دوستتون داریم. اگرچه تاریکیم.

سلام.
خوبید؟
خدا رو شکر.
خوبه که خوبید.
ولی من خیلی خوب نیستم.
یعنی ما خیلی خوب نیستیم.
ما کی هستیم؟
ما یک جفت چشم هستیم.
یک جفت چشم نابینا.
ما اسممون چشم هست ولی با چشمهای دیگه خیلی فرق داریم.
میخوام قضیه ی دیشب رو براتون تعریف کنم. راستش من چشم راست یه نابینا هستم و دیشب داشتم با چشم چپ حرف میزدم. خیلی شبها ما با هم حرف میزنیم. چشم چپ ازم پرسید: به نظر تو ما چرا نمیبینیم؟ گفتم: خب برای اینکه یه بخشی از ما خرابه و خوب کار نمیکنه دیگه. گفت: خب چرا نمیبرن درستمون کنن؟ گفتم: برای این که هنوز درست کردنش رو بلد نیستن. گفت: یعنی ما برای همیشه همینطوری باید بمونیم؟ گفتم: نه بابا. فکر نکنم.. اون روز گوش داشت به من میگفت که شنیده دارن تحقیق میکنن تا درست کردن ما رو یاد بگیرن. گفت: حیف شد. خیلی حیف شد. خوش به حال چشمای سالم. همه چیز رو میبینن. به صاحبشون کمک میکنن. ولی ما چی. بدون استفاده افتادیم اینجا. هیچ کاری هم نمیتونیم بکنیم. گفتم: بیخیال بابا. به این چیزها فکر نکن. هرچی بیشتر بهش فکر کنی بیشتر اذیتت میکنه ها. از ما گفتن بود. گفت: یعنی تو دوست نداری ببینی. آدمهارو ببینی، ماشینها، حیوونا، درختا، اصلً دوست نداری خودت رو توی آینه ببینی؟ گفتم: چرا دوست ندارم. ولی کاری که از دستم بر نمیاد، پس بهش زیاد هم فکر نمیکنم. گفت: راستی تا حالا گوش برات تعریف کرده که دیگران درباره ی صاحبان ما که نمیبینیم چی میگن؟ گفتم: آره. یه چیزهایی شنیدم. شنیدم دلشون برای صاحبای ما میسوزه، فکر میکنن صاحبای ما بیچاره هستن، توی خیابون بهشون مثل گداها پول میدن، براشون کرایه ماشین حساب میکنن و خیلی چیزهای دیگه. البته میگفت همه مثل هم نیستن و خیلیهاشون هم هستن که درست برخورد میکنن و نسبت به قبل برخوردهاشون خیلی بهتر شده. یه بار هم توی اتوبوس صاحبمون نشسته بود رو به روی یه نفر دیگه که چشماش سالم بود. چشمه کلی با من حرف زد. خیلی ناراحت شد وقتی فهمید من نمیتونم ببینم. ولی وقتی میرفت گفت که چیزی از دست ندادم. خیلی هم چیز دیدنی تو دنیا وجود نداره. میگفت دوست داشت جای من باشه. ولی من بهش گفتم حرف زدنش آسونه و هیچوقت همچین آرزویی نکنه. چشم چپ گفت: آخه فقط بیناها که نیستن. خود اینایی که چشماشون مثل ما کار نمیکنن هم خوب با هم برخورد نمیکنن. گفتم: چه طور مگه؟ گفت: این نابیناها خودشون هم همدیگرو قبول ندارن. به هم دیگه بی احترامی میکنن. با هم دوست نیستن. مدام همدیگرو با اونهایی که میبینن مقایسه میکنن. به نظر تو اگر صاحب ما آدم بدی باشه تقصیر ما هست که نمیبینیم؟ گفتم: فکر نکنم. آخه ما که خودمون نمیخواستیم که نبینیم. گفت: این نابیناها همش دارن خودشون رو با اونایی که میبینن مقایسه میکنن. خب اونها هم آدمن، اینا هم آدمن دیگه. چرا باید به خاطر اونهایی که میبینن به هم دیگه بی احترامی کنن؟ چرا باید دل همدیگرو بشکنن؟ تازگیها هم که دیگه یه دفه ایش کردن. زدن توی کار زن و مرد و دختر و پسر. همش پسرا به خاطر دخترای بینا با دخترای نابینا بحث میکنن و دخترای نابینا هم به خاطر پسرای بینا با پسرای نابینا بحث میکنن. گفتم: آره این گوش راست یه چیزهایی برام تعریف کرده. فکر کنم توی یه سایتی چیزی بوده توی اینترنت. گفت: آره. گوش چپ همشو برام تعریف کرد. میگفت پسرای نابینا گفتن دخترای بینا رو قبول دارن و دخترای نابینا رو قبول ندارن. میگن دخترای نابینا با پسرای نابینا به جایی نمیرسن و کلی مشکل با هم دارن. بعدش دخترای نابینا ناراحت شدن و اومدن جواب دادن که به پسرای نابینا میخندن. میگفتن پسرای نابینا خشنن و اصلً نمیشه بهشون نزدیک شد. پسرا هم گفتن که دخترا درست اجتماعی نشدن و رفتار مناسبی ندارن. دخترا هم میگن که پسرا همرو دارن یه جور میبینن و همه مثل هم نیستن. در ضمن میگن پسرا هم خیلیهاشون درست اجتماعی نشدن. بعدش دخترا قهر کردن و رفتن و دیگه به اون سایت نرفتن. میگفت توی این چند روز بعد از این اتفاق اون سایت کلی سوت و کور شده. به جز تعدادی افراد مشخص کسی به اون سایت نمیره. گفتم: خب مگه تقصیر سایت بوده که این بحثها پیش اومده؟ گفت: نمیدونم. گوش میگفت مثل این که مدیر سایت هم با دخترا مشاجره داشته. پرسیدم: مگه این مدیر سایت چه طور آدمیه؟ گفت: مثل این که آدم خیلی خوبیه. از بچگی مستقل بوده. روی پای خودش وایستاده. حتا از بچگی کار کرده و خرج خودش رو درآورده. الآن هم کلی کتاب و آموزش برای نابیناها توی کامپیوتر ضبط کرده. کلی به همه چیزای مختلف در باره ی کامپیوتر یاد داده. این سایتشم با هزینه ی خودش زده. کلی هر سال و هر ماه از جیبش خرج سایت میکنه. کلی براش وقت میذاره. خود نابیناها میگن سایتش بهترین سایت نابینایان ایران شده. پرسیدم: پس چرا میگی به خاطر اونه که با سایت قهر کردن؟ گفت: من مطمئن نیستم. حدس زدم که قهر کردن. دلیلشم اینه که مدیر سایتشون یه لحظه فراموش کرد که مدیر این سایته و خودش وارد این بحث شد و نظراتش رو طوری گفت که همه تعجب کردن. اون خیلی تند نوشت. برای همین هم دخترها واکنش نشون دادن. گفتم: شاید حق داشته. گفت: شاید. ولی اگر حق با اون بود هم نباید اینطوری مینوشت. به هر حال اون مدیر بود. یه کاربر ساده نبود. بعد یه دفعه اشکاش اومد. گفتم: چرا گریه میکنی الآن صاحبمون بیدار میشه. گفت: همش تقصیر ماست. اگر ما میدیدیم اینطوری نمیشد. اگر ما میدیدیم اینها با هم دعوا نمیکردن. همش تقصیر ماست. گفتم: تقثیر ما؟ ما مگه خودمون خواستیم که نبینیم. مگه الآن میتونیم به اختیار خودمون ببینیم. ما که نخواستیم اینا با هم دعوا کنن. پس چرا میگی تقصیر ماست. گفت: نمیدونم. ولی اونا به خاطر ندیدن ما با هم دعوا میکنن. من دوسشون دارم. میخوام بهشون بگم که ما چشمای نابینا از این که نمیتونیم براشون کاری کنیم شرمندشونیم. ولی کاری از دستمون برنمیاد که براشون بکنیم. میخوام بهشون بگم که ما چشمای نابینا دوستشون داریم. پس همونطور که ما دوستشون داریم اونها هم همدیگرو دوست داشته باشن. با هم مهربون باشن. اگر یکی اجتماعی نشده کمکش کنن اجتماعی بشه. یکی مثل مدیر این سایت به جای متحم کردن به اجتماعی نشدن دخترا از سایتش استفاده کنه و اجتماعی شدن رو بهشون یاد بده. خیلی کارایی که خیلیها باید برای نابیناها میکردن و نکردن رو تقصیرش رو گردن خودشون نندازه. به جای پس زدن دستشون دستشون رو بگیره و کمکشون کنه. اون میتونه چون اعتبار داره. چون سایتش اعتبار داره. چون خیلیها دوستش دارن. یادمه چند روز پیش سایتش قطع شده بود. توی چند ساعت کل نابیناها خبر شدن. همه هم ناراحت بودن. وقتی وصل شد انگار دنیا رو بهشون داده بودن. وقتی انقدر این سایت محبوبه چرابه جای دعوا و جر و بحث و صحبتهایی که باعث رنجوندن همدیگه میشه توش از دوست داشتن، از محبت، از انسانیت، از همدلی گفته نشه. چرا توش به هم کمک نمیکنن که جامعشون هر روز بیشتر بهشون افتخار کنه؟ اینها رو که داشت میگفت از صحبتهای ما این بینی از خواب بیدار شد و گفت: چی میگید شما دوتا هرشب هرشب. اگر گذاشتید بخوابیم. گفتم: بینیجان بخواب. ما هم داشتیم میخوابیدیم دیگه. بعدش به چشم چپ گفتم: همه ی اینها رو خودشون میدونن. مدیر سایت هم میدونه. ولی خب هر کس ممکنه یه وقتایی از روی احساسات یه کارایی بکنه دیگه. اگر این چیزها رو نمیدونست و هدفش هم نبود که سایتش انقدر محبوب نمیشد. کسی هم با اون و سایتش قهر نکرده. مطمئن باش که بچه ها سرشون شلوغ بوده که به سایت سر نزدن. وگرنه تا یه مدت دیگه که امتحانات تموم بشه ببین که این سایت قلقله میشه. تو هم بگیر بخواب تا این بینی دوباره بیدار نشده. بعدش به هم شب به خیر گفتیم و خودمون رو بستیم و خوابیدیم. فقط بدونید که ما شماها رو در کنار هم و با هم بیشتر دوست داریم. دوست داریم بگید، بخندید، بخونید، برقصید، شاد باشید و از زندگیتون لذت ببرید. اگر فکر میکنید دوستاتون نقطه ضعفی دارن به جای این که مدام بهش بگید و باعث دلخوریش بشید کمکش کنید تا برطرفش کنه. خودتون رو در مقابل بیناها قرار ندید. با اونها خودتون رو مقایسه نکنید. معلومه که شما با اونها یه فرقهایی دارید. اگر قرار نبود فرق داشته باشید که شما نابینا نمیشدید. پس اول خودتون با هم باشید و بعد به فکر باشید که با بیناها چه طور باشید.
ما چشمها با همه ی ندیدنهامون با شما هستیم. اگر دوستتون نداشتیم وقتی ناراحت بودید اشک نمیریختیم و وقتی خوشحال بودید هم باز اشک نمیریختیم. ما اشکهامون رو تقدیمتون میکنیم. شما هم قول بدید قلبهاتون رو به هم هدیه بدید.
موفق باشید.
دوستتون داریم.
خداحافظ.

شهروز حسینی

درباره شهروز حسینی

سلام دوستان. من شهروز حسینی، متولد 21 فروردین 1368 در تهران هستم و از همون بدو تولد دیدم که نمیبینم. تحصیلاتم رو تا پیش دانشگاهی در مدرسه ی شهید محبی گذروندم و پیش دانشگاهی رو تلفیقی خوندم. فارغ التحصیل رشته ی فلسفه ی غرب در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد واحد تهران شمال هستم. صنایع دستی معرق کاری و سفالگری و قالیبافی رو تا حدود زیادی یاد گرفتم. پیانو هم میزنم. سال نود یکی از پایه گذاران کانون نابینایان حس اول در فرهنگسرای معرفت در تهران بودم که به دلیل عدم حمایت لازم از طرف شهرداری منحل شد. اول بهمن نود و پنج، با یکی از همنوعان و هم محله ایهای خودمون، یعنی پریسیما ازدواج کردم. یه پرسپولیسی 2 آتیشه هستم و غذای مورد علاقه ی من هم فسنجونه. کسایی هم که میخوان از طریق اسکایپ با من در تماس باشن آیدی من اینه. hosseinishahrooz25 ایمیلم هم هست: hosseinishahrooz@gmail.com امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم. مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

53 Responses to دوستتون داریم. اگرچه تاریکیم.

  1. 1
    rezamardi says:

    سلام. خیلی تأثیر گذار بود. من همیشه وقتی کم میآوردم خودمو با بیناها مقایسه می کردم و خیلی هم دپرس میشدم. شاید این حرف من به خاطر این بود که خیلی از همنوعهای خودم فاصله گرفتم ولی این حرف شما واقعاً منتقیه؛ خوب چون به محض این که من شروع به مقایسه میکردم کلی چرا و کاش تو ذهنم میاومد که داقونم میکرد، انگار که برای اون لحظه دوست ندارم اصلاً نیمه ی پر لیوان رو ببینم.
    راستی یادم رفت، چه طوری باید برقصیم؟

    • 1.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام. خیلی خوبه که یاد بگیریم خودمون رو با کسانی مقایسه کنیم که موفق بودن. حالا بینا یا نابیناش مهم نیست. مجتبا ببین چه بساطی برای ما درست کردیها. آقا همه بعد از شمارش من. 1 2 3. بیا دست دست دست آ بیا. شله. شله. آفرین. همه با هم. آآآآآآآ. بسه دیگه الآن میان میبرنمون.

  2. 2
    ساجده says:

    سلااام شهروز عزيز واقعا داستان كه نه واقعيت جالبي بود .
    چشماي عزيزم من هميشه سعي ميكنم با همه خوب باشم و از اين كه شما كم نور هستين دلخور نيستم شما هم قول بدين كه ديگه شبا اشك نريزيد و خودتون رو ناراحت نكنيد تا منم غصه نخورم و بينيم ديگه از خواب بيدار نشه .
    ممنون دوسته من حقايق زيبايرو بيان كرده بودي …

  3. 3
    نخودي says:

    بذارم بفكرم ببينم چي هستي…. خب من مي گم عينك آفتابي …. برم ببينم درسته يا نه “براي اينكه جر نزني ارسال مي كنم …. تا بعد “

  4. 4
    ghanbar says:

    درود
    اشنگ بود ببخشید درست ننوشتم !قشنگ بود آورین آفرین .
    زود بپستم این کامنت رو تا خاطره و داستان شهروز جان معکوس نشود دخترها کجا بودید اول و اولاول شدید حالا من اول اول اول بشم الهی .

  5. 5
    مسعود says:

    وقتی انقدر این سایت محبوبه چرابه جای دعوا و جر و بحث و صحبتهایی که باعث رنجوندن همدیگه میشه توش از دوست داشتن، از محبت، از انسانیت، از همدلی گفته نشه.
    واقعا عالی نوشتی.
    ولی این پست مجتبی چقد کشدار شداااا.
    ما فک کردیم فقط بیشترین کامنتو تو سایت به خودش اختصاص داده.
    تا حالا دوتا پست ازش تأثیر گرفتن.
    ما منتظر هتریک میمانیم.
    چشمای من که هیچ وقت غصه نمیخورن. اونا میدونن که من دوستای نابینام صد و شایدم هزار برابر دوستای بینامن. اونا میدونن که من همیشه تلاشم اینه که هرچقدرم که کوچیک باشه هر روز مشکل یه عده ای رو از جلوی پاهاشون شووووت میکنم.
    حالا برید برسید به چشمای شاکیتون.
    هههههههههه.
    شهروز دمت گرم. خیلی باحالی.

  6. 6
    نخودي says:

    باريكلا خودم چقدر نزديك داشتي ميزدي به هدف باريكلا غصه نخور ان شا الله دفعه ديگه درست مي گي “اصلاً تقصير خودمه تقلب بلد نيستم”

    خب بريم سر اصل مطلب كه نمي دونم چي بگم واقعاً حق با شما دو تا چشمه مي گند حرف حق رو از بچه بشنو يعني همون از چشم بشنو … خب زياد نمي حرفم راحت بخوابيد … لالا لالا لالا لالا …

  7. 7
    ثنا says:

    سلام چشم راست
    آفرین حرفهای قشنگی زدی راست راست اشکهای تو و دوستات هم کلماتی رو که قابل بیان نیستن به ما میفهمونن چون از قلب میان سلام منُ بهش برسون بگو انشا الله همیشه از آلودگیها در امان باشه و هیچ یک از ما کار نادرستی نکنیم متوجه اشتباهامون بشیم و فکرها و رفتارمون رو در جهت درست تغییر بدیم
    خیلی خوبه که هستی چشم نابینا ام تو که فقط برای دیدن به وجود نیومدی خب یه دونه اشکال نه شاید دوتا داشته باشی همین که با اشکهات لبخند رو بهم بارها هدیه دادی و میدی خوشحالم و با داشتنت خوشبخت خدا راشُکر

  8. 8
  9. 9
    taranom says:

    سلام
    چقدر خوب می شود روزی بیاید که حرف های قشنگ و واقعی چشم های شهروز حرف دل همه بچه ها بشودچرا که همه آنها حقیقت است
    بچه ها درست است که دیدن برای زندگی خیلی مهم است چوی خود من تا چند سال پیش کامل می دیدم و حالا کم می بینم و کمبود آنرا خیلی جاها توی زندگیم احساس می کنم ولی بدانید بین بینا و نابینا اگر شخصیت کامل باشدو روح به تکامل رسیده باشد فرقی نیست هرکس باید خودش رابشناسد تا ببیند با چه کسانی می تواند بهتر رابطه داشته باشد شهروز مثل همیشهعالی بودبه امیدآنکه بتوانیم با محبت دل های همدیگر را شاد کنیم موفق باشید

  10. 10

    سلام. طبق معمول نوشته های شما جالب انگیز ناک بود؛ هر چند که از به کار بردن این واژه های خود ساخته یا دیگر ساخته خوشم نمیاد؛ ولی یه بار هم من استفاده کنم چی میشه مگر؟
    تنها سؤآلی که دارم اینه که منی که هیچی نمی بینم چه طور باید برقصم؟

  11. 11
    شبرنگ بی فروغ says:

    درود معلومه چی برقصید خوب بابا کرم دیگه مگه نمی دونید که خوراکه این بر و بچ نابینا هم همینه آخه دلیل خاصی هم داره اگه گفتین که چیه

  12. 12
    نسیم says:

    شهروز خان چشاتو ببر یکی از این آموزشگاه های نویسندگی تست نویسندگی بدن ..
    بابا دمت گرم چقدر قشنگ نوشتی .. همین جور که میخوندم لبخندم بزرگ تر و بزرگتر میشد
    سرِ بیناها که نباید دعوا کرد .. اونا خودشونم با خودشون مشکل دارن!
    اینجام یه دلخوری پیش اومده .. زمان حلش میکنه .. دوباره همه چی میشه مثل چند روز پیش

  13. 13
    Adasi says:

    درود! شهروز جان تو عزیز دلمی! قابل توجه دوستانی که دوست دارند برقصند! اصلا رقص یعنی چه؟! رقص یعنی زیبای اندام! در اردوی شمال بچه های اصفهان،‏ تابستان 90‏ و9‏ ‏1‏ و ‏92‏ یه نفر بود که رقص بلد نبود و فقط برای خنده و تفریح میرفت وسط میدون شادی و دست به کمر قر کمری و ورجه ورجه بالا و پایین میپرید و ورزش و نرمش میکرد،‏ دست و پا و سر و گردن و کمر را تکان میداد و باعث خنده میشد،‏ کارش بجایی رسید که نام جمیله بر وی نهادند،‏ البته این شخص نوجوانی نابینا است که در این محله هم حضور دارد!تکان دادن بدن و شکلک درآوردن را رقص میگویند!‏

  14. 14
    Adasi says:

    درود! یه ‏ روز همین آقای رقاص در اردوی شیراز وسط اتوبوس مشغول رقص بود که راننده ویراژ داد و رقاص چند ثانیه بین زمیو و هوا ماند،‏ تابستان ‏91‏ با بچه های اروپای ایران به پارک سفه رفتند و همانجا بزن و بکوب براه انداختند و رقاص میرقصید،‏ خلاصه هرجا شادی باشه میرقصه،‏ عزیزم رقصیدن ترس نداره،‏ اصلا بهترین احساس در شادی و رقصه!‏

    • 14.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      خوبه دیگه. پست ما رو هم پارتی کردین. حد وسط ندارید شما؟ یا با هم دعوا میکنید یا میزنید میرقصید. توی هیچ کدوم از دو مورد هم نمیشه جلوتون رو گرفت. خدا آخر و عاقبت ما رو با شما به خیر کنه.

  15. 15
    صابر says:

    آه قصه غصه چشم آمد به میان. آه چ غصه ای. آه ای چشمان من در باره شما چه میتوانم بگویم شما شاید قشنگترین اعضای بدن باشید در شما میتوان دنیایی از احساس را خواند. اما ای چشمان من شما سالهاست که با منید من با شما خاطرات تلخی دارم که همیشه این خاطرات در سینه ام باقی مانده و سنگینی میکنند. یادتان میآید که بچه ها بارها از من ترسیده اند و از بغل مامامشون پایین نمیآیند آره آنها از شما میترسند. یادتان هست که روزی بچه ای در خانه آمد تا در را باز کردم وحشت کرد و جیغ کشید, آره او از شما ترسید. می دانید چرا همسرم از من دوری میکند اوایل پشتشو بهم میکرد وقتی میگفتم چرا اینطوری میگفت چون عادت ندارم به سمت راست بخوابم وقتی جامون عوض مشد باز همان بهانه. آره حدسم این است که از شما میترسد.. همین دیروز یادتان هست که وقتی برادرزاده کوچولویم را آوردند هرچه گفتند برو پیش عمو از بغل مامانش پایین نیامد, آره اون از شما وحشت داشت. یادتان هست وقتی بچه هااز مامانشون میپرسند که چشای عمو چی شده اونا در گوش بچه ها میگن که نپرس عمو ناراحت میشه و منم که میشنوم میگم بذار بچه راحت باشه. آره اونا براشون سؤاله که شما چرا اینطور بزرگ و برجسته هستید. کاش همین یه ذره نور و رنگ را هم تشخیص نمیدادید تا به حرف دکتر عمل میکردم و شما را تخلیه میکردم تا لا اقل فقط مشکل ندیدن را داشته باشم و نه و….. آه ببخشید که باعث شدم الآن خیس بشید. تقصیر این شهروزه دیگه در دل آدمو وا میکنه. حال که کار به اینجا رسید بذارید یه جوک بگم تا کمی روحیه هامون عوض بشه. یه روز یه بابایی خرش گم میشه, میره روی درختی تا ببینه خرش را پیدا میکنه یا نه, در همین حال زوج خوشبختی از زیر همان درخت عبور میکنند پسره به دختره میگه عزیزم تمام دنیا را تو چشمای تو میبینم, اون آقا هم از بالای درخت داد میزنه میگه عمو جون ببین خر منو هم میبینی.هاهاهاها.

  16. 16
    مهتاب says:

    سلام آقا شهروز
    مثل همیشه عالی بود عالی
    این چشم راست هم مثل این که خیلی حالیشه ها آخه حرف های خیلی قشنگی میزنه
    مرسی بابت مطالب قشنگ و با ارزشتون

  17. 17
    tina says:

    سلام
    اینطور نمیشه که آدما نظرشونو به هم تحمیل کنن و بخوان به زور همدیگرو قانع کنن ما اینجا جمع شدنمونو مدیون کسی هستیم که شب و روز تلاش میکنه پس تحت هیچ شرایطی احترام و ارزششو پیش ما از دست نمیده
    درمورد مقایسه هم اگر مقایسه باعث موفقیت بشه مگه چه عیبی داره؟
    خیلی خیلی خیلیی عالی بود مثل همیشه
    ممنون

    • 17.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام تینا. ممنون از نظرت. من هم با مقایسه مخالف نیستم. ولی ما باید خودمون رو با افراد موفق مقایسه کنیم و از آنها الگو بگیریم تا پیشرفت کنیم. این فرد موفق میتواند یک خانم بینا باشد، یک آقای بینا باشد، یک خانم نابینا یا کمبینا باشد و یا یک آقای نابینا و کمبینا باشد. ولی با مرزبندی افراد به بینا و نابینا برای این که بگوییم کدام یک بهترند یا مرزگذاری بین زن و مرد برای بهتر دانستن یک گروه بدون منطق و دلیل شدیدً مخالفم. ما انسانیم و همه برابر. فقط هر کس بر اساس تلاش خود و شرایط خانوادگی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی خود جایگاهی به دست میآورد که او را از بقیه متمایز میکند. اگر کسی از ما موفقتر بود برای موفقیت او را الگو قرار دهیم و به او حسادت نکنیم. اگر هم به موفقیتی رسیدیم به جای غرور بیجا و تحقیر دیگران کمکشان کنیم تا آنها هم پیشرفت کنند تا همه با هم از زندگی لذت ببریم.

  18. 18
    سعید درفشیان سعید درفشیان says:

    سلام.
    من اولین دفعه که دست‌نوشته‌ی مجتبي رو خوندم, اصلا فکرشم نمیتونستم بکنم که این طوری میشه که دیشب دیدم شده بود.
    نمیدونم چرا ما نابیناها همیشه مثل یه انبار باروت, آماده‌ی انفجاریم.
    ولی آیا تا به حال شده از خود‌مون بپرسیم چرا این‌طوری هستیم؟
    فرقی نمیکنه بحث بحث ازدواج باشه یا غیر اون.
    من نوعی و شمای نوعی یا آدم موفق و خوشبختی هستیم یا شکست خورده و بد‌بخت و یا یه چیزی وسط این دو تا.
    به نظر من کسی که دعوا میکنه جزء دسته‌ی اول و دوم نیست.
    یعنی نباید باشه.
    من اگه موفق و خوشبخت باشم, برام اهمیتی نداره هر‌چی که دیگران بگن!
    چون از زندگیم راضیم و دارم لذتش رو میبرم.
    اگر هم بد‌بخت و شکست خورده باشم که خب, بازم دعوایی ندارم.
    چون چیزی ندارم که بخوام ازش دفاع کنم.
    پس باید گوش بدم ببینم دیگران چی میگن تا بتونم تو زندگیم از حرفاشون استفاده کنم.
    نهایتا این تحلیل من رو به این نتیجه میرسونه که دعوا کار آدم‌های حد وسطه.
    یعنی بیشتر ماها.
    و من میخوام بگم, حد وسطا هم دلیلی نداره که دعوا کنن.
    اونا باید برن بگردن و آدم‌های دسته‌ی اول, یعنی خوش‌بخت و موفق رو پیدا کنن و بپرسن چه طوری شد که این طوری شد؟
    بعدشم مطمئن باشن که آدم‌های موفق و خوش‌بخت به این دلیل به این موفقیت و خوش‌بختی رسیدن که فکر نکردن باید همه چیز مال خود‌شون باشه.
    اونها معمولا فکر میکنن موفقیت و خوش‌بختی به اندازه‌ی کافی برای همه هست و تفاوت حد وسط‌ها و خودشون رو در این خلاصه میکنن که: ما فقط از این انبوه خوش‌بختی و موفقیت سهم خود‌مون رو برداشتیم و اصلا هم ناراحت نمیشیم که بقیه‌ی آدما هم به خوش‌بختی و موفقیت دست پیدا کنن.
    راستی! یادم رفت قبل از چرت و پرت گفتن تو این پست از شهروز اجازه بگیرم. اومدم دیدم همه جمعن منم جوگیر شدم و یه مشت حرف بی‌ربط زدم! شرمنده شهروز!

    • 18.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام سعیدخان. اختیار دارید. شما صاحب اختیارید. با نظراتت هم کامل موافقم. ولی من منظورم پست مجتبا نبود. من شخصی و جزءی نگاه نمیکنم. فضای عمومی بین ما نابیناها مسموم شده. همه جا حرف از برتری یه عده از یه عده ی دیگست. به خصوص خانمها و آقایون. توی کنفرانسها باید اول روابط اجتماعی بین خودمون اصلاح بشه بعد با بیناها. این خانه از پایبست ویران است.

  19. 19
    زهره says:

    درود
    میگما نمیدونم چرا با این که پستت جالب بود ولی به من نچسبید شاید هم من بی سلیقه ام
    ولی در هر حال مرسی

  20. 20
    پریسا says:

    سلام.
    دیر کردم ببخشید. زود تر از این نمی شد برسم. معذرت می خوام.
    چشم های تاریک من! خیلی اذیتم می کنید. همیشه درد دارید و من نمی فهمم برای چی. زمان هایی هم که من درد دارم و شما ها به درد من می بارید نمی دونم از سر وفاست یا جفا که زیادی می بارید. اینقدر بد بارونی میشید که دستم و آستینم و تمام صورتم و هرچی دیگه که نزدیکتون باشه خیس میشه. مثل زمانی که داشتید می باریدید از درد من و من داشتم در همون حال می نوشتم با گوشیم و نفهمیدم گوشیم که نزدیک صورتم گرفته بودم تا بفهمم چی می نویسم خیس خیس شد و از همون زمان گوشیم چنان داغونه که انگار افتاده توی آب. عزیزانی که با من مهربان هستن از این مدل باریدن شما تعجب می کنن و همدردی، و عزیزانی که از دستم عصبانی هستن میگن دروغ میگه و اینطور گریه کردن اصلا شدنی نیست جز در کارتون های بچگیمون.
    رفیق های تاریک من! شما ها با تمام اذیت هاتون، با تمام دردی که بهم میدید، با این که با این مدل باریدنتون کردیدم مایه خنده و تمسخر دوستان دیروز و…امروزم، ولی دوستتون دارم. چون هستید. چون پیش از این که کاملا تاریک بشید1عالمه خاطره قشنگ از رنگ و نور و دنیای رویایی شیشه های رنگی در گذشته هام، گذشته هایی که از هیچ نظر اندازه امروز تاریک نبودن واسهم ساختید و بعد تاریک شدید. دوستتون دارم چون از درد دلم چنان می بارید که برای دیگران قابل باور نیست مگر این که خودشون باشن و ببینن.
    چشم های تاریک من، برام خیلی عزیز هستید. حتی اگر دیگه هرگز کمکم نکنید تا مثل بچگی هام نور بازی کنم. چقدر این بازی رو دوست داشتم. یادتون که نرفته. ببخشیدم که این روز ها حسابی بارونی هستید. ممنونم که تمام توانتون رو کردید بارون و می بارید تا بلکه هوای گرفته این روزهای دلم کمی سبک تر بشه و وقتی می بینید که نمیشه باز هم می بارید و می بارید، بدون این که خسته بشید و بدون این که زمانی منت این باریدن ها رو بذارید سرم که ما واسه خاطر تو باریدیم.
    از شما2تا ممنونم همدرد های خیس و ساکت و تاریکم. خوب دیگه بسه. تا این یکی کامپیوترم رو هم مثل قبلی خیس و خراب نکردید دیگه نوشتن رو بس کنم.
    ایام به کام.

    • 20.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام پریسا. این که چشمات به تو کمک میکنن که راحتتر و سبکتر زندگی کنی خیلی خوبه. به تو کمک میکنن راحتتر ببخشی، راحتتر محبت کنی و راحتتر دوست داشته باشی. کاری هم به قضاوت دیگران نداشته باش. دیگران هر کاری کنی یه چیزی دربارت میگن. راحت زندگی کن و خیلی به حرف مردم توجه نکن. موفق باشی.

  21. 21
    شیرین says:

    یه روز توی بوتیک کنار لباسها رو به حاضران ایستاده بودم تا دوستم بره و لباسی رو پرو کنه. نمیدونم چند دقیقه بی حرکت مونده بودم که متوجه شدم کسی به آرامی بازوی منو نوازش میکنه. کمی جا به جا شدم تا مانع دیده شدن لباسهای پشت سرم نباشم. ناگهان خانمی که به لباس من دست کشیده بود، جیغ خفیفی زد و بعد ازین که منو با سایر مانکنهای موجود در انجا اشتباه گرفته از من عذرخواهی کرد.
    مدتها ازون روز میگذره و من هنوز دارم میخندم.
    من همیشه توی کیفم علاوه بر لوازم شخصی یکی دوتا بادکنک برچسب یا کتابهای کوچک قصه دارم تا در مواقع لزوم برای آرام کردن بچه ها از آنها استفاده کنم.
    احساس مفید بودن رو خیلی دوست دارم. به خصوص در موارد جزئی.

    • 21.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها.
      خیلی باحال بود. خداییش خیلی باحال بود.
      سر و کله زدن با بچه ها هم خداییش سخته. من خیلی دوست دارم ولی زود خسته میشم.

  22. 22
    زهره says:

    درود
    میگم شهروز اینقدر فروتنانه جواب دادی که من واقعن خجالت کشیدم
    کاشکی ننوشته بودم
    خخخ
    اینطوری بهتره منظورم رو بگم ببین بین پستهایی که از زبون اشیا مینویسی بهتره فاصله باشه آخه این چند پستت همش جان بخشی به اشیا بود
    البته این که اشیا نبود عضو بدن بود
    شما که اینقدر خلاقی یه کم متفاوتش کن من خیلی لذت میبرم از خوندن مطالبت
    ولی بین این طور پست هات یه پست متفاوت هم بذاری جالب میشه البته ببخشید این نظر من بود
    ولی خوش به حالت قلم خوبی داری

    راستی پریسا من هر از گاهی به وبت سر میزنم ولی نه تونستم نظرات رو بخونم,, و نه, نظر بذارم ولی من میتونم تصورت کنم یعنی من ندیده باورت میکنم به هرحال که ایشلا زود هوات آفتابی بشه
    راستی شیرین خیلی با حال بود
    من یه بار با دوستم رفته بودم خرید یه چند جمله ای عرض ادب کردیم خدمت آقای مانکن خخخخ

    • 22.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام زهره. خجالت برای چی؟ تو فقط نظرت رو گفتی و من هم سعی میکنم که بهش عمل کنم. اگر به تکرار خورده باشم خیلی بده. اصلً چنین اتفاقی رو دوست ندارم. به هر حال ممنون.

  23. 23
    پریسا says:

    سلام.
    ممنونم زهره. اگر می دونستی این باورت چقدر برام ارزش داره کلی بهم می خندیدی. ممنونم از باورت زهره عزیز. همینطور ممنونم از شهروز عزیز به خاطر جواب هایی که هر بار بهم میده. جز همین ممنون هیچ چی واسه گفتن به ذهنم نمیاد. پس ممنونم. خیلی هم زیاد ممنونم. زندگی همینه. گاهی آفتابی، گاهی بارونی. این زمستون هم میره و بهار میاد. من که به اومدنش امیدوارم. امیدوار و حسابی منتظر. اگر دستم می رسید وقتی بهارم اومد باهات تقسیمش می کردم زهره به تلافی باور با ارزشت. ممنونم عزیز و ایام به کام.

  24. 24
    فاطمه says:

    چگونه می توان وب سایت و ایمیل ساخت مجتبی جان

دیدگاهتان را بنویسید