از چهارشنبه سوری باستانی، تا چهارشنبه آخر سال کنونی:

سلام بر دوستان محله.
فرا رسیدن چهارشنبه آخر سال بر شما مبارک باد.

قبل‌ترها در شب آخرین چهارشنبه سال نزدیک غروب، در حیاط خانه‌ها آتشی می‌افروختند و با گفتن: «زردی من از تو، سرخی تو از من»، بیماری‌ها و ناراحتی‌ها و نگرانی‌ها را به آتش می‌سپردند. پس از خانه تکانی، کوزه کهنه ای از پشت بام خانه به کوچه می‌انداختند. اسفند دود کردن و آجیل خوردن، «فال گوش» ایستادن و تفأل زدن و «قاشق زنی» و رد و بدل کردن شیرینی، میوه و پول از رسومی بود که این روزها جایش را به ترقه بازی داده است.

به نوشته شرق، این را از سخن افرادی چون «سیمین بهبهانی»، «مرتضی احمدی»، «فرهاد آییش» و «فرزانه کابلی» به وضوح می‌توان دریافت. در «چهارشنبه سوری»های دوران آنها، «بُته» یا «بوته» نقشِ پررنگی داشت.

«سیمین بهبهانی»، آن روزها را چنین توصیف می‌کند: «ما در حیاط بزرگ خانه با بچه‌های همسایه‌ها می‌دویدیم و بازی می‌کردیم و آتش روشن می‌کردیم و از روی آن می‌جهیدیم و آنقدر بازی می‌کردیم تا وقتی که آفتاب غروب می‌کرد. بعد پدر و مادرها، بچه‌ها را صدا میزدند و ما به خانه می‌رفتیم و آجیل شب چهارشنبه می‌خوردیم. آجیلی که پسته و بادام دارد و تخمه ندارد. بعد هم برای قاشق زنی به در خانه همسایه‌ها می‌رفتیم و روی خود را می‌پوشاندیم و طوری که ما را نشناسند، با «قاشق زنی» آجیل و آب نبات طلب می‌کردیم. مادر خدابیامرز من همیشه برای قاشق زن‌ها آجیل ویژه ای تهیه می‌دید.»

«مرتضی احمدی» هم به یادآوری «چهارشنبه سوری»های قدیم می‌پردازد و انگار دل‌خوشی از «چهارشنبه سوری» های امروزی ندارد: «فرق «چهارشنبه سوری» های زمان ما این بود که خیابان‌ها آتش نمی‌گرفت. کارگرهایی بودند که کارشان این بود که بُته بکنند و به مردم بفروشند و مردم دور هم در خانه‌هایشان آتش بازی کنند در شبِ آخرین چهارشنبه سال. بعد هم آجیل و میوه بخورند بی این که با سروصدا مزاحم همسایه‌ها و افراد کهنسال شوند.»

«فرزانه کابلی» هم با شنیدن «چهارشنبه سوری» خاطره‌ای تلخ را مرور می‌کند: «15، 16ساله بودم که یک‌بار وقتی بدون هیچ ترسی از روی بُته‌هایی که آتش زده بودیم پریدم، همه موها و مژه‌هایم سوخت. بدون اینکه فکر کنم یا احساس کنم پریدن از روی هیمه آتش خطرناک است، پریدم و سوختم و با این اتفاق، همه جمع فامیل آتش‌بازی را فراموش کردند و نگرانم شدند. شکر خدا چون لباسم نایلونی نبود چندان نسوختم. بچه‌های امروزی هم باید حسابی مراقب باشند تا خوشی این جشن با اتفاقی تلخ، از بین نرود. «چهارشنبه سوری» از سنت‌های اصیل ماست اما بی‌خطر هم نیست، کمی ترس، می‌تواند از خطرات احتمالی بکاهد.»

«فرهاد آییش» از 10روز انتظارش می گوید: «مراسم این روز همیشه برای من مراسم ویژه ای بود. اما آن دوران ترقه و این وسایل نبود. ما که در شمیران زندگی می‌کردیم و نزدیک تپه های قیطریه، از 10 روز قبل با بچه‌های کوچه مان می‌رفتیم توی تپه‌ها برای جمع آوری بوته. آن روز هم از روی آتش می‌پریدیم و بعد هم قاشق زنی و گرفتن آب نبات و شکلات از شادی‌های این جشن بود. این روز همیشه برای من بسیار پرمعنا و با ارزش بود. هنوز هم هست اما کمی ماجرا فرق کرده. فرقش این است که من پیرتر شده ام و آنقدر مثل قدیم هیجان ندارم اما هنوز دلایل کافی برای هیجان زده شدن هست اما شدتش مثل دوران کودکی نیست.»

با این گفته‌ها به نظر می‌رسد، اگر مانند گذشتگانمان، بدون استفاده از وسایل اشتعال زا، فقط از روی بُته بپریم، در واپسین روزهای سال، شادی سال جدید را بدون رخ دادن واقعه ای تلخ، تضمین کرده ایم و اینگونه سنتی بی‌خطر را برای فرداهایمان به یادگار می‌گذاریم.

مهرداد چشمه

درباره مهرداد چشمه

سلام. من مهرداد چشمه، متولد 22 تیرماه 1343 در شهر قایم شهر در استان مازندران. بزرگ شده در شهر اراک در استان مرکزی. و سالیان درازیست که ساکن شهر کرج در استان البرز هستم. تحصیلات من در حد دیپلم، هست، که البته به خاطر برخورد با انقلاب فرهنگی در اوایل انقلاب و کمبود امکانات در اون زمان با این که سه سال متوالی در دانشگاههای دولتی و تربیت معلم قبول شدم نتونستم به تحصیلات عالی دست پیدا کنم. من کارمند شرکت آب و فاضلاب استان البرز هستم و در شغل شریف اپراتوری تلفن مشغول به خدمت میباشم. از علایق شخصی خودم، میتونم به شنیدن موسیقی ملل، دیدن یا شنیدن فیلمهای کلاسیک و ارزشمند، خوندن رمانهای فاخر دنیا، کامپیوتر و اینترنت و غیره اشاره کنم. پست الکترونیک: mr.cheshmeh@gmail.com آدرس سایت چشمه سرا: cheshmehsara.com آیدی اسکایپ: mr.cheshmeh تلفن همراه: 09121641278 تلفن محل کار: 02632224020
این نوشته در تاریخ ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

27 Responses to از چهارشنبه سوری باستانی، تا چهارشنبه آخر سال کنونی:

  1. 1
    Adasi says:

    درود! چارشنبه سوری بر معلولین و نابینایانی که بخاطر این شب به یاد ماندنی به جمع ما پیوستند مبارک باد!‏

  2. 2
    ملیسا says:

    سلام آقای چشمه
    چهار شنبه سوری شما هم مبارک
    مرسی از مطلب مفید تون
    بای باییییییی

  3. 3
    آریا says:

    دورود محمد رضا جان.چاهار شنبه سوری مبارک. مثله همیشه آلی بودی

  4. 4
    powersoft says:

    سلام خیلی خوب بود دمت گرم ولی من با آتیش بازی و ترقه بازی خیلی حال میکنم اون وقت ها که تو شهر خودمون بودیم یه کارای اجیب و قریبی میکردیم که نگو کاربیط میترکوندیم یه آتیشی درست میکردیم که بیا و ببین بنزین میریختیم تو جوب بعد آتیش میزدیم کل جوب تا ته کوچه آتیش میگرفت مثل یه خت آتیش گرفته بعدش ترقه های با حال میزدیم و با صدا های با حال تا ساعت دو نصف شب تو خیابون میچرخیدیم ولی تو اینجا بهم حال نمیده این چند ساله خوب نیست مثلا امشب ساعت هشت اومدم خونه بهم زیاد خوش نگزشت
    ولی خوب دیگه بزرگ شدیم نمیشه زیاد شیتننت کنیم و آتیش بسوزونیم آها راستی امشب یکی از انگشت هام یه کم سوخت نه زیاد فقت یه کم درد داشت ولی الان دردی نداره فقت یه کم پوستش سفت شده اونم ماله آتیش کبریت بود باد زد آتیش رو آورد سمت دستم یه کم سوخت

  5. 5
    یلدام says:

    سلام محمد رضا
    ممنون از پستت
    یه جورایی نوستالژیک بود
    کاش همه چی بر می گشت به گذشته

    • 5.1

      سلام یلدا.
      واقعا ای کاش میشد.
      امروز خبر شدم یه بچه کوچک در تهران، دو جوان موتور سوار در نظرآباد و یه عالم بچه و جوان دیگه در جاهای دیگه کشته شدن فقط به این خاطر که نفس چهارشنبه سوری رو نمیشناسن و کسی هم نیست که به صورت اصولی براشون توضیح بده.
      منع کردن این مراسم و تهدید و ترساندن، باعث تحریک و دست زدن به اعمال خطرناک در بین بچه ها میشه.
      اون وقتها فقط از روی بوته های روشن پریدن، قاشق زنی، و دور هم جمع شدن بزرگترها بود، الآن میبینیم که دیگه بزرگترها تقریبا کوچک ترین نقشی در برگزاری این جشن باستانی ندارن.

  6. 6
    میلاد says:

    سلام محمدرضا جان خیلی قشنگ بود و پر مفهوم

  7. 7

    سلام بر آقای چشمه وسایر دوستان. مرسی. منم امشب تو آشپزخونه کلی بمب ترکوندم، موشک هوا کردم.خلاصه پرکارترین چهارشنبه سوری عمرم بدور از هیاهوی شهر بود. دلتون شاد.

  8. 8
  9. 9

    نه. مگه نمیدونستی آقا حامد در زندان به سرمیبرد؟

  10. 10

    اتفاقأ یه جایی همون حوالی شماست. البته چیزی به آخرای حبسش نمونده دیگه. خودش میاد توضیح میده. فقط تا نیومده من فرار کنم…

  11. 11

    چیکار کنیم که خانه تکانی رسم قدیمی منتظران بهار است. و این رسم مصادف شد با جشن باستانی ۴شنبه سوری که انقد مشغول شدم که حتی صدای ترقه ای به گوشم نرسید. خداروشکر آقا حامد نیومد اینجا سر بزنه. چون بنده افتخار شاگردی ایشون رو داشتم احترام خاصی براشون قائلم.

    • 11.1

      کارهای آشپز خونه هم چین خطر کمتری نسبت به چهارشنبه سوری نداره، ممکن چنگال و یا کارد به دستمون فرو بره یا بریده بشه، شیر یا حلیم سر اجاق سر ربره، آب جوش بریزه رومون بسوزیم، دیگه دیگه دیگه پارچ و لیوان بیفته بشکنه بره توی دست و پا مون، دیگ زود پس منفجر بشه، خود اجاق آتش بگیره و خیلی چیزای دیگه.
      به این ترتیب چهارشنبه سوری شما خیلی خطرناک تر بوده تبسم.

  12. 12
    سعید درفشیان سعید درفشیان says:

    سلام.
    من دیدگاه شما رو تو پست یلدا دیر دیدم، چون اصولا پست رفته بود تو صفحه ی بعدی و همین جوری شانسی سر زدم و دیدم.
    به هر حال خدا رو شکر که دیدم و باعث شد بیام اینجا و توی این پست عرض کنم که من حضور همه ی بچه های نابینا و کم بینا ارادت دارم و حتّي دعوا هم اگه بعضی وقتا میکنم، از چاشنی شوخی خالی نیست.
    خلاصه این که تو این شب آخر سالی، از شما دوست عزیز به خاطر اون چه بین ما در پست ترانه پیش اومد و واقعا هنوزم برام سؤاله که چی شد که این طوری شد، صمیمانه عذرخواهی میکنم و امیدوارم بتونیم دوستان خوبی برای هم باشیم.
    آیدی اسکایپ رو هم میذارم تا اگه خواستی بیشتر با هم آشنا بشیم. saeed.derafshian
    چیه! برو بر نیگا میکنی!
    میدونم بابا پست چهار شنبه سوری بوده!
    اینم پیام بازرگانیش بود!
    همینک توجه شما را به ادامه ی برنامه جلب مینمایم!

    • 12.1

      سلام آقا سعید گل و گلاب، سال نو مبارک.
      خوشحالم که پست منو دیدید، من هم امیدوارم که از این به بعد دوستان خوبی برای هم باشیم.
      من فعلا اسکایپ ندارم ولی بعد از رو به راه کردنش حتما با شما تماس میگیرم و در باره دلیل اون اتفاق با هم صحبت میکنیم.
      ممنون.

  13. 13
    زهره says:

    درود
    آخی چه با حال
    مامان منم میگن که اونروزا چه با حال بوده ولی بازم خدا رو شکر محله ی ما اون قدرا هنوز نا امن نشده دور و برمون صحراست میریم یه آتیشی روشن میکنیم البته من دیشب نرفتم ولی خونه بد نبود جاتون خالی آش خوردم
    ممنون از پستت

دیدگاهتان را بنویسید