هندونه تزيين مي كنه و منم كه شكمو گفتم ميوه ديگه چي داريم و اونم نگفت و نمي دونم چه طوريها شد اصرار و جست و جو نكردم … نهايتاً حدود ساعت هشت هشت و نيم يه سفره كوچولو انداختيم هان نه قبلش يه ميز گذاشتيم يه لهاف كشيديم روش كه كرسي نمادين درست كنيم اما چون سردمون بود از خيرش گذشتيم و همون سفره كوچولومون رو انداختيم و آذوقه يلداييمون كه شامل هندونه پرتقال، ليمو شيرين، انار دون شده “واي كلي مي چسبه راحت و آماده”، لبو، تخمه هندونه، شكلات، بيسكوييت و ديگه همين بود رو چيديم توي اون و چندتايي عكس از اون و از اون و خودمون گرفتيم و بعدش رفتيم براي بخور بخور كه خواهرم زنگ زد گفت ما هم داريم ميايم اونجا و خب نصفه كاره بخور بخور رو رها كرديم و يه كم سفرمون رو مجدد مرتب كرديم و خواهرم اينا هم كه اومدند يه كيك خريده بودند كه كلي خوش اودند كاش كيكشون خامه اي بود ولي خوب شكلاتيش هم خوب بود بگذريم ديگه دوباره نشستيم سر سفره و بخور بخور و البته فال حافظ كه بدليل تعدد افراد و ذيق وقت فقط به خوندن معني اشعار و يه كم مسخره بازي و …كفايت ميشد و كلاً خيلي خوش گذشت و هان مامان بزرگم هم يه هفته اي هست خونه ما هستند و ايشون هم توي يلداي گرم ما حضور گرما بخشي داشتند.
    “يلدا تون شاد شاد “آخه هنوز ادامه داره ما زود تمومش كرديم بريم بخوابيم كه فردا كلي كار و زندگي منتظرمونه”

  3. 3
    مجتبي خادمي says:

    من مجتبي خادمي هستم بيست و پنج سالمه. مترجمي زبان خوندم و قبلا كامپيوتر ميخوندم. الانم دارم آواز ميخونم. كبكم هم داره خروس ميخونه و بچه ها را خيلي دوست دارم. امروز بعد از نصب تابلوي شب چله بر سر در محله، رفتم به يك حمام درست و حسابي. سر و ريش و پس و پيش را صاف و صوف كردم، عطر و ادكلني زدم، بعدش با داداش همزه رفتيم دفتر كارش پروژكتور و سه پايه و پرده ي نمايش را برداشتيم آمديم منزل داداش اصغر. توي راه يك بار اتوبوس را اشتباهي سوار شديم ولي بعدش كه پياده شديم، خيلي باحال باقلواي گردويي خريديم خورديم. بعدش مراسم شب يلدا در منزل داداش اصغر با سلام و احوال پرسي و شوخي و خنده و بيستو سي كه هيچ كس نميگوشيدش شروع شد و ادامه پيدا كرد. حالا بچه هاي خردسال فاميل جمعند و همه براي بچه ها شكلك در ميآورند و با هم ديگر ميخندند. من در اين جور مواقع، بد جوري نابيناييم توي سرم ميخورد. حس جالبي نيست كه همه اعمال چشمي و رفتار بصري انجام بدهند و تو يك جا بيكار باشي. ولي به هر حال كه من به خودم سخت نميگيرم. از فرصت هاي گفتگو براي شركت در جمع استفاده ميكنم. با پريا بچه ي سه ساله ي داداش حبيب بازي ميكنم، با خود داداش حبيب حرف ميزنم، مودم را روشن ميكنم و توي اينترنت چرخ ميزنم، حالا هم كه همه نشسته اند جلوي پرده ي نمايش و داداش اصغر دارد عكس هاي قديمي را عكس عكس خاطره وار از جلوي چشم همه عبور ميدهد. همه خوشحالند. من هم يك جور هايي هم خوشحال نيستم و هم هستم. تخمه و ميوه و چايي و آجيل و شيريني و خوردنيهاي ديگر هم براي وقت گذراني بد نيست. من هستم و همه هستند و همه هستيم. حالا تخته نرد و شطرنج هم آورده اند. هندوانه هم به زودي بايد پيدايش بشود. خوب است. چيزي كم نيست. صداي جيغ جيغ كفش جغجغه هاي پريا الان توي گوشم پخش ميشود. مدام و تكراري. باز هم اگر چيز جديدي بود، ميآيم مينويسم. شما چي؟ شبتون چطور گذشته؟

  4. 4
    شیرین says:

    امشب شب یلداست. قرار بود یکی از دوستانم مرا با خود به خانه شان ببرد تا برایشان ساز بزنم. گفته بود که یه عالمه خوراکی خریده تا باهم بخوریم. دیشب خبر داد که بین او و همسرش اختلاف نظری پیش آمده که نمیدانند نزد خانواده دوستم میروند یا خانواده همسرش. البته مندر میان هر دو خانواده جای خاص خودم را دارم اما میدانستم که این اختلاف نظر بهتر است در حضور من مطرح نشود و به او گفتم که هر وقت تکلیف کاملا روشن شد، مرا هم خبر کنند. نمیدانم کلید این تکلیف کجا بود که هیچوقت روشن نشد. نزدیک غروب دوست دیگری که در کنار خانواده اش زندگی میکند به من پیام داد که امشب را به خانه من خواهد آمد و ساعاتی خوش را در کنار یکدیگر خواهیم گذراند. میدانستم که اگر او بیاید، میتوانم یک لیست بلند بالا به او بدهم تا با دست پر بیاید و واقعا جشن پر ملاتی بگیریم اما نمیدانستم با دوست اولی که منتظرش بودم چه کنم. او گفته بود که اگر نزد خانواده اش برویم و من ساز بزنم، آنها را خوشحال میکنم. این بود که به دوست دومی گفتم که یک برنامه از پیش تعیین شده دارم و از لطف او تشکر کردم.
    حالا من و سازم کنار هم روی یک مبل نشسته ایم و هیچکس هم منتظرمان نیست. خانه پر از سکوت است و من با خود میگویم ای کاش امروز بعد از ظهر آنقدر عمیق نخوابیده بودم.
    راستی من چه درسی از این شب یلدا گرفتم؟

  5. 5
    cheshmak says:

    هاهاهاهاها
    زهره خیلی باحال بود کلی کیف کردم به خدا
    آره دیگه ما هم شب یلدا داشتیم رفته بودیم مثل سالهای گذشته خانه پدر بزرگ عمه دختر عمه و چنتا فامیلها
    بگذریم که چه گذشت ولی فقط یک چیز باحال بگم سر شما نیاد
    این حافظ امشب سرش شلوغه زیاد طرفش نرید فال الکی می دهد گول می زند
    بنده خدا یکی از فامیلها یک فال گرفت خر شد بلند خاند فالش این بود که تو عشق یک نفر را در سر داری
    بتی سنگدل سیمین گوش
    که البته ترک هم هست یعنی هم زبان و هم شهری خودشان
    بنده خدا زنش می خواست کله اش را بکند
    ولی من هم گرفتم نیتم را به شما می گویم نیتم این بود یکی را در موردش پرسیدم که آخرش چی می شود گفت
    زان یار بی وفایم
    شکریست با شکایت
    گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

  6. 6
    درنا says:

    سلام بردوستان بی نظیر.شب یلدای همگی به خیر و نیکی.
    قبل از هر حرفی از مدیر خوش ذوق محله بابت طرح این مطلب زیبا و بجا تشکر میکنم.
    به نزرم پیشنهاد جالبی بود چرا که از قدیم گفته اند که وصف العیش نسب العیش.
    اما شب یلدای من
    همیشه و از وقتی که یادم می آید این شب رو یا مهمان بودیم و یا میهمان داشتیم خلاصه این که همیشه دور و برمون شلوغ پلوغ بود از خوشی نمیفهمیدیم چطور شب به پایان میرسید این شب نشینیها هر سال تکرار میشد و الارغم خوشی بسیار نکته یا تجربه جدیدی در بر نداشت. اما امسال به دلایل زیادی تنها بودیم یعنی من و پدر و مادرم
    نه ما میتوانستیم به میهمانی برویم و نه شرایط آمدن میهمان رو داشتیم.
    در ابتدای شب بسیار ناراحت بودم و گمان میکردم بدترین شب یلدای زندگیم و حتی بدترین شب زندگیمو طی میکنم اما در کمال تعجب عکس چیزی شد که فکر میکردم.
    من و پدر و مادر در جشنی مختصر اما خیلی صمیمی شرکت کردیم جشنی با لذتی قیر قابل توصیف که هرگز در اون شبهای شلوغ حس نمیشد.
    ما صمیمانه دور هم نشستیم و از هر دری با هم صحبت کردیم بر خلاف سالهای قبل که در اون میهمانیهای شلوغ صدا به صدا نمیرسید. از هر چی هم که دلتون بخاد خوردیم مهمترین لذت این میهمانی کوچک در این بود که پدر با دست خودش برای من و مادر انار دون میکرد و از این دست لذتها که اشک منو جاری میکرد و هیچ وقت در اون شلوغی این لذتها رو تجربه نکرده بودم. در پایان مادر برای ما فال گرفت و از حافظ خواند و جشن کوچک اما ساده و شیرین ما در نهایت زیبایی به پایان رسید و برای من تجربه خیلی خوبی بود و درسهای زییادی آموختم
    مثلن اینکه میتوان در اوج ناامیدی انتظار جرقه ای داشت و امیدوار بود
    اینکه میتوان در دل سختیهاو تاریکیها روزنه ای پیدا کرد روزنه ای که میتواند پنجرهیی باشد رو به دنیایی دیگر دنیایی پر از نور و روشنی دنیای ناشناختهها
    و درسهای فراوان بسیاری که هر کدام میتوانند در حکم توماری باشند. و از همه درسها مهمتر اینکه مادر و پدر دو گوهر گران بهایی هستند که با هیچ دارایی دیگری قابل مقایسه نیستند شاید نبود هر کسی قابل تحمل باشد اما نبود این دو عزیز قابل جبران نیست. و برای ما نابینایان این فقدان بسیار بسیار دردناکتر است. و اینجا جای آن دارد که بگویم
    بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود.
    به امید روزی که هیچ نابینایی طعم تلخ تنهایی را نچشد.
    در پناه حق
    درنا 30 ساله از چالوس

    • 6.1

      سلام به مجتبای جیگر و همه ی هم محله ای ها
      من امیر سرمدی 24 ساله بچه ی تهران. ما به همراه فامیل پدری شب یلدامونو دیشب یعنی جمعه شب گرفتیم اول دیشب رو تعریف میکنم بدم امشب تو شب اصلی میگم چی کارا کردم
      جاتون خالی دیروز جمعه 29 آذر تولد داداش حمیدم بود. کیک گرفتیم و رفتیم خونه ی مامان بزرگ به رسم هر ساله. عمه ها و عمو ها هم اونجا بودن. تا رسیدیم دختر عمم گفت امیر بیا فالت رو بگیرم چشمتون روز بد نبینه چه فالی اومد واسه من. هر چند فالم خیلی واقعی بود و به احوالات من میخورد. خلاصه هی با دختر عمه و پسر عمو و دختر عمو ها سر به سر هم گذاشتیم، کلی شوخی و خنده تا شام آماده شد. شام رو که خوردم مدم رو وصل کردم به لپتاپم یه چرخ تو اینترنت زدم و با بچه های فامیل مشغول به گپ زدن شدیم تا سفره ی اصل کاری رو پهن کردن.
      حدود ساعت 9 شب بود که خلاصه بخور بخور شروع شد. انار، هندونه، تخمه، پرتغال، سیب، نارنگی و خیار، که من از هر کدومشون یه تستی کردم البته چون انار خیلی دوست داشتم با اجازتون 2 تا کاسه خوردم که خیلی چسبید. بعد کیک رو آوردن. قبل از خوردن کیک با چایی چند تا عکس دسته جمعی انداختیم، حالا این که سر عکس انداختن چقدر سر به سر هم گذاشتیم و خندیدیم بگذریم.
      بدم که کیک رو خوردیمو حدود ساعت 12 شب بود که اومدیم خونه.
      جاتون خالی خیلی خوش گذشت.
      اما امروز شنبه،
      ساعت 5 عصر بود که از دانشگاه رسیدم خونه، اول زنگ زدم به شهروز و شماره تلفن مهمون این هفته ی زندگی ادامه داره که استثناً این هفته شمارش دست من بود رو بهش دادم تا با مهمونمون هماهنگ کنه، اتفاقا شهروزم داشت میرفت مهمونی، بد خبر ورزشی روزنامه رو تنظیم کردم و برای خانوم افشینفر میلش کردم.
      بعد اومدم تو گوشکن کنفرانس پنجم رو دانلود کردم. کامنت های بچه ها رو خوندم.
      بد رفتم تو وبلاگ هواشناسیم به سوال های مردم در باره ی وضعیت آب و هوا و یه سری مسائل دیگه جواب دادم، بعدش یه میل زدم به استاد کلاس خبر نویسی در مطبوعاتم و پرسیدم اگر فردا سر کلاس قراره تمرین حل کنیم فایلش رو واسه من بفرسته تا منم لپتاپ ببرم سر کلاس و هم زمان با بچه ها که تمرین هارو حل میکنن منم حل کنم تا سر کلاس بی کار نباشم.
      بار ها دیدم دوستام سر کلاس دانشگاه و جاهای دیگه به بهونه ی این که نابینا هستن میگن ما نمیتونیم فلان کار رو انجام بدیم و به قول خودمون استاد رو میپیچونن تا از زیر درس در برن، شاید استاد یه ترحمی بکنه و یه نمره ای بده اما غافل از این که با این کارا خودمون رو داریم میپیچونیم و گول میزنیم، خلاصه استاد هم نیم ساعت بعدش تمرین رو واسم میل کرد.
      تو همین بین اشکان زنگ زد و برای برنامه ی فردا آخرین هماهنگی هارو کردیم
      آخه ضبط برنامه ی زندگی ادامه داره یک شنبه ها انجام میشه.
      بعد زنگ زدم به تهیه کننده ی برناممون در شکوه اراده رادیو ورزش، پرسیدم دو شنبه با توجه به این که اربعین هست برنامه داریم یا نه؟
      اونم گفت آره داریم. خلاصه نشستم گزارشی که با آقای جعفری دبیر مجمع انتخابات فدراسیون نابینایان، و مصاحبه ای که با آقای مظلومی رئیس جدید فدراسیون رو گرفتم، ادیت کردم و برای تهیه کنندمون میل کردم تا دو شنبه پخش بشه،
      در آخرم اومدم ت گوشکن دیدم مجتبا تابلوی شب یلدا رو نصب کرده از اون وقت تالا دارم مطلب رو مینویسم بعدش هم باز میرم یه دو ساعتی در اینترنت چرخ میزنمو طرفای ساعت دو هم برم بخوابم که فردا ساعت 7 صبح باید بیدار بشم برم این کلاس های روزنامه نگاریم، خیلی تو این کلاسا به من خوش میگذره.
      دوستای خیلی باحالی دارم که البته همشون مثل خودم دانشجوی خبرنگاری هستن و کلی با هم میگیم میخندیم و بحث میکنیم.
      بعد از کلاس هامونم که میریم صدا سیما در ساختمون شهدای رادیو و برنامه ی زندگی ادامه داره رو ضبط میکنیم.
      اینم خاطره ی 2 تا شب یلدای من
      دیشب و امشب
      از صمیم قلبم از خدا میخوام همه ی بچه های گوشکن رو خندون و سر حال ببینم

  7. 7
    Adasi says:

    درود! از امروز عصر شروع میکنم! ساعت ‏14‏ از اداره به خانه آمدم! ناهار که خورش کدو بود را با خانم میل فرمودیم! ‏1ساحت استراحت کردم ‏! ساعت ‏16‏ و ‏30دقیقه به پشتبام رفتم و سوییچ نیمسوز شده ی ماهواره را وصل نمودم ‏! لباسهای داخل ماشین را روی بند پهن کردم سپس پایین آمدم ماهواره را به برق زدم فقط یک سوییچ سالم بود و بقیه دیشها قطع بود! تلفنی با دوستم صحبت کردم و جستجوی کانالها را زدیم کانال گمشده پیدا شد! ساعت ‏19‏ از خانه خارج شدم و به نانوایی رفتم نان گرفتم و به مغازه نزدیکش رفتم میوه خریدم و به خانه ی مادرم رفتم! طبق قرار قبلی خواهرانم و همسرم آنجا بودند! هندوانه و تخمه کدو و بادام سفید خوردیم برای محمد که حدود ‏2سال دارد و مریم که بیش از ‏2سال دارد بادکنک باد کردم! محمد با نوک مداد بادکنکش را ترکوند و گفت پق! مریم هم چنین کرد و پق پق و خنده سر دادند این دو کودک فرزندان دو خواهم هستند! پدر محمد هم آمده بود ساعتی گذشت پدر بزرگ و مادر بزرگ محمد هم آمدند! ساعت ‏22شام که تعچین مرغ بود خوردیم ! ساعت ‏23‏ میوه از قبیل پرتقال،‏ خرمالو!انار و…‏ خردیم و ساعت ‏23‏ و ‏55‏ دقیقه به خانه آمدیم!راستی دیروز عصر جایی به صرف آشرشته و میوه و…‏ پرداختیم! برای بنده که ظاهرا ‏12‏ ساله هستم جمعه و شنبه روزهای خوشی بود،‏ یلدا مبارک باد بر همگان.

  8. 8

    من مجتبي خادمي هستم با بخش دوم و شايد آخر خاطرات شب چله ام. شما هم از ما عقب نمانيد اگر هم از شب چله گذشته باز هم بنويسيد. دير نشده است.
    خوب. هندوانه را آوردند. شيرين شيرين نيست ولي خوشمزه كه هست. مزه ي هندوانه ميدهد. مزه ي گذشته. مزه ي تابستان. مزه ي شب چله. همين بس است براي من و تجديد خاطراتم. خاطرات بچگي و شادي و بي خيالي. هر قطره آب هندوانه كه از گلويم پايين ميرود، يك دنيا خاطره، و صدها ساعت جست و خيز و شيطنت از روي نوار مغزيم رد ميشود. چه قدر خوش بود و چه قدر خوش است كه آن لحظه ها هنوز در ته اعماق حافظه ام بالا و پايين ميپرند.
    از ميوه ها، نارنگي هست، پرتقال هست، خيار هست، موز هست، انار هست. يك لحظه در ذهنم تدايي ميشود كه خدايا به كساني كه ندارند آنقدر بده كه شبهاي بعد و سالهاي بعد مثل ما و بهتر از ما باشند. به من آنقدر بده كه بتوانم به كساني كه نيازمندند بدهم.
    با مهرداد بر سر اين مسئله بحث ميكنيم كه چه قدر بد است وقتي به كسي مي گويي مثلا رشته ات كامپيوتر است طرف مقابل، تو را و دانشت را در حد سوسك حمام پايين بياورد و بگويد خوب حالا كه رشته ات كامپيوتر است برايم يك ثيدي شهرام شپره كپي كن. يا بدتر از همه بگويد كه خوب كامپيوتر كه رشته نميخواهد. تو دانشگاه رفته اي ولي مثلا بچه ي فاميل ما يازده سالش است و كامپيوتر را فول است و كامپيوتر را ميخورد. خيلي حس بديست كه نتواني فرق دانشي كه خودت داري را با دانشي كه بچه ي فاميل اينها دارد به او بفهماني.
    در ادامه و آخرهاي شب يلدا ديگر پدرم دارد بيتابي ميكند. هشتاد سالي از سنش ميگذرد و كم حوصلگي يك خصوصيت بارز اين سن است. همه سعي ميكنند با اقسام ترفندها كمي بيشتر پدرم را در منزل داداش اصغر نگه دارند. بايد برويم. حيف. حيف. زود تمام شد. چه بد. چه قدر زود دير ميشود. به قول شادمهر، چرا هر چي كه خوبه زود تموم ميشه؟

  9. 9
    یاسر فرجی says:

    سلام به همه دوستان خوبم. امیدوارم مثل من خیلی نخورده باشید چون الآن دارم میترکم. یلدا بر شما مبارک. از چند روز پیش با یکی از دوستان صمیمیم که قرار هست فردا سربازی بره هماهنگ کرده بودیم امشب شام بریم رستوران کنار دریا تو بابلسر هرچند هوا خیلی سرد هست اما کلی حال میده. ولی دقیقه 90 پدرش زنگ زد و گفت میخوام برم خونه مادر خانمش ماشینو لازم داره. کلی ضد حال خوردیم غروب از هم خداحافظی کردیم. راستش بیشتر دلم برای 10 هزار تومان پولی که برای آرایشگاه رفتنم و اتوشویی کت و شلوارم دادم خیلی سوخت. دست از پا درازتر برگشتم خونه برادران و خواهرم و با بچهها و همسرانشون طبق سنت خانوادگی خونه بابا جمع شدیم فقط من مجردم و پیش پدر و مادرم زندگی میکنم. بعد از احوال پرسی و صحبت راجعبه امورات زندگی به خصوص ضد حال خوردن من و چایی و شیرینی خوردن بالاخره لحظه موعود فرا رسید مامان سبزی پلو و ماهی سفید که بهترین ماهی شمال هست درست کرد منم که مدتها بود منتظر چنین فرصت طلایی بودم تا جایی که تونستم جاتون خالی خوردم. بعدشم کلی باهم حرف زدیم و خندیدیم. تا مشغول خوردن میوه و آجیل شدیم و سر تک زدن گردوها خیلی خندیدیم و جالبتر از همه هندونه را شکستیم به جای اینکه قرمز باشه کمی قرمز و خراب بود این هم یه ضد حال دیگه. آخرشم مچ اندازی کردیم من ث تا را باختم یکی رو بردم. بالاخره ساعت 11 خداحافظی کردند و رفتند. به من خیلی خوش گذشت امیدوارم به شما هم خیلی خوش گذشته باشه. موفق باشید.

  10. 10
    TAVAHOM says:

    سلام.
    به من که خیلی خوش گذشت. هم آجیل خوردیم هم انار دون شده و هم تخمه آفتابگردان.
    جاتون خیلی خیلی خالی. پدر من هم هم فال حافظ واسمون گرفت و هم چند تا داستان از مولوی و نظامی واسمون تعریف کرد. خلاصه کلی با بچه های فامیل هم گفتیم و خندیدیم.
    ای کاش به همه ی شما ها هم خوش گذشته باشه و بگذره
    ارادتمند توهم.

  11. 11
    hamzeh.khaghani says:

    سلام سلام .
    من حمزه خاقاني هستم .از قائمشهر26 ساله دانشجویه فوقلیسانس راوانشناسي عمومي/.شب یلدا قرار شد خونه بابابزرگ بریم و رافتیم .همه نبودن واي چند نفري هم بودیم عمها دختر عمو پسر عمو عمع .بودن اول شام خوردیم جاتون خالي گوشته غاز و اردک من در حد ترکیدن خوردم .بعد اصله ماجرا سفره جالبي ا ز خوردنیا
    همه چي بود مثله سفر عقد یا عید حتي جالبتر !!!
    انار موز نارنگي پرتقال یاپا کنس گلابي سیب
    و شیرینیهایه محلي پشتزیک/سوهان شکلاتي/پیسکنده ..
    و کیک آجیلم بود
    به نظرتون من زندام ؟؟؟؟!!
    بعد با بچها بازي نونببر کباب بیار .سنگ کاغذ قیچي .انجام دادم عالي بود
    فال گرفتیم
    خو
    دور هم بودن عالیه .امیدوارم به شما هم خوشگذشته باشه؟ قررررررررررربون همتون بببببببووووووووووووسسسسسسسسسسسسسس.

  12. 12
    مینا says:

    فکر میکنم بهتره از پریروز شروع کنم پریروز من خونه دوستم بودم که مادربزرگم بهم زنگ زد و گفت مینا دلمون واست تنگ شده و دعوتم کرد که برم اونجا و گفت که میاد دنبالم که از خوابگاه باهم بریم
    گفتم که خونه دوستم هستم ولی تا بعد از ظهر میام خوابگاه قبول کرد لحظه قشنگی بود 3 ماه بود که ندیده بودمش
    کلی خاطره برای هر دومون زنده شد وقتی رسیدم خونه با استقبال عالی پدربزرگم رو به رو شدم
    اینجا اینترنتش عالیه واسه همین دیشب تا تونستم با دوستای اسکایپیم که خیلی وقت بود باهاشون نتونسته بودم صحبت کنم گپ زدم در کل شب خیلی خوبیرو گذروندم

  13. 13
    tina says:

    من شب یلدای خیلی خوبیرو گذروندم البته ما یه شب قبل از یلدا یلدا گرفتیم و دیشب هیچ کاری نکردیم دیشب هم در کنار خانواده ی عزیزم مثل همیشه خیلی عالی بود اما واسه من که عاشق مهمونیم یه کم سخت گذشت اما شب قبلش عالی بود من دوتا دخترخاله دارم همسن خودم که تولدشون شب یلداست واسه اونا تولد گرفتیم کلی گفتیم و خندیدیم البته حیف شد که یادمون رفت اناری که خالم دون کرده بود رو بخوریم یه پسر خاله ی 4 ساله ام دارم که کل مجلسو میخندونه در کل شب عالی بود و یکی از بهترین خاطراتم شد به خصوص که قبل از این شب بهترین روزارو با بهترین دوستم خدای اسکایپ و اینترنت یعنی مینا گذروندم!

  14. 14
    ghanbar says:

    درود
    ما چند شب جلوتر در مقابل عمل انجام شده یکی از اعضاء خانواده تصمیم گرفتیم که شب یلدا را در خانه عمو کوچکمان باشیم .به آنجا رفتیم با گرفتن یک کیک کوچک یک کیلوئی که تعداد ما خیلی از انتظارمان بیشتر بود .قبل از همه چیز جای شما خالی آجیل خوردیم چه وحشتناک هر کسی می آمد تا همه جمع شدند می گفتند قنبر یک کم تنفس به خودت هم بدهی بد نیست .! شام خوردیم ،جای شما خالی آنقدر که خوابمان آمد ،مثلا می خواستیم ادای افرادی را رد بیاوریم که دارند تلویزیون نگاه می کنند و تا این موقع واقعا بی حال بودم و در واقع تفکر میکردم که این تلویزیون روح زندگی ما را گرفته که عمو جان پیشنهاد شاه و وزیر بازی را داد و منتظر نماند شلاق را هم آماده کرد ! کبرین آماده و با انکار های من هم توجهی نشد و من هم وارد معرکه بازی آنها شدم .با بی حالی و بی حوصلگی ! درو اول مملکت شاه و وزیر نداشت ،دور دوم هم همینطور و بالاخره شاه آمد و بعدش هم وزیر و بازی شروع شد ،البته این دو جوان بودند و چیزی از این بازی نمی دانستند و یواش یواش بازی گرم شد و من دوبار وزیر شدم و همواره می گفتم که ببین من نیمبینم به کجایتان برخورد می کند ها دستتان را نکشید این را به دزد ها می گفتم ، یک بار هم توطئه شد و دزدی که تنبیه شده بود دوباره گوی را انداخت و وزیر شد و وزارت ما به پایان دور اولش رسید .خلاصه کلی عرق کردیم و جای شما خالی به ما خوش گذشت .میوه هم خوردیم و علی رغم ساعت خواب بچه ها به خانه عموی بزرگتر رفتیم و او را نیز خوشحال کردیم . ای کاش می شد به خانه پدرم هم می رفتم ! اما با اینکه زنده است برای من مرده ای بیش نیست ، او همه محبتش را از من و برادر کوچکتر من گرفت ، من فقط به محبتش نیاز داشتم ،همان چیزی که عموی کوچکم دیشب برایش میسر شد و خاطرات وجود مادر بزرگم در خانه او و دور هم جمع شدن های زمانی قریب را به خاطرش زنده ساخت .

  15. 15
    taranom says:

    سلام به همه دوستان عزیزم جای همه شما خالی من دیروز از مشهد برگشتم قرار بود همه اعضای خانواده در منزل ما جمع شوند به همین دلیل من باخیال راحت رفتم تا چند ساعتی را استراحت کنم به این امید که وقتی بیدار شدم به شام و آجیل و خوراکی های خوشمزه مواجه شوم اما ضد حال بدی خوردم نمیدانم چه ساعتی بود که مامانم بیدارم کرد و گفت برنامه تغیر کرده و می خواهند به منزل نامزد داداشم بروند پاشو بریم من که گیج خواب و خسته بودم دوباره خوابیدن را به همه چیز ترجیح دادم اینطور شد که شب یلدا را کلا خواب بودم ولی آخر شب که مامانم با یک سینی پر از شام میوه پیوه آجیل به دست بالای سرم ایستاده بود از خواب بیدارم کرد واقعا سورپریزم کرد من هم از جا پریدم و دلی از عزا در آوردم بهترین مطلبی که فهمیدم این بود که هر کس خوابه قسط آن بر آب نیست

  16. 16
    شهروز حسینی says:

    سلام سلام صدتا سلام.
    خوبید؟
    میوه ها و شیرینیها و آجیلها و هندونه ها و غذاها هضم شدن تا حالا؟
    دیر اومدم ولی خداییش تقصیر من نبود. داداشم داشت با لبتاپ تحقیق دانشگاهیش رو آماده میکرد بعدش هم رفتم رادیو و الآن تازه تونستم بیام اینجا. ما دیشب با داییهام خونه ی پدر بزرگم که توی کرجه بودیم. خوراکیهایی که باید باشه بود دیگه. پرتقال، سیب، خیار، لبو، هندوانه، تخمه ی آفتابگردان، انار. شام هم فسنجون بود. ولی خداییش صدا و سیمای ما هیچ برنامه ای نداشت. اگر هم داشت به درد عمه هاشون میخورد. فقط یه کمی رادیو 7 بد نبود. خودمون هم که مثل همه ی خانواده ها گفتیم و خندیدیم و من و پسرداییم و باباش یعنی داییم کلی کلکل استقلال و پرسپلیس داشتیم که چون پرسپلیسیها هیچ وقت کم نمیارن من هم کم نیاوردم. آخر شب هم برگشتیم خونه و الآن هم که در خدمت شما هستم. خیلی اتفاق خاصی نیفتاد که تعریف کنم. جز این که میز شب یلدا رو چیدیم و کلی عکس انداختیم و بعد شروع به غارتش کردیم و وقتی حسابی تزیینش به هم ریخت و کار از کار گذشت متوجه شدیم که هندوانه رو یادمون رفته بود بذاریم و عکسهامون رو بدون هندوانه گرفتیم. به خاطر مصرف کم ماهیه. خیلی مهم نیست . به احترام محله اومدم نقاشیم رو اینجا بذارم.
    موفق باشید.

  17. 17
    مسعود says:

    سلام به بر و بچه های گل محلای گل گلاب خودمون.من که دیگه نیاز به معرفی ندارم ولی ترجیحا طبق الگو عمل میکنم.خوب من مسعود ملایی هستم نوزده ساله.دیشب جای هممممممممممتون خونه ی ما خیلی خیلی خالی بود. من دیروز بعد از ظهر که بلاخره کار لپتاپ دوستمو ردیفش کردم برگشتم خونه که دیدم وااااااای. اینجارو ببین. داداشم و پسرکوچولوش امیرحسینخان و زنداداشم اومدن خونه ی ما. خوشحالیم باورنکردنی و غیر قابل وصف بود.بعد از احوالپرسی مختصر با داداشم و زنداداشم به احوالپرسی طولانی با بچه کوچولوی داداشم که یه سال و خورده ایشه مشغول شدم که موجبات یه بازی طولانیمدت فراهم شد. انقده واسش مسخره بازی درآوردم و بالا انداختمش و خندوندمش که خسته شد و گرسنم شد.بعدش طبق درخاست غورباغه ی درونم که داشت غار و غور میکرد از مامانجونم خواستم برداره بیاره اون شامو تا اینجا پر از عمو غورغوری نشده.بعد از سالاد الویه ی خوشمزه ای که خواهرم درست کرده بود و ما به عنوان شام زدیم به بدن و من در حد و حدود لالیگا خوردم با خواست جمعی نیم ساعتی به بازی با پلیستیشن پرداختیم و قرار شد تیکن بازی کنیم تا منم بتونم بازی کنم که اونجام پرچمو بالا نگه داشتم و از بیست و هفت هشت دستی که بازی کردیم و بازنده دسته رو میداد به بغلی یه ده باری بردم.بعد نوبت به قسمت خوشمزش رسید. دیگه از آجیل و شیرینی و میوه و چیپس و پفک و شیطونیای امیرحسینکوچولو و جکای باباجونم و بقیه و اینکه کلی گفتیم و خندیدیم و ……………… نمیگم که زیاد وقتتونو نگیرم.خلاصه ما تا حدود ساعت چهار و نیم صبح حسابی خوش بودیم و خوش گذروندیم. از خدا میخام به هممممه ی هممحلیهای عزیزم و همه ی هموطنای گلم خوش گذشته باشه و شب یلداشون اونجور که دوس داشتن گذشته باشه.از مجتبای عزیزم متشکرم که یه پست گذاشت که بچه ها پستای خاطره ی شب یلداشونو تو کامنتاش بنویسن.این حرکت به نظرم خیلی خیلی هوشمندانه بود.چاکر همه ی هممحلیای گلمم هستم.دمتون گرم.

  18. 18
    alipanjei says:

    سلام.
    خوبین؟
    دوست داشتم خیلی زودتر از این حرفا بیام بنویسم، ولی نشد.
    چراشو بیخیال چون من الآن هستم هوا خوبه تو هم خوبی منم بهتر شدم حتماً
    ساعت 6:35 ب.ظ شنبه از خونه در اومدم رفتم کلاس.
    جاتون خالی معلم نیومده بود نشستیم فیلم troy نگاه کردیم؛خیلی حال داد.
    ساعت 8:30 از کلاس در اومدم مستقیم رفتم خونه مادر بزرگم(مادر مادرم.)
    هیچکس نبود.ولی مثل این که قدم من خیلی با برکت بود چونهمه داییام با خانوم بچه هاشون اومدن در عرض 6 یا شایدم 7 دقیقه.
    مادر بزرگم قرمه سبزی شام گذاشته بود، منم که از این غذای اسمشو نیار بد،بد،بد،بد،بد،بد،بدم میاد.
    خلاصه ساعت 9:30 بود که مامانمینا هم اومدن اونجا، خییییییییییییلی حال داد.
    هندونه، انار، خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییار و بقیه ی میوه هایی که الآن یادم رفته داشتیم.
    بعدش!
    ساعت 11:7 دقیقه بود که رسیدم خونه ی اونیکی مادر بزرگم
    خیییییییییییییییییییلی بیشتر حال داد
    نشستیم دور هم.
    پسر عموم یه کتاب اورده بود که توش به انواع زبانها ضرب المثل و چیستان نوشته بود.
    خوندیم، خندیدیم،حال کردیم و….
    تازه ساعت 11:30 شده بود.
    خوراکیا رو آوردن
    انار، هندونه، لبو، سه نوع تخمه، شیرین گندمک و…..
    خیلی حااااااااااااااال داد.
    ولی اینا که مهم نیست.
    اونی که مهمه اینه که ما چه قدر با هم صفا کردیم.
    به قول بعضیا زدیم تو کار صفا سیتی
    هیچ وقت حاضر نیستم اون ساعتهای خوب و شیرین عمرم رو با چیزی عوض کنم.
    ساعت 2 هم برگشتیم خونه که من عضا گرفته بودم که چه جوری میخوام ساعت 7 بلند شم برم مدرسه
    ولی امروز کلی قایب داشتیم
    منم از شدت بیکاری قشنگ سر کلاس خوابیدم
    این هم یکی دیگه از اون لحظه هاییه که دوست ندارم با چیزی عوضش کنم، منظورم خوابیدن تو کلاسه

  19. 19
    زهره says:

    درود
    آخی شیرین دلم خیلی سوخت
    عجبا کاشکی به دومی جواب داده بودی همیشه نقد رو بچسب
    منم تقریبن مثل همه بخور بخور و شوخی و خنده
    عصر دیروز پدرم مادربزرگمو اورد خونمون که باهم این شبو بگذرونیم خاهرم و شوهرش هم که سر جای خودشون بودن

    خیلی خوش گذشت ماهم یه سفره ی بزرگ پهن کردیم انار نارنگی سیب پرتقال هندونه کشمش برنجک باقالی و چندتا خوردنی دیگه که یادم نیسترو چیدیم داخلش و دورش نشستیم و بخور و بخند وای چشمک از فال نگو که کلی ماهم خندیدیم واسه مادر بزرگم فال گرفتیم که واسش از همین مطالبی که با سنشون جور در نمیومد اومد یعنی ما داشتیم روده بر میشدیم که الکی یه چیزی سر هم کردیم و تحویل مادر بزرگم دادیم در باره ی شجاعت لرها و کارهاشون فیلمی که نمیدونم کی دامادمون با بابام دیده بودن حرف زدیم منم از کتابی که اسمش اگه اشتباه نکنم بخارای من ایل من از محمد بهمن بیگی در باره ی عشایر بود خونده بودم گفتم
    واسه کوچولوی دوست داشتنی که قرار هست سال دیگه به جمعممون اضافه بشه صحبت کردیم و کلی ذوقشو کردیم
    حرف که زیاد زدیم عکس و فیلم هم که به مقدار لازم بود
    آخرش هم که شام جاتون خالی مرغ بود
    امیدوارم همه ی شماهم بهتون خوش گذشته باشه و بگذره

  20. 20
    cheshmak says:

    اما دیشب با همه خوبیهایش برای من کمی نارحت کننده هم بود
    یکی از اساتیدمان در دوران لیسانس می گفت که این رشته آنقدرها هم که می گویند جزاب نیست اگر زیاد درگیرش بشی خسته ات می کند ما باور نمی کردیم
    دیشب هم تلفنی مشاوره داشتم از دختری بیچاره که گریه می کرد از ازدواج ناحنجارش
    از دختری که می گفت ای کاش ازدواج نمی کردم تا حالا حد اقل کنار خانواده ام بودم
    خانواده اش ترکش کرده بودند
    دوستان قدر این لحظات را بدانید

  21. 21
    مسعود says:

    جدا حالم گرفته شد استاد.
    نمیدونم چی باید بگم.

  22. 22
    مرضیه says:

    سلام. وقت همگی خوش.
    شب یلدای من هم یک چیزی بود شبیه به آنچه دوستان گفتند همون خوراکی ها و تقریبن همون مراسم ها.
    اما ای کاش آقآی مدیر یک ابتکار دیگر هم به خرج بدهند و بعد از تکمیل شدن نوشته ها با شیوه ای که خودشون سراغ دارند و البته من اون شیوه رو بلد نیستم از دوستان بخاهند تا به نوشته ها امتیاز بدن و با این شیوه و با نظر دوستان بهترین خاطره انتخاب بشه
    موفق و پیروز باشید.

  23. 23

    سلام. شب یلدای شما مبارک.
    خیلی دیر دارم می نویسم؛ نمی دونم باید چی رو اصلاً بنویسم.
    اما به هر حال شروع می کنم؛ من خوابگاه دانشگاه هستم و شب یلدا پیش خونواده ام نبودم؛ متأسفانه پیش دوستام هم نبودم؛ هم اتاقی هام بدون هماهنگی من هر کدومشون یه جایی رفته بودن و من که دیدم دارم تنها می مونم رفتم چند تا از اتاقای دوستام اما اون ها هم هیچ کدوم در اتاق نبودن.
    واقعاً دارم حقیقت رو می نویسم؛ هر چی در زدم کسی در رو باز نکرد؛ به اتاق خودم بر گشتم لامپ ها رو هم خاموش کردم؛ جالبه بدونید ساعت هفت هم نشده بود؛ گفتم خواب که نمی خوابم ولی بذار تاریک باشه؛ من که به این نور احتیاج چندانی ندارم. کمی در اینترنت گشتم؛ یک پست در وبلاگم گذاشتم و چون دیوان حافظ بریل نداشتم به فال حافظ پیچک قناعت کردم؛ شعرش این قدر بد نوشته بود که nvda هم حتی نتونست درست بخوندش؛ بی خیال تفأل شدم؛ اما نه؛ همین الآن که دارم می نویسم دوباره از یک سایت دیگه امتحان می کنم تا ببینم چی میاد؛ حتماً که نباید شب یلدا سراغ حافظ رفت. در گوگل نوشتم فال حافظ و از این سایت مراحل رو انجام دادم متنی که آورد رو دقیق می نویسم یعنی کپی پیست می کنم:
    ای پسته تو خنده زده بر حدیث قندطوبی ز قامت تو نیارد که دم زندخواهی که برنخیزدت از دیده رود خونگر جلوه می​نمایی و گر طعنه می​زنیز آشفتگی حال من آگاه کی شودبازار شوق گرم شد آن سروقد کجاستجایی که یار ما به شکرخنده دم زندحافظ چو ترک غمزه ترکان نمی​کنی

    مشتاقم از برای خدا یک شکر بخندزین قصه بگذرم که سخن می​شود بلنددل در وفای صحبت رود کسان مبندما نیستیم معتقد شیخ خودپسندآن را که دل نگشت گرفتار این کمندتا جان خود بر آتش رویش کنم سپندای پسته کیستی تو خدا را به خود مخنددانی کجاست جای تو خوارزم یا خجند
    توضيحات :

    پسته تو ( استعاره ازدهان خندان ) طوبي ( نام درختي دربهشت ) حديث قند ( داستان شيرين ) شکرخند ( خنده خوشمزه ) رود کسان ( فرزند مردم ) جلوه ( خودنمايي ) طعنه ( سرزنش ) شيخ خودپسند ( آرايه التفات = شيخ خودپرست ) اگرگرفتار ( عاشق ) بازار شوق ( آرزومندي زياد ) خدا را ( قسم ) خوارزم ( محلي است ) خجند ( محلي است ) نيارد( قادرنمي شود) بلند ( طولاني ) سپند( اسپند که دود مي کنند ) معني بيت 3( طوبي درخت بهشتي باهمه زيبايي قامت قادر نيست با بي پروايي بگويد که قدش مانند تو موزون است از اين داستان چشم مي پوشم زياررشتهکلام به دارا مي کشد ) معني بيت8( اي حافظ چون ه بناز و کرشمه دلبران ترک و زيبا دلبسته اي بدان که قرارگاه دل تو سرزمين ترکان خوارزمي ميباشد

    نتيجه تفال :
    1- خواجه دربيت چهارم فرمايد : ( اگر به زهد ريايي جلوه مي فروش ي و اگر ما را به فسق و فجور سرزنش مي کني ما به تواي شيخ خود پرست اعتقاد نداريم و نمي گرويم ويادربيت اول مي فرمايد ( اي کسي که پسته دهان تو داستان شيرين قند را مسخره مي کند لحظه اي بخند زيرا آرزومند لبخند تو هستم که مانندشکر است تورا به خداي ک شکر بخند ) تو خو حديث مفصل بخوان از اين دو معني
    2- ازاينکه جنابعالي محبوب ديگران ميباشي افتخار کنولي مواظب باش گرفتار دام عزور و خودپسندي نشوي
    3- به تازگي قدري ملول و عمگين هستي علتش فکرهاي بيهوده ايست که خود را بدان مشغول ساخته اي بلکه بايد بداني اين نيت با حوصله وتلاش و دقت و وقت شناسي و سرعت عمل بموقع قابل اجراست و جاي نگراني نمي باشد
    4- روحيات جنابعالي عبارتست از خودخواه تند خو رفيق پرور خطرناک مغرور پرشور کله شق مدير رک گو ورزش دوست خود پسند عصباني خود سر رياست طلب قدرت طلب جدي خوشگذران پرکار .
    5- در آينده انساني موفق خواهي بود بدان که شخصي کوتاهقد سياه چرده بيني کشيده باانگشتاني بلند به شما حسادت مي کند از او دروي کنيد دراين هفته ملاقاتي خواهيدداشت که بسيار مودمند است
    6- از افراد سيگاري وافيوني بهشدت دوري کنيد که براي شما دام ميگستراننددرکاري جنابعالي يا همسرتان ضرر کرده ايدنگران نباشيد جبران مي شود
    7- تو رابه خدادست از مادر و خواهر و برادران آن بيچاره بردار خيرخواه و علاقه مند شما هستند اين بگو مگوها رارها سازيد که زندگي به سردي گراييده است
    8- برخوردي سودمند و سفري مفيد درانتظار شماست و فرزنداني لايق درطالع شما وجود دارد .
    ………
    آخر شب هم یکی از دوستام اومد و رفتیم آب پرتقال خریدیم و خوردیم؛ همه چیز معمولی معمولی بود؛ چون دوستم یکشنبه کار داشت و زود رفت؛ در هر صورت حالم خیلی گرفته بود و هنوز هم اندکی هست؛ امیدوارم انرژی منفی خدای نکرده منتقل نکرده باشم؛ هر چند به هیچ وجه این حرفا منظورم انرژی مثبت یا منفی و تلقین و از این قبیل رو قبول ندارم.
    در آخر هم پستی که در وبلاگم نوشتم رو کپی پیست می کنم؛ نمی دونم لینکش رو بذارم یا خودش رو؛ ولی چون می دونم شما هم احتمال زیاد مثل من تنبل باشید و دوست دارید یک جا همه چیز رو بخونید لینک رو بی خیال میشم و متن رو کپی می کنم.
    عنوان متن: خداحافظ پاییز، سلام زمستان
    سلام بر شما.
    امشب، یلداست، بلند ترین شب سال. پایان پاییز و شروع زمستان.
    چه کنم! با زمستان و سرمایش میانه خوبی ندارم که به خاطرش این جا یا هر جای دیگر مطلب بنویسم.
    شاید علتش این باشد که وقتی به دبستان می رفتم چون مدرسه ابتدایی که در آن درس می خواندم چهل و پنج کیلومتر با روستای ما فاصله داشت و من مجبور بودم هر روز این مسیر را با اتوبوس طی کنم. مجبور بودم صبح ها قبل از تمامی هم سن و سال هایم ساعت پنج از خواب بیدار شوم، صبحانه بخورم، لباس بپوشم و ساعت شش سوار اتوبوس شوم. چون فقط همین اتوبوس را داشتیم مجبور بودم انتخابش کنم. شش و چهل و پنج دقیقه به شهر می رسیدم و در ترمینال منتظر می ماندم تا ساعت یک ربع به هشت سرویس مدرسه بیاید دنبالم. دوازده و نیم هم که مدرسه مان تعطیل می شد با سرویس به ترمینال بر می گشتم و باز تا ساعت دو که اتوبوس روستایمان می آمد منتظرش می ماندم و حدود دو و چهل و پنج دقیقه یا سه به خانه می رسیدم.
    این کار هر روز من جز ایام تعطیل بود.
    کار هر روز، روز های زیبای پاییزی، روز های کمی سرد آذرماه، روز های برفی دی و بهمن و روز های نزدیک بهار، اسفند تا خرداد.
    شاید به این خاطر نمی توانم از زمستان خوب بنویسم که در آن شهر قوم و خویشی نداشتم که به خانه شان بروم تا در سرما منتظر نمانم.
    درست است که یک نانوایی آن جا بود و کارکنانش کم کم به وجود من عادت کرده بودند و روز های خیلی سرد داخل مغازه می رفتم و از گرمای تنورشان استفاده می کردم؛ اما به هر حال یک بچه ده ساله نابینا نمی تواند آن همه سر و صدا و بگو مگو های مشتری ها را تحمل کند؛ از طرفی حتی با آن سن، معنای خجالت را درک می کند و رویش نمی شود که هر روز برود نانوایی. این بچه حالا می فهمد که آن همه خجالت بی خودی بوده و جز ضرر برایش هیچ نداشته است.
    یک بقالی و یک شیرینی فروشی هم آن جا بود که صاحبان آن ها هم دیگر مرا می شناختند؛ اما به همان دلایل بالا آن ها هم نتوانستند تنهایی من را در سرمای زمستان پر کنند.
    شاید به این خاطر نمی توانم بنویسم که در همان سرما ها بود که سینوزیت گرفتم و حالا دیگر نمی توانم در روز های کمی سرد هم بدون کلاه از خانه خارج شوم؛ چه برسد به روز های برفی و بارانی.
    شاید به این علت نمی توانم از زمستان بنویسم که آن راسته خیابان که من منتظر می ماندم صبح ها تا ظهر سایه بود و خیابان ترمینال هم آن قدر شلوغ بود که نمی توانستم رد شوم و در آفتاب منتظر بایستم.
    و شاید…
    نمی دانم؛ شاید زمانی دیگر و وقتی دیگر همه چیز را نوشتم.
    نخواستم از زمستان بنویسم این همه شد؛ اگر عاشق این فصل بودم چه قدر می نوشتم؟!
    اما پاییز را همیشه دوست داشته و دارم؛ آن هم به همان دلایلی که اول پاییز امسال همین جا نوشتم.
    پس دست به نوآوری می زنم و در آخرین شب از فصل قشنگ پاییز با یک شعر از هم استانیم، آقای علیرضا بدیع خیال می کنم تازه اواخر تابستان است و به حضرت پاییز ورودش را خوش آمد می گویم و از طرفی هم با او خداحافظی می کنم.
    کسی چه می داند؛ شاید دیگر فرصتی نباشد که سال آینده من و شما پادشاه فصل ها، پاییز را ملاقات کنیم؛ پس بیایید همین ساعات باقی مانده را قدر بدانیم و با کاسه ای آب در دست به بدرقه اش برویم:
    پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
    با رنگ های تازه مرا آشنا کند
    پاییز می رسد که به مانند سال پیش
    راز درخت باغچه را برملا کند
    او قول داده است که امسال از سفر
    اندوه های تازه بیارد… خدا کند! –
    او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
    او قول داده است، وَ باید وفا کند
    او نیز عاشق است و راهی نمانده است
    جز این که روز و شب بنشیند دعا کند …
    شاید اثر کند و خداوند فصل ها
    یک فصل را به خاطر او جا به جا کند
    تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
    تقدیر خواست راه شما را جدا کند
    خش … خش … صدای پای خزان است! یک نفر
    در را به روی حضرت پاییز وا کند!

  24. 24
    شیرین says:

    زهره مهربان از لطفت ممنونم. خیلی خوشحالم که تو و بیشتر بچه های محله اوقات خوبی داشتید.
    فردایی شب یلدا من و دوست اولی بعد از ظهر کلاس داشتیم. اومد دنبالم باهم به کلاس رفتیم که تشکیل نشد. بعد یه گشتی تویشهر زدیم و در همین حال برام تعریف کرد که او هم شب یلدای خوبی نداشته و به جایی هم نرفتند. نزدیک غروب باهم به منزل خواهرش رفتیم تا دوستم دخترش را سوار کند و به خانه ببرد. دوستم پیاده شد ولی بعد در سمت من را باز کرد و گفت که خواهرش – همانی که قرار بود برایشان ساز بزنم تا خوشحالشان کنم – اصرار میکنه بریم بالا و دقایقی رو در کنارشون باشیم.قبول کردم. چای شیرینی میوه و چقدر جالب . همین که نشستم یکی از بچه ها کتاب حافظ رو داد دستم و گفت خاله نیت کن. باز کن بده بخونم برات.
    با خود در این فکر بودم که گاهی وقتها بی آنکه بخواهیم جای نقشها عوض میشود. و حتی جای شبها. شب یلدا برای من یک شب دیرتر اتفاق افتاد.
    طرفای ظهر با دوست دومی صحبت کرده بودم و در جواب او که از حال و هوای شب گذشته پرسیده بود، عین واقعیت رو براش توضیح دادم. خیلی ناراحت شد. حسابی منو دعوا کرد که چرا دوباره بهش تلفن نکردم. شب وقتی به خانه برگشتم او هم با دست پر به خانه من آمد و یک مراسم شاد دیگر هم در خانه برگزار کردیم.
    من شب یلدای خوبی داشتم. من ارزش لحظه ها را میدانم.

  25. 25
    عمو حسین says:

    سلام و صد درود بر دخترها و پسرهای گل گل گلم. هرچند شاید من آخرین نفر باشم و دیگه کسی این متن را نخواند, ولی آمدم که بگویم که شب یلدا برای من همچون شبای دیگر بود من شب یلدا داشتم با دوستی در اسکایپ چت میکردم.
    پس چیزی ندارم که درخور و شایسته شما نازنینان باشد اما شب یلدای من امروز است که دوشنبه است و روز اربعین است و من دارم یعنی داشتم پیامهای شما خوبان را میخواندم. از پیام هاتون خیییلیی لذت بردم. خوشحال شدم که همهتون به نوعی بهتون خوش گذشته امیدوارم که این خوشیها مستمر باشد در تمام ایام سال شاد و شنگول باشید.
    فقط بعنوان عموی محله یه آرزو دارم و آن اینکه تا سال دیگه همین موقع, تعداد بیشتری از عزیزانم از تجرد بیرون آمده باشن و به خانه بخت رفته باشند. یه دنیا برایم خوشحالیه که بشنوم دختر گلی عروس شده یا پسر نازنینی داماد شده. امیدوارم که این آرزویم تحقق پیدا کنه.
    دوستتان دارم.

  26. 26
    amin says:

    سلام! من امین رفیع هستم ۱۹ ساله پیشدانشگاهی میخونم در شهید محبی.
    ‏ من و ۵‏ نفر از دوستانم شب یلدا را با تخمه و پفک و چیبس و ‏…‏ پشت سر گذاشتیم.
    ‏ خیلی خوش گذشت.
    ‏ تا ساعت ۱‏ شب خوردیم و خندیدیم.‏ و خلاضه سرتونا درد نیارم بسیار تا بسیار خوش گذشت.

  27. 27
    زهره says:

    درود
    شیرین عزیز خوشحالم که حتی با یه کم تأخیر بهت خوش گذشته تازه فکر کنم شما بیشتر از همه بهت خوش گذشت امیدوارم که همیشه واست همینطور باشه

  28. 28
    رعد بارانی says:

    چه جالب بود خاطراتتون بچه ها ، شما منو نمیشنوید چون من رعد بزرگم و از آینده اومدم ، با خوندن خاطرات و یا حتی کامنت دادن در گوشکن همیشه حس عجیبی پیدا میکنم ، یه غم شیرین ، یه دلشوره ی آروم ، یا نه آرامشه طوفانی.
    هر روز به خودم میگم دیگه امروز نمیرم . ولی باز میام به محله ی شما سرک میکشم.
    زیاد به حرفام فکر نکنید ، من کمی دیوااااانه ام

  29. 29
    رعد بارانی says:

    به خودم قول می دهم ! نه یکی نه دوتا ….بلکه هزاران قول در یک روز !اما یک سلام کافیست برای فراموش کردن هزاران قول ….و دوباره روز از نو عاااشقی از نو.

  30. 30
    رعد بارانی says:

    ای کاش میشد با یکی از شما گوشکنیا یه ملاقاتی داشتم. تا این عطش عجیب ناشناخته ام برطرف میشد.
    رعدی که حتی یک ربع هم با لپ تاپ و گوشی کار نمیکرد ساعتها با شماست. خودم از بودن در اینجا هراسانم ، اما خویشتن خویشم مصرانه شما را میطلبد ، وای برشما که مجنونی به دنبال شماست.
    ای صاحب آوا با کدامین نجوایت مرا این گونه آواره ساختی ؟ کاش کمی نوبت وسلم دهی که دیگر مرا تاب فراق نیست

  31. 31
    پرواز says:

    اي جاااااااااااااانم …يني انقد مشتاق ديدار يكي از مايييييييييي ؟؟؟؟
    40 روز ديگه صبر كن پروااااااااااااااااااااااز نيستم اگه باهات ملاقات نكنم.قلبم درد گرف مجنون جون

  32. 32
    پرواز says:

    ماماااااااااااااااااان وسل رو ببين چجوري نوشته خوووووووووووووو/.وصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصل درسته بابااااااااااا نكن ….

  33. 33
    رعد بارانی says:

    برو بابا ، اون موقع که داشتم این مطلبو مینوشتم اصلاََ حالم خوب نبود تازه شما که نمی بینی از کجا فهمیدی که با سین نوشتم.
    پرواز آخه من دوست ندارم با مردها بیرون بروم و قرار ملاقات بذارم. خب ای کاش حدس بعضی از دخترا درس باشه و تو دختر باشی.
    یه چیز دیگه ، من اصلاََ نمیدونم از شما نابیناها چی میخوام یا اگه ببینمتون چی میخوام بگم و همین حس و بی هدفی داره منو اذیت میکنه. فرامرز لال شده هم دیروز یه چرتی گفت که باعث شده من تو مخم بیاد نکنه قراره من نابینا بشم ؟؟؟
    من این ساییتو به هر کی فکر میکنم مثل منه معرفی میکنم ولی اونا به اینجا علاقمند نمیشن. داره از خودم حرصم میگیره که چرا نمیتونم از اینجا دل بکنم.
    در ضمن من اصلاََ آدم شوخی نیستم . در دنیایه حقیقی همش رو ویبره هستم و فقط در کلاس درس با دانش آموزا میخندم و حرف میزنم.
    پرواز حااال رعد خیییلی بد ولی حیف که هیچموقع یه آدم مثل خودم پیدا نکردم. تو که حسسسابی از من دور روحی و روانی هستی . چی از من میخوای ؟؟؟ برو رعد مجنون شده

  34. 34
    پرواز says:

    اتفاقا من اصلا دورِ روحي و رواني نيستم ازت !!!!!!هعي منم مثل خودتم پر غرور تو دنيايِ حقيقي !!!!ولي اينجا شوخ ….منم شوخي كردم ك گفدم باهات ملاقات ميكنم.يادته يه زموني تو سريال پليسي ناوارو يكي بود ك نابيناها رو ميكشت ؟؟؟؟از كجا معلوم تو يكي از اونا نباشي و بععد حساب منو برسي ؟؟؟؟؟؟؟
    من چشم بصيرت دارم هعي ///…

  35. 35
    رعد بارانی says:

    خب حالا شاید من پشت پا به همه ی دنیا بخوام بزنم و بیام تو رو ببینم من که هیچ نشانه و تلفنی از تو ندارم . شکلک رعد به تو دسترسی نداره.
    من دوست دارم دیگه به این محله نیام. چکار باید بکنم که بتونم دل بکنم از اینجا

    • 35.1
      پرواز says:

      رعدي قرار نبود با دست پس بزني با پا پيش بكشي !!!!دل ديوونه رو به آتيش بكشي خخخخخخخخخ …متاسفم گلم .ولي واقعا امكانش برام نيس ك شماره اي بدم يا تهران ك بيام بتونم ببينمت !!!اگه اردوي گوش كني هم باشه من امكان اومدنشو ندارم …هعي !در مورد اينجا هم اگه معتاد شدي باس ببريمت كلينيك ترك اعتيااد خخخخخخخخخ

  36. 36
    رعد بارانی says:

    سلام پرواز جان. باور کن برای من اصلاََ فرق نمیکنه که تو مرد نباشی ، حتی اگه بعداََ بفهمم که مجی و شهروز و بقیه مردا خانومن و بالعکس ، اصلاََ یه ذره هم ناراحت نمیشم ، تازه شاید کمی هم بخندم.
    من درذهنیتم از تو هیچ تصوری ندارم. فقط برایم یک صدا و یک تصویر کاملاََ مبهم و بدون جنسیت مرد یا زن هستی. راستش عزیزم دوست ندارم با حرفم آزارت بدم و برنجونمت ، ولی خیلی شک ، دارم که تو پزشکی بخونی . یعنی به نظرم تو دیپلم ردی هستی، ولی من بر خلاف بچه ها این چیزا ناراحتم نمیکنه.من که نمیخوام شریک زندگی انتخاب کنم که از دروغ مجازی ها ناراحت شوم.
    اگه تو اردوی گوشکنی مجتبی هم باشه باز نمیای ؟؟؟خب نهایت یه قیافه ی زشت داری یا نه فلجی ، مهم نیست.برای من فقط روح انسانها مهمه ، مهم اینه که تو یه اندیشه هستی ، یک روح و یک انسان.
    عزیزم ، خودتو از کی پنهووون میکنی ؟؟؟ مگه بقیه چی هستن ؟؟همهموون یه انسانیم.
    تو سایه ها گم نشو بگذار به دیگران گنج وجودتو نشون بدی.
    تورو جون رعد اگه دختری حتماََ به من میل بزن. شاید منم یه پسر از آب درومدم.

    • 36.1
      پرواز says:

      وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي !!!چه اصراري داري ك منو دختر بدوني گلممممممممممممم من پسرم !!!!!!!!!1
      در مورد ديپلم ردي هم تو لطف داري .ولي خب من كي گفتم پزشكي ميخونم ؟؟؟؟؟مگه تو شهر شما فقط پزشكا دكترن آيا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      هعي

  37. 37
    رعد بارانی says:

    پرواز جان ، من وقتی در نقش خودم باشم ، اصلاََ از شوخی و سر کار بودن خوشم نمیاد.
    خب بگو دیییگه که چی میخونی ؟؟؟ مگه نگفتی که دانشگاه علامه طباطبایی درس میخونی ؟؟
    خب یعنی تو رشته ی تحصیلیت داری در مقطع دکترا ادامه میدی . واقعاََ احسنت. نمیدونم چرا اصلاََ باور نمیکنم. بعدش رشته ات چیه؟؟ من اگر همسرمو راضی کنم حتماََ میام ببینمت.
    همسرم ، مرد فوق العاده داناییه و به من اطمینان داره ، تنها مشکلم اینه که ایشون با ارتباط من با این ساااایت و آدماش مخالفه .چون معتقده که وجود من مشکلیو از شما حل نمیکنه و میگه فقط باعث غم تو میشن. وللللی من باهاش مخالفم. و دیگه زیاد به کارم کار نداره. چون میدونه که همیشه با آدمااای دیگه متفاوت بودم.
    اگر لطف کنی تو هم از نقش پرواز بیا بیرون. اصلاََ حوصله ی سر و کله زدن با کسی که منو دست میندازه و برای سؤالام ارزشی قائل نیست رو ندارم.
    ببین اگه میخوای خودتو لوووس کنی و درست حساابی جواب ندی ، پس بهتره جواب ندی .نا سلامتی من از همتون بزرگترم.

    • 37.1
      پرواز says:

      خب اين ك باور نميكني دليلش اينه ك ب تواناييِ نابيناها باور نداري …بهتر نيس كمي به حرفاي همسرت فكر كني و ببيني واقعا چه سنخيتي با نابيناها داري ؟؟؟؟
      خب اگه اينجا مياي بايد حرفاي ما رو هم قبول كني گلم.همونطور ك تو توقع داري باورت كنند.من رشتم آموزش انگليسي هست عزيزم.بهتره در مورد ديدن من همسرتو راضي نكني چون من دوس دارم اينجا برا همه يه دوست مجازي باشم و رابطه مون در همين دنيا باشه …

  38. 38
    رعد بارانی says:

    خب بگو چرا دوست نداری که حتی نابیناها هم تو رو ببینن.؟؟؟
    الان که مثل بچه های خوب حرف زدی باورم شد. این جوری خیییییلی بهتره.
    اتفاقاََ من به توانایی شما بسیار ایمان دارم.
    من ولی اصلاََ از ارتباط مجازی بی زارم . تا الانش هم با خیییلی از گوشکنیا ارتباط تلفنی دارم.
    من حتی ایمیل زدنم دوست ندارم.
    علتش چیه که از شناخته شدن هراس داری ؟؟؟ به نظرت من چطور آدمی هستم ؟؟؟
    تورو خدا همیشه این جوری حرف بزن پرواز. راستی علت انتخاب این اسم چیه ؟؟اسم خیییلی خاصیه

  39. 39
    پرواز says:

    خب چميدونم ديگه
    احساس ميكنم دنياي مجازي كمي با دنياي حقيقي متفاوته و شايد آدما ميتونن راحتتر به صورتشون نقاب بزنن.
    يكي از دلايل ديگه ام اينه كه من خيلي با دنياي حقيقيم متفاوتم اينجا و كلا دوس ندارم آدما فكر كنن كه من تو دنيايِ حقييقي هم همينقدر شوخ و … هستم
    .اينم طرز فكر منه ….!!! شايد هم اشتباه ميكنم ولي ؟؟؟؟
    چون به اسم خودم خيلي نزديكه پرواز

  40. 40
    پرواز says:

    آهان در مورد اين ك گفتي به نظرم چجور آدمي هستي هم راستش ب نظرم با چندتا كامننت و پست نميشه ادما رو شناخت .ترجيح ميدم نظري ندم تا نظرم غلط نباشه و باعث ناراحتيت نشه

  41. 41
    پریسا says:

    پرواااآاااآاااآاااآاااآآااآاااآااازززززز تمام محله رو گشتم اگر بدونی کجا ها که نرفتم پیدات کنم توی تمام کوچه پس کوچه های باستانی محله رو سرک کشیدم خلوت بود ترکیدم از ترس نبودی الان که اینجا گیرت آوردم یادم رفت چیکارت داشتم ولی واسه اینهمه گشتنم به حسابت می رسم. کو؟ این جعبه سوزن های من کو؟ بگیریدش در نره باید حتما سوزن آجینش کنم. آآآآآآآی پرواز اومدم تلافی کنم اینهمه پیاده روی توی کوچه های محله رو. تمام نیمه دوم92رو مجبور شدم بچرخم همین الان سوزنیت می کنم ساطور هم که نداری باش اومدم.

  42. 42
    رعد بارانی says:

    پرواز چه خوبه که تو این جوری حرف بزنی همیشه. آخه تو خییییلی رو حروف تکرار میکنی و من همیشه یه حس دهن بازموندگی عقب موندگی رو تو داشتم ، الان تازه دارم میفهمم که تو چقدر عاقلی.تو دوست داری زود بمیری ؟؟؟یه اتفاق خوبی که دوست داری برات تو این هفته اتفاق بیفته چیه ؟؟ تو چند وقته که تو این ساایت حضور داری ؟؟
    اگه من همون مریم رضایی باشم حاضری با من دوباره حرف بزنی ؟؟
    در مورد خودم بگم منم اصلاََ در عالم حقیقی شوخ نیستم. اگر هم خنده ای داشته باشم به نیت شاد کردن آدم هاست. مخصوصاََ دانش آموزام.از اینکه ببینم تونستم یکیو شاد کنم واقعاََ لذت میبرم.ولی معمولاََ تنهایی و پیاده روی در تنهاییو به همه چیز ترجیح میدم. دوست دارم بشینم یه گوشه و به آسمون و درختا نگاه کنم و اصلاََ فکر نمیکنم 36 سالمه. احساساتم با 15 سال پیش فرقی نکرده. از هم صحبتی با مردای بینا که همش آدمو ورنداز میکنن متنففففرم. بخاطر همین هم صحبتی با مردای نابینا برام خیلی جذابه ، چون حس امنیت دارم. خخخ
    جوابمو ندادی : اگه مجتبی بیاد تهران و بخواد تورو ببینه ، قبول میکنی ؟؟؟
    تو پستی تا حالا ندادی ؟؟؟ یه حرفی که قبلاََ بهم گفته بودی به نظرم اگه نظرت با تعمق بوده باشه خیییلی برام جالب بود، میدونی کدوم حرفت ، همونی که گفته بودی زن بودن در ایران و نابینا بودن هر دوتاش سخته .هههه

  43. 43
    پرواز says:

    رعععععععد يني اون حسي ك نسبت ب من داشتي تو حلق حضرت شلغم خخخخخخ
    از نع دوس ندارم زود بميرم.ميخوام منتظر بيناييم باشم شايد يه روز برگرده

    بهترين اتفاق اينه ك بيناييمو ب دس بيارم …حالا يا اين هفته يا هفته هاي ديگه /.هعي /….
    آره نظرم همونه ولي نابينايي از زن بودن سخت تره …شايد يه دليل محكمم از دكتري خوندن اونم اين رشته مبارزه با همين سختيا بود.مجي هم اگه بخواد منو ببينه فكر نميكنم بتونم ببينمش
    هعي اگهه واقعا بفهمم اون هسي نه ديگه هيچوقت باهات حرف نميزنم شايد از اينجا هم برم چون اگه مجي و ديگراني ك تو باهاشون ارتباط داري نگفده باشن ك تو اوني ب نظرم ديگه ؟؟؟؟؟
    من 3 ساله اينجام

  44. 44
    پریسا says:

    کمی تا قسمتی برام چیزه. یعنی میشه ها ولی باید روش کار کنم.

  45. 45
    پرواز says:

    وااااي ننهچقزه سوال داري تو هرچي ج ميدم يكيش جا ميمونه خخخ
    نع پستي ندادم تا حالا و نخواهم داد هيچوقت …هعي

  46. 46
    رعد بارانی says:

    پرواز ، من و تو که دوتامون اهل نقابیم خب نباید از مریم رضایی ناراحت بشیم ، درسته ؟؟
    به نظر من اون بنده خدا هر نیتی که داشته ولی یه درس بزرگ به همه داده و اون اینه که به دنیای مجازی هیچ اعتباری نیست.
    اسم واقعیم مریمه و نمیدونم این گوشکنیای با حال فامیلیه حقیقیمو از کجا فهمیدن. مریم رضایی مگه اسم واقعیش بوده؟؟ یعنی یه دختر همه رو سر کار گذاشته بود ؟؟
    چه عجب یه مریم کلاهبردارم ما دیدیم . من که همیشه به آدما اطمینان کردم ولی حالم گرفته شده. واقعیتش من تو وب هواشناسی امیر بودم و بعد تو اینترنت فهمیدم نابیناس. خییلی تعجب کردم. و به این طریق به اینجا اومدم. در وب امیر همه فکر میکنن که من یه مردم و فقط میرم کامنتای طنز میذارم. اتفاقاََ تازگیا وقتی میبینم که پسرا خواهان دیدار با من هستن و به من پیشنهاد کوه رفتن میدن ، خیییلی ناراحتم و تصمیم دارم وقتی امیر باهاشون رفت کوه و لو داد که نابیناس منم بیام و تو وب بگم من یه خانوم هستم.
    نگفتی چرا از دیدن آدما و ارتباط باهاشون ترس داری ؟؟؟متولد چه سالی و چه ماهی هستی ؟؟ تهرانو دوست داری ؟؟؟

  47. 47
    پرواز says:

    من اهل نقاب نيستم فقط دوس ندارم هر چيزي رو تو فضاي مجازي جاااااااار بزنم. تنيچند از بچه ها اونايي ك به نظرم بايد بدونن كيم ميدونن همه چيز رو در مورد زندگي حقيقيم …من 27 سالمه …مرداد

  48. 48
    پرواز says:

    من از ديدن همه ادما ترس ندارم .فقط دوس دارم با آدماي حقيقي تو دنياي حقيقي و با مجازي تو دنياي مجازي مرتبط باشم .هعي عاشق تهرانم

  49. 49
    رعد بارانی says:

    ولی من بر عکس تو هستم . دوست دارم همه رو از نزدیک ببینم. یعنی تو دوست نداری مجتبی و شهروز و فرفری و چشمه ، عدسی و بقیه رو که سه سال باهاشون هستیو ببینی ؟؟
    من اگه یه اردو بزارم حتماََ میام پیدات میکنم و میکشونمت تو جمع.
    من یه همچین فردی هستم.

  50. 50
    پرواز says:

    باشه بيا پيدام كن //….چجوري ميخواي پيدام كني آياااااااااا

  51. 51
    ملیسا says:

    خخخخ بچهها شما اینجااااایییید بابا ولش کنید بیایید از تو اتاق بیرون تو سالون کلی پست و از این حرفا هست بخونید و حالشو ببرید،،ههوهوهوهوهوهو

  52. 52
    ملیسا says:

    باشه باشه باشه،،خخخخ

  53. 53
    رعد بارانی says:

    خدارو شکر .فرامرز اردوهای خوبی می بره که راحت می تونیم همگی باهاشون حداقل تا امام زاده داوود بریم. اگه یه اردو برگزار بشه تو هم میییای ؟؟خواهش میکنم الکی نگی آره و بعد بزنی زیر حرفات.شکلک رعد بارانی خییلی زود به آدما اطمینان میکنه. تو رو خدا بهش دروغ نگید

  54. 54
    پرواز says:

    نه رعدي بي شوخي و حرف من نميااااااااام.ديشب ك اون متنو نوشتي ييهو شيطونيم گل كرد و گفتم به شوخي ك ميام ميبينمت ولي ناخواسته جدي شد

  55. 55
    رعد بارانی says:

    اگه خودم بخوام بیام چی ؟؟ قبول میکنی که بابا رعدو ملاقات کنی ؟؟؟

  56. 56

    ببینید تورو خدا پست رو به چه حال و روزی انداختیدا!
    همین چیزاست که منو به این محله پایبندتر میکنه! خخخ

  57. 57
    پرواز says:

    حالا بيام تهراااااااااااااان

  58. 58
    پرواز says:

    اصن ميبيني مجي ييهو روح ميدميم در يه پست خخخخخخخخخ

  59. 59
    پرواز says:

    كي ب تو اجازه داد ج بدي مجيييييييييي ؟؟؟فضولي تو كار ديگراااااااان ؟؟؟نچ نچ نچ

  60. 60
    رعد بارانی says:

    مجی تو یکی خمووووش، اومدی تهران ، خب یه اس میدادی .شکلک نمیدونم چی از فرط حرص.
    بعدشم کلی دارم رویه مخ این مدیر منبت کاری میکنم ، به جای تقدیر ازم …..
    مجی فکرشو بکن بیای تهران من و تو پرواز ، چه کیفی میده ، قول میدم منم خودموبزنم به کوری و کلی بخندیم. فقط رنگ لباسامونو ست کنیم میگن این سه پخمه ی کور چورا تو خیابون به چی میخندن خخخ

  61. 61
    پرواز says:

    خدا لعنتش كنههههه.اين فوضولي رو ميگم …سعي كن ديگه فضول نباشي گلم //…خخخخخخخخخخخخ رعععععد حالا تو چه اصراري داري منو ببيني ؟؟؟؟ميدونم قيافم خيلي شبيه جرج كلوني هس ولي ؟؟؟؟

  62. 62
    پریسا says:

    آخجون همه دارن جمع میشن باز شلوغی! اول خودم، بعد ملیسا، بعدش آقای خادمی، پیش از همه پرواز، باشید همینجا جایی نرید الان میرم همه رو بیدار می کنم میارم اینجا به سیروس هم میگم بساط آشپزخونه سیار رو با مینیبوس آقای کاظمی بیاره همینجا1کافه پیکنیک راه بندازیم تا خود صبح!

  63. 63
    رعد بارانی says:

    ببین من فقط اسمه کلونیو شنیدم واقعاََ نمیدونم چه ریختیه. ولی واقعاََ دوست دارم مجی و تو دختر بودید ، من نمیدونم از دخترای این تهرون خراب شده کسی تو این سااایت نیست ، که من با این همه دبدبه و شوکتم ناز این دوتا لندهورو نکشم. مجی کجا رفتی ؟؟؟؟ هیچ بدم نمیاد با عصای خودتون محکم بزنم تو سرتون و پرتتون کنم تو این گودالای عمیق سه متری که کنار خیابونای تهرون هست.

  64. 64
    پرواز says:

    مجي منم دقيقا حسم درمورد كلوني يه چي هس شبيه اين رعد
    ببين منو تهديد نكن.
    اگه اينجوري باهام حرف بزني رعد جون من حتي به ملاقات باهات فكرم نميكنم
    افتااااااااااااااااااااااااااد ۀۀۀ؟؟؟؟
    ضمنا الانم قولي ندادم بت
    پسفردا اومدم تهران ب سلومتي نگي گفدي باهات ديدار ميكنم و اين حرفا
    فعلا ك دختر تهرونيا نيسن …
    هعي

  65. 65
    پرواز says:

    به به پريسا خانوم
    منور فرمودين
    قدم بر چشم مجي گذاشتتين
    مجي پاشو گاووي گوسفندي چيزي قرباني كن

  66. 66
    پریسا says:

    اختیار دارین جناب پرواز. من که با اجازه مدیر و باقی اهل محل از جمله شما همه جای محله ریختهم. مونده بود اینجا که امروز اومدم با ریخت نوشتنم بی ریختش کنم. قربون دستت این چیز میز ها رو نمی خوام بکشی گناه دارن. اگر راه دستته1چندتا جوجه زنده بده بیاد می خوام جیر جیر و جیک جیکشون رو در بیارم بندازم به جون اعصاب اهل محل تا صبح نتونن بخوابن من حالم جا بیاد کیف داره همه محلی آزاری.

  67. 67
    رعد بارانی says:

    مردادیا که مثل ببرن ، تو چرا از رعععد میترسی ، خب شما دست مجیو بگیر ، آخه رعععد از مجی که مثل جن میمونه میترسه.
    میگم من با یه مدرسه نابینایان تماس گرفتم که با دانش آموزام بریم بازدید ، اما مدیر بد اخلاقشون بهم اجازه نداد و حالمو گرفت.خخخخ
    پس شما دوتا هم حااال منو نگیرید.

  68. 68
    پریسا says:

    پرواز من1گیری دارم که در نتیجهش شب ها تبدیل به دراکولا میشم و چندینتا روح خبیث توی وجودم بیدار میشن و این مدلی در میام. بعدش هیچی دیگه بعدش صبح میشه این روح ها میرن می خوابن تا فردا شب.

  69. 69
    پرواز says:

    ببين رعد
    اسمت ك رعده
    صداتم ك ميگي هعي كلفت ميباشه
    اونوخ من نباس بترسم
    در مورد اون مديره هم خو دوس نداشته لابد خخخخخخخ

  70. 70
    پرواز says:

    پريسا بهتره ب ارواح بگي آرام باشن وگرنه مجبورم ساطور بندازم تو جونشون

  71. 71
    پریسا says:

    بهشون گفتم شکلک درآوردن گفتن ما روحیم ساطور ازمون رد میشه. یعنی چی پرواز کردیم مسخره دست این شبح مبحا! آقا من شاکیم کی پاسخگوه؟

  72. 72

    بابا باغت آباد حرکت کن :میبینم که نمیبینم : یکی زنگ خونه ما رو زد فرار کرد : رعدی من با تو بهشت هم نمیام چه برسه به امامزاده شاه عبدالعظیم :
    این همه آدم کج و کوله یقه پرواز بدبخت فلک زده رو چسبیدی :
    من جایی نمیام با تو ولی با تلفن به دوستام کارتو راه میندازم :
    اصلا یه خانمی هست توی تهران که خودش اردو میبره زنگ میزنم بهش که این بار تو رو هم ببره تا نابینا ها رو از نزدیک ببینی بیشتر هم خانم هستن مرد ها هم هستن :
    مجی داش فکر کنم هر شب باید کافه بزنی تو گوشکن :
    من الان احساس میکنم که پرواز دختره و رعد پسره : خخخ بر عکس شده :
    رعد اگه خواستی میتونم هماهنگ کنم با اون خانمه بعد شمارش رو واست اسمس کنم تا بهت خبر بده . تا با نابیناها بری در در
    هفته پیش بردن یه مراسمی به مناسبت هفته اوقاف جات خالی بالا مالا بود سمت ولنجک : چه جوجه های خری داشت :
    جای این همه دنگ و فنگ که اردو بزاری این بار با اردوی بچه های نابینا که بیشتر خانم هستن میفرستم بری اگه بخوای :
    بازم میگم : اگه بخوای
    بازم میگم : اگه بخوای
    بازم میگم : اگه بخوای
    بازم میگم : اگه بخوای
    بازم میگم : اگه بخوای
    بازم میگم : اگه بخوای
    بازم میگم : اگه بخوای
    بازم میگم : اگه بخوای
    بازم میگم : اگه بخوای
    بازم میگم : اگه بخوای
    بازم میگم : اگه بخوای
    بازم میگم : اگه بخوای
    بازم میگم : اگه بخوای
    بازم میگم : اگه بخوای
    بازم میگم اگه اگه اگه اگه اگه اگه اگه اگه بخوای

  73. 73
    پریسا says:

    من بودم زنگ زدم در رفتم. الان هم گرفتارم1عالمه زنگ هست باید بزنم در برم. نخوابید ها تا بیام.

  74. 74
    رعد بارانی says:

    آقای خسروی هدف من جمع کردن بچه های گوشکن دوره همه. مطمئن هستم اگه آقایونه تهرانی دور هم و با هم جمع بشن و اردو برن و بعد بیان در موردش حرف بزنن، مثل مشهدی که چند وقت پیش شهروزو دوستان رفته بودند، خب دخترا هم کم کم خانواده ها شوتو میتونن راضی کنن.
    فرامرز پس تو هم اون همه که میگفتی فلان و بهمان ، اردوی شمال و امام زاده داود همش رویا بود. من نمیدونم چرا شما ها از بودن در کنار هم میترسید و گروهاتون این همه محدوده؟؟
    با همتون هستم :تا زمانی که با هم نباشید و به هم اعتماد نکنید ، نابینایان نمیتوانند حق خودشان را از جامعه بگیرند. چه برسه به فرهنگ سازی .
    فکرها را باید شست
    جور دیگر باید دید

  75. 75
    پرواز says:

    پريساااااااااااااااا
    شرم بر تو و اون ارواحت خخخخخخخخخخخخخ
    خداوند روحي تازه بر تو عنايت كند

  76. 76
    پرواز says:

    ايول فرفره اردو مردو كنسله يني ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    آفرين بر تو دوست گل و مهربانم خخخخخ

  77. 77
    پریسا says:

    روح جدید آخجون! بریم پرواز بریم یکی بخریم. قربون دستت همچین سایزش خوش جوهر باشه ممنون میشم مثل این یکی ناخالصی نداشته باشه. مرسی میشم خیلی.

  78. 78
    رعد بارانی says:

    سلام بر آقای مجتبی خادمی ، میدونم که الان اصلاََ یه جا دیگه هستی و از این حوالی به دوری !! اما من برات مینویسم . میگم ای کاش دفعه ی بعد که به تهران اومدید یه خبربه همه ی گوشکنیا بدی ، واول بری خونه ی دوستات و بعد که خستگی و خوردن و خندیدنتون تموم شد ، یه ساعت و یه زمانیو به همه خبر بدی ، که هر کی خواست بیاد تورو ببینه ، من مطمئنم خیلی از خوانندگان پست که کامنت یه دونه هم ندادن سر و کلشون پیدا میشه.
    از خودم بگم که من در حدود بیشتر از یکسال فقط خواننده ی وبلاگ هواشناسی بودم و کامنت هم نمیدادم ، و همه ی کاربراشو میشناختم و کلی باهاشون حال میکردم ، که چقدر مثل من عاشق برف و بارونند .و بعد از یکسال برای اولی بار کامنت دادم و حالا اونجا شدم عمو و بابای بر و بچ وبلاگ.
    خب حالا تو هم بیا و یه قراری در یه جا بزار ، من یقین دارم بچه ها میان. خدارو چه دیدی شاید این پرواز هم از دور اومد و یه سرکی کشید و خواست یواشکی بره. اما رعد مثل برق میمونه و سریع بالشو قیچی میکنه که نتونه بره و تبدیل به پرویز بشه. هههه
    مدیر عزیز امیدوارم این نامه ی من به دستت برسد.

  79. 79
    پریسیما says:

    میرسه عزیزم
    بذار تابستون بشه هرجا هرکس قراری گذاشت تو هم بیا و بچه ها رو ببین
    رعد عزیز نخخودی و تبسم قراره بیان زنجان با اونا هماهنگ شو و بیا خونمون همو ببینیم البته فکر کنم بعد از سرما و برف بیان

    • 79.1
      رعد بارانی says:

      وااای به پریسا جووون هم بگیم بیاد . راستی دیگه اگه از قبل هماهنگ کنیم من میتونم خوونه معلم هم رزرو کنم. هر جای ایران که باشه با هماهنگی قبلی انواع هتل آپارتمان و خانه معلم در اختیار داریم.شمااال هم عباس آباد و هم نشتارود ویلا هست .
      راستی میشه همسرم هم بیاد ، پسره خوبیه ، میشه رانندمون. تازه شبا میفرستیمش بیرون ، که ستاره هارو بشماره. اگر هم دلتون خواست میریزم سرش چش و چارشو با چنگولامون در میاریم که دیکه نتونه شمارو ببینه ؟؟ نظرتون چیه؟؟؟؟

  80. 80

    نه داداش رعدی : شما بر عکس فکر میکنی : عاقلانه نیست که یکی از شمال کشور پا شه بکوبه بیاد یکی از جنوب کشور و ……. اگه میخوای اردوهای بچه های نابینا رو ببینی همین تهران هست :خوب شما که بلدی خوب ساز بزنی بیا کوکت رو جوری بزن بگو که میخوام ببرم امامزاده داوود پست بزن و اقامتگاه رایگان هست حالا هزینه غذا و هزینه کرایه ماشین از آزادی تا اونجا رو هم رفته میشه نفری پونزده هزار یا مثلا بگو من حاجت دارم که مثلا چهل یا پنجاه نفر رو ببرم با هزینه خودم که حالا نهایت نهایت بشه پونصد هزار :
    خوب یارو که از نا کجا آباد بخاطر یه غذا یا پونزده هزار که امامزاده داوود باشه نمیکوبه که بیاد
    اگه مشهد باشه حله خیلی ها میان
    بعدشم عمو جون من خرم بیشتر از این حرفا میره من کارام رو با تلفن انجام میدم فقط با یه تلفن :میخوای برم به مرکز توانبخشی خزانه که توی دو راه قپان هست بگم که یک روز کامل مهمون اونها باشی پیش رییسش خانم یثربی
    دوستان ما توی شهریار چند تا باغ دارن که تابستونها زیاد میرن اونجا حالا مسیولش هم نفری ده هزار بگیره یا نگیره ولی زمستون چون هوا سرده بیشتر میبرن امامزاده ممامزاده
    بهت گفتم بازم میگم
    اردوهای یه روزه داخل تهران اقامت رایگان هست مثل باغ های شهریار و اقامت در امامزاده داوود :
    مثل مشهد هزینه داره :
    خودم یه نذری دارم که اگه ادا بشه چهل پنجاه تا از بچه ها رو میبرم مشهد به هزینه خودم
    حالا اگه مردشی بسم الله : وصله های شما هم بما نمیچسبه :
    اونی که شما فکر میکنی ما نیستیم : ما لاف نمیزنیم یا گنده تر از دهنمون دهنمون رو وا نمیکنیم :
    بی خیخیل : بازم میگم دوست دارم بهت کمک کنم دقیقا همین حسی رو که شما الان داری که نابینا رو از نزدیک ببینی منم دوست داشتم یعنی آرزوم بود :
    نیازی هم نیست که توی خرج مرج بیفتی و اردو و از این حرفا : وایستا تا اولین برنامه که گذاشتن من بهت اطلاع میدم :یا اگه خیلی عجله داری هر هفته هیات بچه های نابینا هست سمت بهارستان : خانم و آقا :
    میخوای برو اونجا با اونها بشین زار زار گریه کن تا فرجی بشه :
    پریسا شما هم زنگ زدی کلله صبحی ما رو از خواب بیدار کردی ولی نمیدونستی که خونه یه نابینا یعنی خونه ما اف اف تصویری داره و اون لحظه که زنگ زدی و فرار کردی من تو رو دیدم که حتی به این نشون که یه عصا هم دستت بود و مانتو هم داشتی : حتی کفش هم داشتی : حتی داشتی راه میرفتی : نگو نه که انکار نکن
    شما بازداشت هستین به جرم نفس کشیدن بی دلیل

    • 80.1
      رعد بارانی says:

      این شد حرف مرد با غیرت لر، خب میدونستم که تو میتونی فقط باید دلت بخواد ، که خدارو شکر خواست.
      چشم فری خان ِ خانان. لطفت مستدام. حالا بذار بچه هارو جمع کنم ، خودم هم تعطیل بشم ، رو این چشایه باباغوریم.
      حالا چرا نمیگی چرا این همه از من بدت میاد ؟؟ والله خدا به سر شاهده من چاکر همه ی شما گوشکنیا هستم.جونه فری اگه اردو بذاری خودت نیای که صفایی نداره . داره ؟؟؟

      • 80.1.1

        این چه حرفیه :
        شما خاطرت هم خیلی عزیزه واسه ما
        رو چه حساب این حرف رو میزنی :
        من چون قبل از تصادف مثل شما دوست داشتم با نابیناها بیشتر آشنا بشم لحظه به لحظه حس شما رو متوجه هستم :
        روی گوشکن که باید اردوهای دراز مدت یا همون مشهد حساب کنی تا بچه ها بیان ولی نابینا های تهران رو که اردوهای یک روزه زیارتی و سیاحتی هستش رو میشه در آینده ای نه چندان دور بهش رسید : در اولین اردوهای یک روزه که در تهران بود و مناسب ساعات کار شما بود روزهای تعطیل یا غیر اداری من حتما خبرت میکنم :
        اگه چه در اینجا یا در پست های دیگه با شما وستن کمی ضد و نقیض صحبت یشه قصد و غرض یا جسارتی نیست خدایی نکرده من تیریپ حرفام اینجوری هست : دوست ندارم ک دوستی از دستم ناراحت بشه :
        خیلی هم آقایی رعد

  81. 81
    پریسا says:

    آقای خسروی اشتباه دیده آیفون شما به جان ابلیس من چیزه. یعنی اینه. یعنی می دونید؟ من فریب خوردم. اغفال شدم. تقصیر بذار ببینم با کی دشمنم بندازم تقصیرش برید بگیریدش. فکر میکنم یادم بیاد طرف رو لو میدم فعلا با اجازه من در میرم دوباره زنگ بزنم در برم.

  82. 82
    رعد بارانی says:

    سلام بر فرامرز ، مرد غیور و همیشه در صحنه ی دلاور شکلک رعد اخبار گو شده.
    خوبی فری رعد از اینکه دوستانی مثل شما داره داره نفصه شبی کله ماغ میزنه ، میگم گوشتو بیار جلو ، آره جلوتر غغغغغغغغغغغغغغغررررررررررررررررررر ههههههه
    نه دیگه غرغر نمیکنم خواستم بهت بگم اگه دوتایی دست به دست هم بدیم میتونیم پروازی هم بیاریم تو جمع . نظرت چیه ؟؟

  83. 83

    والله این پری که من دیدم فکر میکنم دختر چهارده ساله هست که خودشو پرویز معرفی کرده : ننم اینقدر ناز بابام رو نکشید یعنی بابام اینقدر ناز ننم رو نکشید :
    ولی بی شوخی فکر میکنم که پری یه مشکلی داره که نمیشه مستقیم بیان کنه و همیشه داره میپیچونه :
    خوب البته این چه کاریه واسه اون ما میخوایم یه اردو بزاریم بریم مشهد اونوقت اون باید از مشهد کجا بره : اون الان خودش اردو هست خخخخ .
    اصلا قیافش مادرزادی شبیه اردو هست :
    اگه ما مشهد رفتنی شدیم که اون میاد میبینیمش : اگه هم بیاد تهران خوب مثل بعضی ها بی معرفت نباشه که آمار نده : نه نه نه منظورم مجتبی نیست که :
    آره خلاصه رعدی قضیه این جوره تا زمانی که اردو نبود نرفتیم مشهد اون خودش اردو هست :
    پریسا خانم بنداز گردن پری من یه مانتو دیدم : از طرفی هم فکر کنم این پری ما دختر چهارده ساله هست خلاجت میکشه خودشو معرفی کنه :

  84. 84
    رعد بارانی says:

    پرواز ، درک نور یعنی چی ؟؟ یعنی وقتی که برق خونه روشن بشه متوجه میشی ؟؟؟ لطفاََ در مورد درک نور برام بیشتر توضیح بده. بعدش دوست دارم بدونی قصد ندارم با کنجکاویام آزارت بدم. در ضمن خود منم اصلاََ دوست ندارم برای من صندلی داغ بذارن.
    ولی من دوست دارم تو و بعضی از بچه هارو بیشتر بشناسم.

    • 84.1
      پرواز says:

      درك نور درست همونه ك گفتي مريم جان.برق خونه نور آفتاب و اينا رو ميبينم.
      حالا ك ديگه اسممو به لطف خانم نخودي ميدوني.راستش خط قرمزم برا كامنت دادن اينجا همون اسمم بود.شايد هيچوقت ديگه كامنت ندم .پس سوالاي ديگه اي اگه داري از بقيه بپرس .شايد قسمت اين بود ك من 1 ماه زودتر از بهمن خداحافظي كنم و برم.ببخش اگه با شوخيام ناراحت ت كردم.دوستان ديگه هم اگه اين كامنتو ميخونن باي باي تا وقتي ك معلوم نيس.شايد فردا شايدم هيچ وقت ديگه.

  85. 85

    دکتر لوس ندیده بودیم.
    حالا مثلً کیا اسمتو فهمیدن مگه؟
    خب میتونن خیلی راحت اسمتو پیدا کنن.
    هادی و پریسیما که اسمتو از اسکایپت میدونستن، منم که میدونستم.
    مثلً کی غریبه هست این وسط؟
    زود بیا کامنت بده اونطرف.
    نخودی خیلی ناراحته.
    فکر میکنه تو ازش ناراحتی.

  86. 86

    نه رعد.
    پرواز خیلی قبلتر از اومدن تو گفته بود که دوست نداره کسی اسمشو بدونه.
    فقط یه بار توی یکی از پستهای من اسمشو گفت.
    ولی تو به خودت نگیر.
    بابا چه قدر همتون دلنازکیدهاااااا!
    من باهاش حرف میزنم برمیگرده.
    میگید نه ببینید.

  87. 87
    نخودی says:

    بچه ها فكر كنم بهتر بود همين صحبت ها اون طرف مي‌شد
    من باز هم شرمنده و متأسفم

  88. 88
    پریسا says:

    نمی دونم پرواز کجا میشه پیدات کنم. اینجا یا اونجا. اگر نت بذاره من هر2جا می نویسم. پرواز! تو برای من فقط پروازی. دوست اینترنتی که اگر نباشی واقعا دلم واسهت تنگ میشه. اسم و جنسیتت رو خیلی وقته که می دونم ولی خودت دیدی که به چه اصراری پرواز صدات می زنم. در تمام این اصرار هام خواستم بهت بگم تو فقط پروازی برای من. دوستی که جدا از اسم و جنسش، برای من با ارزش و عزیزه. هی میگم من من نه اینکه خدای نکرده بخوام بگم بقیه جور دیگه ای هستن. میگم من چون من مجازم فقط از طرف خودم حرف بزنم. حرف خودم، حس خودم، دل خودم. لطفا حرف رفتن رو نزن. از تصور خداحافظی افرادی که دوستشون دارم خیلی دلگیر میشم. پرواز! پروازی! هستی؟

  89. 89
    پرواز says:

    تو ك در جاي جاي اين ميهن پهناور ميتوني منو پيدا كنيي پريسااااااااا.آره بابا هستم.آخه تو ك ميدونستي چقد رو اين مساله حساااااااااس بودم.قصدم نه لوس بازي بود نه اين كه ببينم چقد چند نفر ناراحت ميشن از رفتنم فقط يهو شوك زده شدم فجيييييييييع خخخخخخخخخخ.بازم معذرت اگه ناراحت شدين …ديگه بيخي بچه ها

  90. 90
    رعد بارانی says:

    پرواز خوشحالم کردی.

  91. 91
    پرواز says:

    رعدي خوشحاااااااال شديييييييي؟ميخواي با من بيشتر ارتباط داشته باشيييييييييييي ؟؟؟؟شهروز رو برفس خواستگارييييييم خخخخخخخخخخخ.ب دو سوت ارتباط ميگيريييييييييمممممممم

  92. 92
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! عجب سوسول دونی قشنگی اینجا راه افتاده، رعد-شنیده ام که تو 63 ساله هستی ولی وارونه اش کردی شده 36ساله…، خخخخخهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

  93. 93
    رعد بارانی says:

    نامه ای به پرواز و شهروز.
    من از تبعیضی که بین بینا و نابیناها می گذارید خسته شدم. آیا اگر من به یک کاربر نابینا این همه توهین میکردم حذفم نمیکردید ؟؟؟
    اما بگذار شما سکوت کنید ، رعد هم سکوت میکند ، مهم نیست ، چون به قول او من نامحرم هستم

  94. 94
    رعد بارانی says:

    سلام بر پرواز و دیگر خوانندگان. و مدیران.
    رعد احساس میکنه که پرواز از من ناراحته. البته هم شما و هم آقای چشمه. دوتاتون از من ناراحت و دلخورید. من فقط شوخی میکنم. جریان چیه ؟؟؟

  95. 95
    پرواز says:

    سلام رعدي …خدا شاهده من ك ازت ناراحت نيسم ..اون حرفمم راجع ب حرف زدن با دانشجوي دكي و اينا شوخي بود مگه خخخخخ بعدشو نديدي ؟؟؟
    در مورد آقاي چشمه هم البته من در جايگاهي نيسم ك دخالت كنم ولي به نظرم رعدي هر چيزي به اندازه خوبهههههه/ شوخي هم ديگه از يه حدي ك فراتر بره …. اندازه نگهدار ك اندازه نكوست.بهتره همه مون احترام سن آقاي چشمه رو بيشتر داشته باشيم.

  96. 96
    رعد بارانی says:

    مرسی ، حرفتو قبول میکنم اما اینجا یک دنیای مجازیه. من در دنیای واقعی محاله که با خانوما هم شوخی کنم ، کلاََ در جمع حرف نمیزنم چه برسه به شوخی ،
    ولی خب ، شما هم خیلی درست و منطقی فکر می کنید . اما معمولاََ جواب های هوی است ، نه اینکه اعدام .
    در هر صورت از اینکه منو آگاه کردید ممنونم. خانم کاظمیان خیلی خانومه خوبیه . ای کاش همین الان تهران بود یا من اصفهان بودم میرفتم پیشش.
    خیلی خوب منو با دنیای نابینایی آشنا کرد . به من گفت ،من درکی از نور ندارم که بدونم تاریکی یعنی چی ، خیلی برام جالب اومد.
    وقتی بهش گفتم کوه به نظرت چه شکلیه ؟؟ از سختی و صداهایی که تویه کوهه برام توضیح داد.
    پرواز خیلی دوست دارم تو و هادی عباسی و ترخانه و ملیس بیناییتونو به دست بیارید ، براتون خیلی دعا میکنم. بعد به خودم میگم یعنی تو این دنیای پهناور کسی هست که من نشناسمش و برام دعا کنه ؟؟؟؟
    چقدر خوبه که تو برام یک آوایی . انگار میشه باهات درددل کرد . اما فکر کنم من در نظر تو یک پیرمرده شکمو و احمق و بذله گو باشم نه .خخخخخ

  97. 97
    پرواز says:

    خب نععععععع /.فك كنم اين شوخيات همچي ييهو جمع شده بعد همچي ييهو آقاي چشمه با خشانت خخخخخخخ بت ج دادن .خخخخخخخ به نظرم تو سايت جاي مناسبي ني واسه صحبت كردن راجع بعش ..خصوصي بهشون بگو مطمئنم از گناهت ميگذرن و حكمتو از اعدام به ابد تغيير ميدن خخخخخخخخخخخخ /.. …هعععي جدي دعا ميكني ؟؟؟.واااااي خب من اگه بيناييمو ب دس بيارم حتما يه مهموني ميدم با ك همه اونايي ك يه عمر نديدمو ببينم ….تو رو هم ميدعوتم /…خخخخخخخ/.نههههههههه تو براي من مريمي .مثل تصوري ك از مثلا پريسيما تو ذهنمههههههههه //…يه خانم محترم و متشخص

  98. 98
    رعد بارانی says:

    پس چرا وقتی که با دخترا حرف میزنم همه تعجب میکنن خخخخ بیچاره هنگامه جون که همش منتظر یک رعد خانومانه بود ههههه البته نمیدونی چه کیفی میده .من تو سایت امیر هم نقش رعدو بازی کرده بودم البته اون هفته رفتم و در اونجا اعتراف کردم که مرد نیستم شکلک ای کاش بودم. از زن بودن متنفرم.
    خلاصه همه خیلی تعجب کردن. ولی خب از وقتی اعتراف کردم که رعد نیستم و بارانم دیگه نمیتونم برم و شوخی کنم و در نتیجه دیگه تو سایت کامنت نمیذارم.
    میدونم اینجا هم به محض اینکه بخوام صد در صد با شخصیت خودم حرف بزنم دیگه نمیتونم حرف بزنم. و باید با اینجا خدا حافظی کنم.
    به نظر تو من کمی کم دارم ؟؟؟؟

  99. 99
    رعد بارانی says:

    سلام بر پرواز ، اومدم از تو خداحافظی کنم. من دیگه رفتم.هر اومدنی یه رفتنی به دنبال داره.
    پسرم تورو به خدا میسپارم. و کماکان برات دعا میکنم. دوست ندارم کسی بدونه که رعد دیگه رفته ، بذار کم کم فراموشم کنن

  100. 100
    رعد بارانی says:

    سلام بر پرواز ، من اومدم ، ببین من از هیچ کسی غمی به دل ندارم . وصیت می کنم همگی با هم متحد باشید ، این جا مثل یه خونه و حکم خانواده رو داره . باور کن وقتی فهمیدم باید برم تا اندکی شاد شدم ولی غرورمو بخاطر بچه ها زیر پا گذاشتم تا بین جمع دودستگی نباشه. منم از سر نادونی خب نمیدونستم باید چی بگم و چی نگم.
    پروازمن ، تو خیلی مهربونی ، ببین من خودم بخاطر حادثه هایی که تو زندگیم وجود داشته فهمیدم که دنیا خیلی زود گذره و تنها چیزی که خیلی ارزش داره بودن در کنار آدماییه که دوستشون داریم. پس تو نیز همیشه حتی بعد از بهمن اینجا باش. فرازی از وصیت رعد حکیم جلد دوم ص 56 خط 3

  101. 101
    پرواز says:

    خوشحالم كه هستييييييييييي /…..خعععععععععلي خوبههههههه

دیدگاهتان را بنویسید