هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.

سلام بر همه.
سلام یهنی چه جناب شهروز؟
یعنی همون درود.
دانستم. از چه رو نمیگویید درود و میگویید سلام؟
سلام رو ما مُسَلمونها به هم میگیم. اعتقاد داریم یکی از اسمهای خداست.
خدا؟
همون یزدان پاک یا اهورامزدا یا پروردگار.
بله بله. حالا کِی میخواهی داستان مرا بنویسی بر این کتیبه ی جادویی؟ چه بود اسمش؟ لب تاپ؟
آفرین. داری راه میفتیها.
چاکرتیم.
جااااااااااااااااان؟
این را در کوی یاد گرفتم.
منظورت خیابونه؟
آری. همان که شما میگویید.
خیله خب. حالا بذار اول من تو رو به بچه ها معرفی کنم. بچه ها ایشون فرهاد کوهکن هستن. به اتفاق همسرشون شیرین خانم اومدن به زمان ما. راستی فرهادخان. مگه شیرینخانم همسر خسروپرویز نبود؟
بود. ولی با هم گریختیم.
چه طوری اونوقت؟
با تیشه ام. ببینَش.
باشه باشه. بِبَرش کنار بابا. الآن میزنی لبتاپ رو داغون میکنی. حالا چه طوری با تیشت فرار کردید، یعنی گریختید.
شیرینبانو در کنار من ایستاده بود و داشتم با تیشه ام کوه را میکندم که ناگاه به دالانی رسیدیم که آهنهایی در کف آن انداخته بودند. واردش که خواستیم بشویم یک مرتبه یک اژدهای بزرگ به سرعت به ما حمله ور شد که اگر خودمان را کنار نمیکشیدیم نابودمان میکرد. وقتی از کنارما رد شد و رفت خودمان را سریع به داخل دالان رساندیم و دویدیم تا به تالاری رسیدیم. در تالار افراد زیادی بودند که با تعجب به ما مینگریستند. دو تَن از آنها آمدند و ما را گرفتند و نزد صاحب آن مکان بردند.
ببینم منظورت متروه؟
آری صاحب آنجا هم به آن اژدها همین را میگفت.
بابا توی ریل مترو برق فشارقَویه. چه طوری برق نگرفتتون؟
این برق کیست که باید ما را میگرفته؟
هیچی هیچی. خب بعدش چی شد؟
هیچ. ما گفتیم که از قصر خسرو پرویز آمده ایم. آنها هم گفتند که ما دیوانه هستیم. بعدَش من خشمگین شدم و با تیشه ام به شیشه ی آنجا کوفتم که شکست و میخواستم همگیشان را با تیشه ام تار و مار کنم که شیرینبانو نگذاشت و به من گفت که گمان میبرد که ما وارد زمانی دیگر شدیم. بعدش که از افراد آنجا پرسیدیم که الآن چه سالیست فهمیدیم که به آینده سفر کرده ایم.
خب بعدش چی شد؟
هیچ. ما را رها کردند و به ما پله کانی را نشان دادند که راه میرفتند و گفتند که باید از آن بالا برویم. به یزدان پاک سوگند خیلی وحشتناک بود. همین که نزدیکش شدیم چنان با تیشه ام بر پیکرش کوفتم که درجا جانش را از دست داد و مُرد.
مرد حسابی با تیشه زدی پله برقی رو داغون کردی؟
آخر شیرینبانو را ترساند، من نیز او را به سزای کارش رساندم.
بیخیال بابا. حالا بعدش چی شد؟
هیچ. از پله کان بالا رفتیم و به کوی وسیعی رسیدیم. یا همان خیابان که شما میگویید. کالسکه ها و گاریهای کوچک و بزرگ دیدیم که با سرعت حرکت میکردند ولی اسب نداشتند. اسبان تندرویی هم بودند که در هنگام دویدن میغریدن.
بچه ها من اصلاح میکنم. منظورش ماشین و موتوره.
آری کسانی که آنجا بودند هم همین را به آنها میگفتند. هر یک از کالسکه ها هم یک شیپور داشتند که هر وقت اسب یا کالسکه یا آدمی مقابلشان میآمد در آن میدمیدند. سرمان داشت از صدای شیپورها درد میگرفت.
اونا شیپور نبوده فرهادجان. بهشون میگن بوق.
سپاس از شما جناب شهروز که این را به من آموختی.
خب بگو بعدش کجا رفتید؟
یکی از این کالسکه رانها آمد و از ما پرسید که کجا میرویم و من به او گفتم که به کاروانسرایی میخواهم بروم برای دمی آسودن. او نیز ابتدا به حرف زدن ما خندید. ولی بعدَش ما را سوار کالسکه اش کرد و ما را به کاروانسرای بزرگی رساند.
احتمالً اسمش هتل نبود؟
آری آری همین بود. درود بر تو.
خب میگفتی.
هیچ. وقتی از ما کرایه ی کالسکه اش را خواست و من گفتم که سکه ای ندارم که به او بدهم شِیءی آهنین از زیر کرسی کالسکه اش درآورد تا مرا با آن بزند که من با تیشه ام به جنگش رفتم و تا خواستم نابودش کنم تسلیم شد و خواست که او را نکُشم و از گناهش درگذرم.
برای قفل فَرمون بدبخت تیشه کشیدی؟
برای قفل فرمان نه. برای کالسکه ران.
بیخیال. بَقیَش رو تعریف کن.
هیچ. رفتیم به داخل کاروانسرا و حجره ای طلب کردیم که از ما چیزی خواستند که نمیدانستم چیست.
شناسنامه نبود؟
آری همین بود نامَش.
وقتی گفتم نمیفهمم چه میگوید قصد بیرون کردنمان را داشت که با تیشه ام به جنگش رفتم.
بابا کشتی ما رو با این تیشت.
خیر. من نمیخواهم شما را بکُشم. شما که دشمن ما نیستید.
نه تو رو خدا. بیا بُکُش؟
خیر. من کسی را بیگناه نمیکُشم.
حالا بهتون اتاق دادن؟ یعنی حجره دادن؟
خیر. ولی کالسکه ای آمد و ما را به یک کاروانسرای دیگری برد و آنجا از ما آن چه بود اسمش؟
شناسنامه.
آری. همان را نخواستند. گویا به آنجا مسافرخانه میگفتند. صاحب آنجا از ما باج سبیل گرفت و به ما حجره داد.
تو باج سبیل هم میدونی چیه؟
پس چی داداش. من خودم ختم روزگارم.
جااااااااااااااااان.
این را هم تازه یاد گرفتم.
بابا این چیزها رو یاد نگیر. حالا بعدش چی شد؟
مدتی در مسافرخانه بودیم و به دنیای شما بیشتر خو میگرفتیم. در طول این مدت شیرینبانو گوشی مبایل اندروید گرفته و با ویچت با دوستان جدیدش حرف میزند و دیگر مرا تحویل نمیگیرد.
شیرین. گوشی اندروید؟ ویچت؟ همه ی اینها رو شیرینبانوی جنابعالی یاد گرفتن؟
تازه رفته راندن کالسکه یاد گرفته و از من کالسکه میخواهد. میگوید یا کالسکه یا طلاق. من هم رفتم پرسیدم دیدم کالسکه گران است. آخر من با تیشه ام میروم کار میکنم و بنا میسازم. کالسکه هم با مزدی که میگیرم نمیتوانم بخرم. شیرینبانو هم میگوید باید مهریه اش را بدهم و طلاقش دهَم. من که نفهمیدم چه میگوید ولی وقتی دیدم کالسکه گران است تصمیم گرفتم همان طلاق را برایش بخرم. پرس و جو که کردم مکانی را که طلاق میفروختند را یافتم و رفتم که یک عدد طلاق برای شیرینبانو بخرم که حجره دار طلاقفُروش گفت که باید خود شیرینبانو هم باشد. راستی جناب شهروز. این طلاق چه طور چیزیست؟
ببین فرهاد جون. من اگر باشم همون کالسکه به قول تو و ماشین به قول خودمون رو میخرم. خرجِش خیلی کمتره. اصلً تو میدونی طلاق یهنی چی؟
نمیدانم. ولی هرچه هست شیرینبانو خواسته و من باید اطاعت کنم.
بیچاره. طلاق یعنی این که تو میری پای یه نوشته رو انگشت یا همون مُهر خودتون میزنی که شیرینبانو دیگه همسرت نیست. مهریه هم یعنی تو به شیرینبانو جونت باید سکه های زر بدی و برای همیشه ازش جدا بشی.
بگو جان من جناب شهروز. بگو تو بمیری.
بابا اینها چیه تو یاد گرفتی. به جان تو. تو بمیری.
ببین داش شهروز. به جون خودم هرکی بخواد شیرین رو از من جدا کنه با همین تیشه با خاک یکسانِش میکنم. آی نفسکِش.
بابا بگیر بشین. این تیشه رو هم بذار کنار. این چیزایی که میگی هم در شأن تو و نظامی خدابیامرز نیست. اون بیچاره کلی زحمت کشیده به شما حرف زدن یاد داده. همه ی دنیا داستان شما رو خوندن. درست نیست اینطوری حرف بزنی.
آخر من چه کار کنم جناب شهروز. این شیرینبانو با این بانوان زمان شما دوست شده و چیزهایی یاد گرفته که دیگر من را دوست ندارد. من نمیدانم باید چه کار کنم.
آره فرهادخان. قبول دارم. زمانه ی بَدی شده. همه ی آدمها به مال دنیا و مادیات بیشتر اهمیت میدن. دیگه عشق و محبت و دوست داشتن هم پولی شده.
جناب شهروز اگر شیرینبانو بخواهد حاضرم تا آخر عمر تیشه بر پیکر کوه بزنم. ولی مثل گذشته ها مرا دوست بدارد. اصلً این تیشه ی من برای تو. بیا. بگیرش. فقط بگو من چه کنم.
تیشه مال خودِت. همه ی دنیا فرهاد رو با تیشش میشناسن. فرهاد بدون تیشه که فرهاد نمیشه. بذار الآن من از این بچه ها میپرسم. بچه ها شما بگید این فرهاد بینوا چی کار کنه. اگر برگرده زمان خودش که خسرو پرویز جفتشون رو میکُشه. اگر هم بمونه که شیرین سر ناسازگاری گذاشته. شما بیایید این فرهاد بیچاره رو راهنمایی کنید.
آری. دمتان گرم ای دوستان جناب شهروز. مرا یاری کنید. نجاتم دهید.
خب دیگه فرهاد. بذار من با بچه ها خداحافظی کنم بریم ببینیم چی کار باید بکنیم.
خداحافظی دیگر چیست؟
همون بدروده.
باشد. بدرود. بدرود دوستان جناب شهروز یا همان خداحافظ که شما میگویید. من در دل قصه ها نیازمند یاری شمایم. تنهایم نگذارید.
باشه بابا اشکِمون در اومد. بچه ها ما دیگه رفتیم. دیگه هر گلی زدید سر خودتون زدید. این فرهاد گردن فرهنگ و ادب ما خیلی حق داره ها. تنهاش نذارید. بیایید بهش ثابت کنیم که ما اون و همه ی شخصیتهای اصیل ایرانی رو دوست داریم. باشه. حالا دیگه ما بریم. خداحافظ یا به قول فرهاد بدرود.

شهروز حسینی

درباره شهروز حسینی

سلام دوستان. من شهروز حسینی، متولد 21 فروردین 1368 در تهران هستم و از همون بدو تولد دیدم که نمیبینم. تحصیلاتم رو تا پیش دانشگاهی در مدرسه ی شهید محبی گذروندم و پیش دانشگاهی رو تلفیقی خوندم. فارغ التحصیل رشته ی فلسفه ی غرب در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد واحد تهران شمال هستم. صنایع دستی معرق کاری و سفالگری و قالیبافی رو تا حدود زیادی یاد گرفتم. پیانو هم میزنم. سال نود یکی از پایه گذاران کانون نابینایان حس اول در فرهنگسرای معرفت در تهران بودم که به دلیل عدم حمایت لازم از طرف شهرداری منحل شد. اول بهمن نود و پنج، با یکی از همنوعان و هم محله ایهای خودمون، یعنی پریسیما ازدواج کردم. یه پرسپولیسی 2 آتیشه هستم و غذای مورد علاقه ی من هم فسنجونه. کسایی هم که میخوان از طریق اسکایپ با من در تماس باشن آیدی من اینه. hosseinishahrooz25 ایمیلم هم هست: hosseinishahrooz@gmail.com امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم. مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, طنز ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

274 Responses to هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.

  1. 1
    Adasi says:

    درود! من که منظورتو یا توظورتو یا ماظورتو یاشماظورتو یا ایشانظورتو یا ایناظورتو یا اوناظورتو،‏ از این همه خیالبافی و تعریف از شیرین یاترش یا تلخ یا شور یا بینمک،‏ و فرهاد متوجه نشدم! فقط بگو کی میایی اصفهان بریم از هر بریونی یه پرس برهونی بزنیم تورگ؟!‏

    • 1.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      درود جناب عدسی. من فرهاد هستم. جناب شهروز اجازه دادند تا من به پرسشها پاسخ دهم. ایشان کار با این کتیبه ی جادویی، چه بود اسمش، آهان. لبتاپ را به من آموختند. این بریانی که گفتید چیست؟ میخواهم اگر بشود یکی برای شیرینبانو بخرم تا از طلاق چشمپوشی کند.

  2. 2
    نخودي says:

    سلام بر جناب شهروز و درود بر فرهاد خان تيشه به دست خب اگه فرهاد آقا اون تيشت رو يه كم كنار بذاري و يه خورده نرم تر باشي شيرين خانم هم مي تونند گرماي كانون خانواده شما رو حس كنند و اون وقت دلشون هواي وي چت و اتومبيل و اين ها رو نمي كنه … البته بگم ها تيشه تون رو در اوقات كار همراه داشته باشيد كه بي تيشه احتمالاً هشتتون گرو نهتون ميشه ولي هميشه تيشه بدست نبايد بود …

  3. 3
    فاطمه says:

    سلاااااااااااااام. میگم حالا که این ماشین داره باعث جدایی این شیرین خانوم از فرهاد میشه بیاید با هم یه ماشین واسه شیرین خانوم بگیریم که هم از جدایی اینا جلوگیری کنیم هم چند سال دیگه به عنوان کسانی که در پاسداری از تاریخ کوشیدند شناخته بشیم.

    • 3.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      درود فاطمه بانو. از شما سپاسگذارم. راستی شما میدانید این لیزینگی که میگویند چیست؟ من میخواهم یک عدد کالسکه لیزینگ کنم. به آن کسی که لیزینگ میداد گفتم، گفت ضامن میخواهدمن نفهمیدم چه میگوید. فهمیدم نمیخواهد کارم را انجام دهم با تیشه ام به جنگش رفتم. ولی 110 آمد مرا برد. یکی به من بگوید این لیزینگ و ضامن دیگر چیست.

  4. 4
    مسعود says:

    سلام شهروز.
    مثل همیشه عاااالی.
    من که کلی خندیدم.
    دمت گرم.

  5. 5

    میخواستم مثل اکثر اوقات نظر ندم اما پستهای دوست عزیزم شهروز یه چیز دیگه است کامنت خالیم حتی اگه شده باید بدم آقا دمت گرم کارت بیسته ما گرفتیم بیست و یک رفت پی کارش

  6. 6
    Adasi says:

    مرود! فری جون عزیزم ،‏ بریونی از قریونی میاد،‏ یعنی هرچی از جنس گوشت داخل بدن دامهاست البته بجز گوشت،‏ را تهیه میکنند و برای آماده کردن بریونی،‏ آنقدر مانوبر روی دستگاه گوارش تهیه شده میدهند و در حین مانوبر قرکمر و رقص انجام میشود تا بریونی با قرکمری و رقص آماده شود! راستی تیشه هم قدیمی شد،‏ حالا دیگه میگن تبر! در ضمن دسته تبر مهمتر از تبر است،‏ نمیدونم تاحالا پیش اومده که به کسی بگویی چه خبر و او در جوابت بگوید:‏ دسته تبر! راستی شهروز جان چه خبر؟! زنگ میزنم جواب نمیدی،شنیدم از وقتی که شهردار شدی کم محل شدی!‏

  7. 7
    مسعود says:

    نه نه نه نه.‏ عوضی شده.
    یعنی چیزه یعنی اشتباه شده.
    بابا بگیر اونور اون تیشرو جون من.
    ببخشید.
    ببین زیاد لاتبازی در بیاری اینجا یه چیزی داریم اسمش بمب اتمه.
    میگم آمریکا بزنه تو شکمت.
    افتااااد؟

  8. 8
    زهره says:

    خب ببین آقای فرهاد من که نمیتونم یه طرفه قضاوت کنم اگه راست میگی برو شیرین بانو رو هم بیار تا حرفای اونم از زبون خودش بشنوم
    از کجا معلوم حرفات راست باشه
    زمونه عوض شده برادر من
    اینقدرهم شیرین بانورو تنها نذار شهروز خودش میتونه جواب کامنت بده
    آهان کامنت رو معنیشو نمیدونی نه,؟
    خب تو خماریش بمون!!
    اصلن به چه حقی دست تو دست دختر مردم فرار کردی هان!!
    کار یاد جوونای مردم میدی

  9. 9
    سامان‎!‎ says:

    سلام! جالب بود! ۶اقا فرهاد من خیلی دوست دارما! ارادت دارم مشتی! چاکرم دربست چش مایی!!! ههه!!!!‏

  10. 10
    فاطمه says:

    وای وای من میترسم اگه ما یه راهی پیدا نکنیم این با تیشه به جنگ ما هم بیاد. بچه ها زود تند سریع یه راهی پیشنهاد کنیم!!!!!!!!!! من که همیشه در مواقع ضروری هول میکنم چیز درستو حسابی به فکرم نمیرسه!!!!! یکی از ماها هم که نزدیکشه!!!

  11. 11
    امیر رضا رمضانی says:

    بابا فرحاد جون جای اینکه با تیشه به جنگ همه بری بشین یه کم فکر کن!
    مرد که کم نمیاره!
    اگه نظر منو میخوای یه پراید براش جور کن تموم شه!
    اصلا میخوای بیام تو دادگاه به جات حرف بزنم یه کاری کنم شیرین بانو بیخیال طلاغ شه؟
    یا یه جور برگرد به زمان خودت بابا!
    نیگا کن, هم خودتو هم مارو انداختی تو درد سر بزرگ!

    • 11.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      درود جناب امیر. این پراید را شیرین بانو انقدر در این جعبه های جادویی، چه بود اسمش، آهان، تلویزیون، دیده که درب و داغون شدند و ترکیده اند که قبول نمیکند. میگوید از این شاستی بلندها میخواهد. راستی شاستی دیگر چیست؟ ولی درود بر تو اگر در دادگاه بیایی و از حق من پاسداری نمایی یک تیشه ی نو پیش من جایزه داری. جون تو راست میگم.

  12. 12
    امیر رضا رمضانی says:

    پس یا علی!
    حد اقل باید 150 میلیون تومن بدی تا یکی بخری
    میگن شاستی بلند منظورشون ماشینایی مثل پاترول و پرادو و اینجور ماشیناست
    ماشینایی که بیشتر درازن
    ولی فرحاد هم خودتو هم مارو الاف کردیا!
    بابا چرا با همون تیشه نکوبیدی تو سر خسرو پرویز که دیگه نخوای کوه بکنی و بیای اینجا
    بابا من با این همه دبدبه کبکبم دارم با بدبختی دست و پنجه نرم میکنم.

  13. 13
    عمو حسین says:

    سلام فرهاد جون خوبی عمو. اصلا از رفتن شیرین بانو ناراحت نباش. از شیرین بانو بهتر برات پیدا میکونم. از تو همین محله خودمون بهتر از شیرینش را داریم. تو فقط لب تر کن. عمو آستیناشو بالا میزنه برات میره خواستگاری. شیرین بانو دیگه قدیمیه بیا یه مدل جدیدشو برای برادر زادم پیدا میکنم. غصه نخوریا.

  14. 14
    محمد رضا خوشی says:

    خیال خیال خیال خیال فقط خیال هیچ هیچ هیچ

  15. 15
    شیرین says:

    آقا فرهاد دستپاچه نشو. یادت هست معنی طلاق رو نمیدونستی؟ شاید اون هم نمیدونه چی از شما خواسته. براش توضیح که بدی ماشین که سهله. قید هر چیز غیر از شما رو میزنه.
    یادت نره که اون بارگاه شاهی رو به خاطر شما رها کرد.

  16. 16
    فاطمه says:

    آخه برادر این شیرین بانو پیشرفت کردنو کارای زمان ما رو یاد گرفتن شما هم اون تیشتو بذار کنار یه کار جدید یاد بگیر تا شاید تونستی توجه شیرین بانورو جلب کنی.

  17. 17
    Adasi says:

    درود! آهاییییی فرهاد تیشه دار،‏ بنده اومدم با معرفی چندتا ماشین لوکس،‏ سه چرخه سیبیل بابات میچرخه،‏ ‏3چرخه -‏ ماشینی است که ‏3چرخ دارد شبیه چرخهای پیکان-‏ که اطاقش جالب و ظقبش بار بری است-‏ رنگ این ماشین آبی خوشرنگ یا قرمز است و وقتی حرکت می کند صدای هلکوفتر میدهد،‏ ماشین بعدی-3پاچی است که از شرکت وسبا میباشد-‏ این ماشین ‏3چرخ دارد و چرخهایش شبیه چرخ فرغون میباشد،‏ در اصفهان محله ی چاله میدون یا سبزه میدون بازارهایی وجود دارد که که 3پاچی بار این بازار را تحویل میدهد!ماشین دیگری است به نام فولکس،و ماشین دیگری بنام ژیان،‏ و ماشین دیگری بنام شولت،‏ این ماشینها خانوادگی هستند،‏ موتور همه ی این ماشینها آلمانی است،فرهاد کوهکن-‏ اگر یکی از این ماشینها را برای شیرین بگیری-‏ وی از طلاق صرف نطر خواهد کرد!‏

  18. 18
    cheshmak says:

    هیچی بابا کاری نکن بنشین همین جا فرهاد جان هی پست بده
    توی این زمونه کاره همه پست دادن نوشتن توی فیس بوک و اسکایپ کار کردن هست
    همه بیکارند شیرین بانو هم زیاد است یکی اش را هم ما توی دانشگاه داریم یک چیزی هم هست
    راستی اگر پول داشتی من سه شنبه و چهار شنبه ها کلینک پارس مشاوره می دهم بیا ساعتی 24 هزار تومان است البته یک ساعت یعنی 45 دقیقه ها بعد نیایی تیشه به ریشه مرکز بزنی
    منم شیرین می خواهم

  19. 19
    مسعود says:

    واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییی.
    اینجارو ببین.
    چقد دییییییدگاااااااااه.
    فری داش بیخیخی.‏ اگه پایه باشی فک کنم این جناب امیر تا سال بعد همین موقع جواب داشته باشه هاااااااا.
    خودت میدونی.
    آقا من برم تا ترافیک سنگینتر از این نشده.

  20. 20
    محمدرضا قنبری says:

    خیلی با حال بود. از همش جالبتر جناب شهروزش بود!

  21. 21
    Adasi says:

    درود! امیر بسته دیگه،‏ فرود،‏ اگه یه کامنت دیگه اینجا گذاشتی:‏ نگذاشتی،‏ میدونی که بنده پلیس نامحسوس محله هستم بنام اخلالگر دستگیرت میکنمها! بعدا نگی نگی نگفتیها؟!‏

  22. 22
    نخودي بانو says:

    درود جناب فرهاد خان تيشه به دست كوه كن … اون قدر با اين امير خان گفتمان كرديد كه شيرين بانو دادخواست طلاقشون رو تقديم دادگاه خانواده نموده … خب بجاي گذران وقت بر پشت جعبه جادويي شهروز خان بريد يه كم با ايشون گفتمان نماييد … يه كم صحبت هاي ايشان را گوش فرا داده و كمي برايشان وقت بگذاريد … آخر اين چه وضعيست ؟!؟ بعدش هم خب ديگه بعد نداره خود دانيد …

    • 22.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام نخودی. من دیگه شهروزم. این فرهاد دیدم اگر تا یک ماه دیگه هم راهکار بهش بدی این تیشه رو کنار نمیذاره. همش میخواد با تیشش بره به جنگ این و اون. ول کن هم نیست. خلاصه یه راه پیدا کردم و شیرین رو کسوندمش مترو و بردمشون ایستگاه آخر. اونجا از نابیناییم استفاده کردم به مأمور گفتم که کنجکاوم و میخوام توی تونل رو ببینم اون هم قبول کرد. بعدش رفتیم اونجا و فرهاد با تیشش گذاشت توی دیوار تونله که یه دفعه شکافت و اون طرفش یه کوهستان ظاهر شد. خلاصه ما این دوتا رو فرستادیم زمان خودشون. به همتون هم سلام رسوند. از همتون به خصوص امیر هم تشکر کرد. خلاصه این دوتا هم برگشتن توی قصه هاشون دیگه. من تدبخت هم یه نفس راحت کشیدم. تا من باشم داستان این شکلی ننویسم.

  23. 23
    امیر رضا رمضانی says:

    بچه ها دیگه IE لود نمیکنه میگه not responding!

    • 23.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      این که گفتید معنایش چه بود جناب امیر؟جناب اهریمن جناب امیر به من یاری میرسانند.سپاس.از چه رو خشمگین شدید جناب امیر؟خیر. من خود به حساب آن زن میرسم.جناب امیر. من به سحر و جادو اعتقادی ندارم.

  24. 24
    Adasi says:

    درود! آهااااااااااااااااااااااااأاااییییییییییی مجتبیییییییی،کجایی؟! بیا ببین در این کوچه چه خبره،‏ این شهروز را از خوردن یه بریونی محروم کردی،‏ حالا داره با فرهاد تیشه دار و دوستاش پهنای باند محله را از بین میبره،‏ مجتبی جون بیا به اینا ثابت کن که تیشه قدیمی شده و پتک و چوقباتون بهتر عمل میکنه،مجتبی جون بیا با همون پتکت بکوب روی کامنتهای تکراری و نامفهوم و زائد این پست تا همه بدونند که این محله به مطالب تکراری و اضافه نیاز نداره،‏ و یه مدیر پاکار هم داره که از پس همه برمیاد! مجتبی جون مدیریت و پتک و چوقباتونتو نشون بده!‏

  25. 25
    نخودي says:

    عجب ها انگاري آش نپخته نميشه يه بانو بچسبونيم بر اسممون 🙂 جناب فرهاد به اين جناب شهروز عرض كنيد كه بياند يه كامنت در انتظار تأييد “نخودي بانو” كه خود خودمه رو تأييد كنند آخه يعني كه چه؟؟؟؟1!!!!! تازش هم مي خوام زين پس نخودي بانو باشم خيلي با نمك هست …..

  26. 26
    فاطمه says:

    وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای! سرگیجه گرفتیم یکی بره شیرین بانو رو پیدا کنه ببینیم حرفش چیه آخه؟!!!!!!!!!!!!!!!

  27. 27
    شهروز حسینی شهروز حسینی says:

    سلام. آقا به خاطر نامنظم شدن کامنتها یک بار دیگه تکرار میکنم که چی شده. من دیگه شهروزم. این فرهاد دیدم اگر تا یک ماه دیگه هم راهکار بهش بدی این تیشه رو کنار نمیذاره. همش میخواد با تیشش بره به جنگ این و اون. ول کن
    هم نیست. خلاصه یه راه پیدا کردم و شیرین رو کسوندمش مترو و بردمشون ایستگاه آخر. اونجا از نابیناییم استفاده کردم به مأمور گفتم که کنجکاوم و میخوام توی تونل
    رو ببینم اون هم قبول کرد. بعدش رفتیم اونجا و فرهاد با تیشش گذاشت توی دیوار تونله که یه دفعه شکافت و اون طرفش یه کوهستان ظاهر شد. خلاصه ما این دوتا رو فرستادیم
    زمان خودشون. به همتون هم سلام رسوند. از همتون به خصوص امیر هم تشکر کرد. خلاصه این دوتا هم برگشتن توی قصه هاشون دیگه. من تدبخت هم یه نفس راحت کشیدم. تا
    من باشم داستان این شکلی ننویسم. تو رو خدا اگر میخواید کامنت بذارید توی بخش پاسخ دهید کامنت باارید. آخه روی لینک پاسخ چرا کامنت میذاری امیر پدرم در اومد خب. دمتون گرم.

    • 27.1
      امیر رضا رمضانی says:

      اشکت در اومد! هان؟
      خوب منم بیچاره شدم به این فرحاد راه حل دادم!
      آخه رو پاسخ دهید میزد!
      منم گفتم بزنم اون رو!
      الآن که زدم رو پاسخ دهید یه لیست میاره پایینش! راحت میتونی بخونی!
      ولی خیلی باحال بود! دیگه اینترنت اکسپلورر میگفت not responding
      اصلا یه وعضی شده بود!
      این فرحادم که هی اون پاسخ دهیدو میزد میومد اون پایین کامنت میداد!
      خیلی خوبه که رفت به زمان خودشون و از دستش راحت شدیم!
      بابا من قمه میگرفتم دستم میومدم اینجا کامنت میدادم که یه وقت واسه من تیشه نکشه!
      ای کاش به فرحاد میگفتی از طناب یا به قول خودشون از ریسمان استفاده کنه و خسرو رو بکشه!

      • 27.1.1
        شهروز حسینی شهروز حسینی says:

        بابا رفت شیرینهم باخخودش برد. مشکلش هم حل شد. آقا من از همین الآن بگم. هر کس روی لینک پاسخ دهید کامنت بذاره من قول نمیدم که بهش جواب بدم. من از این به بعد فقط به کامنتهایی جواب میدم که بعد از آخرین کامنت خودم باشه. خیلی راحت در بخش پاسخ دهی که با زدن حرف h میتونید بهش برسید کامنت بذارید و من هم با کمال میل پاسخش رو زیر همون کامنت براتون میذارم. متشکرم.

  28. 28
    فاطمه says:

    میگم خوب شد رفتا داشت باعث تفرقه میشد تو محله. خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ من نمیدونستم اگه تو لینک پاسخ دهید پاسخ بدی اینقدر آزاردهنده باشه یادم باشه از این به بعد حتما تو همین لینک پاسخ بدم. خخخخخخخخخخخخخخخخخ!

  29. 29
  30. 30
    powersoft says:

    سلام آقا فرهاد فقت اومدم اینجا به داش شهروز بگم دست مریزاد دمت گرم با این داستانات خیلی حال کردم بقیه رو هم بیار تو این زمان خیلی حال میده داش فرهاد من که چیزی نگفتم بابا شما رو شهروز نیاورده که چرا اینتوری نیگاه میکنی بابا من که چیزی به شیرین نگفتم اصلا من وژم لرم برار لکا وژدانن بیخیال با او تیشت بیل زمی اصلا بیا روییم چوقانه بکه تا گپی کنم شیرینه رازی کنم بچین کرمانشان وا یک بو بچیم براکم ار لکی یا کردی یات رفت بو تا ارات بوشم تا یات بیا دوستانی هم که زبان داش فرهاد رو بلد نیستن من به داش فرهاد گفتم بیاد با هم بریم تا با تیشش تپه یه چوقا که یکی از مکان های گردش گری بروجرده با تیشش ردیف کنه قول دادم بین فرهاد و شیرین واسته شم و آشتیشون بدم ببرمشون کرمانشا وتنشون آها یام رفت براکم ارات بوشم که آرشم اوچنه
    ترجمه بنده آخر گفتم داداش یادم رفت بهت بگم که مجسمه آرش کمان گیر هم اونجا ساخته شده بو بچیم ارا ولات وژمان گفتم بیا بریم وتن خودمون

  31. 31
    مسعود says:

    وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای.
    من فقط میخام ببینم اینجا دقیقا کی درش تخته میشه.
    همین.

  32. 32
    Adasi says:

    درود! عزیزم اینجا هیچوقت درش تخته نمیشه،‏ بلکه درش گل آهک یا بوتون میشه! من هرچه به این مجتبی گفتم با پتک بکوب روی سندان کامنتهای تکراری که مجتبی از لج من نکوفت،البته من مجتبی را درک میکونم،‏ چون او فعلا در خواب امتحاناتش بسر میبرد و فرصت ندارد به این کوچه

  33. 33
    امیر رضا رمضانی says:

    بابا این فرحاد رفت ما هنوز داریم کامنت میدیم!
    مثل اینکه تا اینجا پهنای باندش ته نکشه ول کن نمیشیم!
    نخودی بانو الآن با کامنت من میشه 203 تا
    فکر کنم اگه بیان اینجا با تیشش بیاد به جنگ من!
    ولی شهروز خودمونیما! از این داستانا زیاد بنویس! خیلی حال میده! نترس رو سرش پاسخ نمیزنم!
    اومدن به جهان ما, یه خبر بهشون بده!
    ولی من تو این فکرم: مگه شیرین بانو باهاش قهر نبود؟ پس چه جوری بردش؟

  34. 34
    فاطمه says:

    حتما دیده فرهاد به حرفش گوش نمیده بیخیال شده رفته, شایدم تو زمان ما نتونسته به حسابش برسه میخواد تو زمان خوودشون حسابرسیو انجام بده!!!! اگه نظر دیگه ای داشتم میگم حتما!! چقدر موقع امتحانا دیر میگذاره توجه کردین تا حالا؟؟؟؟؟؟؟

  35. 35
    امیر رضا رمضانی says:

    نمیشه که!
    یعنی شیرین بهش نگفته نمیخوام بیام؟

  36. 36
    فاطمه says:

    چرا نمیشه میشه که در لحظات آخر یبار گفته باشه نمیاد و فرهادم یکم منتکشی کرده اونم به دلایلی که گفتم رفته.

  37. 37
    Adasi says:

    درود!بچه ها یه خبر جنجالی:‏ به نظر بنده این شهروز با آوردن شیرین و فرهاد در جامعه امروز میخواسته به بچه های محله بگه که وقتی شیرین و فرهاد نتونسند در جامعه امروزی با هم زندگی کنند و مجبور شدند به زمان خودشون برگردند،‏ ازدواج دختر و پسران محله با یکدیگر امکانپذیر نیست و باید مجرد بمانند تا به خاک یعنی زمان خودشان برگردند،‏ چون فکر و نظرشان قجری و مانند فکر و نظر شیرین و فرهاد است،‏ حالا من به شهروز میگم:‏ شهروز برو-‏ خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه-‏ اینقدر در این محله آتش بیار معرکه نباش!!!‏

  38. 38
    امیر رضا رمضانی says:

    چی بگم؟
    عدسی بیخودی چی برداشت میکنی؟!
    بابا از کجا میدونی شهروز آتیش بیار معرکست؟
    یه چیزی گفتیا!

  39. 39
    مسعود says:

    درود امیر برنامه نویس.
    منظورم در این پست بود نه در محله.
    بهتون اطمینان میدم اگه یه روز بلایی سر گوشکن بیاد من اگه خودکشی نکنم ضربه ی روحی وحشتناکی میخورم.
    موفق باشید همگی.

  40. 40
    فاطمه says:

    این کمال نامردی که شما به اون بیچاره وعده ی الکی دادینو اونو بردین من از شماها شکایت دارم آخ شیرین جون انتقامتو میگیرم کاری میکنم که همین بچه ها واست یه کالسکه بگیرن و دیگه بهت وعده ی الکی ندن. این پست به این خوبی یه عالمه سرگرممون کرد از این به بعد از این پستا زیاد بذارین ولی دیگه وعده ی الکی ندید من روحیم ضعیفه.

  41. 41
    Adasi says:

    درود! قابل توجه بچه های کوچه پس کوچه های محله:‏ مجتبی جون مدیر محله-‏ حدود ‏10روز است که مانند اصحاب کهف خوابش برده و امروز عصر ناخوداگاه از خواب پرید-‏ و هنوز در خماری بسر میبره-‏ و فرصت نکرده به این کوچه سر بزنه-‏ مجتبی جون عزیزم:‏ من قربون اون پتکت و دسته اش برم زود باش بیا به این کوچه کارت داریم! آقاجون من که حرفتو گوش کردم و در پست بعضیها شیطنت نکردم،‏ فقط اینجا پته شهروزو ریختم روآب!آخه من هنوزم در لباس پلیس نامحسوس بسر میبرم!‏

  42. 42
    امیر رضا رمضانی says:

    شهروز عجب اینجا پلیس قلابی زیاد شده!
    هر کی از راه میرسه اسم خودشو میزاره پلیس, یه ماشین میگیره و به بقیه گیر میده!, اون وقت برا شیرین بانو ماشین نمیخره که من بخواد هی این internet explorer و جازم بهنگه و منو یه ساعتی مشغول کامنت نوشتن کنه

  43. 43
    امیر رضا رمضانی says:

    اگه واقعا فرحاد نمیرفت چی میشد؟
    به نظرت چه بلایی سر این پست و گوشکن با هم دیگه میومد؟
    اگه نمیرفت الآن تموم پهنای باند محله پخ پخ میشد
    تو هم که دنب دیقه تو اسکایپ بودی این آقا داشت بابای مارو درمیاورد!
    البته خودتم ازش دست کمی نداری!

  44. 44
    Adasi says:

    دود! قابل توجه سوسولهای محله:‏ شرکت پژو-بزرگترین و پر ماشین ترین شرکت دنیاست،‏ پلیس نامحسوس با لباس شخصی هر وقت که اراده کنه با هر ماشینی ازین شرکت در محله در کوچه پس کوچه ها بین مردم میگرده و سوسولهارو دستگیر میکنه تا دیگه کسی جرإت نکنه پاشو از گلیمش درازتر کنه،‏ خخخخخخخخخخخ

  45. 45
    فاطمه says:

    خوب بیخیال نمیشم آخه آدم در برابر وعده های الکی که نباید بیخیال بشه منم که گفتم روحیه ی لطیف و ضعیفی دارم مثل شما نیستم که. خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!!!!!!!!!!!!!!

  46. 46
    فاطمه says:

    آه افسوس که نیستم چون اگه بودم این اختلافو بینشون نمینداختم اگه هم باعث اختلاف میشدم کاری میکردم که حد اقل با وعده های الکی برنگرده.

  47. 47
    فاطمه says:

    آخییییییییییی احساساتی شده بودم بریم اون دوست روان شناسشو بکشیم که دیگه اونارو از هم جدا نکنه؟ شما

  48. 48
    فاطمه says:

    شما که همش باهاشون بودی میشه بگی دیگه کی میان تو زمان ما؟؟؟؟؟؟؟

  49. 49
    امیر رضا رمضانی says:

    اگه اومدن یه خبر به من بده!
    میخوام دوباره باهاش بگپم!
    خیلی حال میده!

  50. 50
    Adasi says:

    رود! آره از کجا فهمیدی تنم میخاره؟! تو بلدی بخارونی؟! منتظرم بیای بخارونی! حالا بگو ببینم کی میایی؟!‏

    • 50.1
      امیر رضا رمضانی says:

      اندازه موهای سرت دعوا کردم عدسی جون!
      تو که دیگه خاروندن تنت کاری نداره!
      هر وقت اراده کنی میام برات میخارونمش!
      آخه ضعیفه!: بیخودی آژیر میکشی که چی بشه؟ 🙂
      بابا بیا بگو بخند! چی میگی که دستگیر میکنم!
      اینجا سوسول نداریم!
      همه با مرام و باحالن

  51. 51
    Adasi says:

    درود! شهروز سوسول:‏ اول دستگیر میکنه بعد نشونت میده!‏

  52. 52
    Adasi says:

    درود! من نوشتم:‏ قابل توجه سوسولهای محله،‏ تو اگه سوسول نبودی جواب اون کامنتمو نمیدادی-خخخخخخخخخهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

  53. 53
    امیر رضا رمضانی says:

    بچه ها یکی هوای منو داشته باشه که دارم از کوره در میرم!
    آقا این IE پدر منو در کرده!

  54. 54
    زهره says:

    میگم یه فکری به ذهنم رسید چطوره یه عروسی راه بندازیم
    این دختره هست که زنده موند یعنی خاهرش به دادش رسید اونو بگیریم واسه فرهاد بذاریم شیرین هم به عشقه دومش برسه
    هان خوبه دیگه؟؟!!
    پس مبارکه
    اینجا رو هم درشو ببندین بیاین اون بالا عروسی

  55. 55
    Adasi says:

    درود! آهای سوسول جنگجو:‏ بنده یه کلنگ چاه کنی دارم که سرش تیره و تهش پتک،‏ دیروز هم یه آقای تخریبچی با دوتا پیکر یکی بزرگ و یکی کوچک دیوارهای طبقه ی پایین مو تراشید و من امروز با یه کارگر ذوباله های ساختمانی را با دو گونی بار نیسان کردیم،‏ امیرجان اگه تو لردی فردا بیا پیشم تا پسفردا با هم کار را تمام کنیم،‏ مرد آن است که با زور بازویش کار کند نه با غمه یا زبان ،وقتی گونی پر از خاک را به کول گرفتی و از پله بالا رفتی و بار ماشین کردی قولنج کمرت گرفته میشه و بلبل زبونیت به پایان میرسه عزیزم،‏ قربون امیررضا سوسول برم!‏

  56. 56
    زهره says:

    نه بابا من سریالهای تلوزیونیرو هم خیلی کم دنبال میکنم
    البته خیلی جالب بود من یه سری عادت کرده بودم فیلم سینماییهارو میذاشتم تنهایی گوش میدادم
    یادمه جدایی نادر از سیمینو دیدم آخرش که دیگه همش تصویری شده بودو نفهمیدم چی شد همه هم خواب بودن تا یه ساعتی که خوابم برد یه بیستا پایان واسش ساختم آخرش هم اصلن نشون نداده بود که دختره پیش مامانش رفته بود یا باباش خخخ
    حالا هم گفتم شاید شیرین زیر سرش بلند شده گفتم فرهاد یه تنوعی بده اصلن شاید شیرین بفهمه فرهاد میخاد یه خانم دیگه بگیره سر عقل بیاد
    من حس میکنم اونجا هنوز مشکلشون حل نشده

  57. 57
    Adasi says:

    درود! آهای شهروز:‏ من که با تو سوسول نبودم،‏ بلکه با یه سوسولتر از تو بودم که از زور بازوش استفاده نمیکنه و فقط عدعای مردی را در سر داره و نویسندگی خود را میپرسته،

  58. 58
    Adasi says:

    درود! امیررضا در همین پست غمه کشید،‏ منم جوابشو دادم!‏

  59. 59
    Adasi says:

    درود! اول برو کامنتهای رمضانی سوسول را مرور کن تا متوجه بشی که این پست یه چیزی به چاله میدون بدهکار شده،‏ یعنی چاله میدون در برابر پست تو و کامنتهای رمضانی عددی نیست!خخخخخهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاwo wo wo wo wo wo wo wo wo wo wo wo wo wowowowowowowowowowowowowowowowowowoheheheheheheheheheheheheهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاواهاها

  60. 60
    امیر رضا رمضانی says:

    امیر کامنت میده به شیوه باحال!
    این چند روزم نبودم!
    الآنم قمه رو گذاشتم کنار! اونم به خاطر اینکه کار به دعوا نکشه!
    شهروز, عدسی, و بقیه اساتید!
    من تو یه جایی بدتر از چاله میدون بزرگ شدم و زندگی میکنم!
    بحث سوسول بودن باز شد, منم بگم تو جایی که من زندگی میکنم, همه قمه میگیرن دستشون! کسی به کسی نمیگه سوسول! حرف بزنی میگیرنت مثل گوسفند کلتو میکنن!
    پلیسم چند بار اومده نتونسته اینارو جمعشون کنه!
    منم یه نفر از همونا
    تازه اون چیزی که اینجا میگم چیزی نیست که! اینجا حد عقل دعواشون فحش مادره
    حالا بیا ببین کی سوسوله!
    راجع به گونی خاک و آجر باید برسونم به عرضت که من وزنه 90 کیلویی میزنم!
    میخوای بیام کمک

  61. 61
    Adasi says:

    درود!انسانیت با زور بازو و زبان نرم هنر است نه زور غمه یا زبان…‏!‏

  62. 62
    Adasi says:

    درود! نجفآباد هم مانند محله ی شماست،‏ منم وقتی همسن تو بودم بدتر از تو فکر میکردم،‏ اما وقتی کارمند شدم تغییر کردم!‏

دیدگاهتان را بنویسید