چرا؟ چرا؟ چرا؟

سلام. حالتون چه طوره. منو میشناسید؟ من برای همه ی شما آشنا هستم. من هر روز به شما کمک میکنم. اگر من نباشم خداییش خیلی لنگ میمونید. من به شما کمک میکنم تا توی جامعه باشید. توی جامعه رفت و آمد داشته باشید. بتونید به کارهاتون برسید. درست حدس زدید. من یه عصای سفیدم. تا حالا شده فکر کنید که یه عصای سفید ممکنه چه حسی نسبت به شما داشته باشه؟ ممکنه شما رو دوست داشته باشه یا ازتون خوشش نیاد یا از دست شما ناراحت باشه؟ من خیلی چیزها رو که شما نمیبینید رو میبینم. خیلیهاش رو به شما منتقل میکنم و خیلیهاش رو نه. یعنی نمیتونم منتقل کنم. اومدم اینجا تا خاطره ی یک روز بیرون رفتن با صاحبم رو براتون تعریف کنم. صبح شد و صاحب من از خواب بیدار شد و لباسهاش رو پوشید و من به دست از خونه زد بیرون. توی پیاده رو میرفتیم که دیدم یه ماشینه سرشو کرده توی پیاده رو جلوی یه پارکینگ خونه و خر و پفش کوچه رو برداشته. رفتم سمتش و صاحبم یه ضربه با من زد به سپرش. راستش این صاحب ما یه خورده بی اعصابه. تا فهمید چی به چیه یه مشت هم گذاشت روی کاپوت ماشینه که مثل برق گرفته ها از خواب پرید و شروع کرد به آژیر کشیدن. به من گفت چه خبرتونه بابا خواب بودیمها. مگه مریضه میزنه. گفتم گرفتی توی پیاده رو خوابیدی راه رو بند آوردی میخوای قربون صدقتم بره؟ ماشینه گفت تو مگه عصاش نیستی خوب از یه جا دیگه ببرش. گفتم چشم منتظر بودم جناب عالی دستور بفرمایید. اینها رو وقتی داشتم صاحبمو راهنمایی میکردم تا از پشت ماشین از تو کوچه بقیه ی راه رو بریم بهش گفتم. خلاصه از ماشینه دور شدیم. با هم رفتیم سمت ایستگاه اتوبوس. توی اتوبوس هر کس منو میدید میخواست جاشو بده به صاحب من تا بشینه که آخرش هم همین شد. اتوبوسه ازم پرسید مگه صاحبت پاش هم درد میکنه؟ گفتم نه بابا. پاش بیفته میره قهرمان دوی صد متر المپیک میشه. گفت پس چرا همه میخوان جاشونو بدن بهش؟ گفتم نمیدونم من سر از کار آدم زنده ها درنمیارم. تو هم بهش فکر نکن. به کارت برس. از اتوبوسه پیاده شدیم و راننده از صاحبم کرایه نگرفت. دیگه این چیزها برام عادی شده بود. برای رفتن توی مترو باید از خیابون رد میشدیم. رفتیم کنار خیابون و آهسته رفتیم وسطش. وسطهای خیابون بودیم که چشمتون روز بد نبینه. یه ماشینه اومد خیلی راحت با چرخش از روم رد شد. ولی برای صاحبم اتفاقی نیفتاد. من هم چون آهنی بودم خیلی چیزیم نشد. فقط خداییش از درد داشتم میمردم. خیلی از دوستای پلاستیکیم این طوری کشته شدن. خدا رحمتشون کنه. صاحبم یه فحش مثبت هجدهی به یارو راننده ی ماشینه داد و به مسیرش ادامه داد. راستش دلم یه خورده خنک شد. کنار خیابون اومدیم بریم توی پیاده رو که چشمتون روز بد نبینه. جفت پا منو کرد توی جوب پر از لجن. آخ آخ آخ. خداییش حالم داشت به هم میخورد. ولی این از اتفاقات عادی توی کار ما عصاهای سفیده. خلاصه از جوب رد شدیم و رفتیم سمت مترو. یه دختر خانم اومد سمت صاحبم و ازش پرسید که اگر میخواد بره توی مترو کمکش میکنه که صاحب من هم تشکر کرد و پذیرفت که کمکش کنه. از اونجایی که مردی گفتن زنی گفتن شرمیو حیایی گفتن خانمه برای این که دست صاحبمو نگیره اومد منو از زمین برداشت و راه افتاد. من بدبخت هم همینطوری توی هوا دست و پا میزدم. خانمه میرفت و منو دنبال خودش میکشید و من هم صاحبمو میکشیدم. نمیدونم خوب مجبوری کمک کنی خواهر من؟ گرفتاری شدیم ما این وسط. صاحبم کارد میزدی خونش درنمیومد. آقا فکر کن خانمه صاحب ما رو با ما بُکسِل کرده بود دنبال خودش میکشید. بیچاره صاحب ما هم تا برسه پایین ایستگاه خیلی سختی کشید. فکر کن خانمه میرفت روی پله برقی میرفت پایین واسه ی خودش و صاحب ما با تإخیر میرسید به پله برقی و اگر صاحبم با منطقه آشنایی قبلی نداشت خدا میدونه چه اتفاقاتی براش ممکن بود بیفته. خلاصه ما رو این دو دوستمون روی دست با عزت و احترام بردن روی سکوی مترو و صبر کردیم تا جناب قطار تشریفشونو بیارن. متروه اومد و سوار شدیم و در که میخواست بسته شه چون خیلی شلوغ بود من بدبخت موندم لای در. دیگه میخواستم زار بزنم. خلاصه من بیچاره رو نجات دادن و در بسته شد و راه افتادیم. فرایند تعارف دوستان به صاحبم برای نشستن دوباره شروع شد که نتیجه هم داد. در طول مسیر این صاحب ما هی یا دستش توی چشمش بود یا تو دماغش بود یا تو دهنش بود. حالتون به هم خورد نه؟ خداییش چند بار خودتون از این حرکات زننده در مکانهای عمومی داشتید. برای هر نابینایی حد اقل یک مورد این چنینی در کارنامه ی اجتماعیشون ثبت شده. حاضرم سر هر چیزی شرط ببندم. خلاصه یه واگن مترو آدم تمرکز کرده بودن رو این صاحب ما. یکی دلش میسوخت یکی نچ نچ میکرد. من هم در این موارد کاری از دستم برنمیاد تا انجام بدم. به هر حال به ایستگاه مورد نظر رسیدیم. گوینده ی مترو طبق معمول کار نمیکرد و ایستگاه رو نگفت و صاحب من چون خودش ترتیب ایستگاهها رو میدونست پیاده شدیم. خلاصه تا موقعی که برگشتیم خونه کلی اتفاقات مشابه برامون افتاد که دیگه اگر بخوام بگم خیلی طولانی میشه. شب که توی کمد دراز کشیده بودم با خودم فکر میکردم. فکر میکردم که این آدمها چه قدر پیچیده هستن. چه قدر فرهنگشون با هم فرق داره. چه قدر بیفرهنگی بینشون بیداد میکنه. چرا باید صاحب من توی مترو رفتاری بکنه که همه نگاهش کنن؟ چرا باید فکر کنه چون خودش نمیبینه دیگران هم اون رو نمیبینن؟ چرا اون خانم باید فکر کنه که اگر دست صاحب من رو بگیره از دین خارج شده و گناه کبیره کرده؟ چرا اون راننده ی بیملاحظه باید از روی من با بیتفاوتی رد بشه؟ چرا نباید یه پل روی اون جوب بذارن تا یکی مثل صاحب من راحت بتونه از روی جوب رد بشه؟ چرا اون ماشین باید توی پیاده رو پارک باشه؟ چرا راننده ی اتوبوس باید فکر کنه که صاحب من مشکل مالی داره و نباید ازش کرایه بگیره؟ چرا مردم توی اتوبوس و مترو باید فکر کنن که اگر جاشون رو برای نشستن به یک نابینا ندن گناه کبیره مرتکب شدن؟ مگه یه نابینا نمیتونه یه جا وایسته؟ چرا اغلب اوقات گوینده ی ایستگاههای مترو باید به هر دلیلی خاموش باشه؟ اومدیمو یه نابینا مثل صاحب من ایستگاهها رو حفظ نبود. انقدر به این چیزها فکر کردم و به نتیجه ای نرسیدم که تصمیم گرفتم بیام پیش شماها. صاحبم الآن خوابه و لبتاپش توی کمد پیش من بود. من دیده بودم میاد توی یه جایی که همه توش از بچه های نابینا هستم. کلی به این لبتاپه التماس کردم تا روشن شه یبیاد اینجا تا من بتونم این سؤالاتی که توی ذهن یک عصای سفید شکل گرفته رو از شما بپرسم. فکر کنم به پاس این همه کمکی که بهتون میکنم راه دوری نره اگر جوابمو بدین. واقعً چرا؟ چرا؟ چرا؟

شهروز حسینی

درباره شهروز حسینی

سلام دوستان. من شهروز حسینی، متولد 21 فروردین 1368 در تهران هستم و از همون بدو تولد دیدم که نمیبینم. تحصیلاتم رو تا پیش دانشگاهی در مدرسه ی شهید محبی گذروندم و پیش دانشگاهی رو تلفیقی خوندم. فارغ التحصیل رشته ی فلسفه ی غرب در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد واحد تهران شمال هستم. صنایع دستی معرق کاری و سفالگری و قالیبافی رو تا حدود زیادی یاد گرفتم. پیانو هم میزنم. سال نود یکی از پایه گذاران کانون نابینایان حس اول در فرهنگسرای معرفت در تهران بودم که به دلیل عدم حمایت لازم از طرف شهرداری منحل شد. اول بهمن نود و پنج، با یکی از همنوعان و هم محله ایهای خودمون، یعنی پریسیما ازدواج کردم. یه پرسپولیسی 2 آتیشه هستم و غذای مورد علاقه ی من هم فسنجونه. کسایی هم که میخوان از طریق اسکایپ با من در تماس باشن آیدی من اینه. hosseinishahrooz25 ایمیلم هم هست: hosseinishahrooz@gmail.com امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم. مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, طنز ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

40 پاسخ به چرا؟ چرا؟ چرا؟

  1. 1
    mohsen says:

    درود بر شما
    حقا که عالی و بی نقص مینویسید کلا خیال پردازیتان در حد بالایی قرار دارد و خوب میتوانید خودتان را جای اشیا بگذارید
    مثل برنامه های کارتونی
    ولی من جوابی برای چراهایتان ندارم فکر میکنم باید خود افراد بینا بیایند و جواب بدهند که چرا اینگونه برخورد هایی با افراد نابینا میکنند که مشابهش بسیار زیاد است مثلا اتفاق دیگری که هست و شما اشاره نکردید دادن پول به آنها به عنوان گدا است
    اما در مورد رفتارهای خود نابینا که در جاهای عمومی انجام میدهند و معمولا هم زمان بی کاری این تیکها به سراغشان می آید باید بگویم که متاسفانه برخی از دوستان نابینا چون خودشان نمیبینند فکر میکنند که دیگران هم آنها را نمیبینند مانند کپکی که در برابر دشمن سرش را در برف میکند و فکر میکند دشمنش هم او را نمیبیند لذا راحت و بدون اینکه بترسند که افراد بینا آنها را زیر نظر گرفته اند دست به اینگونه کارها میزنند
    البته عوامل زیادی باعث به وجود آمدن تیکها و عادتهای زشت در نابینایان میشود که شاید اینجا مجال نوشتنش نباشد و دوست بزرگوارمان آقای خادمی نیز سعی دارند در کنفرانسهایی که ترتیب میدهند به آنها بپردازند امیدوارم که در این کار موفق شوند
    بار دیگر از مطلب زیبا و حقایقی که نوشتید سپاسگزاری میکنم
    پیروز و شادکام باشید

    • 1.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام محسنخان. ممنون از نظرت. پول نگرفتن راننده ی اتوبوس خیلی هم با پول دادن به ما فرقی نمیکنه. من هم خیلی به این کنفرانسها امیدوارم. البته با یه کم زمان دادن بهش.

  2. 2
    فروغ says:

    خیلی تخیل قویی دارید. متن خیلی قشنگی بود. حالا کاش اول ما نابینا ها خودمون اصلاح بشیم تا وقت بینا ها. من بچگی از این تیک ها زیاد داشتم. بیچاره مامان!!!. خیلی اذیت شد تا این رفتار های نا درست رو کنار گذاشتم.

    • 2.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام فروغ. این که خودت اومدی و گفتی که رفتارهای اشتباهی داشتی قابل تقدیره. خداییش من هم خودم رفتارهایی داشتم که سعی کردم برطرفشون کنم. امیدوارم موفق شده باشم. ممنون ازت.

  3. 3
    sanna says:

    آخی نازی عصا جون
    چه دل آهنین مهربونی داری
    ما خیلی باید مواظب رفتار خودمون تو جمع چشم دارهای محترم باشیم همین که میبینن انگار میکنن همه چی تمومن و برای بعضیها نابینا متاسفانه حکم یه فلج یا یه موجود عجیبُ داره این دو چشمهای جادویی هم عین دوربین مخفی روی ما ثابته و نابینای بیچاره حواسش نیست والا منم نمیدونم چرااا.یکی نیس بهشون بگه بابا زندگیتونُ بکنید چی کار دارید که وقتی نشستید راه میرید غذا میخورید حرف میزنید و کار خودتونُ انجام میدید حواستون به خودتون باشه حالا اگه ده برابر اشتباه های ما رو اونا بکنند هیچ اشکالی نداره.اه اینقد بدم میاد از این کارها که یه کسی که خودشم مشکل داره باید یه جایی که کم جای نشستنه ب ایسته ولی به ما میگن بشین.تو نمیخواد بیای یا این کارُ بکنی و آدم ناراحت میشه ولی من گاهی مقاومت میکنمُ گاهی هم دیگه بیخیال تن به آسایشُ راحتی خود میدم و به روی خودمم نمیارم البته خداییش همه این طور نیستن

  4. 4
    sanna says:

    وا باز چرا این طوری شد حواسم رفت دیگه پای درد دلم باز شد خواستم واقعً از آقای حسینی کمال تشکر رو داشته باشم کارتون عالیه احسنت به شما که این همه هنرمندید یه چیزی هم که دلم میخواد بگم این که کاش نابینا جایی باشه و در موقعیتی قرار بگیره که بشه و بتونه استعدادهای با ارزشش رو شکوفا کنه نه اینکه خاک بخورن و خدایی نکرده با ناکامی و بدون اینکه خودش و جامعش به حال هم فایده ای داشته باشن از دنیا بره.پاینده باشید

    • 4.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام. به هر حال اونها اکثریت جامعه ی ما هستن و نمیتونیم نادیده بگیریمشون. بهترین کار اینه که از هر فرصتی برای آگاهسازیشون استفاده کنیم. میتونیم از اطرافیان خودمون شروع کنیم و به تدریج پیش بریم. اگر یه کار جدی شروع بشه چند سال دیگه نتیجش قطعً مثبت خواهد بود. البته اگر شروع بشه. به هر حال ممنون.

  5. 5
    محمد رضا خوشی says:

    چراچرا چرا اه با تو هستما چرا. مگه نابینای بد بخت چه گناهی کرده البته ایراد از خودمان هم هست مسال یکیش تیک… و بماند گفتنش سخت هست

  6. 6
    امیر رضا رمضانی says:

    حالا این اولشه!
    اگه یه کمبینا باشی بهت میگم اون وقت چی کار میکنن!
    هر چی تا حالا راجع به نابینا گفتین به علاوه مشکلات یه بینا مثل حول دادن و کلا کرم ریختن
    من تا حالا از این جماعت فحش مادر شنیدم به روی خودم نیاوردم و تو دلم ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ تا بارشون کردم
    میدونی, عصا جون, به رو خودت نیار!
    چون صاحبت یه نابینای مطلقه و مردم اون جوری باهاش کاری ندارن!
    بیا سمت شرق تهران مثلا سراج, بهت میگم چه خبره
    هم با خودت کار دارن, هم با صاحبت
    رد شدن ماشین از روت چیزی نیست که, طرف با ماشین خودت و صاحبتو له میکنه
    اینجا (سمت سراج) بیای همه قمه کشن!
    صاحبت یه فحش کوچولو بده میگیرن سر میبرنش!
    اینجا فقط تو کوچه خودمون بیشتر از ۲۰ تا مهتاد داریم!
    یه گله قاچاقچی انواع مواد و وسیله
    هر خلافی بگی طرف کرده!
    خودم مجبورم بعضی وقتا چاقو ضامنی بزارم جیبم!
    بعضی وقتا تو همین سراج همچین دعوا میشه که بری فقط کتک میخوری!
    عصای عزیز, اینجا همه عباشن!
    معلومه فرهنگ وجود نداره
    بهت بگم وقتی میخوای بیای سمت سراج, یه کلتی, چیزی آماده داشته باش که از صاحبت دفاع کنی!
    خودم تا حالا خیلی با این جماعت درگیر شدم!
    دیگه نه من, نه عصام به رو خودمون نمیاریم!
    فقط میزنیم!

    • 6.1

      سلام شهروز. آخ چه قدر میچسبه خسته و کوفته از کلاس داری بر میگردی تو این مترو های شلوغ تهران که صبح ها و بعد از ظهر ها اگر یه بدنسازی نکرده باشی استخونات خرچ خرچ میکنه از بس له و لورده میشی خیلی حال میده یکی بگه آقا بیا بشین
      منم از اون ایستگاهی که سوار میشم تا دم ایستگاه مقصدم ۴۲ ۴۳ دقیقه راهه انقدر خوشحال میشم که نگو.
      البته اگر یه جاهایی باشه که مثلا دو سه تا ایستگاه مونده برسم میبینم ارزشش رو نداره بشینم میگم نه آقا بفرمایید من همینجوری راحت تر هستم.
      اینجوری هم فرهنگسازی کردم که نابیناها هم میتونن خودشون وایسن همم این که وقتایی که خستم. اصلا ولش کن دارم چرت و پرت میگم. راستی این بکسل کردنم که گفتی واسه خودش عالمی داره ها. انقدر بدم میاد از این وضعیت البته من خودم وقتی میبینم اینجوری میشه بیتاروف میگم مرسی خودم میام.
      حالا خدا رو شکر من واسه جاهایی که میرم انقدر تکرار شده که خیلی راحتم و این عصای بدبختو زیاد تو درد سر نمیندازم.
      راستی کوفتت بشه که خوابی. نمیدونی چه قدر به خواب نیاز دارم.
      روزی سه ساعت خوابیدن دیگه کم کم داره روح و جسممو خسته میکنه.
      راستی یه چیز دیگه بچه ها اینجور وقتا از برخورد های نامناسب مردم نرنجین. به خاطر اطلاع رسانی ضعیف رسانه ها و رفتار های بدی که بعضی از نابینایان دارند مردم بیچاره هم یه جاهایی حق دارن
      خیلی هاشون از رو دل پاکی و مهربانی میخوان یه کاری رو بکنن. حالا شیوه ی درستش رو بلد نیستن.
      در کل زیاد سخت نگیرین این واقعیت زندگیه ماست و اگر بخوایم به خاطر اینجور مسائل هر روز حرص و جوش بخوریم که زندگی زیادی اذیت کننده میشه

    • 6.2
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام. داداش الآن خوبی؟ خداییش همین که تا حالا زنده موندی خیلی کار کردیها. ولی خیلی وقتها هست که همین آدمهایی که میگی برخوردی باهات میکنن که یه دکتر یا محندس هم باهات چنین برخوردی نداشتن. من تجربش رو داشتم که میگم.

      • 6.2.1
        شهروز حسینی شهروز حسینی says:

        سلام امیر. پاسخ قبلیه واسه ی اون یکی امیر بود. نمیدونم چرا بعضی وقتها اینطوری میشه. مرد حسابی خواب کدومه. در ضمن هرکی خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه. یه ۵ ۶ تا کار دیگه و کلاس دیگه هم ثبت نام کن عقب نمونی یه وقت. واللا.

  7. 7
    powersoft says:

    سلام به همه دوستان گلم بابا دمت گرم با این جان بخشی به اشیاعت دیگه چیکار کنیم کاری از دستمون بر نمیاد منم خیلی گلگی تو دلم تلمبار شده تو یه پست که خودم میزنم یه کم خودم رو خالی میکنم چی میتونم بگم فقت میتونم بگم بازم دمت گرم که با این متن های تنزت هم مشکلات ما رو میگی هم یه لبخند به لب بچه ها میاری امید وارم موفق باشی بازم از این نوع نوشته ها واسمون بیار منتظر نوشته های بعدیت هستیم یا علی

    • 7.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام. اگر اینطوری مطرح نشه. اگر جدی مطرح بشه. باید زار بزنیم. باید ضجه بزنیم. خیلی واقعیتهای ما تلختر از این حرفاست.

  8. 8
    Azizol lahpajoohandeh says:

    چرا؟! بنده چندتا شهروز دارم؟! من حدود ‏۱۰سال است که به شهروز وابسته شده ام و غیر ممکن است که بدون شهروز جایی بروم! من برای خود و دوستانم تعمیرکار شهروزم! خرابترین شهروز ها را من تإمیر میکنم! اولین شهروز که خریدم یک شهروز برنجی است که سال ‏۱۳۶۷‏ به ‏۸۰۰ریال خریدم! دومین شهروز سال ‏۱۳۷۲‏ به ‏۳۵۰۰ریال که آن دو شهروز رنگ و رو پریده شده اند و برای زاپاس در انباری خونه مادرم هستند! یک شهروز دیگه دارم که تقریبا از کار افتاده شده وی کنار درب خانه جای خوش کرده و مرا برای خرید مایحتاج به مغازه یاری میکند! یه شهروز کاچوئی داخل جیب لباس میهمونی جاخوش کرده و فقط به مهمونی میرود و در صورت نیاز مرا یاری میکند! یه شهروز کنار کیف که با آن به اداره میروم قرار دارد و مرا در راه رفت و آمد به اداره یاری میکند! شهروز چند بار مواظب خودت نشدی و ماشین رفته روی تیکه ی پایینت و کج شدی،‏ باباجان این همکاران من چندبار صافت کنند؟ اگه یه بار دیگه بری زیر طایر ماشین یه احمق دیگه حتما میشکنیا! راستی یکی از دوستام یه شهروز کش پوکیده را چند سال پیش با یه شهروز سالم باهام عوض کرد حالا اون شهروز تإمیر شده برای زاپاس داخل ساک مسافرتی جاخوش کرده است! راستی من چندتا شهروز دارم؟! خودم هم نفهمیدم که من ‏۶‏ تا شهروز دارم یا عصای سفید!!!‏

  9. 9
    زهره says:

    درووووود
    خیلی دلم تنگیده بود واسه اینجا دعا کنید زودی بیام
    وای مثل همیشه عاعاعاعالی بود
    منم یه خاطره که مال همین دیروز هسترو میگم و میرم البته خیلی حرف دارم ولی فعلن نمیشه
    دیروز که داخل پیاده رو دروازه شیراز میرفتم یه آقایی که خیلی مؤدب و محترم هم بودن ازم اجازه گرفتن که کمکم کنن من هم قبول کردم ایشون دست منو البته از روی آستین گرفتن البته خیلی بد گرفته بودن یعنی راه رفتنم یه کم بد میشد منم پیشنهاد دادم که اگه لطف کنین و کیفمو بگیرین اینطوری راحترم ایشون هم که فکر کردن من میگم کیف منو بیارین کیف منو گرفتن و اوردن
    خیلی خنده دار بود شاید اینجا جالب نباشه ولی واقعن خیلی با حال بود من که واسه هرکی تعریف کردم کلی خندید
    ولی جدای از خاطره عصا خیلی خوبه خیلی خیلی خیلی خیلی
    من که انگار عضوی از بدنم شده
    نگو از این بدبختیها هاهاهاها
    همین امروز کج شد وای زیر یه موتور رفت
    دیگه هیچی خیلی خوب شد نظر دادم
    فعلن بدرود

  10. 10
    Azizol lahpajoohandeh says:

    درود! صبح شنبه هفته گذشته سر چاراه نزدیک اداره طایر جلو ماشین رفت روی شهروزم و طایر عقب ماشین رفت روی انگشتان پای چپم خدا رحمم کرد که فقط شهروزم کج شد و خودم سالمم! هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

    • 10.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام بر شیطان محله. برادر من شما اگر عصاهاتو حراج هم کنی تا آخر عمرت لازم نیست کار کنی. چه خبره بابا. من میگم چرا بهزیستی ببخشید لهزیستی عصا کم داره.

  11. 11
    نخودي says:

    سلام من عصاي نخودي هستم البته يكي از عصاهاش آخه اين نخودي همين صاحبم رو مي گم همون اوايل فقط يه عصا داشت كه هميشه همراهش بود ولي خب نياز نميشد و ازش استفاده نمي كرد البته اعتماد به نفسش بود كه اين خودش كلي هاست، بعدش زد و يه روزي قسمت شد رفتش شمال تو راه برگشت يه جايي وايسادند تا نهار بخورند و يه طورايي شد كه دقيقاً نمي دونم ولي نياز به عصا شد و ديد اي دل غافل عصا شمال جا مونده و بعدش كه رسيد اصفهان رفت و چهارتا عصا خريد براي هر كيف يكي و البته يكي هم زاپاس، از اون چهارتا هم يكي دو تا شون رو داد به يكي دوتا از دوستاش كه به عللي از عوامل قهري و انساني بي عصا شده بودند و يكي شون كه خيلي هم دوسش داشت بيچاره خدا رحمتش كنه به يكي از اين ميله هاي وسط پياده رو برخورد كرد و مثل يه دوست فداكار يعني همون عين يه دوست فداكار شكست و از آسيب ديدگي زانو اين صاحبمون جلوگيري كرد تازه با همون عصا بود كه جرأت پيدا كرد و شب ها هم خودش تنهايي كه نه با عصا رفت و آمد مي كرد و ترس از شبش ريخت، من رو حدوداً سه چهار ماه پيش از دفتر جامعه نابينايان اصفهان خريد همين طوري عشقي آخه فقط يه عصاي پلاستيكي داشت و سه چهارتا عصاي آهني رو هم كه گاه و بي گاه از بهزيستي براي خالي نبودن عريضه گرفته بود اون قدر سنگين هستند و وقتي مي خواد قطعه هاش رو از هم باز كنه خيلي سفت هست و كلي بايد انرژي و زور استفاده كنه بازش كنه كه از خيرش گذشته و خوب من رو خريد و فرداش هم يكي از دوستاش كش عصاش در رفته بود كه اون قبلي رو داد به اون و ما زود دست به كار شديم حالا چند وقتي هست رفيق اين نخودي شديم خداييش خيلي مواظبم هست كلي دوستم داره تازه زياد هم ازم كار نميكشه همين طوري من رو ميگيره رو هوا و گازش رو ميگيره ميره هرچي بهش ميگم نمي فهمه يعني حرفهاي من رو نمي فهمه آخه اون آدمه يه كم گوشهاش مشكل داره نمي تونه حرفهاي ما رو بگوشه ولي خب تا حالا كه باهم بهمون خوش گذشته تازه الآن بياد ببينه من تنهايي اومدم اينجا نظر گذاشتم پوست نداشته ام رو مي كنه … راستي تا اونجا كه من ديدم صاحب من تو اتوبوس جاي كس ديگه ننشسته و مؤدبانه تعارف ها رو رد كرده اما گاهي كه خيلي خستش بوده خيلي دلش مي خواسته يكي از اين تعارف ها بهش بشه ولي خب يا نشده يا نميشده كه قبول بشه و هان راستي گاهي شده كه سوار يه اتوبوس خلوت شده و مطمئن بوده صندلي خالي هست ولي خب من نمي تونستم بهش بگم كدوم صندلي خالي هست و اون هم ايستاده و هيچ كي هم راهنماييش نكرده كه فلان صندلي خالي هست و … راستي عصاي عزيز ناراحت نباش كه بيفتي تو جوب و گل و شل اشكال نداره اينها همه اش خاطره ميشه … برم برم كه انگاري يكي داره مياد نبايد من رو ببينه ….

    • 11.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام. آقا یه سؤال. شمایی که اصفهانی هستید چه طوری دلتون میاد این همه عصا بخرید. خداییش فکر کنم نصف عصاهای ایران تو اصفهانه ها.

  12. 12
    سحر مرادی says:

    سلام آقای حسینی مطلب تون خیلی جالب بود واقعً خیال بافیتان در حد بالا هست و خیلی عالی مینویسید. من هم از این که وقتی سوار اتوبوس میشم و شخصی پا میشه تا من بشینم خیلی متنفر هستم. و تا جایی که بشه نمیشینم. در این مورد هم که بچه های نابینا وقتی یه جا حاضر هستند و یه سری از کار هایی رو انجام میدهند باید گفت از لحاظ اجتماعی در حد پایین هستند و برایشان مهم نیست که اشخاص بینا چه فکری در موردشان میکنند. امیدوارم که همه ی نابینا ها از لحاظ اجتماعی خود رو بالا ببرند و به حدی برسند که این جور مسايل رو به خوبی درک کنند و برایشان مهم باشد.

    • 12.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام خانم مرادی. ممنون از لطفتون. خداییش با هم تعارف نداریم. همه ی ما نابیناها کم و بیش از این حرکات زننده در مکانهای عمومی داشتیم. این یه بیفرهنگی عمومیه که امیدوارم روزی برسه که دیگه چنین رفتاری رو هیچ نابینایی نداشته باشه.

  13. 13
    شیرین says:

    من هم در گذشته تمایلی به نشستن در جای دیگران نداشتم اما روزی خانمی با عصبانیت از من خواست که سر جایی که خالی شده بنشینم و جمله ای گفت که برای همیشه در گوشم که نه در ذهنم جاودانه شد. او گفت: بشین دیگه اینجوری بیشتر اسباب دردسری. البته آن روز خیلی حالم گرفته شد اما بعدها به این نتیجه رسیدم که واقعا شاید گاهی اوقات ما نمیدانیم در چه شرایطی قرار داریم و چه کسانی قرار است از آن جایی که ما ایستاده ایم عبور کنند. این است که اولین تعارف را میپذیرم.
    ضمنا من فکر میکنم همیشه هم این طور نیست که مردمی که از ما کرایه نمیگیرند قصد ترحم دارند بلکه ممکن است با گرفتاریها و هزینه هایی که ناگزیر به یک فرد نابینا تحمیل میشود آشنا باشند و این گونه بخواهند سهمی هرچند اندک در کاهش آن داشته باشند.
    راستی، دو تن از دوستان کلمات محتاد و کپک را به جای کلمات معتاد و کبک نوشته بودند.

    • 13.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام شیرین. من خیلی وقتها سر راه ایستاده بودم. ولی عذرخواهی کردم و مشکل حل شده. باهاتون موافق نیستم. اون خانم خیلی بیخود کرده چنین حرفی به شما زده. مگه یه آدم توی اتوبوس وایسته چه قدر جا میگیره. راننده ها هم فکر نمیکنم با آگاهی این کار رو میکنن. این فقط یه ترحم بیش نیست. به هر حال ممنون از نظرتون.

  14. 14
    پریسا says:

    سلام.
    این که چقدر قشنگ بود رو هم خودم دفعه های پیش گفتم و هم باقی عزیزان پیش از من اومدن و اینجا گفتن و کار من رو سبک کردن که ازشون ممنونم. فقط میگم این رو هم کپی کردم. اگر همینطور پیش بره۱آرشیو دارم از مطالب شما شهروز عزیز. ممنونم. نوشته های شما برای من بیش از۱پست هستن. این که به اشیایی که بدون این که خودم حواسم باشه هر روز و هر لحظه باهاشون سر و کار دارم حس و اختیار و کلام میدید… حس می کنم بعد از خوندن پست های شما اون شی رو از زاویه دید متفاوتی می بینم. توضیحش سخته برام، به خصوص اینجا. ولی ازتون ممنونم. گفتن این ممنون خیلی ساده و خیلی لازم هست پس میگم که ممنونم.
    در مورد چرا های عصای سفید هم اگر بخوام به تمامش جواب بدم خودش میشه۱پست طولانی و من اینجا فقط کامنت می تونم بذارم.
    ولی هرچی می کنم می بینم دلم نمیاد این چندتا رو نگم.
    رفتار های ما نابینا ها یا همون تیک هامون. همیشه هم تقصیر صاحب عصا ها نیست. پیش میاد که کسی واقعا نمی دونه فلان رفتارش از دید بینا ها غلطه. اطرافیان یا دلشون نیومد بهش بگن یا لازم ندیدن که بگن. در حالی که این سکوت به هر دلیلی که بوده اشتباه بود و اون بنده خدا هم که بی خبر از همه جا با اعتماد به نفس کامل اون رفتار اشتباه رو تکرار می کنه نمی دونه که چه اثر بدی روی بینش دیگران نسبت به خودش و باقی نابینا ها می ذاره. ما باید بدونیم، باید بشنویم، بفهمیم، یاد بگیریم و به خاطر بسپاریم.
    در مورد رفتار های مردم هم، به نظر من، مردم مقصر صد درصد نیستن. اون ها بی اطلاعن. مردم ما مردم مهربونی هستن ولی گاهی یعنی بیشتر اوقات واقعا نمی دونن. اون بنده خدایی که کرایه نگرفت از ته دل معتقده که داره تنها کاری رو که ازش بر میاد واسه کمک و همراهی و همکاری و همدلی با۱فرد نابینا انجام میده. از دست این آدم نباید عصبانی شد، بلکه باید آگاهش کرد. این آگاه کردن۱بخشیش به عهده رسانه هاست و بخش دیگهش با خودمونه. دوست های عزیز من، شاید در این مدل رفتار های مردم ما هم بی تقصیر نباشیم. جا هایی هست که ما هر کدوممون به نمایندگی از تمام نابینا ها باید به این وظیفه عمل کنیم. و گاهی بعضی هامون عمل نمی کنیم. مثلا من کسی رو می شناختم که توی صف های عمومی سعی می کرد یعنی توقع داشت مردم نابیناییش رو ببینن و بفرستنش جلو. و اگر اینطور نمی شد ایشون گله مند بودن. وقتی این رو به صورت۱توقع و۱پیشنهاد در۱جمع عمومی مطرح کردن من از اون دسته افرادی بودم که پا شدم و گفتم به شدت مخالفم. ایشون متوقع بودن که مردم باید توی صف ها جاشون رو بدن به ما چون نابینا هستیم. باید وقتی منتظر تاکسی هستن اجازه داشته باشن هر جایی که خواستن بایستن و تاکسی باید بی توجه به قوانین و این که اینجا ایستگاه هست یا نه فقط با توجه به عصای سفید ایشون ترمز کنه. نه تنها خودش، ایشون معتقد بود که مردم باید با نابینا اینطور برخورد کنن و این وظیفه انسانی بینا هاست چون ما نابینا هستیم و نمی بینیم.
    باید قبول کنیم که مردم هم آمادگی پذیرش همچین چیزی رو بیشتر دارن چون واقعا از ما چیز زیادی نمی دونن. حالا شما قضاوت کنید. این رفتار های مردم تقصیر اون هاست؟ یعنی تمامش فقط تقصیر بینا هاست؟ من میگم نه.
    البته این ها نظر منه و شاید از دید شما درست نباشه.
    امیدوارم زمانی برسه که همه، چه بینا ها و چه خود ما آگاه تر بشیم و بتونیم آگاه تر کنیم تا تقصیر ها دیگه وجود نداشته باشن و هم ما سبک بار تر در اجتماع بچرخیم و هم مردم ما با همراهی هایی که واقعا همراهی هستن نه آزار، به دل های خودشون و درد های ما مرهم و التیام بدن.
    و امیدوارم روزی بیاد که دیگه هیچ عصایی از هیچ صاحب نابینا و هیچ دارنده چشم بینایی گلایه مند نباشه.
    باز هم من منبر رفتم. به خدا دست خودم نیست نمی دونم چرا اینطوری میشه.
    مثل همیشه من معذرت می خوام از همه شما.
    ایام به کام.

    • 14.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام پریسا. مثل همیشه لطف داشتی و مثل همیشه صحبتهات جامع و کامل بود. فقط میتونم بگم ممنون و با صحبتهات هم هزار بار موافقم.

  15. 15
    cheshmak says:

    قشنگ بود
    بیچاره عصای من که دیروز خم شد

  16. 16
    علی says:

    سلام شهروز جان خیلی خوب نوشته بودی
    ولی یه روز این حلال مشکلات هنگامی که در پیاده رو حرکت همراه با من قدم میزد از هم پاشیده شد و هر تکه اش به طرفی قل خورد اینجا بود که برای من خیلی مشکل شد تا به تنهایی مسیرم را ادامه بدهم بعد مجبور شدم با تاکسی به خانه برگردم
    یه روز به محض وارد شدن به اتوبوس آقایی از روی صندلی بلند شدند تا من بشینم من که از این ترحمات خوشم نمی آمد سفت و سخت تقاضای آن آقا را که با اصرار زیاد همراه بود قبول نکردم در این موقع فرد دیگری گفت این آقا احترام به شما گذاشته چرا نمی نشینی من هم در جواب گفتم این طوری که ایستاده ام راحتم
    از آن روز به بعد هرکس در اتوبوس جایش را به من می دهد قبول می کنم چون باحساس می کنم آن طرف به غرورش برمی خورد
    بدرود

    • 16.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام علی. حالت چه طوره؟ آقا خداییش این در رفتن کش عصا خیلی بده. هیچ کاریش هم نمیشه کرد. یه بار هم توی یه اتوبوسی من نشسته بودم. یه نفر اومد سوار شد که از حرفاش فهمیدم پاش رو گچ گرفته و با عصای زیر بغل راه میره. من بدبخت هم انسانیتم گل کرد بلند شدم جامو بدم بهش. نزدیک بود کشته بشم خداییش. قاتی کرده بود که تو این همه آدم چرا من باید جام رو بهش بدم. البته آخرش متقاعدش کردم که بنشینه و اون هم کلی عذرخواهی کرد.

  17. 17
    amin says:

    سلام! راستی حالا که بحث از عصا شد بذار بگم که امروز یه عصای هوشمند آورده بودن مدرسه ی ما یعنی شهید محبی.‏ معلمها امتحانش کردن.
    ‏ میگفتن حجمش زیاده و همچنین قیمتش هم گرونه.‏ میگفتن ‏۷۰۰۰۰۰‏ خواستم ببینم نظر شما راجبش چیه البته اگر دیدین?

  18. 18
    ترنمترنم says:

    سلام آقا شهروز جواب بیشتر چرا هادر این است که بیشتر ما انسان ها فقط راحت و آسوده بودمان برا یمان مهم است و فکر کردن درمورد دیگران و حقوقشان سخترین کار و واژه فرهنگ نامفهموم ترین واژه برایمان است

    • 18.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام. فرهنگ خیلی چیزها هست. ولی همه چیز نیست. خیلی وقتها خیلیها مسئولیتپذیر نیستن. مثلً همون پلی که میتونستن روی اون جوب بذارن یا گوینده ی ایستگاههای مترو که باید روشن باشه و اغلب اینطور نیست. اینها به فرهنگ مسئولین ما هم مربوط هست. ولی خیلی وقتها هم هست که خودشون رو به اون راه میزنن. موفق باشید.

  19. 19
    عمو حسین says:

    درود شهروز جان. واقعا معرکه ای. بابا تو دیگه کی هستی؟ بطور خلاصه چند نکته میگم. من وقتی کسی نوک عصامو میگیره و جلو راه می افتد خودم عصا را رها میکنم و بازوی طرف را میگیرم در نتیجه عصای من کاملا در دست او و بازوی او در دست من قرار دارد. در مورد اتوبوس هم فکر میکنم اگر اصرار نکنیم و با یک تشکر بنشینیم نتیجه بهتری داشته باشد چون همانطور که آن خانم به شیرین گفته ممکن است با ایستادنمان ایجاد مزاحمت بیشتری کنیم مثلا وقتی اتوبوس شلوغ است و مردمی که میخواهند سوار شوند مرتب می گویند آقا برو جلو, ما نمیدانیم که جای جلو رفتن را داریم یا نه بعضی اوقات ما سر راه ایستاده ایم ومردم هم رویشان نمیشود که بگویند آقا یا خانم برو جلو. وانگهی اگه تعارف را بپذیریم عوارض کمتری دارد تا اینکه تمام اتوبوس متوجه شوند که ما داریم با کسی بحث میکنیم. اگر طرف زیاد اصرار کند و ما انکار ممکن است لحنمان تند شود و نوعی پرخاش در آن دیده شود و بعد هم طرف به مردم با نگاه میفهماند که ببینید خوبی هم نمیشه کرد. پس بیخیال بگیرید بنشینید اینقدر گیر ندید.
    نکته سوم اینکه از شهروز جان میخواهم اینقدر خود را به درد سر نیندازد و اصرار نداشته باشد که جواب هر کامنت را بدهد چون افراد قصد مباحثه ندارند و هدف از کامنت بیان نظر و دیدگاه است و نه گفتگو.
    نکته آخر اینکه از دوستان عزیز میخواهم که هنگام نوشتن خود به نحوه خواندن پارس آوا توجه کنند اگر کلمه ای را بد میخواند به صرف اینکه میخواهند خودمونی باشد آن را ننویسند مثلا بعضی بجای برای مینویسند برا . که میبینید پارس آوا می گوید بر ا. یا در همین کامنتها بجای خسته اش, اینطور نوشته شده بود, خستش. لطفا در نوشتن دقت کنید تا شنونده با آسودگی خیال متنتان را بخواند یا بهتر بگویم بشنود.

    • 19.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام عموجان. ممنون از تذکرتون. من تصور میکردم که جواب دادن به تک تک کامنتها احترام گذاشتن به کسانیست که وقت گذاشتن و کامنت گذاشتن. ولی اگر در خوندن کامنتها اذیتتون میکنه و وقتتون رو میگیره به روی چشم. من فقط از این به بعد سؤالات رو جواب میدم و گاهی هم اگر لازم بود توضیحی بدم کامنت میذارم. امیدوارم باز هم تجربیاتتون رو در اختیار این حقیر قرار بدید. من تازه واردم و خیلی چیزها باید از شما و بچه ها یاد بگیرم. موفق باشید.

  20. 20
    saeed says:

    شهروز فکر میکنم که نظر دوستان بسیار محترمه فراموش نکنیم که دوستان نباید نظرشان را بدیگران تحمیل کنند لطفا همکاریت را با محله استمرار ببخش شیوه ایی را که پیش گرفتی برای اعضائ بسیار مفید و کار ساز میباشد با آرزوی پیشرفت و بهروزی روز افزون..شهروز بسیار شیوا و روان احساساتتت را مینگاری

  21. 21
    فروغ says:

    درود. من با نظر عمو حسین کاملا موافق هستم. بعضی وقتا ایستادن ما تو یک جایی مثل مترو و اتوبوس برای دیگران ناراحت کننده هست و ما خودمون متوجه این موضوع نیستیم. یک بار یکی از دوستان صمیمی این رو خیلی به وضوح برام توذیح داد که اینجا نمیتونم توذیحش رو بنویسم.
    دوستان من!!!. باور کنید اگر یه بینا از روی مهربونی و خیر خواهی بخواد به ما کمک کنه, هر چند که با شیوه ی نادرستی این کار رو انجام بده. خیلی زیاد آزار دهنده نیست. در صورتی که بعضی از بینا ها تو برخی از موارد به نحوی جلو پای ما سنگ میاندازن که برداشتنش واقعا وقت و نیروی ما رو میگیره. به نظر من این خیلی بد تره.
    با تشکر فراوان از شما شهروز عزیز.
    شاد باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

− four = two