یادمان باشد، یادشان باشیم.

سلام.
حالتون چه طوره؟
معلومه که خیلی حالتون خوبه که اصلً یادی از ما نمیکنید.
من باهاتون قهر بودم.
قرار بود دیگه باهاتون یعنی با هیچ آدمی حرف نزنم.
چون شما من رو فراموش کردید.
انگار نه انگار من بخشی از فرهنگ و تاریخ شما هستم. لا اقل توی شب یلدا توقع داشتم که یه یادی از من بکنید. ولی این کار رو کسی نکرد. دلم شکست. از دست بیمعرفتی شما آدمها دلم شکست.
بذارید براتون تعریف کنم چی شد. ولی خودم رو معرفی نکردم. من یه کُرسی هستم. یه کُرسی قدیمی که گوشه ی زیرزمین یه خونه ی قدیمی افتادم.
شنبه شب که شب یلدا بود من و منقلم و لهافم با هم دیگه حرف میزدیم. لحافم گفت: یعنی امسال هم نمیان دنبالمون؟ منقل گفت: فکر نمیکنم. چند ساله که خبری از ما نمیگیرن. امسال هم روش. من که میزشون بودم گفتم: خدا رو چه دیدی. شاید مادر بزرگ هنوز یادش باشه.
منقل پرسید: راستی تو بیشتر یادته. تعریف کن اون سالها که توی خونه ی مادربزرگ بودیم این شبها چه خبر بود. من گفتم: یادش به خیر. مادربزرگ غذاش رو بار میذاشت و شروع میکرد به چیدن من. روم انار و آجیل و هندوانه و میوه و شیرینی و لبو میچید. البته اول لهاف رو روم پهن میکردها. لهاف ادامه داد: آره. چه قدر خوش میگذشت. من از دور تا دور تو روی زمین آویزون بودم و رو به روی من کنار دیوار دور تا دور تو متکا و پشتی میذاشتن. هوا هم که خیلی سرد بود. مثل الآن نبود که. برف میومد اونم چه برفی. تا زانو توی برف بودن این آدمها. وقتی میومدن خونه از سرما شیرژه میزدن سمت ما. تکیه میدادن به متکا یا پشتی کنار دیوار و من رو میکشیدن روی خودشون و پاشون رو دراز میکردن زیر میز کرسی. منقل گفت: اینجاش رو خوب یادمه. کلی کیف میکردن وقتی حرارت من به پاهاشون میخورد. کلی قربون صدقم میرفتن. هر چند وقت یه بار هم یه نفر میومد زغالهام رو هم میزد یا اضافه میکرد تا گرمتر بشم. من گفتم: آره. همه ی بچه ها و نوه های مادربزرگ میومدن دور تا دور من میشِستن و میگفتن و میخندیدن و تا میتونستن از چیزهایی که مادر بزرگ براشون گذاشته بود میخوردن. مادر بزرگ براشون قصه میگفت. از قدیمها. از جوونیهاشون. کلی همه کیف میکردن. پدربزرگ هم براشون آواز میخوند و بعدش هم براشون فال حافظ میگرفت. بعدش همه شام میخوردن. یا بعضی وقتها هم شام خورده بودن و بعدش این برنامه ها برگذار میشد. تازه خیلی وقتها شامشون رو هم پیش ما میخوردن. داشتیم حرف میزدیم که در زیر زمین باز شد و پسر بزرگ مادربزرگ اومد تو و بلند گفت: چشم عزیز. الآن زیادش میکنم. این رو گفت و رفت سمت موتورخونه و شوفاژ رو زیاد کرد و رفت. دیگه مطمئن شدیم که سراغ ما نمیان. منقل عصبانی بود. یه دفعه گفت: بذار من برم یه درس حسابی به این مشعل نامرد بدم. لهاف بهش گفت: اون بدبخت که تقصیری نداره. دست خودش که نیست. کاری که ازش میخوان رو باید انجام بده. همین موقع صدای مشعل از توی موتورخونه اومد که گفت: منقل خان. به خدا شرمندتم. اگر دست خودم بود خاموش میشدم و دیگه روشن نمیشدم. تا شما هستید ما کی باشیم. منقل گفت: نه مشعل. لهاف راست میگه. مشکل چیز دیگه ایه. آدمها دیگه ماشینی شدن. الآن رادیاتورهای تو عزیزن. اونهایی که شوفاژ ندارن هم بخاریهاشون رو دوست دارن. این میز بدبخت رو ببین. ببین چه قدر وسایل روش گذاشتن. اون گرامافون بیچاره رو ببین چه قدر خاک روش نشسته. صفحه هاش رو ببین همینطوری افتاده اون گوشه. ببین سوزنش شکسته. دیگه به جای تو ای پری کجایی و منتظرت بودم و شد خزان دارن تَتَلو و ساسی مانکن و بر و بکس گوش میکنن. ما که داشتیم حرف میزدیم از بیرون و از توی خونه صدای آهنگهای آنچنانی و جیغ و دست و سر و صدا میومد. معلوم بود خیلی بهشون خوش میگذشت. دلم خیلی گرفت. گفتم: بچه ها من دیگه نمیتونم تحمل کنم. دیگه ما به دردشون نمیخوریم. پس چرا ما رو اینجا نگه داشتن؟ چرا ما رو دور نمیریزن؟ چرا ما رو آتیش نمیزنن که راحت شیم؟ اینها رو با فریاد میگفتم. منقل گفت: بیخیال رفیق. از من یاد بگیر. این همه توی سینم آتیش روشن کردن آخ نگفتم. یه روز پشیمون میشن. یه روز یاد ما میفتن. مهم اینه که توی همه ی کتابهای تاریخی اسم ما هست. توی داستانهای قدیمی اسم ما هست. توی همه ی دفتر خاطره های قدیمی اسم ما و گرامافن و شد خزان و منتظرت بودم هست. ولی هیچ جای تاریخ اسمی از تتلو و حسین تهی نمیاد. همین برای ما بسه. دنیا همینه. یه سری میان جای یه سری دیگه رو میگیرن. لهاف گفت: ای کاش حد اقل مادربزرگ و پدربزرگ به یادمون بودن. گونی زغالی که کنارمون نشسته بود و تا اون موقع ساکت بود گفت: فکر کردید بچه هاش تا حالا شما رو توی زیر زمین نگه داشتن؟ همین که اینجا توی این زیرزمین هستید به خاطر وجود نازنین این دو نفره. وگرنه الآن وسط کوچه بودید. دیگه صدایی نمیومد. معلوم بود که همه یا رفته بودن یا خوابیده بودن. لهاف گفت: یادته منقل. یادته زغال فراوون میریختن و روت روشنش میکردن و دور تا دور کوچیک و بزرگ تا صبح میگرفتن تخت میخوابیدن؟ منقل گفت: آره یادش به خیر. من گفتم: الآن چی. الآن توی تخت خوابشون کنار شوفاژ و روی تشک خوشخوابشون خوابیدن و دارن با لبتاپ و گوشی و تبلتشون بازی میکنن. آخرش هم همینطوری انقدر بازی میکنن تا خوابشون میبره.
این هم از خاطره ی شب یلدای من و دوستام. تابلوی نقاشی ما هم این شکلی بود. آخه مدیر محلتون گفته بود از شب یلداها و این که چه طور بهمون گذشت بگیم. یه کیس قدیمی اینجا هست که ویندوز نود و هشتش هنوز بد کار نمیکنه. وقتی حال خراب ما رو دید پیشنهاد داد کهبیام اینجا و حرفای خودم و دوستام رو به گوش شما آدمها برسونم.
از من کرسی به شما نصیحت. قدر فرهنگتون، تاریختون، اصالتتون، تمدنتون رو بدونید. نذارید چیزهایی یا کسایی که نیت کردن این چیزها رو ازتون بگیرن و نابودشون کنن به هدف شومشون برسن. شما پنج هزار سال تمدن دارید. شما کوروش و داریوش دارید. شما زردشت پیامبر رو دارید. شما فردوسی و حافظ و سعدی و رودکی و مولانا و خیام و عطار و نظامی و باباطاهر و نیما و سهراب سپهری رو دارید. شما بنان و شجریان و گلپا و بدیعزاده و معروفی رو دارید. شما لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد و رستم و سهراب رو دارید. شما تخت جمشید و سی و سه پل و چهل ستون رو دارید.شما ابوعلی سینا و زکریای رازی دارید. شما کریمخان زند و شاه عباس صفوی و امیر کبیر دارید. شما ایران رو دارید. دنیا باید به شما حسودی کنه. حالا یه گوشه از این تاریخ و فرهنگتون هم من کرسی باشم. چی میشه مگه. دلم براتون تنگ شده. خیلی تنگ. ولی چی میشه کرد. هیچ. فقط به این دلخوشم که حالتون خوب باشه. خب من دیگه برم. راستی شبها مواظب خودتون باشیدها. من نیستم که مواظبتون باشم. خودتون روی خودتون رو بکشید که سرما نخورید. خداحافظ. همیشه به یادتون هستم.

شهروز حسینی

درباره شهروز حسینی

سلام دوستان. من شهروز حسینی، متولد 21 فروردین 1368 در تهران هستم و از همون بدو تولد دیدم که نمیبینم. تحصیلاتم رو تا پیش دانشگاهی در مدرسه ی شهید محبی گذروندم و پیش دانشگاهی رو تلفیقی خوندم. فارغ التحصیل رشته ی فلسفه ی غرب در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد واحد تهران شمال هستم. صنایع دستی معرق کاری و سفالگری و قالیبافی رو تا حدود زیادی یاد گرفتم. پیانو هم میزنم. سال نود یکی از پایه گذاران کانون نابینایان حس اول در فرهنگسرای معرفت در تهران بودم که به دلیل عدم حمایت لازم از طرف شهرداری منحل شد. اول بهمن نود و پنج، با یکی از همنوعان و هم محله ایهای خودمون، یعنی پریسیما ازدواج کردم. یه پرسپولیسی 2 آتیشه هستم و غذای مورد علاقه ی من هم فسنجونه. کسایی هم که میخوان از طریق اسکایپ با من در تماس باشن آیدی من اینه. hosseinishahrooz25 ایمیلم هم هست: hosseinishahrooz@gmail.com امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم. مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

42 Responses to یادمان باشد، یادشان باشیم.

  1. 1
    Adasi says:

    سسسسسسسسسسلام! بنده سال ‏1380‏ که تازه خونه ساخته بودم گاز نداشتم زمستان آن سال را با یه کرسی و منقل آتشی و یه آلادین نفتی گذراندم! اکنون هم وقتی به روستا میروم پدرم کرسی داره منم میرم زیر آن میخوابم! پدرم حتی تابستانها هم کرسی را جمع نمیکند و کرسی و لهاف پشمی ‏4فصل وسط اطاق است! اگه باورتون نمیشه بیایید بریم نشونتون بدم! هاهاهاهاهاها شهروز ‏5شنبه بیا پیشم تا ظهر بریم روستا و شب زیر کرسی بخوابیم! صبح جمعه هم بریم باغ شلغم بیاریم بپزیم و بخوریم! ترسو جان بیا با پژو میبرمت!‏

  2. 2
    sanna says:

    ههه
    چه دوران خوشی
    شما و دوستاتون فراموش نمیشین در دل آدمها با اینکه ماشینی شدن ولی کاش نمیشدن و بیشتر بهتون فکر میکردند
    ببین دلشون نیومده بندازنتون دور
    با اینکه نیازی بهتون ندارن
    هر چیز زیبایی پایدار میمونه
    از نصیحتت لذت بردم

  3. 3
    tina says:

    خیلی خیلی زیبا بود دیگه هیچچی مثل قدیما نیست دیگه هیچچی صفای قدیمو نداره عید ماه رمضون …
    من همیشه آرزوم این بوده که تو صد سال قبل زندگی کنم

    • 3.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      نه بابا. صد سال پیش سخت بوده آخه. نه مترویی نه ماشینی نه کولری. خب الآن هم میشه راحتتر و سالمتر زندگی کرد. فقط از هر امکانات و تکنولوژی باید درست و به اندازه استفاده کنیم. قدر سُنتمون رو هم بدونیم. در ضمن صد سال پیش بابا بزرگ مجتبا هم نبوده چه برسه به خودش که محله داشته باشیم. اصلً مگه بدون محله میشه؟

  4. 4
    پریسا says:

    سلام.
    یادش به خیر. شب یلدا هایی که همه این دوستان عزیز رو داشتیم همراه حافظ و پدر بزرگ و مادر بزرگ.
    همهشون یکی یکی رفتن. اول پدربزرگ، بعدش مادربزرگ، بعدش داییجون بزرگه که دسته جمعی مون رو جمع می کرد1جا. اون ها که رفتن حافظ هم رفت. شاید رفت جایی که هنوز پدربزرگ و مادربزرگ و داییجون بزرگه ای بودن که فامیل رو جمع کنن و حتی اگر کسی نمی خواست بیاد داییجون بزرگه می رفت با پدر خونه دعوا می کرد و بچه ها و پدر و مادر رو مثل1بزرگ تر که نمی شد حرفش رو زمین زد جمع می کرد و با فرمان1بزرگ تر عزیز، حرکت می داد طرف خونهش و همونجا قهر ها رو آشتی می داد و مشکل ها رو حل می کرد و یا علی بشین و شب رو سحر کن.
    حافظ، کرسی، لحاف و منقل، همه بعد از پدربزرگ و مادربزرگ و داییجون بزرگه رفتن. حالا شب یلدای من دیگه نه بابابزرگ داره، نه مامانبزرگ و نه داییجون بزرگه ای که نمی دونم چرا هنوز بعد از چند سال نمی تونم دلتنگش نشم و وقتی ازش میگم و می نویسم اشک از چشم هام نباره روی کیبوردم.
    مدیر محله1تابلوی قشنگ زد اینجا گفت یلدا هاتون رو بنویسید. من نمی تونستم بنویسم. دلم که پیش از این هم گرفته بود بد گرفت. خیلی دلم می خواست جایی باشه که این ها رو بنویسم ولی حس کردم اونجا جاش نیست. ولی اینجا. اینجا می تونم بنویسم. حس می کنم جاش اینجاست. کنار درد و دل کرسی و کنار یاد مزه تخمه های بو داده و پشتزیک ها و برنجک ها و باقی خوراکی های دست ساز مادربزرگ و کنار بقیه چیز های عزیزی که دیگه بین ما آدم ها نیستن. حالا دیگه شب یلدای من امروزی شده. شام به اتفاق خانواده برادر و خانواده همسر برادر و خانواده خودم میریم بیرون توی فلان رستوران که تازه باز شده مهمون داداش. بعدش هم میایم خونه داداش تا بشینیم و حرف های امروزی بزنیم از زندگی مدرن و خوراکی هایی رو بخوریم که مغازه های شیکه بیرونی می فروشن. برنجک های کارخونه ای، پشتزیک های بازاری، شیرینی های سلفن پوش. روی میز های شیشه ای، زیر لوستر، کنار تلویزیون چنین و ترانه های پر سر و صدای چنان. بدون کرسی، بدون لحاف و منقل ساده و صمیمیش، بدون فال حافظ. فقط اسمش یلداست. کاش این اسم هم دیگه توی فامیل من نباشه تا دست از سرم بردارن بذارن با خاطره های یلدا به یاد یلدا باشم.
    دلم تنگ شده. بهشون بگید. به کرسی و لحاف و منقل و زغال و دیوان کهنه حافظ پدربزرگم بگید دلم بد تنگ شده واسه همهشون. شب یلدا اومد و رفت و من توی اون رستوران با چراغ های کم نور و رنگیش زیر صدای خواجه امیری که از بلندگو پخش می شد وسط خنده های ساختگی و پیچ و خم دار جورواجور دنبال1صدای آشنا گشتم و گشتم و نبود. همینطور دنبال اون گرمای مهربونی که از لحاف می پیچید توی جسم و روح همهمون. قصه ها و دعا های بابابزرگ، ذکر وتعارف های مامانبزرگ که تمومی نداشتن. التهاب داییجون بزرگه که همهمون رو می خندوند حتی خودش رو. حافظ خونی هایی که سرش دعوا می شد. فال تعبیر کردن های بابابزرگ که با شیطنت ما قطع و وصل می شد. کرسی و لحاف بزرگی که انگار می شد تموم دنیای ما رو زیرش جا داد و هنوز جا داشت. راستی واقعا جا داشت یا دنیای من کوچیک بود و زیرش جا میشد؟
    دلم تنگ شده واسه همهشون. یکی بیاد بهم بگه کجای این روزگار هرکی به هرکی این چیز ها رو همراه تنقلات شب یلدا که دیگه بسته بندی می فروشن دارن تا برم حتی شده به قیمت عمرم بخرمشون و باز هم اون یلدا ها رو زندگی کنم؟
    دیگه نمی تونم بنویسم. داره کیبوردم رو خیس می کنه. تا خرابش نکردم:
    ایام به کام.

    • 4.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام پریسا. چه دل پری داشتی. چه یلدای مدرنی داشتی. چه خاطرات قشنگی داشتی. همین که مینویسی. همین که چشمات هنوز به یادشون هست، همین که هنوز برات عزیزن، همین که آرامشت پیششونه یه دنیا براشون ارزش داره. من مطمئنم که تو رو میبینن. توی اون رستوران کنارت بودن. توی خونه ی برادرت کنارت بودن. اونها هم به یادت، به فکرت، هستن و خواهند بود. فقط پدربزرگ و مادربزرگ و دایی بزرگت مثل همون موقعها طاقت دیدن اشکهات رو ندارن. مگه نه؟ پس همیشه به یادشون باش و به جای غصه خوردن با خاطراتشون صفا کن. بذار اونها هم اذیت نشن. میدونم که دوست نداری اذیت بشن. پس قدر خاطراتی که با عزیزات داری بدون. بیشتر از این کاری ازت برنمیاد. خوب زندگی کن. این اون چیزیه که اون خدابیامرزها میخوان. مگه نه؟
      راستی این پشتزیک که گفتی چیه؟ میشه یکی بهم بگه؟ خواهش میکنم. تو رو خدا. جان من. خب بگید دیگه مگه چی میشه. نگفتم که برام بخرید. میدونم اینجا همه اکثرً اصفهانین. بگید چیه خودم میخرم. به جان خودم.

  5. 5
    فروغ says:

    درود. این از تمام نوشته های خیال انگیز که تا حالا من از شما خوندم قشنگ تر بود. زنده و پاینده باشی شهروز عزیز

    • 5.1
      یاسر فرجی says:

      سلام به روی ماه همه ی شما عزیزان. شهروز قربونت برم که با گفتن مطلب راجع به کرسی خاطرات شیرین کودکی را زنده کردی. موقعی که برای همه عزیز بودیم و به دور از هرگونه دغدغه های فکری و گرفتاریهای زندگی فقط و فقط بازیهای کودکانه میکردیم همه چیزو زیبا میدیدیم. اگه کار اشتباهی میکردیم مورد سرزنش کسی قرار نمیگرفتیم و دست روزگار ما را بدجوری جریمه نمیکرد. یادم مییاد موقعی که 5 6 ساله بودم با برادرها پاهامون میزاشتیم تو کرسی چقدر حال میداد با گرمای کرسی میخوابیدیم. حیف زندگی ماشینی همه چیزهای خوبو از ما گرفته. تو میگی کرسی من میگم همه چیز از دست ما رفته فرهنگ تمدن اعتقاد احترام کمک کردن محبت و و و و خیلی چیزهای دیگه. البته هرچند وقت که میریم روستا میبینیم مادر بزرگ تو همون خونه قدیمی گلی از کرسی استفاده میکنه. و خیلی چیزها را از اون آدمهای مهربون و با صفا باید یاد گرفت. با آرزوی موفقیت برای شما.

    • 5.2
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام فروغ. خوشحالم که دوست داشتی. موفق باشید.

      • 5.2.1
        شهروز حسینی شهروز حسینی says:

        سلام یاسرخان. از کودکی نگو که بخوام بنویسم مجتبا باید با کارخونه ی دستمال کاغذی قرارداد ببنده. راستی مجتبا جان محله قاطی کرده. کامنتها رو جا به جا جواب میده. جواب فروغ جا به جا شد. فروغ ببخشید. خداییش تقصیر من نبود.

  6. 6
    مسعود says:

    سلااام شهروز.
    با اینکه دفعه ی چندمیه که این حرکتو میزنی ولی فوق العادست.
    من همیشه نوشته هاتو کامل و دقیق اونم سه الا چهار بار میخونم.
    از بس که قشنگ شیرین و پرمعناست.
    خوب راستش من که این جناب کرسی خانو اصلا یادم نمیاد.‏ از زمانی که یادمه چراغ نفطی نمیذاشت یخ بزنیم.
    مث همیشه خیلی عالی نوشتی.‏ دمت گرم.

    • 6.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام مسعود. همون چراغ نفتی هم خیلی حال میداد. اصلً اون بوی نفتش هنوز توی دماغم هست. راستی بیکاریها. یه بار بخون بسه دیگه. چه کاریه. من خودم هنوز توی محله نخوندمش.

  7. 7
    powersoft says:

    سلام و درود خدمت آقا شهروز
    فقت میتونم بگم دمت گرم با این داستان های زیبا و جان بخشی خوبت به اشیاع
    آره یادش به خیر اون زمون ها مردم هم با هم گرم تر بودن و زندگی ها راهت تر و شیرینتر بود یادش به خیر با داداشم رو میز کرسی میرفتیم و میشستیم روش و گاه گاهی میپریدیم روش بیشتر ننویسم آخه خیلی دلم واسه اون خاترات تنگ شده و یاده خاتراتی که با عشق بی وفام که رفت میفتم و اشکم سرازیر میشه یادش به خیر بچگی ها چه بازی هایی میکردیم و چه ساف و ساده بودیم شهروز جون بردیم به بچگی ها
    منتظر داستان های بعدیت هستم موفق باشی یا علی

  8. 8
    cheshmak says:

    ولی کرسی ما شکایتی ندارد چون همین پارسال بود که گذاشتیمش
    باور کنید در روستاهای دور افتاده زندگی نمی کنم همین اصفهان ز نزدیک به محله های پول دار نشین هستیم هرچند خودمان خیلی پول دار نیستیم ولی
    خانه هم آنقدرها قدیمی نیست ولی کرسی گذاشتیم پار سال
    امسال نگذاشتیم ولی شب یلدا یکی از همسایه هایمان که برای دخترش شب یلدایی آورده بودند آمد بردش به عنوان نماد گذاشت
    کرسی ما اصلا احساس باز نشستگی نمی کند
    باور کنید تا چند سال دیگر همه این وسایل به خانه ها بر می گردد وقتی آفتابه مسی را می گذارند به عنوان دکور دیگه کرسی که

    • 8.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      ببخشیدها دیگه توی اصفهان که پایتخت فرهنگی ایرانه اگر کرسی نباشه کجا قراره باشه؟ بعدشم دکوری که نمیشه کرسی گذاشت. نصف خونرو میگیره. اونم خونه های الآن که قوطی کبریتن همشون. باظ آفتابه مسی زیاد جا نمیگیره. هاهاهاهاهاها.

  9. 9
    زهره says:

    درود
    شهروز میترسم خودتو گم کنی این قدر جای این شی و اون شی میشینی اونوقت میترسم نتونی دوباره خودتو پیدا کنی
    هاهاها
    خیلی جالب مینویسی ما هم اونروز که گازمون قطع شده بود گذاشتیم امسال هم با وجود بودن چندتا بخاری هم یه دونه برقیشو گذاشتیم زیر همون کرسی چوبی ولی زیاد جالب نبود جمعش کردیم

    • 9.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام زهره. خدا رو چه دیدی. یه روز میبینی یکی از اینها میاد از زبون من پست میذاره. آخه کرسی برقی دیگه از کجا اومد. یه بار ما رفتیم شمال یکیشون رو گذاشتیم نصفه شب اتصالی کرد آتیش گرفت نزدیک بود جزغاله بشیم. لطفً پند گیرید و از وسایل اورجینال استفاده کنید. 4 روز دیگه کرسی چینی هم میاد. فکر کنم تا شو باشه. چه شود.

  10. 10
    زهره says:

    من هم کنجکاو شدم رفتم سرچ کردم پشتزیک فکر کنم اینا هست که تو قم هم زیاد هست میچسبه به دندون مثل پولکیه
    اینطور که دیدم بیشتیزیک هم بهش میگن مال شمال هم هست
    طرز تهیه شو مینویسم به شرط اینکه هرکی درست کرد به منم بده خخخ البته خیلی آسونه ولی ما کنجد نداریم شاید فردا خریدم درست کردم

    کنجد————— 2 استکان
    شکر ————–1 استکان

    طرزتهیه :

    ابتدا
    شکر را تو یک ماهیتابه ذوب میکنیم تا به رنگ قهوه ای روشن دربیاید بعد
    کنجد رو به شکر اضافه میکنیم وهم میزنیم تا تمام دانه های کنجد به هم بچسبد
    سپس مواد را در روی یک سطح کاملا صاف میگذاریم و سریع قبل از اینکه
    موادمان سرد شود با یک وردنه که هر چقدرسنگینتر باشد بهتر است کنجدهارا پهن
    میکنیم و بلافاصله با نوک چاقو خطوطی مربع یا لوزی شکل را روی آن
    میندازیم و میگذاریم مواد سرد شود سپس با دست از روی این خطوط کنجدی ها را
    تکه میکنیم از این کنجدی های مقوی میتونین به جای قند به همراه چای
    استفاده کنید
    نوش جون

    • 10.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      عالیه. میخوام. میخوام. بابا چرا همه تو این محله نصفه شبا از خوراکیها حرف میزنن. از اینهایی که میگی خوردم. فقط اسمش رو نمیدونستم. ولی فکر کنم اونی که من خوردم به جای شکر عسل داشت.

  11. 11
    زهره says:

    یه چیز دیگه هم یادم اومد ببخشید فکر کنم اشتباه گفتم اونا نیست که گفتم حالا یادم اومد تو کردستان یه چنین چیزی خوردم یعنی خوردیم چقدر هم چسبید یه مستطیل مانند بود که مثل لواشک یا بهتر بگم مثل تمر داخل بسته بود فکر کنم اوناست فکر کنم

  12. 12
    saeed says:

    همانند همیشه ناز و زیبا و توصیفاتت شیوا و روان بود با رخصت از شهروز میخواهم بگویم تو عطیغه هستی…

  13. 13
    Adasi says:

    سسسسسلام! آهاییییییییییییییی شهروز سوسول:‏ تو که ‏1ماه پیش مرتضی معصومی را مرحوم کردی،‏ اون بیچاره اول مبایلشو کوفت زمین،‏ از وقتی هم میهمان رادیو فصلی شد تو چشمش زدی و مرحومش کردی،‏ عزیزم بسته دیگه دست از سر بچه های این محله بردار! باورت نمیشه حدود ‏20سال پیش قرار بود برم به ملاقات مدیرکل بهزیستی اصفهان بیچاره چپ کرد و ‏1هفته بعدش مرد! راستی یه جا خوندم قاطل دکتر مطهری هم یه نابینا بوده،‏ چون از دکتر وقت ملاقات گرفته بوده یه روز قبل از ملاقات با آن نابینا کشته میشه! رئیس بهزیستی یه روز قبل از ملاقاتش با من موقع بازگشت از مإموریت چپ کرد!‏

    • 13.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      ببین شیطون. تو اگر بمبای هیروشیما رو هم زده باشی من ازت نمیترسم. مرتضا هم از وقتی اومد برنامه ی ما دیگه افتخار نمیده بیاد اینجا. ولی حاج مرتضا ما دوست داریم. خودت رو نشون بده من یه گل به این شیطون بزنم.

  14. 14

    شهروز یعنی دیوونه ی این نوشته هاتم.
    تازه مهمتر از همه اینکه از وقتی زندانی شدی و شاید خیر. از وقتی نوشته های به این توپی مینویسی، طرفدارهای زیادی پیدا کردی و پست هات خیلی شلوغ میشند.
    من میمیرم واسه پستهای شلوغ. حالا مال هرکی که میخواد باشه. دیگه چه بهتر که پست از یکی مثل توه.
    من بچگی خیلی لذت میبردم از کرسی. خونه ی خودمون بود، خونه ی خاله بود، یادش بخیر.
    راستی من یک روز جنازه کرسی خودمون را توی زمین خرابه ی پایین خونه دیدمش. اینقدر واسش غصه خوردم که نگو.
    طفلی تنها بود. مثل خودم. خیلی تنها. البته من ی شش هفت ماهی میشه از تنهایی در اومدم و با خیلیها ارتباط گرفتم ولی کرسی ما هنوز دوستی واسش پیدا نشده.
    ای کاش میشد یکی از این ایرانسل صلواتی ها واسه کرسی‌مون بگیرم ی کمی از انزوا خارج بشه!

    • 14.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلااااااااااااااااااام مدییییییییییییییییییییر.
      بابا پستای ما به شما نمیرسه که. فقط دستت درد نکنه. این ip پژو و ادسی رو من چه طوری با هم تطبیق بدم حالشو بگیرم. دستت درد نکنه. یه پست بذار آموزش مقابله با شیطان محله. من خودم یکی دو بار بیشتر کرسی ندیدم. ولی تا آخر عمرم فراموشش نمیکنم. جدی جدی توی زیرزمین خونه ی مادربزرگم هست و جدی جدی کسی ازش استفاده نمیکنه و به یادش نیست. خیلی بده. خیلی بد.

  15. 15
    Adasi says:

    آهای شهروز نکنه کم آوردی دست به دامن مدیر شدی؟! چرا گوشیتو جواب نمیدی!‏

    • 15.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      پژو جان شرطو باختی. فکر کردی چی؟ الکی که نیست. ما بچه های تهران خیلی زرنگیم. ده تومن شارژ فراموش نشه. مدرکش هم اینه.
      خانمها آقایون. کامنت ادسی رو بخونید. توش نوشته چرا زنگ میزنه جوابش رو نمیدم. شماره ای که به من زنگ زد و من جواب ندادم شماره ی پژو بود که بارها از این شماره به من sms داده و یکی دو بار هم با هم حرف زدیم. ولی الآن که جوابش رو ندادم ادسی اومده کامنت گذاشته که چرا زنگ میزنه جواب نمیدم. مجتبا تو و همه ی بچه های محله قضاوت کنید. شرط رو خداییش کی برده؟ همه ی محله شاهد بودن که سر چی شرط بستیم. شارژ ده تومنی فراموش نشه لطفً. شیطون محله فعلً یک هیچ عقبه. هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

  16. 16

    به نظرم این عدسی و پژو را باهم بریزیم توی کوره ذوب کنیم ی چیز بهتر از توش در بیاریم خیال همه راحت بشه.

  17. 17
    نخودي says:

    آخيش چيزي كه عوض داره گله نداره! چقدر من سر همين تو يكي كتك كه نه گوش كشيده شدم چقدر دعوام كردند …هي مي گفتند اون قدر نرو روي كرسي ورجِ وورجه كن بيا پايين تازه سيني بزرگه كه ما بهش مي گفتيم مجمعه هم بود كه كلي باهاش اختلاف منافع پيدا مي كردم آخه من ميخواستم بشينم اون بالا همه مي گفتند اونجا جاي اونه و جاي تو نيست و كرسي ميشكنه و هزارتا از اين حرفا تازشم منم كه يه كمي گرمايي بودم همش دوست داشتم اون بالا باشم تا اون زير از گرما بپذم ولي خب هي يادت بخير البته خونه عمه كوچيكه اينها شوهر عمه با قدرت حفظتون كرده كماكان داريد ايفاي وظايف مي كنيد عمه بزرگه و عمون هام هم منهاي منقل خان كه خيلي درد سر داره شما ها رو دارند به اضافه يه كرسي برقي كوچولو بجاي منقل…. ولي خودمونيم ما كه خواستيم شب يلدايي يادي ازت كنيم و خب ياد هم كرديم ولي ولش كن خواستي بدوني برو كامنت شب يلدامو بخون يه كم تحرك برات خوبه ….. اگه قول بدي بذاري برم اون بالا روت بشينم قول مي دم منهاي دود و دم آتيش منقلت يه سفارشي چيزي برات بكنم؟ هان چي ميگي؟

    • 17.1
      شهروز حسینی شهروز حسینی says:

      سلام نخودی. بابا خب بیچاره ها راست میگفتن. میشکنه کرسی بدبخت. ولی خداییش خوش به حالتون که این همه از کرسی خاطره دارید. من که یکی دو بار بیشتر باهاش خاطره ندارم انقدر دوسش دارم شما که دیگه جای خود دارید. ولی خداییش یه کرسی توی زیرزمین خونه ی مادربزرگم افتاده که کسی ازش استفاده نمیکنه. در ضمن من کرسی برقی رو کرسی نمیدونم.

  18. 18
    Azizol lahpajoohandeh says:

    درووووووووووووود! آهای الیهالناس بدادم برسید! این عدسی میخاد ادعا کنه که شیطونتر از منه! میره توکوچه پس کوچه های محله میگرده کامنتهای منو میخونه و میاد اول محله با روش من وارد میشه و کامنت میزاره! آهایییییییییییییییییییییییییییییییییییی شهروز من تا این عدسی اینجاست دیگه جوابتونو نمیدم! تازه من شرط نبستم که ببازم! 2زار بده آش، به همین خیال باش! هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاheheheheheheheheheheheheheheheeheeheeheeheeheiheiheiheiheiheihoohoohoohoohoohoohoohoooooooooooo,ehehehehehehehehehehehehehehehehehehehehehehehehehehehehehe!

  19. 19
    زهره says:

    ببین شهروز فکر کنم اونی که اول گفتم و شما هم خوردی سوهان عسلی بود ولی اون دومی همینه شیرین هم بود یعنی یه مستطیل بود که با کنجد و شکر درست شده بود

  20. 20
    Adasi says:

    درود! شهروز خدا بگم چیکارت کونه،‏ بالاخرو چشم شورت به محله گرفت،‏ ببین چند روزیه که محله خلوت شده،‏ عزیزم بیا اصفهان من بجای یه بریونی دهتا میدم ولی چشم شورتو ازین بچه های نازک نارنجی و سوسول دور کن! خخخخخخخخخخخخخ،هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

  21. 21
    بانو says:

    اوه سلام جناب کرسی یادتون هستیم قربان

دیدگاهتان را بنویسید