راست میگویند که چه زود دیر میشود

توی یه شرکت خصوصی کار میکرد. اونجا اپراتور بود. کنار شرکت یه بیمارستان بود. انقدر نزدیک که هر روز صداهای مختلف توی بیمارستان کم و بیش توی شرکت شنیده میشد. ولی اون از بین این همه صدا فقط و فقط دوست داشت یک صدا را بشنود.
آقای دکتر پارسا به اورژانس،
خانم دکتر گودرزی به اتاق عمل.
این صدا هر روز از صبح تا عصر که توی اون شرکت مشغول به کار بود برایش تکرار میشد. صدایی که دیگر برایش یک صدای معمولی نبود. دیگر اگر آن صدا را نمیشنید دلش آشوب میشد. نگران میشد. دلتنگ میشد.
یک بار هم دم ظهر که وقت ناهار و نماز شرکت بود عصایش را برداشت و از شرکت بیرون رفت و رفت داخل سالن انتظار بیمارستان و ایستاد یک گوشه. گوشی مبایلش رو از جیبش بیرون آورد و ضبط صدای گوشی رو روشن کرد و منتظر موند. بالاخره به هدفش رسید. آقای دکتر سپهر به I c u, خانم دکتر پهلوی به c c u, و و و. همینطور ضبط کرد و ضبط کرد.
دیگر باید به محل کارش بازمیگشت. در طول این مدت مردم مدام از او میپرسیدند که آیا میتوانند کمکش کنند که او تشکر کرده بود و گفته بود که منتظر کسیست. حالا شبها هم در خانه آن صدا را داشت که به آن گوش کند و هر روز بیشتر از قبل به آن صدا وابسته میشد.
دیگر فقط شنیدن آن صدا برایش کافی نبود. او دیگر فقط یک صدا را نمیخواست. باید کاری میکرد.
یک روز دوباره وقت ناهار و نماز شرکت، عصایش را برداشت و به بیمارستان رفت. از کسی کمک گرفت و اطلاعات را پیدا کرد. کسی که او را راهنمایی کرد به مسئول اطلاعات گفت:
ببخشید خانم. این آقا مثل این که کاری دارن.
دختر به او و عصایش نگاه کرد. یک لحظه مکث کرد. نمیدانست دلش سوخته برایش یا نه. به هر حال گفت:
بفرمایید. چه طور میتونم کمکتون کنم؟
پسر قدری مِن و مِن کرد و گفت:
ببخشید خانم. راستش من، من، یعنی،
دختر گفت:
کسی رو میخواید براتون پیج کنم؟
پسر کمی مکث کرد و گفت:
بله. لطفً آقای منصوری رو به اطلاعات پیج کنید.
دختر میکروفون را روشن کرد:
آقای منصوری به اطلاعات، آقای منصوری به اطلاعات.
چند دقیقه گذشت و خبری از آقای منصوری نشد. دختر هم انقدر مشغول کارهای خودش شد که در کل او را فراموش کرد. حالش خوش نبود. آشفته از بیمارستان بیرون رفت و به شرکت بازگشت.
دیگر همه متوجه شده بودند که او یک مشکلی دارد. ولی وقتی از او میپرسیدند انکار میکرد. هر روز کارش شده بود این که به بیمارستان برود و کسی را از اطلاعات با صدای آن دختر پیج کند.
تصمیم گرفت بعد از ظهر، بعد از اتمام ساعت کارش به بیمارستان برود و منتظر بماند تا کار دختر نیز تمام شود و از اطلاعات بیرون بیاید و در مسیر بیرون رفتن از بیمارستان با او صحبت کند. چند روز این کار را کرد. ولی هر بار که دختر بیرون می آمد از مقابلش میگذشت و بیتفاوت میرفت و او نیز توان صدا کردنش و حرف زدن با او را نداشت. دیگر تحملش تمام شده بود. یکی دو بار هم دختر رفته بود و او متوجه نشده بود.
بالاخره یک روز تمام توانش را جمع کرد و وقتی دختر داشت میرفت صدایش کرد:
ببخشید خانم.
دختر می ایستد و میگوید:
بفرمایید. کاری داشتید؟ اگر میخواید کسی رو پیج کنید همکارم داخل هستن. به ایشون باید بگید. اجازه بدید من بهشون بگم که کمکتون کنن.
و به طرف اطلاعات بازگشت و به همکارش چیزی گفت و برگشت:
بفرمایید. همکارم کارتون رو انجام میدن.
و رفت.
به اجبار دوباره اسمی به مسئول اطلاعات گفت و او نیز پیج کرد و آن روز نیز گذشت.
روزی دیگر و عصری دیگر. دختر از اطلاعات بیرون آمد. این بار نیز او را صدا کرد:
ببخشید خانم.
دختر دوباره ایستاد:
بفرمایید. همکارم . . .
نه. من نمیخوام کسی رو پیج کنم.
دختر کمی متعجب شد:
خب چه طور میتونم کمکتون کنم؟
دو باره مِن و مِن کرد:
من، راستش من میخواستم، میخواستم بگم، یعنی من،.
دختر که کمی کلافهشده بود گفت:
خواهش میکنم بفرمایید.
آب دهانش ررو قورت داد و به سختی گفت:
میخواستم اگر ممکنه، من رو راهنمایی کنید.
دختر آرام خندید و گفت:
خب این که خجالت نداره.
کجا میخواید تشریف ببرید؟
گفت: بیرون.
بسیار خب. من راهنماییتون میکنم.
دختر به او نزدیک شد و کنارش قرار گرفت و دست چپش را در دست گرفت. تمام وجودش لرزید. حتا اگر دروغین هم بود و هرچند برای چند دقیقه، او حال خوبی داشت و این حال خوش را با هیچ چیز عوض نمیکرد. دختر گفت:
بفرمایید. از این طرف.
با هم به راه افتادند و به خیابان رسیدند. دختر گفت: میخواید از خیابون رد بشید؟
بله.
بسیار خب.
در تمام این مدت تمام تلاشش را کرد تا حرفش را بزند. ولی نتوانست. به آن سمت خیابان رسیدند. دختر گفت: امر دیگه ای ندارید؟
دوباره مِن و مِن:
من میخواستم، میخواستم بگم، من، من از شما.
دختر حرفش را قطع کرد:
متوجه شدم. یه لحظه صبر کنید.
در کیفش را باز کرد. کیف پول را در آورد. یک اسکناس بیرون کشید و به دست پسر نزدیک کرد:
بفرمایید.
تمام دنیا دور سرش میچرخید. ناخودآگاه اسکناس را گرفت و همانطور میخکوب و پریشان ایستاد. دیگر چیزی نمیشنید. همه چیز مبهم بود. دختر خداحافظی کرد و چند قدم دور شد. یک ماشین مقابل دختر ایستاد.
سلام عزیزم.
سلام. چه طوری؟
سوار شو دیگه.
باشه خب چرا میزنی؟
دختر سوار ماشین میشود و میرود.
فردای آن روز دختر به بیمارستان میآید. مثل این که کسی در بیمارستان مرده است. پرس و جو نمیکند. چون این چیزها دیگر در بیمارستان برایش عادی شده. ولی از حرفهای همکارش ناگهان به هم میریزد:
اون پسره که نابینا بود و هر روز میومد اینجا. همونی که دیروز کمکش کردی بردیش بیرون.
خب.
دیروز داشته از خیابون رد میشده که یه ماشین مودل بالا با سرعت میاد میزنه بهش و بیچاره درجا تموم میکنه.
باورش نمیشد. تمام اتفاقات این مدت اخیر را مرور کرد. آمدنهای هر روزش، مِن و مِن کردنهایش، دیروز هم به دروغ گفته بوده که میخواهد از خیابان رد شود. تازه فهمیده بود که جریان چیست. به هم ریخت. دیگر حال خود را نمیفهمید. همه اش تقصیر او بود. چرا زودتر نفهمیده بود.
دو سال میگذرد. حالا آن دختر یک سال و نیم است که ازدواج کرده و شش ماه است که به خاطر تصادف بیناییش را از دست داده. پشت ماشین پرکینزش نشسته و خاطراتش و داستان آن پسر را مینویسد. امشب برایش تلخترین شب زندگیش است. تا چند روز دیگر همه چیز تمام میشود. او پشت ماشین پرکینزش است و مینویسد. ولی همسرش الآن پای سفره ی عقد است. او باخته بود. همه چیزش را. و حالا فقط به تیغی که در کنار ماشین پرکینزش گذاشته فکر میکند. تیغ را برمیدارد و از پاکت کوچکش خارج میکند. من کاغذ که در درون ماشین پرکینزش هستم هم نمیتوانم برایش کاری کنم. ای کاش میتوانستم فریاد بزنم. ای کاش میتوانستم از او بخواهم که این کار را نکند. من کاغذ هم فهمیده بودم که دنیای شما آدمها کوچک است. خیلی کوچک. تیغش را روی دستش گذاشت و . . .
خون تمام ماشینش و من را پر کرده. ولی روی خط آخر من این جمله را مینویسد.
راست میگویند که چه زود دیر میشود.

شهروز حسینی

درباره شهروز حسینی

سلام دوستان. من شهروز حسینی، متولد 21 فروردین 1368 در تهران هستم و از همون بدو تولد دیدم که نمیبینم. تحصیلاتم رو تا پیش دانشگاهی در مدرسه ی شهید محبی گذروندم و پیش دانشگاهی رو تلفیقی خوندم. فارغ التحصیل رشته ی فلسفه ی غرب در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد واحد تهران شمال هستم. صنایع دستی معرق کاری و سفالگری و قالیبافی رو تا حدود زیادی یاد گرفتم. پیانو هم میزنم. سال نود یکی از پایه گذاران کانون نابینایان حس اول در فرهنگسرای معرفت در تهران بودم که به دلیل عدم حمایت لازم از طرف شهرداری منحل شد. اول بهمن نود و پنج، با یکی از همنوعان و هم محله ایهای خودمون، یعنی پریسیما ازدواج کردم. یه پرسپولیسی 2 آتیشه هستم و غذای مورد علاقه ی من هم فسنجونه. کسایی هم که میخوان از طریق اسکایپ با من در تماس باشن آیدی من اینه. hosseinishahrooz25 ایمیلم هم هست: hosseinishahrooz@gmail.com امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم. مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
این نوشته در داستان و حکایت ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

66 پاسخ به راست میگویند که چه زود دیر میشود

  1. 1

    درود
    تو فقط برگه ی توی ماشینش نبودی، تو آخرین برگه ی توی ماشینش بودی چون قبل از تو، مجبور شد چند تا برگه ی دیگه بذاره تا تمام داستانش جا بشه!
    آخ و عجب که من واقعا قبول دارم خیلی از ما نابیناها خیلی وقتها عاشق صدای طرف میشویم و نه عاشق خود طرف. همان طور که بیناها خیلی وقتها عاشق قیافه ی طرف میشوند و نه عاشق خود طرف.
    و به راستی، آیا همیشه باید صبر کنیم تا خود طرف را بشناسیم؟ آیا عاشق صدای کسی شدن یا عاشق قیافه ی کسی شدن جرم است یا اشتباه یا تنها راه حل؟ آیا چاره ی دیگری هم هست؟

    • 1.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      بچه ها مدیر اول شد. ولی همونطور که برای بیناها قیافه ی طرف اولین چیزیه که باهاش مواجه میشن، برای ما هم صدای طرف اولین چیزیه که باهاش مواجه میشیم. این میتونه یه مقدمه باشه ولی نباید همه چیز باشه.

  2. 2
    Adasi says:

    درود! شهروز جان خیالبافی کردی یا خاطره ی کسی را بیان کردی یامیخواهی بچه های محله را افسرده کنی که داستان غم انگیز مینویسی؟!‏

  3. 3
    سعید درفشیان سعید درفشیان says:

    سلام.
    به نظرم خودکشی این دختر با عرض معذرت یه جور خریت محض بود.
    چون کافی بود بگرده و هزاران پسر نابینا پیدا کنه که حاضرن به صرف همون صدای قشنگش عاشقش بشن
    اصلا هم براشون اهمیتی نداره که این خانم اگه همون خانم دو سال پیش بود و شوهرش هم ولش نکرده بود, عین رفتاری رو که با اون پسره کرد با اونها هم میکرد.

    • 3.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      یعنی یه خانم نابینا به یه پسر نابینا مثل گداها پول میده؟ کی تا حالا چنین چیزی رو دیدید؟ در ضمن شما نباید نگاه منطقی به داستان داشته باشید. من که گفتم. شش ماه از نابینا شدنش گذشته بود. اگر به خاطر این موضوع بود که شش ماه پیش خودکشی کرده بود. اون مردی که عاشقش بود رو از دست داده بود و یادش اومد که چه طور ۲ سال پیش مردی که او را دوست داشت به خاطر او جونش رو از دست داد. یک نوع شکست عشقی همراه با عذاب وجدان. خودکشی اصلً گزینه ی غیر منطقی برای این حالت نیست. اون هم شب عروسی مجدد شوهرش. اون هم چون نابینا شده و شوهرش به خاطر نابینا شدنش دیگه حاضر نیست باهاش زندگی کنه.

  4. 4
    فاطمه says:

    آخ من هی میگم روحیم لطیفه شما این داستانای غمگینو میذاری؟ ولی خیلی خوب بود من که خوشم آومد.

    • 4.1

      مرسی شهروز. مثل همیشه عالی.
      این واقعیت تلخ برخی از نابینایان است که از روی صدا، و صرفا از روی صدا، و فقط و فقط از روی صدا به یک فرد علاقهمند میشوند.
      حال آنکه بسیاری از اوقات پیش می آید که آن طرف سال ها از او نیز بزرگتر است. اما فرد نابینا اول به جای تحقیق و آشنا شدن بیشتر در خیال خود با صدای او رویا پردازی میکند، خاطره ها برای خود میسازد و…..
      به نظرم، نقطه اوج داستانت میخواست این نکته رو برجسته کنه که چقدر خوب شد به این مسئله اشاره کردی.
      یک داستان حاصل تخیلات و خلاقیت نویسنده است اما به نظر من آخر داستانت غیر منطقی تموم شد. البته شاید این به این خاطر بود که میخواستی باور پذیری بیشتری رو در ذهن مخاطبت ایجاد کنی و با بازی کردن با احساسات خواننده تاثیر عمیقتری رو در مخاطبت بذاری.
      مگر نه هستند بسیاری از افراد که بر اثر اتفاقات مختلف نابینا میشوند و پس از یه مدتی به زندگی خود ادامه میدهند.
      خلاصه همه جای داستانت خوب بود فقط آخرش دلیل خودکشی اون دختر با توجه به سوگیری داستانت غیر منطقی بود

      • 4.1.1
        شهروز حسینی شهروز حسینی says:

        سلام امیر. من باید یه دلیلی پیدا میکردم، یه انگیزه که این دختر بعد از دو سال به یاد اون پسر نابینا بیفته وبرای همین اون رو به سمت خودکشی بردم. ولی یه چیزی رو کسی دقت نکرد. اون رگ خودش رو زد. ولی من توی داستانم نگفتم که مرد یا زنده موند. این همون چیزیه که شما به عنوان خواننده باید براش تصمیم بگیرید. آیا این دختر باید زنده بمونه یا نه. اگر زنده بمونه چرا و اگر نمونه چرا.

    • 4.2
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      خدا رو شکر. ممنون از لطفت

    • 4.3
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      ممنون فاطمه.

  5. 5
    مرضیه says:

    سلام در نوشتن قلم قوی یه دارید و ای کاش درون مایه داستان هاتون هم به قوت قلمتون بود.
    واقً حیفه. کاش داستان های پربارتری رو برای واژها انتخاب میکردید. هم در این داستان و هم برای داستان فرهاد. در اون داستان که من خیلی دلم سوخت و حیفم اومد چرا که با اون قلم میشد چه داستان پردازی ای کرد.
    اما باز هم ممنونم.
    راستی آقآ سعید حرفتون خیلی خیلی خیلی بجا بود متشکرم.

    • 5.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام. ممنون از لطفتون. ولی من در نوشتن اصلً ادعایی ندارم. من شروع میکنم به نوشتن و هرطور که احساسات و شرایط پیش بره جلو میرم. به نوعی بداهه نویسی میکنم. حتا بازنویسی هم نمیکنم. چون دوست ندارم درگیر اصول بشم. میخوام احساساتم خودش مسیرش رو طی کنه. نکته ی دیگه اینه که اینجا اگر بخوایم داستان بلندتری بذاریم پست طولانی میشه و خیلیها ممکنه نخوننش. ولی انتقادات شما کاملً منطقی بود و به جا. امیدوارم در پستهای بعد این شرایط بهتر بشه.

  6. 6
    Adasi says:

    درود! بیش از ‏۲۰سال پیش یه آقای نابینا عاشق صدای یه خانم نابینا شد و تصمیم داشت با وی ازدواج کند،‏ بنده در اثر شیطنت به آقای نابینا گفتم:‏ تو برای ازدواج شرایط سنی هم داری؟! گفت:‏ چطور مگه؟،‏ گفتم:‏ از واسطه سنش را بپرس،‏ وقتی پرسیده بود-‏ متوجه شده بود خانم ‏۱۲سال از آقا بزرگتره! به من گفت:‏ تو از کجا میدانستی؟! گفتم:‏ چطور مگه؟! گفت:‏ آخه او ‏۱۲سال از من بزرگتره! گفتم:‏ تو که عاشق صدایش هستی چیکار به سنش داری؟! خوب برو باهاش ازدواج کن،‏ فقط چندتا فوهش به خودش داد و به روستایشان رفت و با یه بینا ازدواج کرد و با همسرش به شهر باز گشت! متإسفانه بعضی از آقایان نابینا دچار چنین مشکلاتی میشوند ،

  7. 7

    آقاي حسيني با تمام احترامي كه براي شما و نوشته هاتون قائل هستم … خيلي مسخره و بي مزه و افتضاح بود.

  8. 8
    زهره says:

    درود
    ایول
    آفرین بیسته بیست بود
    یعنی به چه نکته ی ظریفی اشاره کردی
    این نکته هم واسه آقایون صدق میکنه و من دیدم هم واسه خانمها و متأسفانه خیلی اشتباهه
    درست میگی شهروز این یه مقدمه میتونه باشه ولی همه چیز نمیتونه باشه
    میگم ولی این دختره دیوونه بوده ها الکی میخاسته خودکشی کنه بشین بابا زندگی تو بکن خخخ
    مگه چل بوده که پشیمون شده آخه این که از پسره بزرگتر بوده تازشم اونوقت باید عاشقش بود که نبود نباید حالا که خودش نابینا شده یاد اون بیفته که,,
    تازه من این طوری واسه خودم تمومش کردم که خاهرش میاد میبینه همه جارو خون گرفته میرسوننش بیمارستان بعد هم خوب میشه بعدشم یه کم افسردگی میگیره بعد میره مشاوره خوب میشه بعد هم دو حالت داشت یا مجرد میمونه یا دوباره ازدواج میکنه خخخخخخ

    • 8.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام زهره. من کِی گفتم از پسره بزرگتر بوده. من چیزی تعیین نکردم. ولی تو آخرش رو خودت به سلیقه ی خودت تموم کردی. این دقیقً چیزی بود که هدف من بود. میگم احیانً مشاورش چشمک نبوده؟ هاهاهاهاهاهاها

  9. 9
    زهره says:

    همش تقصیر امیره
    ههه
    آخه یه همچین چیزی به کار برده بود ذهنم درگیر شد ولی خودمونیما چه سوتیی دادما
    خخخ
    نمیدونم بذار خودش بیاد بخونه
    ولی فکر نکنم اگه اون بود که دوباره خودکشی کرده بود دختره
    ههاههاههاهها
    چشمک عصبانی میشود

  10. 10
    taranom says:

    سلام
    آقا شهروز داستان قشنگ بود ولی دلیلی نداره که آن دختر بمیره باید زنده بمونه و زندگی بکنه چون او هم مثل همسرش می توانه زندگی جدیدی آغاز بکنه . و از اشتباه گذشته اش درس بگیرد که از کنار مسائل به راحتی نگذرد مرسی موفق باشید

  11. 11
    cheshmak says:

    هاهاهاها خخخخخخ
    چه شیطون
    دمش گرم
    منم صدا می خواهم
    اما خودم را نمی کشم ها
    آقا چنتا دخترا آموزش چیزی ضبط کنید ببینیم چی می شود
    من عاشق صدای مجتبی شدم
    چطور می تونیم ازدواج کنیم
    یک فکری بکن کاغز

  12. 12
    پریسا says:

    گاهی عاشق هیچ میشیم.
    ***
    عاشق سکوتش شد، عاشق آرامشش، عاشق دست هاش که آروم گرفت توی دستش. عاشق حرف هایی که همه در هم و با هم دادشون می زدن و اون نمی زد تا زمانی که کسی نباشه و بزنه.
    از عزیز عزیز تر بود. عزیز بود، خیلی عزیز!.
    ***
    رفت! برای همیشه رفت! انگار هیچ وقت نبود!. به همین سادگی!.
    از خودش چیزی یادگار نذاشت جز۱مشت خاطره شکسته که دم رفتن لهشون کرد و گذشت، همراه۱دلتنگی عمیق و وحشتناک که اصلا مشخص نیست جنسش چیه!.
    ***
    دیشب برگشته بود!. خسته، غمگین، شکسته، همراه گریه های دردناکش،
    دیشب برگشته بود!، توی خواب!، توی۱خواب آشفته دیشب برگشته بود!.
    کاش این خواب ها هم نبودن، مثل خودش!. کاش توی اون خواب گریه نمی کرد!، اونقدر خسته، اونقدر دردناک، اونقدر بلند.
    کاش دفعه بعد، اگر اومد به خواب هاش مهمونی، فقط بخنده!،
    بذار توی خواب هاش هم در حال لگدمال کردن قبر خاطرات باشه ولی بخنده، کاش دیگه مثل دیشب نباشه!، خسته، غمگین، گریان. کاش اگر به خواب هاش میاد شاد ترین لبخند ها رو بزنه. حتی به کسی جز خودش. فقط شاد باشه. شاد و شاد و شاد. از اینجا تا آسمون، تا خدا.
    خدایا مواظبش باش! بذار سهم چشم های خیسی که خوابش رو می بینن فقط گریه های دلتنگی باشه، بدون ترس از تعبیر خوابی مثل خواب دیشب، بدون اشک های یواشکی دلواپسی.
    خدایا مواظبش باش!
    خدایا مواظبش باش!.
    همیشه، تا ابد، تا بهشت، خدایا مواظبش باش!.

    • 12.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام پریسا. تو همیشه به من کمک کردی. اگر میشد کامنتت رو به آخر پستم اضافه میکردم. البته با اجازه ی خودت. خیلی ممنون که هستی.

  13. 13

    دوباره سلام
    نمي گم كه از ديدگاه قبليم پشيمونم به هيچ وجه اون تمام احساسم پس از خوندن متن بود و من براي احساسم به اندازه عقلم ارزش قائلم حد اقل اگه بهش گوش نكنم صداش رو ميشنوم!
    در مورد عشق از روي صدا و اين حرفا به نظر من خيلي غير منطقي و اشتباه هست و يه طورايي بي مزه همون طور كه عشق از روي قيافه به عقيده من همين طوري هست “اصلاً بگذريم من انگار با نفس عشق و عاشقي مخالفم” در مورد حادثه اي كه بعد از مرگ اون آقا پسر نابينا براي دختر خانم قصه شما اتفاق افتاده و سبب نابيناييش شده اين اتفاق ممكنه براي هر شخصي پيش بياد ولي تو داستان شما يه طورايي بود يه مدل حس انتقام جويي يه نفرين كه آخرش اصابت كرد و من مخالفم يعني اين مدل دوست ندارم.
    در مورد زدن رگ خب من شخصاً طرف رو كشتم و صداي احساسم همين رو فرياد ميزد اونم نه از روي عشق نه از روي عذاب وجدان از روي حماقت از روي پوچي و شايد حس ناكامي ولي جدي مي گم هيچ وقت اين مدلي ننويسيد اون هم توي اين محله كه محل رفت و آمد دختر پسر هاي نابيناست نذاريد حس ناكامي و افسردگي از طرف شما به كسي تزريق بشه و بدتر از اون بشيد هيزمي بر آتيش زير خاكستر بعضيها و شعله ورشون كنيد …

    با اجازه من اين مدلي داستان شما رو تموم مي كنم:

    تيغش را روي دستش گذاشت ولي هر چه كرد نتوانست او هنوز جوان بود و زيبا هنوز كلي آرزو داشت كه بايد بهش ميرسيد هنوز وقت براي مردن داشت اما براي زندگي … چقدر زمان سريع مي گذرد … لبخندي زد …تيغ را كنار گذاشت و روي خط آخر من اين چنين نوشت:
    “به نام خدا”

    • 13.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      پس احساس پشیمانی به خاطر رفتارش با اون پسر چی میشه. من از نفرت نفرت دارم. ولی چرا باید بدون این که بذاره حرفش رو بزنه به جاش تصمیم میگرفت. کی از اون پول خواست؟ کی؟ اگر یه پست میذاشتم یه در یا تخته ای میومد حرفای خنده دار میزد خوب بود؟ خیلی وقتها باید فکر کرد. من فقط میخواستم بگم که عشق ارث پدری بیناها نیست که پیش خودشون فکر کنن یه نابینا اصلً نمیتونه عاشق بشه که بعد چنین رفتاری باهاش بکنن. باید بدونن که کسی از آینده ی خودش خبر نداره. شاید یه روز خودشون به هر دلیلی شرایط اون رو پیدا کنن. اون وقت توقعشون از دیگران چیه؟ مرگ خوبه فقط برای همسایه؟ ای کاش تحصیل کرده های محله یه کم بیشتر فکر کنن، بیشتر درک کنن، کمتر دست کم بگیرن و البته مؤدبانه تر کامنت بذارن.

  14. 14

    سلام آقا شهروز.
    به نکتهء خوبی اشاره کردید، من هرچی فکر میکردم این رو چجوری بگم نتونستم.
    بسیار عالی نوشتید. ممنون.

  15. 15

    بابا يه كم يواشتر دردم گرفت!
    عشق ارث پدري بيناها نيست ولي عشق هم بايد عاقلانه باشه ارث پدري بيناها نيست ولي براي بعضي ها مثل من محدوديت داره ارث پدري بيناها نيست ولي به اونها ميرسه ولي خيلي وقتها سهم اونها ميشه ولي من حق عاشق شدن رو از خودم ميگيرم دو دستي تقديمشون ميكنم كه نگند اين دختره … بله ولي من عشق رو نمي پذيرم چون حقيقت نداره اگه حقيقت داشت … بگذريم نذاريد يه چيزهايي بگم كه هرگز نگفتم.
    در مورد اينكه نذاشت حرفش رو بزنه خودش نگفت خودش دست دست كرد من تقصيري متوجه اون خانم نمي بينم، به من هم تا حالا خواستند پول بدند ولي من نگاهم بهش اين مدل نبوده يعني اگه اين طور نگاه مي كردم زندگيم اين مدل نميشد “اگه شما اون كامنت من رو بخونيد اگه دقيق مي خونديد شايد خيلي حرفها بود كه مي فهميديد ولي شما پسرها فقط خودتون رو مجاز به درشت گويي مي دونيد و به حرفهاي اين مدل خودتون مي خنديد و وقتي من بگمش من دختر من خانم اون وقت زشته خارج از شعوناته بريد درست بخونيد … اون خانم مثل هفتاد هشتاد درصد از دوستاي من يه دختري بو كه بعداً نابينا شده بود نياز به حمايت داشت نياز به دستي كه از مرداب سياه ناكامي درش بياره نه پتكي كه بكوبند تو سرش غرقش كنند… بيايد داستان رو برعكس بنويسيد اون وقت چي در موردش فكر مي كنيد چي قضاوت اصلاً دختري هست كه جرأت ابراز عشقش رو به پسري پيدا كنه چي در موردش مي گند تازه اگه اون دختر نابينا باشه و اون پسر بينا! اصلاً پسري هست كه … بگذريم اين داستان داستان شما از حس اعتماد به نفس بالاتون نشأت ميگيره كه انتظار “بله” و فداكاري از هر دختري داريد و …. نه آقاي شهروز…..

    • 15.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      من احساس میکنم که ما خیلی بیشتر از این پست با هم اختلاف نظر داریم. برای همین بحث بیشتر از این رو جایز نمیدونم. ولی فقط این رو میدونم که توی بیناها هم کمتر دختری به یه پسر ابراز علاقه میکنه چه برسه به نابینا. باید با واقعیتها داستان نوشت. نه با توقعاتمون. این فقط یه داستان بود و بس. نه اون پسر نابینا من بودم و نه اون دختر نابینا واقعیه که حالا براش مراسم ختم گرفتید. به هر حال موفق باشید.

  16. 16
    شبرنگ بی فروغ says:

    درود که معنیش میشه همون سلام خودمون قشنگ زیبا منطقی عالی بیست بیست بود آخه زنده بمونه اون دختره که چی بمونه با این همه مشکلات چیکار کنه مثل خوره بشینه و با وجود خودش و با نفرتش و با عذاب وجدان خودش چی بمونه با این ۴۵ هزار تومان بهزیستی چیکار کنه چون اونجا هم از کار بیکار میشه اگر بهش لطف کنن میتونه بره دوباره اونجا و تلفنچی بشه و ادامه داستان که اون هم البته بد نیست به هر حال از خود کشی بهتره این همه از ما بیچاره تر هستند ولی فکر خود کشی هم به سرشون نمیزنه ازت ممنونم شهروز تشکر که هستی و زحمت نوشتن رو به خودت برای این محله و دوستان به خودت میدی تشکر

  17. 17
    شبرنگ بی فروغ says:

    درود دوستان این برای چند صدمین هزار بار در مورد پست ها نظر خودتون را بیان کنید نه اینکه جبهه گیری کنید و نظری را موافق یا مخالف باشید و بخواهید به هر شکل که شده خودتون رو اثبات کنید باز به هم تیکه نندازید بابا نظر خودت را بنویس کی چی گفت به تو چه مربوطه نکن خانم نکن آقا بگذار دیگران هم نظر بدن فکرشون درگیر آتیش بیاری شما نباشه خواهشا نکنید نظر خودتون رو بنویسید نه اینکه جنگ گوش کنی راه بندازید تو پستهایی که این شکلی باشه نظر نخواهم گذاشت موفق باشید.

    • 17.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام. آقا چرا عصبانی میشی؟ اتفاقی نیفتاده. یه اختلاف سلیقه ی سادست. شخصیت بچه های محله باشخصیتتر از این هستن که با هم برخورد نامناسبی داشته باشن. در ضمن ممنون از نظراتتون که توی کامنت قبلیتون نوشتید.

  18. 18
    سعید درفشیان سعید درفشیان says:

    سلام.
    اول برای شفاف سازی بگم که منظور من از این که خانمه بشه همون خانم دو سال پیش برگشتنش با تمام شرایط بود, یعنی اون وقت نابینا هم نشده بود و بنا بر این بحث پول دادن یه دختر نابینا به یه پسر نابینا اصلا پیش نمیاد.
    دوم این که من با همه‌ی حرفای نخودی موافق نیستم.
    ولی انصافا داستانت خودش همه چیز رو مشخص کرده.
    خلاصهش اینه که خواستی یه جورایی بگی دختر قصه باید تاوان پس بده.
    یعنی نه تنها اون, بلکه هر کس دیگه ای که در مقابل یک چنین شخص نابینایی با یک چنین مشخصاتی قرار گرفت و یک چنین رفتاری ازش سر زد, سزایی جز این نداره.
    من میخوام به جای آخر داستان یه کم برم سمت اولش!
    از کجا معلوم که از همون روز اولی که پسر نابینا صدای دختر تلفن چی رو میشنید, اون نامزد یا شوهر نداشته؟
    اگه این طوری باشه, پسره نباید صرفا عاشق صداش میشد.
    یا حد اقل وقتی دید علاقه ای پیدا کرده میتونست ته و توی قضیه رو در بیاره و بفهمه که با کی طرفه.
    این کار رو که نکرد هیچ, به راه غلط خودش همین جوری ادامه داد.
    تا رسید به جایی که فهمید دختره نامزد یا شوهر داره.
    همینم بود که میتونست ضربه‌ی شدیدی بهش وارد کنه.
    وگرنه پول دادن مردم به نابینایی که گدا نیست, تا حالا بارها اتفاق افتاده و خود نابیناها هم براشون دیگه چیز خیلی عجیبی نیست.
    چه برسه به این بابا که وقتی خودت رو بذاری جای طرف و تصویر ذهنی ایجاد کنی خیلی احتمالش زیاده که آخر کار بهش پول بدی.
    آخه اون دختره‌ی بدبخت به فرضم که نامزد نداشت, از کجا باید به عشق پسر نابینا نسبت به خودش پی میبرد؟
    اصلا چه عشقی در هر روز اومدن و درخواست پیج کردن نهفته هست که دختره باید متوجه میشد؟
    چرا نمیخوایم یا بهتر بگم نمیخوای بپذیری که حتّي یه درصدم احتمال نداره که دختره فکر کرده باشه این پسر عاشق منه؟
    خب تو شاید اینایی که من میگم رو قبول نداشته باشی. ولی نتیجه‌ی تحلیل من این میشه که دختره حتّي فرداش هم که فهمید پسره مرده, درسته چون هر روز دیده بودش ناراحت شد, ولی اصلا دلیلی نداشت که فکر کنه نکنه اون به من علاقه داشته!
    که بعدش هم توسط سناریوی بی رحمانه‌ی تو تصادف کنه, نابینا بشه, شوهرش ولش کنه و شب عروسی شوهرش با یکی دیگه بخواد خودش رو بکشه.
    نه. خب شایدم چنین کاری میکرد.
    ولی من هر چی فکر میکنم هیچ نقشی برای اون پسر نابینا پیدا نمیکنم که باعث تغییر چیزی تو این ماجرا بشه.
    یعنی اگه کلا پسره و همه ی اتفاقات پیرامونیش رو هم برداری به احتمال زیاد دختره بازم همین کاری رو که آخر قصه کرده انجام بده. غیر از اون خط آخرش, که در این صورت نمیدونم حالا چی باید بنویسه!
    همهش رو که من نباید بگم.
    یکی بیاد خط آخر رو هم درست کنه. تیغ من دیگه بیشتر از این نمیبره!

    • 18.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام. من هم از اولش شروع میکنم. اون پسر با شنیدن صدای اون دختر بهش علاقه مند شده. این علاقه قدرت فکر کردن و تصمیمگیری رو ازش گرفته و به هیچ چیزی که بخواد رسیدنش به اون دختر رو منتفی کنه فکر نمیکنه. اصلً نمیخواد تصور کنه که اون دختر نامزد یا شوهر داشته باشه. در ضمن اگر قرار بود که اون دختر نامزد یا شوهر داشته باشه من قطعً یه جای مناسبی توی داستان خواننده رو در جریان قرار میدادم. پس وقتی نویسنده به این موضوع اشاره نکرده یعنی دختر مجرده. نکته ی دیگه این که اون پسر هر روز میرفته و یک نفر رو پیج میکرده و کسی در جواب پیجش به اطلاعات نمی اومده. هر وقت هم که حرف میزده زبونش بند می اومده و استرس میگرفته. در ضمن همونقدر که دختر از علاقه ی پسر بیخبر بوده از نیاز مالی اون هم بیخبر بوده. پسر ابراز علاقه نکرد ولی طلب پول هم نکرد. این معضل اجتماعی باید یه جایی عنوان میشد. من فقط نوعی انتقاد اجتماعی رو مطرح کردم و نه چیز دیگه ای رو. در ضمن این احساساتی شدن پسر و پرس و جو نکردن در باره ی شرایط دختر و دل بستن فقط به صدای اون نوعی بیتدبیری هست که من هم محکومش کردم. همونجایی که دختر سوار اون ماشین میشه و میره. دختر هم بعد از دو سال شرایط اون پسر رو پیدا میکنه و زندگیش زیر و رو میشه. بدون شک حتا اگر جرأتش رو هم نداشته باشه حد اقل به خودکشی فکر میکنه. در ضمن آدمها وقتی توی شرایط سختی قرار میگیرن معمولً گذشته ی خودشون رو مرور میکنن. لابد برای شما هم اتفاق افتاده که گفتید مگه من چی کردم که باید این بلا سرم میومد. این دختر هم حالا پشت ماشینش داشت گذشته ی خودش رو مرور میکرد. شاید اون روز و فردای اون روز که پسر کشته شد نفهمیده باشه که پسر بهش علاقه داشته. ولی حالا که خاطراتش رو مرور میکنه و شرایط اون زمان پسر رو که همون نابینایی باشه پیدا کرده میتونه پی به این علاقه ببره. فراموش نکنید که از اول تا آخر داستان دختر پشت ماشینش نشسته و همه چیز رو خودش داره برای کاغذش تعریف میکنه و کاغذ هم برای ما. پس ما همزمان با داستان نیستیم. بلکه در حال حاضریم و به دو سال قبل برمیگردیم و اون اتفاق رو مرور میکنیم. امیدوارم توضیحاتم کامل باشه.

  19. 19
    پریسا says:

    سلام.
    شهروز عزیز. ممنونم از لطفی که به خودم و به کامنتم دارید. این فقط۱کامنته دوست عزیز. اینهمه نمی ارزه. با این حال، شما صاحب اختیارید. هر طور که صلاح می دونید.
    باز هم ممنونم.
    ایام به کام.

  20. 20

    درود اگه قراره کسی با این حرفا و این داستانا عقایدش تغییر کنه و اگر قراره یه بینایی فقط بر اساس چهره و نابیناها بر اساس صدا عاشق بشن همون بهتر که افسرده بشن و همون بهتر که گشونا بزنن و یه اکسیژن مصرف کن کم بشه اینجا عقل چه نقشی داره دقیقا منطق کجاس پس من برا یه سری آدما متأسفم که شغل اجتماعی دارن و ثب تا شب هم با هر نوع آدمی سر و کار دارن اما با این حال بازم بسته فکر میکنن دمت گرم شهروز عالی بود مثل همیشه ببخشید رک نوشتم از همین الآن بگم که منظور من آدمخاصی نبود چون همه نظر دادن منم نظر دادم لطف کنید به این دیدگاه غیر از خود شهروز اونم اگه دوس داشت واکنش نشون نده از همین الآن گفتم که جواب نمیدم اگرم جواب بدم باعث ناراحتی میشه

  21. 21
    mohsen says:

    با درود خدمت شما
    باید بگم داستان قشنگی بود
    ولی مثل اینکه بعضیا بیشتر از یه داستان فرضش کردن و زیادی دارن حرص میخورن
    آقا شهروز شما خوب نوشتی و من کسی رو میشناسم که به داستان شما خیلی شبیه هست و این داستان شما دور از واقعیت نیست
    من وقتی میخوندمش فکر کردم از زندگی ایشون استخراج شده
    البته بعضی چیزا فرق میکنه مثل شغل و چیزای دیگه ولی اصل مطلب همونه و فقط آخرش به خود کشی نرسیده
    ولی این داستانی که شما نوشتید داره یه حقیقت اجتماعی رو بیان میکنه اینکه یکی خوشش نمیاد دلیل نمیشه که این اتفاق نمیفته زندگی با خوش اومدن من یا خوش نیومدن من پیش نمیره بعضی حقایق هستن که اتفاق میفتن و ما نمیتونیم جلوشو بگیریم
    در مورد نظر نخودی در مورد عشق که میگن حقیقت نیست باید بگم منم یه روزی همچین فکری میکردم ولی روزگار طوری برام رقم خورد که الان دیگه این حرفو نمیزنم یه روز خودتون به این میرسید که هر انسانی یه روزی یه جایی قلبش برای یکی خواهد تپید حالا شکلش مهم نیست ولی خواهد تپید
    و این تپش اسمش عشقه و این عشق رو خدا توی وجود همه ی بنده هاش قرار داده دیر یا زود میاد سراغ آدم
    و اینکه یه خانم نمیتونه ابراز عشق کنه واسه ی بینا و نابینا یکسان هست و ربطی به نابینایی نداره ولی به نظر من نمیتونه درست نیست جامعه ی اسلامی ما اینو قرار داده و همین طور فرهنگمون چه بسا خیلی از خانما این کارو کردن و موفقم شدن بعضیاشون هم شاید نشدن و به این دلیل این روش مرسوم نیست که شاید خانما خیلی حساسن و اگه جواب رد بشنوند خودشون رو میبازن و افسرده میشن
    بیچاره مردا چه سنگی هستن که ده بار جواب منفی میشنون ولی از رو نمیرن
    به هر حال باید حقیقت رو پذیرفت و اینهمه توپیدن به شهروز جایز نیست که چرا اینطوری نوشتی
    اون حکم یه کارگردان رو داره که دلش خواسته داستانش اینطوری باشه هر کی خوشش میاد فیلمو میبینه هر کس هم خوشش نمیاد نمیبینه هر چند داستانش دور از واقعیت نیست
    پیروز و شادکام باشید

    • 21.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام محسن. من نمیخواستم تا الآن بروز بدم. ولی برای روشن شدن اذهان بگم که شخصیت زن داستان من به نوعی با کمی تغییر وجود خارجی داره و ۲ ۳ سال پیش بر اثر تصادف نابینا شده و همسرش اون رو با یه بچه رها کرده و رفته. ولی زندگی الآنش به چنان فاجعه ای تبدیل شده که اگر خودکشی میکرد خیلی بهتر بود. اصلً در شأن این محله نیست و در ضمن گفتن مسائل خصوصی افراد اینجا جایز نیست. وگرنه میگفتم که الآن توی چه شرایطی هست. همین خانم برای من یه بار تعریف کرد که یه بار میخواسته به یه نابینا پول بده و حالا میفهمه که چه قدر کارش اشتباه بوده. من خودکشی رو تأیید نمیکنم. ولی در شب عروسی مجدد شوهر اون دختر خودم رو جاش گذاشتم که در کنار شکست فجیعی که خورده گذشته رو هم مرور میکنه و این پتانسیل رو پیدا میکنه که خودکشی کنه.

  22. 22
    سعید درفشیان سعید درفشیان says:

    شاید همه‌ی چیزایی که گفتی درست باشه. ولی با عرض شرمندگی من هنوز به پاسخ سؤال‌های اساسی که پرسیده بودم نرسیدم.
    من میگم اتفاقاتی که تو زندگی پسر نابینا افتاد, فقط و فقط زاییده‌ی رفتار خودش بود و اون دختر هیچ تقصیری نداشت.
    تو هم شاید مستقیما نگفته باشی که دختره مقصره. ولی سناریو طوری پیش میره که هر کی ببینه میگه اتفاقاتی که برای این دختر افتاد سزای کاری بود که در حق پسر نابینا کرد.
    من در مورد این نظر بعضی دخترای نابینا که میگن همه‌ی پسرهای نابینا اعتماد به نفس کاذب دارن, اظهار نظر نمیکنم.
    ولی واقعیت جامعه‌ی ما نشون میده, یک دختر بینا که در شرایط متوسط به بالا زندگی میکنه, تحصیل کرده و شاغل هم هست و از نظر ظاهر هم شرایط باز متوسط به بالایی داره, حالا نه بر اساس آمار ولی نظر خودم اینه که احتمالش کمتر از یک درصده که فکر کنه ممکنه یه نابینا جرأت کنه و ازش خواستگاری کنه.
    البته بحث دوستی فرق میکنه ها!
    اتفاقا بعضی پسرهای نابینا برای دخترهای بینا جذابند, منتها فقط در حد دوست شدن.
    ولی مشکل اینجاست که این پسر قصه‌ی تو از اون دسته هم نیست.
    پسرهای این جوری معمولا رفتار اجتماعی‌شون خیلی خوبه, زبون بازن, حیله گرن, به طور فجیعی در مقابل جنس مؤنث خود شیرینن و …
    من نمیگم پسر نابینا نباید اصلا به ازدواج با یه دختر بینا فکر کنه. ولی اگه همچین فکری کرد, باید امتیازات فوق العاده ای در خودش سراغ داشته باشه که نابیناییش رو پوشش بده. تازه اون وقت باید بگرده و یه دختر بینا و هم فکر که به جهت درک متقابل و بعدشم عشق بتونه همسر مناسبی براش باشه پیدا کنه.

    خلاصه این که من میگم منظور تو صرفا بررسی یک معضل اجتماعی نبوده و اگر هم بوده, مشخص نیست که این معضل چیه؟
    اگه منظور از معضل پول دادن مردم به نابیناهاست, که قبلا گفتم, رفتاری که نابینای قصه انجام میده, ممکنه چنین پیامدی رو در پی داشته باشه.
    پس یه جاهایی ما باید رفتار خودمون رو کنکاش کنیم تا ببینیم چرا کسی اومده و فکر کرده من گدا هستم و پول میخوام.
    البته اینم درسته که کسانی هم که این کار رو میکنن در حد خودشون مقصرن. منتها نه در حدی که سزاشون تصادف, نابینایی و خیانت و پیمان شکنی همسر باشه.
    اگه حرفای منو قبول داشته باشی, به این نتیجه میرسیم که طرح موضوع و پرداختش خوب انجام نشده و ضمنا کمکی هم به حل این معضل نمیکنه.
    تو فرض کن یه بینا این داستان رو بخونه.
    فوقش اگه آدم ترسویی باشه, ممکنه بگه این نابیناها عجب آدمهای شوم و سق سیاهی هستن!
    اگرم به این حرفا اعتقاد نداشته باشه, یه پوس‌خندی میزنه و میره.
    به هر حال فقط امیدوارم منظور از معضل اجتماعی بحث عشق و این حرفا نباشه که اون وقت دوباره دعوا مون میشه!

    • 22.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      من خودم توی کامنت قبلیم رفتار پسر رو محکوم کردم. اصلً اینطوری نوشتمش که محکومش کنم. ولی این رفتار پسر، واکنش دختر، و اتفاقی که براش میفته فقط وسیله ای بود تا شاید، شاید بتونم یه طوری بگم که هیچوقت از بالا به هم نگاه نکنیم. چون ممکنه یه روزی دیگه بالاتر نباشیم و در کنارش و مثل خودش باشیم. این واضحترین پیام این داستان بود. من میتونستم دوباره یه پست بذارم و توی اون از اعتماد به نفس دخترها و پسرهای بینا و نابینا بگم. بعدش ۲۰۰ تا کامنت بیاد زیرش و همه توش به جون هم بیفتن. من از داستان دفاع نمیکنم. چون قبلً هم گفتم که در نویسندگی کوچکترین ادعایی ندارم. پس مطمئنً این اشکالاتی که شما دوستان از این داستان میگیرید کاملً به جا و منطقیه. ولی همونطور که گفتم شاید خیلیهامون دور و برمون کسایی رو داشته باشیم که به این داستان نزدیک باشن. تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها. یه بار دیگه برگردید و کامنتها رو بخونید. میبینید که کسانی هستند که کامنت گذاشتن و از نزدیکی داستان به زندگی یکی از آشنایانشون گفتن. که همونطور که گفتم حتا خود من هم نمونش رو میشناسم.

  23. 23
    درنا says:

    سلام. می خواستم تقریبً همین ها رو بگم که آقآی درفشیان گفتند. حالا که خود شون زحمت کشیدند و به این شیوایی گفتند من دیگه وقت دوستان رو در این مورد نمیگیرم.
    آقآی حسینی یک پیشنهاد دارم البته فقط در حد یک پیشنهاده. فکر میکنم اگر چند کتاب در زمینه عناصر و شیوه های داستان کوتاه مطالعه کنید خیلی عالی خواهد شد.
    راستی بچه ها چرا تا حالا کسی به من پول تعارف نکرده و نمیکنه؟؟؟ حتی وقتی برای خرید میرم نه تنها دل شون برام نمیسوزه تا تخفیف بدن بلکه بعضی وقت ها متوجه میشم که بیشتر گرفته. با حرف های شما تو این چند وقت دیگه دارم از نابینایی خودم نا امید میشم نکنه من نابینا نباشم و خودم خبر نداشته باشم! من گیج شدم.و این پول نگرفتن برای من معضل شده.

    • 23.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام. ببین احتمالً وضعتون خوبه، لباس مارکدار میپوشید و دیگه خلاصه کسی به شما پول نخواهد داد. ولی نا امید نشید. شما بالاخره یک روز این حلقه ی مفقوده رو که مشخصه ی یک نابینای ایرانی هست رو پیدا میکنید. از راهنماییتون هم ممنون.

  24. 24
    حنانه says:

    سلام خوب بود اما امیدوارم پسرهای نابینا ۴ تا درس از این داستان بگیرند اول از روی صدا عاشق کسی نشوند دوم راجع به کسی که خوششون میاد تحقیق کنند که مجرد باشد سوم این که اینقدر در گفتن حرفاشون من من من نکنند
    چهارم لقمه اندازه دهنشون بردارند و اعتماد به نفس کاذب نداشته باشند

    • 24.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام. ممنون. من هم امیدوارم. البته این رو هم اضافه میکنم. پسرای نابینا درس بگیرن و فکر نکنن دخترای بینا خیلی عالین و دخترای نابینا و کمبینا در حدشون نیستن. دخترای بینا هم فکر نکنن خیلی خبریه. دخترای نابینا و کمبینا هم یه کم بیخیال این پسرای بینا بشن.

  25. 25
    شبرنگ بی فروغ says:

    درود ممنون شهروز که نظر و قصدی که از نوشتن این داستان رو داشتی بیان کردی تشکر در ضمن بچه ها مگه زیاد بودن نظرات تو یک پست چی رو میرسونه که این همه به زیاد بودن نظر تو یک پست حساس شدیم مگه پول میدن بابتش که هر چه زیاد باشه نفعش بیشتر باشه مهم کیفیت هست نه کمیت

  26. 26
    درنا says:

    سلام. ممنونم نمیدونم شاید. ولی تمام تلاشم رو میکنم تا امیدم رو از دست ندم. آخه خیلی دلم میخاد بدونم اون لحظه چه حسی بهم دست میده. شاید هم درامدش خوب بود و من شغل پر درد سرم رو رها میکردم. پس به امید اون روز.

  27. 27
    امیر says:

    سلام اره راست می گویند که زود دیر میشه چون بعضی ها به نعمت هایی که خداوند به اونها داده مغرور می شوند و فکر می کنند که این نعمت همیشگی ولی نمی دونند که همون کسی که بهشون داده قدرتش رو داره که ازشون بگیره

  28. 28
    محمد رضا خوشی says:

    سلام عشق عشق آقا شهروز کسانی اینا درک میکنن که عاشق شده باشن من خو اشکما در آورد آههههههههه اینم بگم کسانی که ساز مخالف میزنن یا عاشق نشدن یا نمیدونن دوست داشتن و عاشق شدن چی هست بی عاطفه و خشن موندن

  29. 29
    مسعود says:

    داداشششش؟
    باز تو پست مشتی گذاشتی که داداششش.
    ولی ببین اگه سعی کنی یه چیزایی بذاری که بخندیم باحالتره.
    دمت گرم.
    دم درنا که دیگه خییییلی گرم.

  30. 30
    Adasi says:

    درود! راستی شهروز جون من هر روز ‏۲بار به پست شیرین جون و فرهاد خان سر میزنم ولی دیگه خبری نیست،‏ فکک کنم شلوغکار بلایی سرش آمده باشه!‏

  31. 31
    رهگذر says:

    قشنگ بود و کمی ترسناک … کم نه…خیلی….

  32. 32
    سیتا says:

    آخی منم اینو خونده بودم خیلی غمناک بود خیلی
    ولی چرا کامنت نذاشتم آیا
    یا شاید کامنتمو یکی خورده باشه خخخخ

  33. 33

    سلام
    چقدر این نوشته چقدر این داستان زیبا بود
    چه قلم خوبی خیلی عالی بود
    لذت بردم
    واقعا چه زود دیر میشود.

  34. 34
    مهدی 313 says:

    سلام شهروز
    وقتی خانم کاظمیان این کامنت رو گذاشت گفتم شهروز یک پست جدید زده. آخه منکه قدیما نبودم. پست و کامنتا رو میخوندم که متوجه شدم مال سال ۹۲ هستش.
    داستان نوشتن خیلی خوب و لذتبخشِ. یک جرقه به ذهن آدم میخوره و با احساسش میشینه و می نویسه. از نوشته خودش لذت میبره. تو هم این استعداد رو داری. موفق باشی
    نقد هم بهش دارم خعععیییلی. ولی بخاطر حس خوبت سکوت میکنم. خخخ
    موفق و پیروز باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

− nine = one