این پست حذف گردید

11

درباره مظاهری

درود , زهره مظاهری, متولد 14 آبان 68, فقط نور رو میبینم, دلیل نابینایی: ازدواج فامیلی و نازکی پرده شبکیه, علایق, طبیعت ورزش, شرکت در فعالیتهای اجتماعی, مسافرت, اطلاعات عمومی, کتاب به خصوص زندگی نامه, چون آدمی واقعبینم و زندگینامه هم تجربه ی یه زندگی واقعی هستش, عضو تیم گلبال اصفهان, بیشتر ورزشهای نابینایی رو تجربه کردم, در گلبال و دو مدال دارم, عاشق خانوادم به خصوص مادرم, دانشجوی رشته ی علوم تربیتی پیام نور اصفهانم, یه کمکی انگلیسی بلدم, سعی میکنم به کسی وابسته نباشم, برای کسی که برام ارزش قائل باشه ارزش قائلم در غیر این صورت کاملا بی تفاوتم, با همه به راحتی ارتباط برقرار میکنم, عقیده دارم خواستن به تنهایی کارساز نیست و باید همراه با برخاستن باشه, و در آخر ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست,بخت رام, دل آرام و نیک فرجام باشید
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

62 Responses to این پست حذف گردید

  1. 1

    درود
    اولا که اینجا محدودیت پست گذاشتن نداری. میتونی روزی سه تا پست بذاری. خصوصا پستهای تو که کپی نیست. پستهای کپی رو ما خیلی وقتها محدود میکنیم.
    دوما این یکیو یادت رفت پنج بار میتونی بگیش؟:
    شیخ شمس الدین، سه شنبه شب، سه شیشه، سرکه، شیره، سر کشیده.
    بعدشم بگمت که من هنوز بعضی وقتها توی اون دورانم هستم. ی پام توی بزرگیمه ی پام توی کودکیم!
    راستی با عرض معذرت حساسها نخونید لطفا: ی بار اون وقتها که سه چهار سالم بیشتر نبود، داشتم توی باغچه واسه خودم میلولیدم که ی آدامس کوچولویی که انگار تازه جویده شده بود را پیدا کردم بعد گفتم خوب این کثیفه فقط مزه میکنم ببینم چه طعمی بوده ی کمی که جویدمش دیدم داره له میشه. تو نگو کرم خاکی بوده!

  2. 2

    سلام زهره.
    خاطراتت رو خوندم، با اینکه 93 و 8 دهم شعرها دخترونه بود با این حال منم یاد کودکی پر از خاطرات خوب و بدش افتادم و کلی کیف کردم.
    ممنون از این حس و حالی که به من بر گردوندی.
    ضمنا من اولین باره که تاپیک اولی شدم، هوراه.

  3. 3
    Azizol lahpajoohandeh says:

    درود!حالا که بازار خاطره نویسی داغ شده اجازه بدید منم یه خاطره اینجا بنویسم،‏ چون من بلد نیستم پست بزارم،‏ خانم مظاهری شما اجازه میدهید؟! ‏

  4. 4
    massoud says:

    بهت پیش نهاد می کنم بری تو مهد کودک مشغول بشی جدی گفتما امید وارم ناراحت نشده باشی.

    • 4.1
      زهره says:

      شما نگفتی کدوم مسعودی من مغزم هنوز درگیره آخه من دوتا مسعود میشناسم که زیاد هم تا حالا هم صحبت نشدم باهاشون
      نه چراناراحت من عاشق بچه هام کار سراغ داری بگو برم
      نه الکیها هم درآمد خوب هم شرافت مندانه

  5. 5
    mohsen says:

    آخی نازی
    مامانت واسه این گریه میکرده که تو ندیدی سوسک خوردی خب بیچاره غصه خورده دیگه
    مامانا از نابینا بودن ماها خیلی غصه میخورن چون خودشونو مقصر میدونن
    الاهی بمیرم واسشون الاهی دورشون بگردم

    • 5.1
      زهره says:

      آره مامانه من که هنوز هم من میخورم تو یه جایی داغون میشم اشکش در میاد یادمه میومد ابابصیر همش گریه میکرد حالا هم تو جمع ما که میاد احساساتی میشه ولی زیاد به رو خودش نمیاره
      الهی الهی الهی منم عاشق مامانمم
      اگه اون نبود منم واقعا اگه بگم نبودم اغراق نکردم همیشه غمخوار و حامی من بوده
      فدااااات مامانه گلم بوست دارم خخخ

  6. 6
    شهروز حسینی شهروز حسینی says:

    سلام. یادش به خیر این آدامس فوتبالیها که عکس فوتبالیستهای معروف توشون بود. هرکی عکس مارادونا از تو آدامسش درمیاورد انگار دنیا رو بهش دادن. بعد بچه ها با عکسهاش عکس بازی میکردن. اینطوری که عکس رو میذاشتن روی زمین و با دست میزدن روش. اگر برمیگشت میبردن و اگر برنمیگشت نوبت نفر بعدی بود. این بازی بعدها با کارتهای بازی هم انجام شد.

  7. 7
    یلدام says:

    سلام زهره جان
    نمیدونم چرا وقتی پستتو خوندم آجی گریه ام گرفت
    یاده اون اولین سفری افتادم که با این شرایطجدید رفتیم
    تازه دو ماه بود که بیناییمو از دست داده بودم
    ببخشید اما wcهم که میرفتم با مامانم میرفتم نمیدونم اون وقتا از چی می ترسیدم
    به هر حال یادمه تو مسیر واستادیم برا رفتن به سرویس بهداشتی
    گفته بودی مامانت که تو رو میزد هم خودش گریه میکرد هم تو
    آره مامان منم چقدر اون روز کذایی برا اینکه موقععیت سرویس بهداشتیو بهم بفهمونه گریه کرد
    وقتی به اینجور چیزا فک میکنم حالم از خودم بهم میخوره

    • 7.1
      زهره says:

      غمتو نبینم آجیه جیگیلی من
      حالت از خودت بهم نخوره من یعنی همه ی ماها هم این مشکلاتو داشتیم و کم و بیش داریم مهم اینه که الآن عادت کردیو اینجایی نگران نباش
      ببین من الآن هم که میخام یه جایی که ناآشناست برم w u c باید بپرسم که باید چطور بشینم چون اگه بخام از لمسم کمک بگیرم هم طول میکشه هم کثیفه
      اینها چیزهایی هستن که باید پذیرفت که مطمئنا تو با این روحیه ی قویت کنار اومدی و پذیرفتی
      بذار یه خاطره دیگه بگم روحت وا شه خخخ
      من کوچولو که بودم خیلی ادکلن و اینها دوست داشتم ولی همیشه بابا و مامانم از بوی عطر و غیره سردرد میگرفتن
      و به همین دلیل هم هیچوقت واسمون نمیگرفتن فقط یه کرم افسون بود که منو خوشحال میکرد
      نمیدونم نوروز هشتادو چند بود نه هفتادو اندی بود فکر کنم که یه شلوار جین واسه من گرفتن منم که تا بخاااای عقل کل بودم دور از چشم همه شلوار نورو با کرم از سرتاپاشو یکی کردم که بوی ادکلن بده ههههه
      هیچی فکر کنم اونروز هم از نیشگون های مامانم بهره ی کافی رو بردم
      حالا بخند بخند بخند آهاااان ایول ایول
      شااااده شااااد باشی

  8. 8
    بهنام says:

    سلام خیلی حال کردم
    منم یه روز تو همون روزا از مدرسه برگشته بودم. رفتم که دستمو بشورم. پاهامم که خیلی بو میداد. گفتم بشورمش. یه آبجی دارم که اون روزا سه سال یا چهار سالش بود. در ضمن منم اون سال کلاس اول بودم. لج گرفت که الا و بالله باید پاهاتو توی صورتشویی بشوری. منم که اصلا طاقت گریه شو نداشتم، پای راستمو بلند کردم و به محض اینکه گذاشتمش رو صورتشویی، صورتشویی از جاش در اومد و افتاد وسط دستشویی و هزار تیکه شد. شیر آب هم که شر شر میرفت و کل موکت خیس شده بود. حالا من گریه، آبجیم خنده.
    عقل هیچ کدوممون هم نمیرسه لا اقل شیرو ببندیم.
    جاتون خالی
    باباهه و مامانه اومدن خونه، تا وضعو دیدن، انواع نوازشها و محبتها، البته نه از نوع معمول،نثار من و آبجیم میشد.
    باز من گریه
    آبجیم خنده
    خوش باشید.

  9. 9
    زهره says:

    خییییـیییلی باحال بود خخخ
    منم یه بار با خاهرم دعوام شد منو زدو فرار کرد منم که نمیتونستم بدوم بگیرم بزنمش دمپاییو پرت کردم نمیدونم چند سال پیش بود که یه آینه قدی گرفته بودیم زده بودیم به دیوار هنوز یادمه 14 هزار هم قیمتش بود
    که فرداش من شکستمش تا دو هفته جلو بابام ظاهر نمیشدم خخخ

  10. 10

    خاطرات باحالی هستند و لذتبخش ولی آخه رحم کنید بابا بسه تو رو به حضرت دایی ناصر. بسه. پکیدم از بس خندیدم جون شماااااا! فکرشو که میکنم روشویی یا آینه قدی با اون همه ابهت با چه وضع خفت باری ول شدند کف زمین میمیرم!

  11. 11
    Azizol lahpajoohandeh says:

    درود! اون خاطره در پست مجتبی قرار گرفت،‏ اما خاطره ی برف خوردن:‏ واقعا ‏13سالم بود که برف آمده بود،‏ من حوس برف خوردن بسرم زد،‏ یک کاسه برداشتم رفتم تو حیاط پدرم داربست چوبی برای درختان انگور زده بود،‏ رفتم لب خوض تا از روی تیرهای داربست برف تمیز بردارم،‏ کاسه را پر از برف کردم،‏ به اطاق آمدم و با شکر برفها را شیرین کردم و با ولع شروع به خوردن کردم،‏ ناگهان دهانم تلخ شد،‏ خواهر ‏3ساله ام میخندید،‏ کاسه را پیش مادرم بردم،‏ مادرم گفت:‏ تو چلغوز گنجشکها را با برف مخلوط کردی و…‏ تا چند سال خواهر م ماجرای خوردن چلغوز گنجشک همراه با برف را یاد آوری میکرد و میخندیدیم!‏

  12. 12
    Azizol lahpajoohandeh says:

    درود! یادش بخیر زمان کودکی و کم بینایی همین بهتر که نابینا شدم و کمتر خیت میشوم! زمانی بود که کفسول خالی گاز را ترک دوچرخه میگذاشتم و چند تا خیابان دورتر از خانه به مغازه ی گاز فروشی میرفتم و کفسول خالی را با پر عوض میکردم،‏ فروشنده بجز گاز لوازم خانگی هم میفروخت،‏ جلو مغازه اش برای پیاده رو سقف کاذب زده بود و غلاب کوبی کرده بود و بعضی از اجناس را به غلابها آویزان کرده بود،‏ بنده هم که بازیگوش و کم بینا بودم به بالا اشاره کردم و از فروشنده پرسیدم این بادکنکها چنده؟! با تعجب گفت:‏ کدام بادکنکها؟ ما که بادکنک نداریم،‏ گفتم:‏ این همه بادکنک،‏ چرا میگویی نداریم؟! گفت:‏ اینها بوکه های خالی است نه بادکنک،‏ بوکه های آویزان مانند بادکنک باد شده بود که من اشتباه دیده بودم،‏ حالا من هرچه بادکنک میخرم و به بچه ها میدهم آن خیتی جبران نمیشود! شاید من هر سال حدود پنجاه هزار تومن پول برای خرید بادکنک خرج کنم اما چه کنم که باز هم کمه!در میهمانی های فامیلی بزرگ و کوچک سراغ بادکنک میگیرند و با بادکنک شاد میشوند! در اردو ها باید بادکنک همراه داشته باشم تا بهم خوش بگذرد!نظر شما چیست؟! ادامه دهم یا دیگر بادکنک نخرم!آخه بچه ها بادکنک بازی را دوست دارند!‏

  13. 13
    cheshmak says:

    خیلی باحال بود این پست حال کردم مخصوصا با اون سوسکه
    اما جدی بعضی وقتها غصه می خورم چرا اون وقعتها نمی دیدم هیف شد وگرنه خیلی بیشتر خوش می گذشت
    هرچند ولش کن بیخیال دیگه گذشت

  14. 14
    Azizol lahpajoohandeh says:

    درود! کودکی من و کم بینایی،‏ یه مار نقاشی میکردیم بحدش شال گردن بعدش درب خانه یو بعدش شکل نان بعدش درب خانه گذشت،‏ میخواندیم مارشال در یونان درگذشت! با عدد مینوشتیم مردی نقاشی میکردیم و ‏2‏ ‏4‏ ‏8‏ ‏6شد مردی دچار هشیش شد!دکتورم100دق3،14روز شد،‏ دکتور مصدق پیروز شد!یه خانه نقاشی میکردیم در اصل یه مربع بود که یه ضربدر داخلش بود و یه مثلث بالای مربع قرار داشت که وقتی مداد را روی کاغذ میگذاشتیم باید طوری مداد را حرکت میدادیم که نوک مداد از روی کاغذ جدا نشود و خط رو خط نرود و خانه کامل شود،طرح جالبی بود و واقعا میشد انجام داد،‏ حالا با انگشت روی زمین امتحان کردم درست شد برایتان توضیح میدهم:انگشت خود را روی صفحه یا میز یا زمین قرار دهید-به سمت چپ بکشید-ضلع پایین مربع ساخته شد-انگشت را سمت بالا حرکت دهید-ضلع سمت چپ ساخته شد-انگشت را کج به سمت راست و بالا بکشید سپس پایین بکشید-مثلث ساخته شد-‏ انگشت را مستقیم به سمت چپ بکشید-ضلع پایین مثلث و بالای مربع ساخته شد-انگشت را کج به سمت راست پایین بکشیدیکی از خطوط ضربدر کشیده شد-انگشت را مستقیم بالا بکشید-ضلع سمت راست مربع ساخته شد-انگشت را کج به سمت چپ پایین بکشید خط دیگر ضربدر ساخته شد و خانه کامل شد! حالا هر کی یاد گرفت با بچه ها بازی کند!‏

  15. 15
    taranom says:

    سلام زهره جان پستت وهمچنین خاطرات بچه ها خیلی قشنگ بود منم رفتم به حال و ه.ای بچگیام فقط می توان گفت یادش بخیر چه زود گذشت خاطره بچگیا حکایت دوستای ما آن همه مهربونیا موفق باشی گلم.

  16. 16
    محمد رضا خوشی says:

    سلام فقط خاطرهت که تعریف کردی جالب بود

  17. 17

    سلام. آفرین زهره خانم. بسیار از این مطلب باحال خوشم اومد. منم خیلی دلم برای کودکی تنگ شده. گاهی برای خالی شدن از غربت جوانی ادای بچه ها رو درمیارم و گاهی هم به یاد کارای کودکیم شاد و سر حال میشم. بازم تکرارش کنید.

  18. 18
    Azizol lahpajoohandeh says:

    درود! با عرض پوزش از مجتبی و خانم مظاهری،‏ این فقط یک اطلاع رسانی است-روز جمعه 25بهمن ‏92‏ از ساعت9‏ صبح گروهی از نابینایان شاد شاهین شهر به همراه خانواده یا مجردی با گروهی از نابینایان اصفهان در پارک سفه حضور به هم میرسانند،‏ ناهار و تنقلات یادتون نره،‏ من که هستم-‏ خوش میگذره تشریف بیاورید!‏

  19. 19
    مرجان اسحاقیان says:

    سلام زهره جان, پستت خیلی باحال بود. واقعاً واسه چند دقیقه استرس کنکور رو از یادم برد. منم وقتی که دبیرستانی بودم یه روز که از مدرسه اومدم خونه با ذوق رفتم سراغ درخت توت و یه مشت توت چیدم و شروع کردم بخورم. حینش یه توت برداشتم که با تعجب دیدم دو تا توت به هم دیگه چسبیده از هم جداش کردم, یکیشو گذاشتم تو دهنم و اون یکی رو گذاشتم تو دستم که صدای دادم تو خونه پیچید. چشمتون روز بد نبینه اون توتی که گذاشتم تو دستم زنبور بود که دستمو نیش زد. تا چند روز دستم اندازه یه بادکنک ورم کرده بود.
    شاد باشی گلم.

  20. 20
    Azizol lahpajoohandeh says:

    درود! آنقدر با حال خاطره تعریف میکنید که من هر خاطره ای که میخوانم چند تا از خاطراتمو یادم میاد،‏ تابستان سال ‏1374با دو تا از دوستان نابینا به روستا رفته بودیم،نزدیک ظهر بود که در ایوان نشسته بودیم و مشغول خوردن هندونه و صحبت بودیم،‏ جای دوستان خالی-همانطور که میحرفیدم تکه ی هندونه را بلعیدم و زنبوری که روی آن جای خوش کرده بود دوستانه زبان مبارکم را بوسید،‏ همانطور که دستم به هندونه بود آنرا از دهانم بیرون آوردم زبانم را چند بار گاز گرفتم تا ظهر از جای بوس زنبور خارج شود سپس زبانم از دهان خارج کردم،‏ دوستانم با خنده و قه قهه گفتند تو آنقدر پرحرفی کردی که زنبور به فریاد ما رسید و تو را از منبر سخنرانی پایین آورد ‏

  21. 21
    راضیه says:

    سلام زهره جان, پست قشنگ و جالبی بود, همین که ما رو بردی به حال و هوای کودکی,
    واقعأ یادش بخیر چه دوره خوبی بود نه میدونستیم غم و غصه چیه نه میدونستیم مشکل چیه ولی حالا چی همش دست وپنجه نرم کردن با سختی هاو هزار یک دقدقه دیگه.وقتی پستت رو خوندم بغض گلوم رو گرفت,به خصوص قسمت آخر پستت.
    پاینده باشی

    • 21.1
      زهره says:

      واااااای ببین کی اینجاست راضیه جوووون
      خیییییلی خوشحالم کردی که نظر گذاشتی آره موافقم باهات
      هی لوله گاز
      بغضرو بیار بالا قورتش ندیها
      همون طوری که مامان من دستشو برد تو حلقم تو هم دستتو ببر درش بیار قورتش بدی قلبت ضعیف میشه
      لطف کردی هزارو شیشصد تا

  22. 22
    سیتا says:

    سلام زهره جان انگاری قسمت شد منم اینجا کامنت بزارم
    من بچه که بودم خیلی لوس و نونور بودم از اونا که اشکش دم مشکش بود یک روز آخرین روزای تابستان بود و زمان حمله زنبورا به محلمون من و آجی تو حیاط نشسته بودیم من همش سر به سر آجی و دخملش که بد جور دلتنگ پاپیش که در ماموریت بود میزاشتم و دخمل آجی که باباییه حوصله منو نداشت اعتراض به مامانش میبرد که خاله اذیتم میکنه اما من کو گوش شنوا البته بگم از سر دوست داشتنش هم بودا
    خلاصه تا اینکه یک زنبور که از ناکجا آمد نیشم زد حالا سکه چرخید آجی و دخملش خنده که نوش جونت حقت بود منم نیش اونا بدتر از نیش زنبور بود با تمام توان گریه و ناله سر دادم بابام هم میگفت عیب نداره دخترم بیا تو منم اصلا گوشم کجا بدهکار بود
    من در حال گریه و ناله بودم دیدم زنبور دیگری نیشم زد داشتم از هوش میرفتم اما آجی و دخترش همچنان میخندیدند تا اینکه مادرم از بیرون آمد ناز و نوازش زبانیم کرد و به آجی گفت خجالت بکش منم توانستم با این مکانیزم ها بر درد بوسه‌های زنبورا پیروز شوم شکلک خنده

  23. 23
    سیتا says:

    به جان خودم کلی خندیدمآهه
    جالب بودیآهه
    دوستت دارمآهه

  24. 24
    سیتا says:

    مرسی ما هندیا همیشه می‌گریههآهه باورت نمیشه زهره جان من زندگی‌نامم هندیآهه خصوصا به خاطر یک سری ویژگیها مثل قیافه‌ام یک عده بهم دلداده و ناله مادراشون دراومدآهه که دختراهه خوب بودآهه اما کم‌بینا بودآهه مردم فامیلا چه گفتاهه آقا پسره می‌گریآهه من دلم سوختآهه و منم گریآهه که خدایا آخر چرا قسمت نبوده مهرم به دلش رفتآهه گناه دارهآهه چند وقت پیش هم آخریشون هم نامزدید با اجبار خانوادش . صاحب جی منم ببر تنهام نزار بیخیالآههیکی بازم میآید منم دلم به این خوشآهه چی میگمآهه برآ الان دیگه کافیآهه

  25. 25
    javanmardeh daana says:

    من با اینکه کودکی نسبتا خوبی داشتم ولی اصلا دلم برای اون دوران تنگ نمیشه. تا حالا جدی بهش فکر نکردم که چرا ولی به نظر شما چرا؟ تقریبا از چهار سالگی خاطراتی یادم میاد ولی دلتنگی ندارم

    • 25.1
      زهره says:

      سلام چیطوری خبی؟
      چرا واقعا چرا؟
      خب حتما حالا خیلی بهت خوش میگذره که به یاد اون دوران بی خیالیت نمی افتی ههه
      ولی خب طبیعیه منم اونقدرا دلتنگ نمیشم ولی خب وقتی آدم میبینه بزرگ شدن پر از دردسره میگه کاش همون جا میموندم که اینم فقط یه آرزوی محاله
      آخی من یه نفرو میشناسم 40 و خرده ای سن داره ولی تو 4 سالگیش مونده خیلی افتضاحه به خدا
      خدایا شکرت که جسم و روحمون به طور طبیعی رشد میکنه
      دیگه اینم چرخه ی زندگیه باید بزرگ شد در جا که نمیشه زد ولی هرزگاهی یه یادی از اون دوران بکنی بد نیست

      پیر شی جوون مرسی از نظرت

  26. 26
    سمانه says:

    سلام دوست عزیزم خیلی با خوندن خاطراتت و همچنین خاطرات دیگر دوستان حال کردم در کل پست با حالی رو انتخاب کردی من هم که اصلا خاطره ای ندارم که بخوام تعریف کنم ولی خوندن خاطرات شما دوستان من رو هم به یاد کودکی و گذشته های شیرین برد ای کاش هنوز کودک بودیم…..

    • 26.1
      زهره says:

      درود مهندس جاااان
      خوبی خوشحالم که اینجایی
      خب همون دوران شیرین میشه خاطره دیگه
      فکر کنم تو خیلی آروم بودی اون دوران
      خوشحالم که خوشت اومد بازم بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا
      دوباره من سوزنم گیر کرد خخخخ برو برو برو
      مرسی مرسی مرسی

  27. 27
    سمانه says:

    من عاشق نوشته هاتم ……..مررررررررسیییییی

  28. 28
    رهگذر says:

    من تو باغچه خونه مون بزرگ شدم…با گربه ها…بازیمم خاک بازی بود…همبازیمم خودم بودم…خخخخخ

  29. 29

دیدگاهتان را بنویسید