امشب حس جالبی نیست

كاش ميشد همه چيز و همه كس دوباره مثل قديم تر ها ميشدند! كاش تو باز بودي و ميشد با تو بود. كاش من بچه بودم و محبت هاي همه به من دوباره براي يك بار ديگر هم كه شده جنس واقعيت ميشدند! در طول تمام سالهايي كه با يك عالمه سختي بزرگ شدم و كودكيم از من ربوده شد، خيلي از دنيا و دنيايي ها خسته شدم. چطور بتوانم تحمل كنم جامعه اي را كه قد سر انگشت به من توجه ندارد و تنها از سر انگشت براي اشاره به من به عنوان نابينايي قابل ترحم استفاده ميكند. چطور گله نكنم و دم نزنم وقتي بهترين دوست هاي من از جنس منفعت طلبان بيرحمي هستند كه ته تهش من را به هيچ و پوچ خواهند فروخت. چطور ميتوانم گريه نكنم و بگويم كه دروغ است وقتي شايد مهارت دوستيابي را بلد نيستم، وقتي شايد مهارت دوستيابي را بلدم ولي دوست واقعي وجود خارجي ندارد و وقتي نااميدي و غم و سختي و فشار هاي جور واجور، يك دفعه حمله ور ميشوند و در يك مبارزه ي ناجوانمردانه، تمام شعار هاي زيبايي كه در مقالات روانشناسي جا خشك كرده اند را به يك باره ضربه فني ميكنند، خاك ميكنند و براي من جز تلي از خاكستر آرزوها چيزي نميماند. چطور ننويسم، چطور حواسم به خش برنداشتن روحيه ي احتمالا لطيف هم محلي هايم باشد، چطور شكايت نكنم در حالي كه بهترين هايي كه تا همين تابستان با من بودند نيز ديگر تسخير زمستان شده اند و كسي براي شنيدن بي قراري هاي من نمانده است. من به دنبال يك نايافتني، يك دست نيافتني، يك مهال، يك ناياب و شايد يك كمياب ميگردم. به دنبال دوستي كه دوست باشد و از جنس دوست. دوستي كه بشود تا دم مرگ رويش حساب كرد، دوستي كه به غير از خودش و خستگي هايش، شاديهايش را نيز با من تقسيم كند. دوستي كه در تماسي كه با صداي مشاور داشتم خبر وجود نداشتنش را به من دادند و گفتند چنين كسي كلا در شبكه ي بشر و بشريت وجود ندارد و اگر جايي از او و خصوصيات بينظيرش خواندي يا برايت گفته اند، همه و همه قصه هايي افسانه گونه بوده براي از بين بردن غصه ها هر چند به صورت موقتي. حالا ديگر با اين بيدوستي يك طور هايي كنار آمده ام. ترجيح داده ام مفهومي به نام دوست صميمي و صميميت يك دوست را ببوسم بگذارمش كنار تاقچهمان خاك بخورد. آنقدر خاك بخورد تا پر شود و شايد منفجر. وقتي از اين دوستي و اين صميميتي كه همه از آن مي گويند چيزي به من نماسيده است، همان بهتر كه نباشد، خاك بخورد تا بميرد و تا بپوسد. به قول ما ايرانيها: ديگي كه براي من نميجوشد، همان بهتر كه سر سگ در آن بجوشد. به راستي، شما شايد بيكار باشيد كه دوباره به محله ي ما سر زده ايد و اين اراجيف را ميخوانيد ولي به هر حال اگر ميخوانيد باكي نيست، من هم مينويسم و اگر نميخوانيد باز هم باكي نيست چون به هر حال، من تا زماني كه كاملا خالي نشوم مينويسم. خوب يادم هست، بچه تر كه بودم، دنياي زيبايي داشتم. هرچه به سمت بلوغ تندتر دويدم و هرچه بزرگتر شدم، بدون اينكه بفهمم، بيشتر ضرر كردم و كالايي گرانبها به نام كودكي، به نام معصوميت، به نام بيگناهي و به نام بي شيله پيلگي بيشتر و سريعتر از من ربوده شد. حال، من مانده ام و اين محله ي مجازي، با اندكي تحصيل و مقداري مهارت زباني و كامپيوتري كه تا قبل از خودكشي سر خودم را بدانها گرم كرده ام. شايد همين گرم شدن سرم به جايي برسد كه حرارت سرم آنقدر بالا برود كه سر من نيز مانند سر آن سگي كه در ديگ دوستي ميجوشيد، بجوشد و منفجر شود. آن وقت شما ديگر خيالتان راحت ميشود كه مجتبي خادمي با سايتش، با تمام بازديد كننده هايش و با تمام تصوراتي كه در باره اش داشتيد، يك دفعه محو شد. يك بار براي هميشه. ولي در حال حاضر كه اينگونه نيست و اميد، به سختي و با تمام وجود، نهايت فشار را به من و به افكارم ميآورد كه دست بكشم از اين چرت نوشته ها يا شايد چرك نوشته هايي كه شايد هر از گاهي غير از اعصاب خودم، چرخ دنده ي انديشه ي شما ها را نيز كثيف و دچار خدشه ميكند. شايد تا به اينجا هم نتوانسته باشم حرف اصلي امشب را برايتان بگويم و احساس ميكنم آن تصوير سازي هاي قشنگ، آن ظرافت هاي هميشگي در نوشته ي امشب موج نميزند و اين نوشته مانند آبي راكد در يك بركه ي دور افتاده از همين حالا بوي لجن گرفته و شايد بايد پاك كنمش، شايد بايد دوباره بنويسم و شايد بايد اصلا ننويسم. سردرگمم. در مينيبوسي كه اكثريت مسافران خسته از همه چيز را به زرين شهر منتقل ميكند، لپتاپم تنها شنونده و تنها نگارنده ي حرفهاي من است. حرفهايي كه شايد اگر نوشته نشوند، روزي، وقتي، جايي، در قالب شعله اي خطرناك، سر باز كنند و بسوزانند آنچه را كه نبايد. حرفهاي من كه تمام شدني نيستند ولي شايد حوصله ي شما، باتري لپتاپ، حوصله ي خودم، نيروي انگشتانم و مواردي از اين دست، تمام بشوند و بر خلاف ميل من، اين نوشته نيز به سرنوشت قبلي ها دچار شود و در نقطه اي همين نزديكيها، حكم مرگش امضا شود. اينكه امشب دلم خون شد و شروع به نوشتن كردم، همه و همه بدان خاطر بود كه به ياد دوست ها و دوستيهاي از قديم تا به امروزم افتادم و بي اختيار، تمام خاطرات سبز و شيرينم محو شدند و جايشان را به تمام نامردي ها و خاطرات زشت منظري دادند كه هميشه مانند پونه دم خانه ي من ميروييده اند. چه پول ها كه به دوستانم دادم و براي هميشه دود شدند، چه اعتبار ها كه براي دوستانم خرج كردم و به مانند پتكي خودم را به عقب راندند، چه بسيار زمانهايي كه سپر دوستانم شدم و عاقبتي جز له شدگي انتظارم را نكشيد و در كل چه دوستيها كردم كه نتيجه ي تمامشان دشمني شد. امشب، از نااميديهايم نوشتم، از تمام آن چيز هايي كه همه از آن فراري هستيم. امشب، براي من شبي ناخوشايند شد ولي تمام اينها را هم كه در نظر بگيريم، هنوز اميد، اينجا نشسته است و منتظر خيره به انگشتانم، خيره به مانيتوري ده اينچي، تا مگر اينكه نقطه ي پاياني امضاي حكم مرگ اين نوشته را ببيند و شاد بشود و مرا نيز شاد كند با افكار و آرمانهايي كه هنوز دوستشان دارم. فكر كمك به كودكان بي سرپرست، فكر پولدار شدن براي نجات محرومين، فكر غير نرمال بودن و بچگي كردن تا آخر آخر دنيا و در يك كلام، فكر آزاد زيستن به هر قيمتي!

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

28 Responses to امشب حس جالبی نیست

  1. 1
    chalavi says:

    باد با چراغ خاموش کاری ندارد. اگر در عذابی بدان که روشنی. دوست عزیز کاملأ شرایط شمارو درک میکنم چراکه من هم این روزها از دست دوستانم خیلی دارم ضربه میخورم ولی باز میخوام راهمو ادامه بدم.چون هدفم روشنه و نمیخوام بخاطر خودخواهی حقوق دوستان و همنوعانم زیر پای عده ای حسود له بشه. شماهم که مطمئنأ هدفتون روشنه بی اعتنا به همه ی این ناملایمات زندگی به راهتان با شکیبایی هرچه بیشترادامه بدید وکم نیارید و خلاصه بی خیال. ولی خوش بحالتون که مینویسید برعکس من که فقط سکوت میکنم.

  2. 2
    الهه says:

    اینم دل گرمی از یک روانشناس محله
    تو هم بنویس نسکوت برف و یختو آب کن که در محله سیل بیاد

  3. 3
    سامان! says:

    درود حرف دلمو زدی! دوست دلم میخواد خیلی چیزا بنویسم ولی نمیتونم! ‏

    • 3.1

      سلام سامان.
      ببین، برای اینکه بتونی نوشتن رو شروع کنی، اول توی ورد واسه خودت بنویس، بعد یخت آب میشه اون وقت دیگه اینجا هم میتونی بنویسی.
      راستی عید میخوام بیام شیراز کاکو. آدرس بده بیام ببینمت باهم بریم ی گشتی توی لونا پارک بزنیم!
      ایمیلمو که داری خدایی ناکرده!

  4. 4
    زهره says:

    اوه اوه چه غمگین ناک بود
    چی بگم ؟

  5. 5
    زهره says:

    اینارو هرکدومشو دوست داری به خودت ربطش بده
    وقتی محبت کردم و تنها شدم ، وقتی دوست داشتم و تنها ماندم دانستم باید تنها شد و تنها ماند تا خدا را فهمید !

    آنقدر نوشته هایم غمگین که
    آنقدر من تنها که
    آنقدر تنهایی سخت که
    نمیدانی …
    .
    .
    خدایا غم خوردم به مقدار کافی… ممنون… میل ندارم دیگر…
    میشود یک استکان مـرگ برایم بریزی ؟

    دردنوشته و دل نوشته ها ، نام مستعار تمام زخمهای من است !

    به یک معتاد نیازمندم
    جهت کشیدن دردهایم !

  6. 6
    یلدام says:

    به کسی اجازه نده از تو نردبانی بسازه برای پیشرفت یا هر مقصود دیگه ای
    از اونایی که همش شعار میدنو میگن مثبت اندیش باش . همه ی همه ی اونا یی که مرفعان بی درد هستند اونایی که میگن نه -چیه اینارو مینویسی تو بلاگو اینا بیزارم.
    کسی که منو میخواد -غمو شادی هامم میخواد
    بنویس
    هر چی دوست داری
    خودتو رها کن
    درگیر خود سانسوری نشو
    بعدشم اینکه با مرگ اصلا حال نمیکنم
    از کجا معلوم اونور بهم بدتر بد نگذره
    زمانی یه جایی برا خودم نوشته بودم
    مرگ سهم مشترک همه ی ماست
    بهتر آن است ایستاده بمیریم تا در گوشه ای دور افتاده!
    باش
    بمون
    تو باشی امید هست
    محله هست
    ما هستیم
    شاید دوست صمیمیت نباشیم
    شاید اصلا ما رو دوست ندونی
    شاید مجازی باشیم
    اما همین که دوست نداریم غمتو ببینیم فکر کنم میشه رومون حساب کنی

    • 6.1

      حرفاتو دوست داشتم. ی جورایی از دل بود و به دل نشست.
      راستی بگمت اون طرف هیچ خبری نیست.
      من که فعلا هستم. تازه میخوام آینده که حقوقم بیشتر شد اینجا رو منفجر کنم تا این محله تبدیل به ی شهر که نه، بخش که نه، استان که نه، کشور بشه! قاره رو یادم بود ولی دوسش نداشتم پس ننوشتمش!

  7. 7
    Azizol lahpajoohandeh says:

    درود! مجتبی جون همانطور که از فامیلت پیداست،‏ خادمی،‏ عزیزم همیشه خادم باش،‏ به هرکه که میتوانی خدمت کن،‏ چه همنوع چه غیر همنوع،‏ پیشرفت من و تو در نردبان ترقی دیگران بودن است،‏ من و تو باید کاری کنیم که دیگران به انجام آن خودشان را وادار کنند و بگویند مگر من از فلانی کمترم که نتوانم چنین یا چنان کنم،‏ بگذار دیگران من و تو را علگو قرار دهند و پیشرفت کنند،مجتبی جان:‏ ببخش و بخشنده باش که بخشش از بزرگان است! همیشه در زندگیت صبر پیشه کن تا…

  8. 8
    Azizol lahpajoohandeh says:

    درود! در بخشندگی و بخشش و صبوری سیلی وجود ندارد!‏…

  9. 9

    تا حالا خودتون براي فردي دوست بوديد خارج از پول هايي كه به او قرض داديد يا اعتباري كه صرفش كرديد؟
    چقدر دوستاني كه نه پولي به هم قرض دادند و نه اعتباري صرف هم كردند اما فقط و فقط دوست بودند و هنوز هم هستند…
    از دوست نبايد انتظار داشت … انتظار داشتن ريشه دوستي رو مي‌خشكونه …

  10. 10
    loveside says:

    آقای خادمی: از تو بدترم هست. منو نگاه کن،……………..
    …..
    …..:cry
    …..:cry

  11. 11
    بهنام says:

    سلام
    زودتر از اونی که فکر میکنی از یاد میبرنت و دیرتر از اونی که فکر میکنی، یادت میکنن.
    پس تو هم زود نباز، حتی اگه دیر ببری.
    داغونم کردی داداش.
    بغضی که 10 سال بود به خاطر مادرم نترکیده بود، ترکید.
    ده سال بغضمو به خاطر کسی که به هیچ وجه، اشکمو دوست نداره و کلا گریه رو دوست نداره، تو سینه خفه کردم.
    آخه هیچوقت گریه کردنش تو بچگیام یادم نمیره، ولی خواستم یادش بره.
    تا بخنده، شاید منم بخندم.
    الان که دارم مینویسم، اشکام بعد ده سال، صفحه کلید نوتبوکمو داره خیس میکنه.
    نگران خودم نیستم.
    نگران کیبوردمم.
    کی میخواد ببردش تعمیر.
    با این گرونی.

  12. 12
    الهه says:

    بیا اینم نگران کیوردش بود نه شما
    اما گرم گرفتی
    همان طور که دنیا رو سخت گرفتی

  13. 13
    بهنام says:

    من همیشه به فکر تموم هم محلیام هستم الهه خانم.
    میگی نه
    تو پست زهره خانم، کامنتمو بخون خبرم کن.

  14. 14
    الهه says:

    تو کدوم پست زهره گلم
    ناراحت نشین خواهشا آقای وکیل حرفات تو همین کامنت منم تحت تاثیر قرار داد چه رسد مدیر ناراحت را خواستم حال و هوای محله کمی عوض شه فقط

  15. 15
    سامان! says:

    سلام! مجتبا با مرام غصه نخور ما هنوز هستیم! بزار اگه قبول بکنی برات این نامردیه بعضیارو جبران میکنم! فقط هم حرف نمیزنم! ایمیلتو برام بزار خیلی آقایی! جدی میگم فکر هم کنم تا حدودی اخلاقامون مثل هم باشه!‏

  16. 16
    الهه says:

    آخ آخ آخ خخخخخخخخخ یکی بود 2تا شدن چه شود واقعا هوهوهاهاهیهی به مثل زهره

  17. 17
    Azizol lahpajoohandeh says:

    سپاس! درود بر مجتبی و مریدانش! عزیزانم کسی اینجا مداهی نخونده که همتون گریه سردادید،‏ هرکی خواست گریه کنه اول یه دستمال ببنده به صورتش تا اشکهاش پایین نچکه و کیبردشو خراب کنه! من شنیده بودم که خنده بر هر درد بیدرمان دواست-‏ اما با گریه میتوان عقده ها را خالی کرد،‏ مجتبی جان بچه ها را تشویق کن به خنده،‏ ما باید به دنیا ثابت کنیم که عقده نداریم،‏ بلکه همیشه خندانیم!‏

دیدگاهتان را بنویسید